یه چیزی که گاهی -بهتره بگم معمولا- حسابی تو چشم من فرو میره(!!!) اینه که خیلی از آدم هایی که میبینم خودشون رو بدجوری "متفاوت" میدونن.. خودشون رو آدم های خاص، دارای استعدادهای ویژه و اخلاق های منحصر به فرد و در یک کلمه "یونیک" فرض میکنن. به هیچ عنوان هم حاضر نیستن قبول کنن که در واقع امر هیچ خاصیتی ندارن و وقتی از بیرون نگاهشون میکنی درست مثل بقیه هستن! این آدم ها، متفاوت که نیستن هیچ، جسارت تفاوت داشتن رو هم ندارن و فقط "یاد گرفتن" باید خودشون رو این طوری معرفی کنن تا توی یه جامعه "ترسو" و "فاقد جرات تفاوت" حداقل تا یه مدت کوتاه و در برابر یه سری افراد "کسب احترام" کنن.. این آدما حتی واقعا نمیدونن تفاوت چی چی هست .. اگه احساس کنن داشتن، دیدن، خوندن، شنیدن و یا حتی خوردن یه چیزی روتین نیست، اون رو انجام میدن و به این ترتیب "ویژه" میشن! این آدما حتی کارهای خاصشون دارای "اصالت" نیست و بیشتر تقلید و ژسته! آدمایی که فقط خوب "حرف" میزنن و پای عمل که میرسه هزاران توجیه دارن برای کارهای "عادی و روتین و غیر متفاوت".. "این همه شباهت" آدم های این جامعه توی سبک زندگی، توی چیزایی که میخونن و میبینن، توی عقاید و زیرساخت های ذهنی، حتی توی حرف زدن و برخوردهای اجتماعی رو من یکی نمیدونم چه طوری میتونم با "اون همه تفاوت" که ملت برای خودشون متصور هستن، توی یه سبد بگذارم؟! از همه مهم تر نمیدونم چرا توی این جامعهء پر از آدم های متفاوت "هزینه های تفاوت" این قدر سنگین و گاهی کمرشکنه؟ نمیدونم چرا انتخاب یه سبک زندگی که شباهت زیادی به سایرین نداره اینقدر فرد رو در معرض "قضاوت" قرار میده و باعث میشه به جایی برسه که یا تن بده به فشار اجتماع و بشه مثل بقیه و یا دمش رو بذاره رو کولش و الفرار! قصد ارزش گذاری هم ندارم.. روشنه که نمیخوام بگم سبک زندگی نُرم جامعه درست یا غلطه! هر کس حق داره طوری که میخواد زندگی کنه.. من شخصا به این حرف معتقدم و پایبند! اما آیا بقیه هم این طوری فکر میکنن؟ متاسفم که باید بگم "نه".. آدم های "متفاوت!!" این جامعه هیچ تفاوتی رو بر نمیتابن، چه برسه به آدم های عادی و غیر مدعی! ماها حتی رنگ ملافه هامون هم باید شبیه هم باشه.. باور نمیکنین؟ یه کم به دور و برتون دقت کنین! خببببببببببب! این طوری که بوش میاد دیگه "امتحان با شماره ملی" در کار نیست و این اونقدری که فکر میکردم باعث هیجان زدگی نشده! در واقع همون حرکت سمبلیک "یک مشت گره کرده را رو به آسمان گرفتن و با آرنج به صورت کجکی به هدفی فرضی و البته سفت در هوا کوباندن"!!!! هم اتفاق نیافتاد، تا من یه بار دیگه به صورت جدی این سوال رو از خودم بپرسم که: آیا واقعا همانا چه چیز شورآفرین و برانگیزاننده ای در دنیا وجود داره؟ آیا اصلا به یقین همچین چیزی اساسا وجود داره؟ (الان خودم میدونم جمله سازی هام حرف نداره! تشویق لازم نیست! مرسی!!) به هر تقدیر این منم! از اولش هم همچی آدم هیجان زده شونده ای نبودم و الان دیگه در اوج به سر میبرم به سلامتی.. همه این شر و ورا رو گفتم که تهش بگم همینا :))) .. یه نصیحت هم برای حسن ختام! لطفا اول هر چی سریال دارین ببینین بعد برین سراغ How I met your mother از ما گفتن! .. هَو فان:* این روزا که دیوار خونه ام یه تپه سنگی بلنده، اولین کاری که صبح ها میکنم کنار زدن پرده هاست و دیدن یه روستا که هر روز داره سبزتر میشه.. خوندن و نوشتن و فیلم دیدن و چایی خوردن بعد ازظهرها روی تختی که گذاشتیم رو به روی تپه ( البته خودمون کوه صداش میکنیم!) و بعد، ازسرما لرزیدن و تا آخرین نفس مقاومت کردن و سرانجام عقب نشینی به خونه! نفس کشیدن و نفس کشیدن و نفس کشیدن.. روزهای ابر و آفتاب و نم نم بارون و نسیم .. با یه دوست خیلی قدیمی و صمیمی ساعت ها راه رفتن توی آب سرد رودخونه و بعدش پتو انداختن زیر یه تک درخت وسط یکی از کوچه های خلوت روستا و تخمه شکستن!! و آرامش و آرامش و آرامش.. فرار کردن از نگاه کنجکاو اهالی و رد کردن مودبانه تعارف و دعوتشون.. تجربه سکوت و صدای پرنده ها و جیرجیرک ها و سگ ها و فقط همین.. حتی پسربچه های مدرسه کناری هم آروم و بی سر و صدان اینجا.. یه روزمرگی خلوت و فوق العاده دوست داشتنی و دور از هر چیزی که میتونه آزاردهنده باشه؛ آدم ها، خبرها، ماشین ها، وسیله ها .. شستن چند تا تیکه لباس سبک با دست و احساس خنگی و بی عرضگی مطق کردن.. دلهره روزافزون ناشی از احتمال دیدن مارمولک توی خونه و اینکه چه خاکی به سرم بکنم وااااااااااای! هوس بستنی دوبل چاکلت کردن و یهو عاشق پیتزا شدن.. دلتنگی برای مدام آنلاین بودن و داشتن نظر برای تمام پست های نوشته شده و البته خوانده نشده رفقا!! (میبینین تو رو خدا؟ اینجا مشکلاتش هم ساده و مفرحه!!) خلاصه که این روزا -جای همه سبز- دارم برای پشت سر گذاشتن یه زندگی شلوغ و پر جنب و جوش از سوی کائنات مورد تشویق و تقدیر قرار میگیرم..( rewarded شدم!!! الان اینجا کلمه فارسیش چی میشه؟:دی) .. از اون روزی که برای "هوشو" نوشتم "شما که غریبه نیستید"، همون روزی که تصمیم گرفتم زندگیم رو تغییر بدم و تغییر رو هم شروع کردم زمان زیادی نگذشته.. اون روز هرگز فکر نمیکردم اولین میوه های تغییر رو کنار چنارها و سرو کهنسالی بچینم که یه روزگاری .. بگذریم.. این خواستن های با تمام وجود گاهی آدم رو به جاهای قشنگی میبرن.. ... یه وقتایی یه آدمایی هستن.. فقط هستن تا هر وقت می بینیشون
لبخند بیاد روی صورتت و با خودت بگی: چه قدر من این بچه رو دوست دارم! یه آدمایی که الکی الکی میشن جزوی از زندگیت.. یعنی یه گوشه
ای برای خودشون پیدا میکنن؛ یه گوشه ای که مال خود خودشونه. مثل عادت مجله خریدن شنبه
ها.. مثل حلیم صبح عید فطر خونه مادرجون.. یه آدمایی هستن که بودنشون –توی همون گوشهء خودشون- پُره از
انرژی مثبت.. مجسمه های نازنین صافی و متانت و شعور، نسل تموم شده ای که باعث میشن
گه گاه احساس کنی دنیا هنوز میتونه جای قشنگی باشه. برای این آدما هیچ وقت نمیتونی کاری بکنی، لطفی بکنی.. به
جز یه "ممنونم" که به همه میگی نمیتونی تشکر دیگه ای ازشون بکنی، هیچ
وقت نمیتونی تو چشماشون نگاه کنی و بگی " همیشه همین قدر خوب بمون! خواهش
میکنم!".. بعد یه جایی میرسه
که دیگه صفحه های زندگی ورق خوردن و رسیدن به فصل آخر بودن اون آدما.. یه جایی شستت
خبردار میشه که " تموم شد، گذشت" ... اون گوشه لعنتی
خالی میشه و جاش بدجوری درد میگیره.. الکی الکی درد میگیره.. درود بر یارانِ جان.. این کفش آویختن دو ماهه اولین تاثیرش بر بنده، به عنوان قهرمان بلامنازع و البته فروتن (!) آنلاینیّت و پشت نت نشینی، خارج شدن شدید از فرم بوده.. یعنی الان دو ساعته که اومدم وب گردی، کت و کول و سر و شونه اجمعین به حال احتضار افتادن. اما از اونجایی که تا خون در رگ ماست، از پای نمی نشینیم و اینا، هستیم خدمتتون.. فعلا علی الحساب موارد ذیل را به استحضار میرساند: 1- اردیبهشت نو مبارک.. 2-راستیاتش ما یه سری موارد پیش بینی نشده ء بسیار ناراحت کننده و اعصاب خرد کن و اینا رو در طول این دو ماه ( آخر اسفند در واقع!) تجربه کردیم که خوب فعلا جای گفتن هیچ کدومش نیست، جز یه مورد: امسال بعد از 10-11 سال نتونستم برای دوستانم فال حافظ بفرستم .. گرفتم و نتونستم بفرستم.. قصه و چراییش رو بی خیال، هر چی بود حس وحشتناکی داشت.. اونم بی خیال.. فقط بگم که همگی ببخشید! الااااااااان به قول بر و بکس: یالّا یالّا! رقص و شادی!! 3- برای اون دسته از عزیزانی که در جریان هستن بگم که امتحانمون رو به نظر خودمون خوب دادیم! اون دسته از عزیزانی که در جریان نیستن هم الان در جریان قرار گرفتن دیگه.. ما مفقودالاثر شده بودیم که در مسیر دانشمندی و فرهیختگی هر چه بیشتر گام برداریم که به فضل الهی گام های بزرگی هم برداشتیم و البته العععان خوشحالیم!!! دو هفته دیگه معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارمون باشه.. ممکنه بیایم اینجا دوباره یالّا یالّا! یا بریم وارد غار تهنایی خودمون بشیم و زانوی غم بغل بگیریم و از غایت اندوه جامه بر تن بدریم و بریم تا امتحان بعد خداحافظ!! 4- در رابطه با تعادل دو مقوله ء جوگرفتگی و سگ گرفتگی، به این مکالمه توجه بفرمایید: الف - اع! مگه تو خونه ات تهران نیست؟ ب - چرا! خونه ام تهرانه، ولی زندگیم "in" کرمانه!!! توضیحا عارضم که فرد ب، آبجیتون میباشد که الان ایز وری وری اینگلیش در حد کندولیزا و اینا! 5- یعنیییییییییی لامصصصصب دلم خیلی تنگ شده بود ها! ما مخلص همه هستیم..همه! .. من و انکار شراب؟!! این چه حکایت باشد؟ غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد! تا به غایت ره میخانه نمیدانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد؟ من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم؟ چه حکایت باشد؟ دوش از این غصه نخفتم که رفیقی میگفت حافظ ار مست بود جای شکایت باشد.. بوی اسفند که میاد یاد تمام کارهای ناتمام می افتم و حرف های ناتمام .. یه چیزی توی دلم شروع میکنه بالا پایین شدن عین یه ماهی کوچولو که گیر افتاده توی یه حوض .. حالش خوبه اما آروم و قرار نداره. این روزا بوی اسفند قاطی شده با بوی عطر "اطلسی" که تازه خریدم و میبردم به بچگی و شب هاش.. قاطی شده با بوی عود جنگل و سرخوشی صوفیانه ای که به فضای خونه ام میده.. قاطی شده با بوی دلشوره ای که نمیدونم ناشی از نگرانی برای آینده است یا خستگی نیومدهء روزایی که پشت در زندگیم منتظرن. .. از مهر 88 که این دفترچه رو باز کردم، دنیای مجازی شد یه قسمت مهم زندگیم .. شادی، رفاقت، اندوه، غصه، عصبانیت، سرگرمی، شیطنت، دلتنگی، تجربه، تجربه، تجربه.. اینجا رو دوست دارم . توی این دو سال و چند ماه یکی دو باری به جبر روزگار و اجبار کارای عقب مونده خداحافظ گفتم و یک بار به خاطر ژاژخایی گروهی که از حسادت بر خود میژکیدند :دی آدمایی که اعصابم رو خرد کردن اما واقعا ارزش نداشتن به خاطرشون اینجا رو تعطیل کنم ( این الان یه نصیحت زیر پوستی هم بود به همه اونایی که به این دلیل از این دنیا دلزده میشن!!) .. بگذریم.. الان اومدم که برای حداقل دو ماه دیگه خداحافظی کنم.. اون خط های بالا رو نوشتم که مطمئن باشین دنیای مجازی آزارم نداده.. یعنی هرکار باید میکرده تا حالا، کرده در واقع و الان من یه پا رویین تنم اینجا :) یه قرنطینه لازم دارم. هرچند خودم کمرنگم و خیلی از دوستای عزیزم هم دیگه نمینویسن، اما باز هم وقت زیادی رو اینجا میگذرونم. وقتی که الان برام خیلی ارزشمنده. مدتی سعی کردم زمان رو تنظیم کنم و دختر خوب و مرتبی باشم اما نشد!! بسوزه پدر اعتیاد من حیث المجموع :)) تنها راه باقی مونده اینه که مثل دفعه قبل رسما(!!) خداحافظی کنم، تا حداقل توی رودرواسی خودم و شما هم که شده سر و کله ام اینجا پیدا نشه! مواظب خودتون باشین:) .. اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی فدای خاک در دوست باد جان گرامی پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت من المبلغ عنی الی سعاد سلامی بسی نماند که روز فراق یار سرآید رایت من هضبات الحمی قباب خیامی خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت قدمت خیر قدومی نزلت خیر مقامی امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی :) امروز وقت تمیز کردن بدنه یخچال دیدم سمتی که به اجاق گاز نزدیکه خیلی تمیزتر از اون طرفه، در واقع کاملا تمیز بود و دستمال رو هم تیره نکرد؛ ولی اون طرف نه! وقتی دستمال کشیدم فهمیدم یه لایه سیاه روش بوده و دیده نمیشده.. خوب یه جورایی طبیعی بود! شاید ده بار آخری که بدنهء کنار اجاق گاز رو دستمال کشیدم اون طرف رو بیخیال شدم. موقعیتش طوری نبوده که احتمال کثیفی زیادی داشته باشه، خیالم از بابتش راحت بوده! برعکس اون طرف که کلی انرژی میگیره تمیز نگه داشتنش! الان هم بر حسب اتفاق و چون میخواستم کل کابینت رو تمیز کنم یه دستی به سر و روش کشیدم و دیدم چه وضعی داره.. بامعرفت نشون نمیداد که! .. به این فکر میکردم که کل کارای بشر یه جوره انگار.. توی زندگی درونی و روابطمون با همدیگه هم دقیقا همین طوریم. خیالمون که راحت میشه بی خیال میشیم. اینه که همیشه چشممون دنبال چیزایی هست که نداریم، آدمایی که تحویلمون نمیگیرن، موقعیت هایی که برامون دور از دسترسه و.. و.. اینه که همیشه همه مون دلشکستگی و دلگیری داریم از طرف آدمایی که دوستشون داریم و براشون مایه میگذاریم و از اون طرف همه مون آدمایی رو توی زندگی داریم و داشتیم که دلگیر و دلشکسته شون کرده باشیم.. اینه که درسته لکه ها رو تا جایی که بتونیم پاک میکنیم، اما غافلیم از یه لایه سیاهی یک دست که داره روی روحمون و روابطمون و زندگی هامون میشینه.. لایه ایی که یه وقتایی با قوی ترین جرم گیرها هم پاک نمیشه.. .. پ.ن: بابت حرفاتون توی پست قبل ممنون. خیلی ممنون. واقعا فکرش رو هم نمیکردم. باهاتون حرف دارم، خیلی زیاد.. 1- وقتی همه داریم دروغ میگیم، به خودمون، به اطرافیانمون و به دنیا، راحت دروغ بگیم خوب! چرا جون بکنیم؟ چرا وانمود کنیم؟ چرا ادای برنادت رو دربیاریم؟ راحت دروغ بگیم باباجون، صادقانه دروغ بگیم.. شرط میبندم دنیا خیلی قشنگ تر میشه.. 2- فانی جان، شور و شوق؟ اونایی که باید داشته باشن دارن .. بیا ما بی خیال شیم یه چند روز، یا چند هفته یا چند ماه.. من طرحی ندارم.. هیچی مثل قبل نیست و نمیشه.. نه که ما نخوایم، میخوایم، نمیشه.. از 8 صفحه رفقای بلاگفایی من فقط دو صفحه کج دار و مریز چراغی روشن میکنن.. لیست no upگودرم هم هر روز داره تپل تر میشه.. برای طرح نو هم باید "فلک را سقف بشکافیم".. من که مردش نیستم رفقا.. 3- این هوای لعنتی چرا گرم نمیشه؟ چرا آفتاب در نمیاد؟ من دیگه دارم جدی جدی خل میشم! 4- بچه ها.. اونایی که به من "اعتماد" دارن بدون رودرواسی کاملا جدی و از ته دل، لطفا توی کامنت خصوصی بهم بگن.. اگه کسی نگه به هیچ عنوان دلخوری و ناراحتی پیش نمیاد چون اعتماد چیزی نیست که راحت ایجاد بشه و من همین الان توی همین لحظه حتی انتظار گرفتن یه کامنت رو هم ندارم حتی از طرف فرشته. بهش فکر کنین. اگه من رو یه آدم راست گو و رازدار میدونین، لطفا بهم بگین، احتمالا باهاتون کار دارم. 5- مجتبی جوانی دمش گرم.. با تمام بالا پایینای این دنیا همچنان سرحال و ثابت قدمه.. یه مسابقه گذاشته که توضیحاتش رو توی این آدرس میتونین بخونین.. آقا مجتبی دستت درد نکنه:) 6- من همچنان حالم خوبه.. همچنان آرومم.. همچنان امیدوارم .. اما همه این ها یه تبصره مهم داره: در حد امکانات موجود!!! توی این مدت از کوچکترین فرصت ها هم استفاده کردم برای رشت رفتن و آرامش گرفتن.. از اول زمستون دل توی دلم نبود و لحظه شماری میکردم برای یه آزادی چند روزه از تهران. تعطیلات هفته قبل میتونست موقعیت مناسبی باشه که با یه سفر ناگهانی به شیراز پر شد! سفری که خیلی چیزا رو تو زندگیم عوض کرد، چیزایی که شاید ظاهر کم اهمیتی داشته باشن ولی.. بگذریم! نشد دیگه. یهو یکی از همون تغییرات ناشی از سفر قبلی، باعث شد که یه وقت آزاد نسبتا هلو جلوم سبز بشه و صبح چهارشنبه کیفم رو بندازم رو دوشم و برم ترمینال و سوار اولین اتوبوس رشت بشم.. نرسیده به منجیل و اون پنکه های بزرگش (اسمشون چیه؟:دی) غم عالم نشست رو دلم.. غم غربت بود یا فقدان یا نمیدونم چی.. هر چی بود تلخ بود، حزن بود اصلا. عصر چارشنبه بارونی بود و من هم خسته. پنج شنبه هم آب و یخ از آسمون میومد. سایت های هواشناسی هم معتقد بودن تا دوشنبه همین خبره!! نمیتونستم از خونه بیام بیرون، بدجوری حالم گرفته بود! تو حال بی اعصابی گفتم "ببین آقای رشت! تا فردا وقت داری هارت و پورت کنی و واسم ناز و ادا در بیاری.. من عاشقم! میفهمی؟ عاشق!! صبر و تحملم اندازه داره! فردا صبح میخوام برم لاهیجان. فردا شب میخوام برم مطهری و شهرداری! میخوام دست فروشا هم باشن.. تمامشون! نه تو نه هیچ چیز دیگه نمیتونه جلوم رو بگیره.. فهمیدی؟" فهمید! شیر فهم شد در واقع! صبح جمعه آفتاب بود و بگی نگی گرم. لاهیجان.. لعنتی..دو سه ساعت تو شهر راه رفتم؛ توی خلوتی و آرومی ظهر جمعه. عصر هم رشت و چایی داغ و شب و گز کردن خیابونای شلوغ و پر از حسای خوب.. امروز صبح دوباره آب و یخ میبارید از آسمون.. .. یه حس غریبی بهم میگه این آخرین سفرم به گیلان بوده.. خیلی دوست دارم این حس ناشی از موقعیت باشه و حقیقتی پشتش نباشه.. خیلی دوست دارم.. هر چی که هست توی این سفرها و بیش از همه این دو سه روز آخر، حال و احوال من مثل یه رویا بود.. الان میتونم یه شاهنامه عاشقانه بنویسم و این یعنی بی برو برگرد یه گوشه از دلم توی گیلان جا مونده.. آهای گیلان.. حواست بهش باشه..جا مونده.. جه می دیل آتیش واره؛ تو تانی به دریا بیشی.. هنوز حادثه ات از خیال می ترسد هنوز شعر برایت کتاب می خواند کمی کنار برو از سکوت حنجره ام هنوز بغض به جایت.. هنوز می ماند به ضرب ثانیه ها گفته ام درنگ کنند برای کشتن سرگیجه های طولانی که خستگی قدم های ِ با تو در برود همان دویدن و ماندن.. تو خوب میدانی! تمام میشوی اما به جای یک "نقطه" هزار "فاصله" بعد از "خدا نگه دار" است نگفته بودمت از "نقطه" ها فرار نکن؟ نگفته بودمت این "نقطه" اول کار است؟ تمام میشوی امشب میان قافیه ها دلم که تنگ میشود اما.. برای تو نه! ... ... فرار میکنم از واژه های آخر شعر ... تو را تمام کنم..؟ نه..
بوی اسفند رو دوست دارم.. سرد هم که باشه بهاریه، به خصوص روزای بعد از بارون، برام پره از احساسای تکراری اما همیشه عجیب..
چه زود گذشت ..
نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت
15:5 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت
0:33 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت
23:0 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت
13:1 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت
17:47 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت
17:41 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت
18:3 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت
14:44 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت
0:51 توسط آبان آذر| |
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت
22:48 توسط آبان آذر| |

