این می تواند یک تولد باشد
هرچند توی این "فعل"باز کردن همیشه مشکوکم ولی باز شده بعد از ماه ها تردید. اینجا روزهام رو مینویسم به امید بیشتر "بودن" آدم هایی که روز هام رو ببینن، بی اونکه قصد قضاوتی داشته باشن و یا حتی رفاقتی.آدم هایی که خیلی هاشون( بچه های این دنیای حقیقتا مجازی) چراغ روشن کردن تو شب های تنهاییم و راه نشونم دادن. امید دارم به باقی آدم ها ،اونایی که مثل روز های رفته ی خودم سایه دارن توی این دنیا ،بی صدا میان و میرن و گاهی ردی از خودشون میذارن و گاهی نه....
وبلاگ باز شده و من شروع کردم انتظارم رو برای ادامه، برای گفت وگو و برای همه ،چه با سایه چه سایه...
من سال هاست در هزار تردید گم شده ام ومردم اینقدر که وانمود کردم همه چی رو به راهه .قلم اگه نبود معلوم نبود من کجام و میدونم ...حالا اومدم مجازی شم که توی واقعیت دیگه کلمه ها بیشتر از این لوم ندن.
از سی روز ماه هزار روزش رو مثل یه دختر ده ساله سر حالم و چرت وپرت از لبم دور نمیشه.
هزار روزدیگه دوز رومانتیسیسم!!! توی خونم میره بالا ،شاعر میشم چه شاعریییی!
یه چند ساعتی هم میشم یه آدم افسرده ی رو به خودکشی که اگه سرش رو به وبلاگ ها(واز الان به بعد وبلاگ خودش همچنین!)گرم نکنه باید جنازه اش رو از روی آسفالت...نه! قرص خورده تو بیمارستان...نه! سوخته....نه!( نمیدونم واقعا هنوز راه مناسب خود کشی رو پیدا نکردم،)به هر حال....بگذریم.
فرق اینجا بادفترچه ی توی خونه اینه که تو وبلاگ منتظری در مورد کارات بقیه نظر بدن....خیییلی جالبه خییییلی. یعنی میشه؟وقتی کسی بدون دیدنت بدون شناختنت برات کامنت میذاره، اونم وقتی معروف نیستی ...،می تونی مطمئن باشی حرف دلش رو زده.میتونی لذت ببری از شنیدن یه حرف از ته ته قلب که هیچ پیرایه ای نداره. ناب ناب،اصیل....
وبلاگ به هر حال دیگه بازه....
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."