شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
این پست چند کلمه است برای چند تایی از دوستان در یه مورد خاص..
بقیه دوستای گلم، شرمنده وجود تک تکتونم:*:*
همه عزیزین به خدا..
این پست چند کلمه است برای چند تایی از دوستان در یه مورد خاص..
بقیه دوستای گلم، شرمنده وجود تک تکتونم:*:*
همه عزیزین به خدا..
احتمالا تا الان اینجا رو دیدین.. اگه ندیدین یه سر بزنین شاید چیزی باشه که بعضی ها دارن دنبالش میگردن..
ای جان! وبلاگ "مگه خریم؟ نمیخریم!!" رو یادتونه؟؟
رادیو بیب به عنوان پدیده انتخابش کرد و من الان احساس مادری رو دارم که بچه اش رفته مهد!!!
مصاحبه این مادر خجسته رو اینجا بشنوین!
فقط من نمیدونم کی به آقای مدرنیته گفته بود من از فن های استاااااااااااد شهرام شبپره هستم؟؟
:)))
یکی که شب و روز در فراق معشوق خود سوخته و ذرّهای هم عشقش رنگ منّت نگرفته بود گفت: خدایا بی توجّه به همه چیز، من فقط وصل او را میخواهم. میخواهم در پایان این همه زجری که کشیدهام دوباره جوان شویم و با وی یک زندگی بدون مشکل را تا بینهایت شروع کنم. خداوند فرمود: بلی. به پاس این همه عشق و زجری که تحمّل کردهای من زندگی همیشگی در کنار او را برای تو کرامت میکنم.
دیگری گفت: خدایا میدانی که در مقابل آن همه عشق پاکی که خرج کردم فقط زخم زبان و بیوفایی از او دریافت کردم. دیدی که علیرغم همۀ قولها و حرفهایش که میگفت تا آخر عمر کنارم باشد، چطور بی دلیل رفت و در مقابل چشمانم با دیگری معاشقه کرد. امّا هرگز به خود اجازه ندادم تا انتقامی بگیرم یا بیآبرویش کنم. به بزرگی خودت قسمت میدهم این خواستۀ مرا از روی انتقام حساب نکن امّا بزرگترین عذابت را بر وی نازل کن. ولی خودت از ته قلبم خبر داری که چقدر دوستش دارم. پس از عذابت، بگذار تا برای همیشه در کنارش زندگی کنم. خداوند فرمود: تو صاحب حق هستی و خواستهات پذیرفته میشود.
یکی دیگر هم همین خواسته را مطرح کرد ولی آنقدر دلش شکسته بود که دیگر نمیخواست با کسی که یک عمر به پایش سوخته بود زندگی کند که خواستۀ او نیز برآورده شد.
فردی گفت: خدایا دیدی که با وجود آنکه ما همدیگر را دوست داشتیم امّا چقدر مشکل سر راهم پیدا شد و هیچکس نه تنها قدمی برای بهم رساندن ما نگذاشت بلکه حتّی خانوادهها نیز در کمال بی ملاحظگی ما را از هم دور کردند. میدانی که امید من همیشه به تو بود و از تو میخواهم در سایۀ رضایت خودت ما را تا ابد در کنار هم خوشبخت کنی که خوشبختی بدون رضایت تو هیچ معنایی ندارد. خداوند فرمود: خواست تو را بیشتر از همه پسندیدم. خواستهات مستجاب میشود و شما بهترین عاشقان دنیا خواهید بود.
یکی هم بود که معشوق خود را ندیده بود امّا صفا و راستی را در عشق به اثبات رسانده بود که خواستۀ او نیز برای رسیدن به محبوبش اجابت شد. چند نفر دیگر هم بسته به مشکلات و زجری که در راه عشق کشیده بودند خواستههایشان را مطرح کردند و اجابت شد.
در این میان کسی بود که به خداوند گفت: خدایا؛ همه چیز را میدانی. با اینکه رضایت تو را میخواهم امّا هیچ چیز از تو نمیخواهم. هیچ چیز. نه وصلی نه عذابی برای کسی. فقط یک چیز. فقط یک چیز میخواهم. از تو میخواهم کاری کنی که معشوق من معنی عشق را بفهمد! فقط همین!!!
خداوند فرمود: بندۀ من؛ معلوم است که تو بیشتر از هر عاشق دیگری عاشق بودهای و بیشتر از همه فهم و شعور داشتهای. تو بزرگترین عذابها را تحمّل کردهای و در زمرۀ بندگان والای من هستی. هرآنچه بخواهی میتوانم اجابت کنم امّا اختیار هر انسانی در دست خود اوست و مرا اجازۀ دخالت در تصمیم کسی نیست. این انسانها هستند که با فکر و انتخاب خود تصمیمی را به صحیح یا غلط میگیرند که میتوانم به آنها پاداش داده یا عذاب کنم امّا اختیار، بزرگترین امانتیست که به آنها سپردهام و از این بابت کاری نمیتوانم انجام دهم.
پینوشت:
عیسی(ع) فرمود: مرده را زنده کردم، مریض لاعلاج را شفا دادم، امّا برای کسی که نمیفهمد نتوانستم کاری بکنم.
همبلاگی با غیرت، حمایت حمایت
..
ای شرکت دروغگو،، اون محصول خوبت کو؟؟
..
فعلا همینا..
تیر بیار تخته بیار، کدبانوی بی سلیقه بعد از 2 ماه زحمت کشیده یه شام آماده کرده!!
شام که خوردین برگردین بازی برقراره هنوز:))
سومین خمیر مزخرف رو هم با هم بپخونیم..اوکی؟؟؟
چه خمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــری!!! به به!
در راستای رسالت خطیرمان مبنی بر زکات علم نشره و دانش ولو در چین ز گهواره برو دنبالش..
این شما و ایــــــــــــــــــــن:
بی سلیقه بانو یک خمیر تنبل پسند براتون درست کردن..تشریف بیارین میل کنین...قربون همه:)
کیبورد را در آغوش میفشارم تا جوهر سیاهش بر سپیدی صفحه بپاشد و مرا اندر آبتنی واژه ها غرق سازد..
آه که من چه قدر لوس و بی مزه شده ام تازگی ها، و بهتر است به جای اینکه سعی کنم زورکی خلاقیت ساطع نمایم، راست و مستقیم بروم سر اصل مطلب ..
..
امروز رفتیم قرار وبلاگی ! بگین خوب!
فرشته بود و بانوی شمشیر به دست و آدرینا و سودالیت و داروگ و شازده و مهرداد و رئیس هومن و علی مسکالین و شاسکول و هوچیکتون آبان !
همون اول کار آدرینا با فال حافظش کلی حالمون رو خوب کرد.. هر چند حضرت خواجه به من.. به من!!! فکر کنین! به من گفت دنبال پولم!! من!!!؟؟؟ خوب لابد یه چیزی میدونه که گفته! والا!
بعد ، اگر شما فکر کردین یک کلمه ، فقط یک کلمه حرف مربوط به اصول نویسندگی وبلاگیانه و یا مسائل روز و یا مسائل شب ( که خوب بدیهیه این یکی جاش نبود! ) و یا کلا حرف های موسوم به حرف حساب رد و بدل شد..نووووچ!
برعکس! آقا تا دلتون بخواد سر به سر هم گذاشتیم و قربون صدقه دست خط و سر و شکل هم رفتیم و جای رفقا رو خالی کردیم و هی از خنده های شازده روی زمین ولو شدیم و هی زیر نگاه های ملت حاضر در کافی شاپ آب شدیم رفتیم زیر زمین ولی عمرا یه ذره هم ولوممون رو ندادیم پایین!
در رابطه با راستای این کله معلق زدن های نوجوونانه ( که از سن و سال من یکی خیلی بعید بود! ) ، یه کلمه
حرف جدی هم که از قضا و به صورت کاملا اتفاقی از دهن یکی در میومد، ملت هلاک میشدن از خنده و کلا اصل بر این بود که اینجا آدم باید به همه چیز بخنده مگر اینکه .. هیچی دیگه! باید بخنده! راه دیگه ای نداره!
نکته دیگه ای که به چشم میومد این بود که یکی دو نفر دور میز میچرخیدن و به صورت منطقی این چرخش مساوی میشد با جا به جایی های نوترونی در مدار میز!!!!! در این چرخش ها گاها! ملت دو تا دو تا کنار هم قرار میگرفتن و در حالی که بقیه داشتن از مشاهده ء قند توی بشقاب ریسه میرفتن، سرشون رو میبردن نزدیک هم و.. و.. آخه چه جوری بگم چه کار میکردن که بد نباشه؟ خوب.. میدونین؟ سرشون رو میبردن نزدیک هم و شروع میکردن در یه موردای خاصی که بنده در جریانش نیستم حرف زدن..
مثلا اینجانب شخصا با شازده دقایق طولانی درباره تاریخ انگلستان مباحثات داشتیم و یا با فرشته قرار مدار گذاشتیم که بریم عصرا توی پارک سبزی پاک کنیم و یا با هومن خان رئیس در مورد شغل شریف وکالت تبادل نظر کردیم..
ضمنا با اشارات چشم و ابرو در معیت بانوی شمشیر به دست، کلی حرفای شورانگیز زدیم که خصوصی بود عمرا نمی گم..
بعد خدا بده برکت دریغ از یه دونه از این عکس شیک ها که از دستامون بگیریم و بعد بیایم اینجا در معرض دید شما بگذاریم! من به خدا سه ساعت پشت دستم سفیداب کشیده بودم که توی عکس خوشگل بیافته! نشد دیگه!
هیچ صحبتی هم در مورد ارائه گزارش نشد و این که می بینین من پریدم در صحنه و دارم راپورت میدم به صورت کاملا خودسرانه است و هر کدوم از آقایون و خانوم ها میتونن بیان یقه ام رو بگیرن ! حقشون محفوظه!
تازه دیگه نمیگم از این که نیمی از افراد حاضر به نوبه ء خودشون این آبجی بینوای شما رو سر کار گذاشتن و من هم از ترس سوتی دادن مثل یه دختر گل فقط می خندیدم و تمام سعیم بر این بود که حرف نزنم!
تاااااااااااااااااازه! یه جا شازده بهم گفت پاستوریزه! بعد که صمیمی تر شد بهم گفت خشن!!
میبینین تو رو خدا؟ اگر یه ساعت دیگه مجلس بی ریا طول میکشید احتمالا تا حد و حدود گودزیلا پیش میرفت!
به جان خودم، سودالیت که دختر بسیار نازیه و این قدر آرومه که وقتی آدم دستش رو میگیره دلش میخواد تکون نخوره، کنار من نشسته بود و من به جان شما، به جان شما، کلی خانوم بودم و کلی ملیح بودم و اینا! ولی احتمالا تشعشعات سودالیت این همه متانت من رو محو کرده بود.. چه میشه کرد؟
خلاصه که ما اگه بخوایم تعریف کنیم یه شب یلدا طول میکشه.. رفقا هم مینویسن ..
جای همه خالی بود .. مونس ، میثم ، شجاع ، درنین ، و.. و.. همه!
بانو! فرشته جان خیلی بهت زحمت دادم امروز و کلی ذوق زده ام از اینکه این قدر به هم نزدیکیم..
بچه ها! کنارتون خوش گذشت مرسی!!!
..
پینویسی: لینکم نمیاد!! فردا درستش میکنم حتما!
جای همه خالی بود!
فعلا این رو داشته باشین! الان برمیگردم..
یه سی چن روزیه که گل نیومد یااااااااااااااااااار
صدای چی چیه بلبل نیووووومد..
..
غریبی درد بی درمون غریبیییییییییییییییی
..
آوارگی در وطن هم عالمی دارد..ای یار!
..
بچه ها من دلم شده یه ذره!
الهی که جز جیگر بزنن که ما جوونای این مملکت رو این جور این چند روز از هم دور کردن!
..
ایمان بیاورید به آبان آذر!
همین که ما تصمیم گرفتیم به نقل مکان، بلاگفا به "غلط کردم" افتاد!
..
علی الحساب ما اومدیم توی این آدرس طرح جدید از خودمون ساطع کردیم تا چه شود:
کار واجب انجام نشده ای هست.. کاری که یک روز یا ده روز یا بیشتر طول میکشه.. نمیدونم ، ولی میدونم این خداحافظی کوتاه نه از خستگیه ، نه از دلزدگی و نه از بی حوصلگی..
بر میگردم..شاید فردا..
صدا به جرم کدامین ترانه می میرد
که زیر حنجره ی تازیانه می میرد
عجیب نیست که در باغ های فروردین
به اعتراف درختان ، جوانه می میرد
هنوز معتقد سرنوشت خورشیدیم..
ندیده ایم گمانم شبانه می میرد..
...
شعر نیمه رو بر شاعر خسته اش ببخشید..
پیش نویسی اول: با عرض سلام و خسته نباشید! بچه ها! کامنت های پست قبلی بی جواب موند..ببخشید واقعا ! همین قدر هم که " منم منم " زدم ،حالم گرفته است..
پیش نویسی دوم : بنده همون ابتدایی که تشریفم رو آوردم وبلاگستان در "این آدرس "اعلام مواضع نمودم ، و الان در اون فازی هستم که وقتی ازش بیام بیرون همگی باید جمیعا دست و سوت و صلوات توی روحم...اِ ..اِ..ببخشید به روحم نثار کنین !
پیش نویسی سوم: در راستای احترام و عشق و علاقه و چاکرم مخلصم به همه شما ، هی جفت پاهام رو گرفتم ازین ور و زور زدم بچرخونمش ازون وری..نشد!
بعد سرم رو گذاشتم روی زمین با دستام هی سعی نمودم کله معلق بزنم که بچرخم ازین وری ، باز نشد..( پیریه دیگه )
خلاصه ما هر کار کردیم نتونستیم بچرخیم ، اینه که گفتیم بشینیم تو چرخ و فلک که دنیا بچرخوندمون..
این چرخ و فلک تکراری رو خیلی ها نخوندن و گذاشتنش کمتر باعث شرمندگی میشه..
تقدیم با عشق:)
بین من و خیال شما جنگ میشود
این روز ها بدون شما میرود هنوز
اینجا هنوز روز به شب میرسد هنوز
آنجا هوای خاطرتان خوب مانده است؟
بهتر شدید؟ حال که مطلوب مانده است؟
می خواستید از هیجانم! حذر کنید
خوب! رفته ایم دور ترک تا گذر کنید
ما را کنار آینه ها جا گذاشتید
میلی برای بودن با ما نداشتید
حرفی به جز "برو" که به ما مرحمت نشد
دلتنگ دیدنم دلتان عاقبت نشد؟
یعنی برات رفتن ما :" بی خیال! رفت..
سر منشاءشلوغی ، بی داد و قال رفت"؟
یعنی تمام خاطره ها: قاه قاه..کشک..؟
یعنی تمام بودن من با تو...آه...کشک؟
باشد! بدون ما همه چی رو به راه شد
وفق مراد آمد و اوضاع ماه شد!
ما بی شما کمی دلمان غصه می خورد
انگار قلبمان نفسش گاه می برد
باور نمیکنم که شما شاد مانده اید..
در گونه ای تعارض ..اییی..حاد مانده اید!
ما بین ما و راحتی و ما و دیگران
ما بین زندگی و من و ابر و آسمان!
دیگر که دست های شما رعشه ناک نیست؟
دیگر میان ما و شما ، اصطکاک نیست؟
با عرض معذرت! دلتان سنگ نیست که!
عادت، نه عاشقی، به خدا ننگ نیست که!
از پیش چشم شکر خدا ما که رفته ایم
مهمان سال و ماه نه، مهمان هفته ایم
ما یک نسیم بی ادب و شوخ بوده ایم
گیسوی حضرتش به گریزی ربوده ایم!!
ایشان مزاحمت همه از یاد برده اند
تا حدی از تحمل ما حرص خورده اند!
تلخی حرف و تندی افکار و روی باز
ای داد! بی نوا ! چه کنی با زبان دراز؟
تنگی قافیه همه جا عیب شاعری است
این هم به روی باقی عیبام...چاره چیست؟