الصبوح الصبوح.. یا اصحاب!


سلام!

از روزهای عووَ عووَ و ونگ ونگ دههء چهارم زندگی سلام میکنم به دوستان، سلام کردنی!! تشکرات بی نهایت از ته اعماق وجودم میفرستم براتون.. واقعا این یک ماه علیرغم کمرنگ بودنم اونقدر انرژی های مثبت از تک تک شما گرفتم که فقط خودم میدونم:دی  اون بیرون هم همین جور.. سورپرایزهایی داشته ام ترکوندنی!

 یعنی دیگه از بس توی مود ذوق کردن برای خوبی و مهربونی آدما هستم و من حیث المجموع پروانه ای شدم، دارم از دست خودم کفری میشم دیگه!! خوب چه کار کنم؟ 

راستیاتش از وقتی یاد گرفتم (واقعا!! نه فقط به زبون!) که چشمم رو روی عوضی ها ببندم و وقتم رو صرف اشتباهی ها نکنم و یه جاهایی حرف بزنم و روابط باکیفیت رو بسط و گسترش بدم و سیــ.است های انقـــ.باضی در ارتباطات اجتماعی اتخاذ کنم و از آدما درس بگیرم و اینا، کائنات یه چند وقتی ضد حال زد و امتحانات پیامبرگونه  ازمون گرفت، اما سرانجام ابواب رحمت به رومون گشوده شد و الان در حال خوش خوشانیم..

مسلما فکر نمیکنین که من دارم توی بهشت برین زندگی میکنم؟ هیچ مشکلی ندارم؟ هیچ استرسی ندارم؟ درگیری و غم و مریضی و دلتنگی ندارم؟؟ ها؟؟ دارم! مرغوبش رو هم دارم. میتونم شرط ببندم فشاری که الان روی من هست مساویه با فشاری که روی امام زمان هست برای ظهور کردن! (حالا یکی بیاد خلافش رو ثابت کنه تا شرط رو ببره!)

با این حال خوبم و خوش.. و البته بی تعارف، بدون حتی ذره ای اغراق، سهم خیلی بزرگی از این شادی رو مدیون شما هستم.. شمایی که خیلی خوبین. خودتون خبر دارین؟ اینجا خونهء امن منه.. آزمون و خطاها و رفت و آمدها و دیدن و ندیدن ها و بودن و نبودن ها و ثابت قدمی ها!!! مدتی هست که ثمر داده و اینجا شده محل آرامش.. ممنونم:*

من الان هیچ چیز هیجان انگیزی براتون ندارم. هیچ تشکری غیر از همین نمیتونم تقدیمتون کنم. حتی نمیتونم قول بدم -به عنوان اولین تصمیم دههء چهارم- بیشتر کنارتون باشم.. ولی یقین دارم همه تون صدای تاپ تاپ قلبم رو دارین میشنوین.. 

اینم بگم.. این پست یه چیزی کم خواهد داشت اگه از "بچه مسلمون" یه قدردانی ویژه نکنم.. میدونی رفیق بالارفتن یهویی ضربان برای سلامتی چه قدر مفیده؟؟ میدونی یه تنه دو سه سال به عمر من اضافه کردی تا حالا؟:) مخلصیم خلاصه..

...

راستی،یه چیزی دارم ! بذارین یکی از رموز شادزیستن رو براتون بگم. چه طوره؟

ویفر موزی بخوریم.

پاشین برین نزدیک ترین سوپری. دو سه تا -بسته به وزنتون!- ویفر موزی بخرین. برگردین بیاین خونه. لباستون رو عوض کنین. بشینین. بازش کنین. از قسمت سختش، نه با اون نخه. بعد قرچچچ گازش بزنین.. قرچ قرچ قرچ.. چشماتون رو ببندین و صداش رو گوش کنین. بزارین خرده هاش بریزه رو لباساتون. بچسبه به لبتون. بره لای دندوناتون. تند تند بخورین. نمیخواد مزمزه اش کنین. تموم که شد ببینین چندسالتون شده..


هو فان:*



مناجات نامه

 

آقا! بارالها! پروردگارا! این قلب کوچیک من داره میپکه.. داره به معده ام حسودی میکنه (به خاطر خاصیت ارتجاعیش!!).. جا نداره دیگه به جون خودتون.. ظرفیت نداره دیگه، به چه زبونی بگم؟ ایــــــــــن همه آدم خوب رو کجاش جا بدم آخه؟ این همه آدمای نازنین که اینجا و اونجا پخش و پلا کرده بودین و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا یکی یکی –از سال ها پیش تا الان- سر و کله شون توی زندگی من پیدا بشه.. چه قدر آدماتون میتونن خوب باشن. بی ادعا خوب باشن. آروم و ساکت خوب باشن. غمگین خوب باشن. تنها خوب باشن.. ما خیلی چاکریم!

بارالها جون! یه شکرگزاری دیگه هم بهتون بدهکارم. من خیلی مخلصتونم که اعتقاد و تعصب رو ازم گرفتین.. این محرمی اگه دو درجه سانتیگراد –فقط- حرارت و شور حسینیم بیشتر بود کاملا تواناییش رو داشتم، شده به صورت انتحاری، یه چار پنش تا م.داح رو نفله کنم، آیییییی جیگرم حال بیاد!!! به ویجه! اینایی که شب عاشورا هم صدای انکرالاصواتشون رو میندازن فرق سرشون و دِ بخون (مرتیکه! اسمش روشه! شام غریبانه، وقت سکوته، لا اله الا ا..) !! نمیتونم قبول کنم توی مملکتی که تا چند وقت دیگه توی رختخواب مردمش هم پاسبان میذارن، این میکروفن به دست های مخلص سرخود دارن گند میزنن به هر چی آداب و آیینه؛ سر خود اون همه نوحه های وزین و متین قدیمی رو با ترانه های محس.ن یگانه جایگزین میکنن؛ سرخود حواسا رو به جای "کربلا" میبرن به "صحرای کربلا".. میدونین بارالها! هر چی بیشتر در بحر تفکر غوطه ور میشم بیشتر به این نتیجه میرسم که اگه "مسلمون" بودم نمیتونستم ساکت بشینم. دستتون درد نکنه ما رو لامذهب کردین و گرنه خونم پای خودتون بود!

بعد بارالها یه چیز دیگه. الان که تنور داغه و تشعشعات عرفانی پیدا کردم و خودم دارم به وضوح میبینمشون!! اجازه بدین یه خواهشی هم داشته باشم.. برق چشمای استادای قدیمیم وقتی میبنمشون خیلی قشنگه.. از این برقا به منم بدین لطفاً! خودتون ماشالا باهوشین، لازم نیست توضیح بدم، ولی محض محکم کاری حواستون باشه لازمهء این برق دانشجو داشتنه.. اونم دانشجوهای باتربیت و ساعی مثل خودم..!!! برقه رو راه بندازین قربون قدتون.

خوب دیگه من برم. خیلی زحمتتون دادم، آخر شبه.. خسته هم هستین لابد. ایشالا خوب و خوش و موفق باشین و دست به خاک میزنین طلا بشه.

العبد آبان آذر دامت افاضاته!!

 

 

 

سی سالگی..


سی سالگی هم داره تموم میشه، به قشنگ ترین حالت ممکن، با هیجان انگیزترین آرامشی که میشه تجربه کرد. سی سالگی داره خداحافظی میکنه و برای من یه ابریشم رنگارنگ از خاطره ها به جا میگذاره، ابریشمی که وقتی خوب نگاهش میکنم نفیس ترینه توی صندوق زندگیم.  

سی سالگی که شروع شد من بودم و یه دنیا سوال بدون جواب. من بودم و دلخوری از خودم، من بودم و کلّی کار که فکر میکردم انجام ندادم و نخواهم داد. حالا که داره تموم میشه باز منم و تمام سوال ها و تمام سالهای گذشته و تمام کارهای نکرده .. 

 با یه تفاوت بزرگ.. 

حالا دیگه میدونم آدمه و سوال ها و سال ها.

 حالا یاد گرفتم با هر پاسخی که پیدا میکنی ده تا پرسش جدید سر راهت سبز میشه. یاد گرفتم اگه بخوای درگیر دلخوریهات از خودت بشی آروم آروم آونقدر فرسوده میشی که خود خدا هم نمیتونه بیاد دستت رو بگیره و ببردت به جایی که دلت میخواد. یاد گرفتم برای رسیدن باید از جا بلند شد. سی سالگی مزد تمام صبرهای من بود. نه صبری که زانوی غم بده به بغلم، پر از حسرتم بکنه، خسته و خسته ترم کنه.. صبر و حرکت و امید..

آبان محبوب ترین ماه ساله برای من.. مسحورکننده است و پر از رمز و راز.. تنها ابرهایی که افسرده ام نمیکنن ابرهای آبان هستن. من هر سال توی آبان به دنیا میام و بعد وسطای آذر زنده میشم.

و حالا، آبان سی سالگی..

دوستت دارم. ممنونم که اومدی.. نرم نرمک..  تازه ام کردی، آدم ترم کردی، خلوت بارونی من.. دستم رو سال های سال بود زیر بارون دراز نکرده بودم. این همه نفس خیس، این همه تنهایی، این همه چشم بسته هوا رو بلعیدن، این همه آرامش.. 

..

غار تنهایی همیشه ناشی از اندوه نیست. گاهی اونقدر خودم رو دوست دارم که دلم میخواد ساعت ها بغلش کنم.. دست بکشم به سر و گوشش.. براش شعر بخونم.. غذایی رو که دوست داره درست کنم.. ببرمش هرجا که دلش میخواد.. بگذارم رهای رهای رها زندگی کنه.

این روزا وقت عاشقیه.. آبان و آبان و شهر و آدم هاش و بارون و کتاب ها..





ای قوم خیانت دیده کجایید؟؟ کجایید؟


این پست مخاطب داره، افرادی که توی روابطشون دچار حس "مورد خیانت واقع شدن" هستن.

معمولا وقتی از خیانت حرف میزنیم، پیش و بیش از هر چیز روابط زن و شوهرها به ذهنمون میاد. در حالیکه به نظر من این قضیه توی هر تعهد مکتوب و نامکتوبی می تونه اتفاق بیافته. آدم به خودش میتونه خیانت کنه با زیر پا گذاشتن قول هایی که به خودش داده، به خانواده اش میتونه خیانت کنه با انجام ندادن وظایفی که فرهنگش براش تعریف کرده، به همکارش میتونه خیانت کنه، به دوستش، به جامعه اش، به همسرش..

الان نمیخوام در مورد زیر پا گذاشتن تعهدها حرف بزنم. میخوام از اون طرف به این قضیه نگاه کنم. از طرف اونایی که "بدبین و شکاک و بیمار" نیستن، اما توی بعضی شرایط و موقعیت ها و در برابر بعضی از اطرافیانشون دچار این حس میشن. فکر میکنن طرفشون اونا رو میپیچونه، فکر میکنن همسرشون سر و گوشش میجنبه، فکر میکنن کسی داره بهشون خیانت میکنه. روی این "فکر کردن" تاکید دارم. این آدم ها برای خودشون دلایل و نشونه هایی ردیف میکنن، چون بیمار نیستن. شاید به خاطر تجربه های قبلیشون کشف این نشونه ها زیاد هم براشون بیراه نباشه. شاید بدبین شدنشون بی دلیل نباشه.

اما اینجا یه اتفاق خیلی مسخره ای می افته:

 قریب به اتفاق این افراد روز به روز بدبینیشون رو تشدید میکنن. نشونه های تازه برای خودشون میسازن. روز به روز بیشتر توی قالب "مورد خیانت واقع شدن" فرو میرن. از کاه کوه میسازن و شروع میکنن با رفتار و گفتارشون فرد به خیال خودشون "خائن" رو سرد و سردتر کردن. این حس بد و آزاردهنده است. شکی نیست که همهء ما بارها دچارش شدیم. وقتی بدبینی به اطرافیانمون روی وجودمون چنگ میندازه، رها شدن ازش راحت نیست.

 من فکر میکنم فقط دو حالت اینجا وجود داره. یا طرف واقعا "داره" خیانت میکنه یا واقعا "نداره" خیانت میکنه. در هر دوی این حالت ها رفتار و برخورد ماست که تعیین کننده است. بنده اینجا ضرسم قاطعه!!!

 اگر بدبینیمون بی پایه باشه با رفتارمون طرفمون رو آزار میدیم.. اول سردرگم میشه، بعد غمگین میشه، بعد سرد میشه، بعد اونم بدبین میشه،.. از همه اینا مهم تر هم همون غمگین شدنشه. نامردیه. خیلی نامردیه که آدما رو به خاطر فکر و خیالای خودمون غمگین کنیم.

اگر بدبینیمون درست باشه اما... اینجا اوضاع خرابه. زمین و زمان رو به هم میدوزیم. میشیم طرف مظلوم. طرف بی گناه. غلط کردیــــــم!!! بیاین به این فکر کنیم که ما چه کار کردیم و چه رفتاری داشتیم که طرفمون دورمون زده.. که طرفمون میخواد مدل ارتباطش رو تغییر بده، اصلا دیگه نمیخواد باهامون دوست باشه.. باهامون باشه..  مسلما من اینجا کاری به آدمای بیمارِ مدام در حال دور زدن ندارم. خدا به داد کسی برسه که گیر همچی موجودی افتاده. حتی در واقع روابط زن و شوهری هم خیلی مد نظرم نیست (کم هست!)، اون یه کم خاصه و نمیشه قاطع در موردش حرف زد.

 توی ارتباط های معمولی چیزی که می بینم و بی نهایت آزارم میده این غیرمنطقی شدنه.. این تلاش نکردن برای تغییر مثبت.. این تشدید تعمدی حس های ناخوشایند.. این دنبال مقصرهای ثالث گشتن.. این که گاهی به خاطر یه دستمال قیصریه رو به آتیش میکشیم و حتی یک لحظه به خودمون، رفتارمون و اشتباهاتمون نگاه نمیکنیم.. 

بیاین این کارای بد رو نکنیم! تو رو خدا!!

:)



 

عین زندگی، مشغول..


آقا ما این همه حرف قلمبه شده گوشه مغزمون رو نمیتونیم به رشتهء تحریر در بیاریم چرا؟ نکنه زبونم لال چشمهء جوشانمون خشکیده؟ نکنه دور از جون تشعشعاتمون دارن دی اکت.یو میشن خودمون حالیمون نیست؟ نکنه آبانتون داره از صفحهء ادب این مرز و بوم رخت برمیبنده؟ حالا یه جونی میکنیم این پایین..

..

اولندش که از مخاطب های خاص لبریزیم.. برای هزار و یک نفر تک تک حرف و جمله و اینا داریم.. اما به هزار و یک دلیل (میکنه به عبارتی هر نفر یک دلیل) مهر بر لب زده ایم!


دویومندش اکتبر ماه آگاهی نسبت به سرطان پستان هست و ما از اول سپتامبر نقشه ها داشتیم برای این ماه عزیز و پست های مربوط به اون.. نشد که بشه! بنابراین امسال هیشکدوممون سلاطونی نمی شیم، تا سال بعد ما به نوبهء خودمون یه ذره آگاهی ببخشیم، بعدش هر کی خواست با دانش سرطان بگیره!!


سیومندش میخوایم سلام مخصوص!!! بدیم به روح اون بنده خدایی که سال هاست پرچم "موفقیت" دست گرفته و شعارش اینه: یه روزی، یه جایی، یه کسی..

درد و "یه روزی، یه جایی، یه کسی.."  اگه مردی بگو: " بالاخره خودت!! "..

 "یه روزی" همین امروزه، "یه جایی" همین جاست و "یه کسی" هیچ کس نیست جز خود آدم..

خیلی مسخره است که این شعار آدم رو بخواد به موفقیت برسونه.. نشستن و منتظر معجزه بودن به نظر من یکی که احمقانه ترین کار دنیاست و این حرفا جز این معنای دیگه ای نداره..  داره به نظر شما؟


چارمندش "ماییم و دلی گمشده در خاطره ای سرخ.."


پنجمندش نفس بکشین تا وقتی اجازه دارین.. از ما گفتن بود ;))



هو فان:*


نرم نرمک میرسد آبان..


این که امسال تغییر فصل ها اینقدر خودش رو بهم نشون میده، احتمالا بیشتر ناشی از همون جَوگیریه ذاتیم باشه تا یه واقعیت عینی. 

جوّ زندگی در دل طبیعت و داشتن یه باغچهء خیلی خیلی بزرگ که از بدو ورودم به این خونه، روز اول فروردین، درختای بی بار و بر یخ کرده اش آروم آروم جلوی چشم هام جون گرفتن و  رنگ به رنگ شدن، صورتی و سفید و سبز های روشن و تیره و حالا هم رنگ های گرم پاییزی که دهن کجی میکنن به سرمای هوا.. سرمایی که داره آماده ام میکنه برای احتمالاً پربرف ترین سال عمرم. 

اینجا داره روز به روز سردتر میشه و زیباتر.. روز به روز ترسناک تر و هیجان انگیزتر.. روز به روز رازآلودتر و آروم تر.. استعارهء زندگی من از شهریور پارسال.. 

این روزا سردن.. من هم؛ نسبت به خیلی آدم ها و روابط.. نسبت به خیلی از نقاب هایی که میبینم و باید نادیده بگیرم.. پرم از ترس همین آدما، ترس از کژفهمی و قضاوت، ترس از اتفاق های نیافتاده.. ناگزیرم از سکوت، که هرچی بخوام بگم پر از دلگیری یا عصبانیته و من هم آدم دروغ گفتن و نقاب آرامش زدن نیستم..  

اما، چشمم رو که ببندم به نارفیقی ها و دردای جامعه، توی این خلوت، همه چیز بی نهایت قشنگه.. روح های مهربونی که دور و برم پرسه میزنن.. هیجان تمام اتفاق های در راه.. تولد امیدهای زندگی اونایی که دوستشون دارم، همبازی هایی که الان مادر و پدر شدن و اسباب خنده.. آرامش بی نهایت.. سادگی زندگی.. خوندن و نوشتن و دانشمندبازی.. و دوست..

فصل ها میرن و میان و من این تغییر رو دارم با تمام وجودم حس میکنم، لمس میکنم.. خوب ها و بدها رو که مینویسم دو طرف تخته سفید این روزا، ترجیح میدم جلوی هردوشون رو خالی بذارم. دلم میخواد از دنیا دور بمونم و کنار کاغذهام منتظر برف بشینم..

..


پ.ن.1: از دو ماه پیش 2-3 کیلو چاق تر شدم.. برای اولین بار در طول عمر بابرکتم و شاید برای اولین بار در طول تاریخ "بشریتی در ابعاد من" از این اتفاق خوشحالم.. دلیلش رو هم واقعا نمیدونم! علی الحساب تا روزی که کمر درد دوباره بیاد سراغم و به غلط کردم بیافتم راضی و خشنودم!!!


پ.ن.2: صدایی تو جهانم نیست.. فقط تصویر میبینم..


پ.ن.3: ابرها که کم و زیاد میشن اینترنت ما قطع و وصل میشه! قدرت خدا!!  کمرنگی ها رو ببخشین به عجلهء زمستون ..



هو فان ;))


هشتِ هفتِ هشتاد و هشت


این طور که از شواهد و قرائن معلومه ما دیروز رفتیم کلاس چهارم ، مثل یه شاگرد سر به هوا که دنبال اتیناست فعلا و حواسش تعطیله.. :)


هیچ تولدی فی نفسه!!! اهمیت نداره. چیزی که ارزشمند و دوست داشتنیش میکنه بعدشه.. نتیجه و اثرشه . همینه که امسال تولد دفترچه رو به خودم تبریک میگم. به خاطر تمام برکاتی!!! که برام داشته.. 

انسان های خوب

آدمای خرده شیشه دار

 تجربه های شیرین

دوستی ها و عُلقه هایی که جز اینجا مجالی برای تجربه اش نبود

 اتفاق های ناخوشایند

اومدن ها و رفتن ها

تمام چیزهایی که یاد گرفتم

تمام بچه هایی که چیزی ازشون یاد گرفتم، خیلی چیزا..


به خودم تبریک میگم؛ قدر همه تون رو میدونم و دوستتون دارم. ممنون :*


بعد نوشت: نمیتونم توی این روز عزیز!!! از  صاحب شانه و لیلی یاد نکنم.  اولین رفقای اینجا که همراه بودن و هستن.. تشکر ویجه:*



..


کلا هم خودم رو خفه کردم با این رسمی حرف زدنم:دی


روی سرسرهء تغییر همچنان لیز میخوریم..

این را نخواندید هم نخواندید.. 


تازگی به این فکر می‌کنم که بد نیست از این حجم خوشبینی‌ام که گاهی به حماقت پهلو می‌زند و گاهی به یک بی‌خیالی صوفیانه کم کنم. حماقت که گمانم چیز خوبی نیست. صوفی بودن هم بر خلاف مد این روز‌ها توی کلهء من معادل‌‌ همان حماقت است؛ حماقت آدم‌های کمی باهوش‌تر یا بهتر بگویم زرنگ‌تر که بلدند هر مزخرفی را جوری رنگ و لعاب بدهند که کلاس!! پیدا کند. این خوشبینی که می‌گویم چیزی هم نیست که در رابطه‌ام با دیگران تعریف شود. باز برعکس مد ناله‌های این روز‌ها، نه خودم را آدم ظلم دیده‌ای می‌دانم و نه از اعتماد پکیده و ضربه خوردن از دیگران و دروغ و دورویی و این چیز‌ها شکایتی دارم. 

خوشبینی‌ام چیزی است مال خودم. خودِ خودم! دو وجه هم دارد. 

از یک طرفش شبیه آن کاریکاتوری هستم که یک آدم غمدار را نشان می‌دهد که دارد نزدیک می‌شود به یک طناب دار. بعد در صحنهء آخر می‌بینی آویزان شده از طناب و با نیش دررفته از بناگوش دارد تاب می‌خورد. خُب! از نگاه آدم‌هایی که مثل من نیستند این یک تصویر امید بخش است. نیش ملت را عین‌‌ همان خجستهء آویزان (ایهام را بچسب!) باز می‌کند. همه یک آهی می‌کشند و ته دلشان غنج می‌زند برای آن روحیه. اما برای یکی مثل من که یک عمر همین طور زندگی کرده اولین تصویر این کاریکاتور آن صحنه‌ای است که نقاشی نشده. اینکه آن آدم تا کجا می‌تواند تاب بخورد؟ تا کی؟ 

از آن طرفش هم شبیه کاریکاتوری نیست. تعریفش که بکنم خودش یک تصویر مضحکی می‌شود بیا و ببین! 

قضیه این است تا این ساعت از زندگی‌ام هر کاری انجام داده‌ام برای «کسب کردن» نبوده. یعنی هر کاری که با اشتیاق انجام داده‌ام. یعنی هر چیزی که برای خودم محققش کرده‌ام. این‌ها تا حالا برای آینده‌ای نبوده یا برای به دست آوردنی. همه لذت‌های لحظه‌ای. این کار‌ها را کرده‌ام چون «دوست داشتم». در تمام ثانیه‌های زندگی‌ام، لااقل از وقتی نیمچه عقلی به هم زده‌ام، مرگ جلوی چشم‌هایم بوده. نهایتِ هر داشتنی. نهایتِ هر رسیدنی. اصلا آدم چه می‌خواهد وقتی «در گوش جانش می‌رسد طبل رحیل از آسمان»؟ 

 پس «شد شد، نشد نشد».. این «نشد» هرگز توان این را نداشته تاثیر منفی بر زندگی من بگذارد، جایی نداشته، اهمیتی نداشته، هیچ بوده حتی. این‌ها از نظر من آخر خوشبینی است. این طوری آرامش اتفاق می‌افتد. از درون. حقیقی. من اسم این را می‌گذارم خوشبینی. شما را نمی‌دانم. همین شعر «در لحظه زیستن» که همه همراهش مویه می‌کنند، من مجسمه‌اش بوده‌ام. خنده دار است؟ باورکردنی نیست؟ شعار است؟ اما واقعیت است. 

... 

خُب! حالا، همین جایی که الان ایستاده‌ام، دارم به این فکر می‌کنم این روحیات و خلقیات شاید زیاد هم پذیرفتنی نباشد. من با این روحیه باید می‌رفتم توی صومعه‌ای جایی، یا می‌رفتم درویش می‌شدم توی کوه‌های دوردست که البته اینترنت هم داشته باشند، یا حداکثر معلمی می‌شدم توی یکی از روستاهای محروم گیلان. 

این روحیه برای آدمی با شرایط فعلی من ویران کننده است. تا یک زمانی همه چیز سر جایش میماند. اما از یک جایی به بعد، وقتی بفهمی «نشد» اگر اتفاق بیافتد می‌تواند آزارت بدهد.. اینجا کار سخت می‌شود. اینجا که دیگر رو در رو شدن با این «نشد» با روش‌های قبلی جواب نمی‌دهد. اینجا سلاح تازه می‌خواهی، روش تازه، روحیهء تازه، گاهی عقاید تازه. همه را بگذارید کنار اینکه آدمی مثل من همیشه کار‌هایش را با تمام دلش انجام داده، با عقیده، با ایمان شاید. اینجا برای این که «نشد» اتفاق نیافتد باید کن فیکون کند اساس عقیده‌اش را.. بگذریم از انبوه شک هایی که هجوم می آورند به سمت آن کسی که دارد «چو بید بر سر ایمان خویش میلرزد».

... 


 دلم نمی‌خواهد بیشتر از این ادامه بدهم. کسی فکر نکند من از چیزی ناامیدم یا خدای ناکرده دور از جان عزیزم قرار است تغییر عمده‌ای بکنم. در واقع نمی‌خواهم هم تغییر کنم. من فقط کمی سردرگم شده‌ام. نیاز دارم این دورهای احمقانه را جایی مکتوب کنم تا لااقل خودم ازشان سر در بیاورم. نیاز دارم خودم به خودم تلنگر بزنم تا بعد از جایی نخورم که دردش بیشتر باشد. من باید دست پیش بگیرم، خودم خودم را بکشم به چالش تا بفهمم چه طوری باید این بانگ رحیل را با زندگی واقعی جمع کرد، تا دیر نشده. 


 (می‌بینید؟ یک دور و تسلسل دیگر.. دیر شدن چه معنی دارد آخر..؟؟ بس است. تمامش کنم!) 


...


افشاگری


مدیریت محترمه وبلاگ وزین نسیم خاک شیراز، سرکار خانم فانی باقی اجرشون عندا..، ایده ای جهت تشعشع پست به ما مرحمت فرمودن، افاضات در باب خرافات!

..

پیش درآمد: فی الواقع ما در خانواده ای رشد و نمو کردیم که نه تنها به خرافات  اعتقاد ندارن بلکه هر وقت هم ما یک کلمه درموردش حرف زدیم زدن تو پک و پوزمون. خلاصه کلی فکر کردیم تا این موارد یادمون اومد!!

 

- مادر و پدر ما که هیییییچ!  30 ساله داریم فرزندیشون رو میکنیم دریغ از یه خرافه که بهش پایبند باشن.

- مادربزرگ 70 ساله ما یک مواردی رو (تمامشون هم مربوط میشن به مقوله مرگ و میر و عزاداری) سفت و سخت رعایت میکنن که واقعا خرافه نیستن، جز یک مورد!!  مادرجون میگن تا شب هفت اگه خانمی بره سر خاک تازه درگذشته، یه نفر دیگه از خونواده کلا میره پیش تازه درگذشته!! به خصوص کسی که تازه درگذشته خیلی دوستش داشته! 

از شما چه پنهون ما شب دوم فوت پدربزرگ راه افتادیم دور از چشم مادرجون رفتیم مزار و ته دلمون هم اصلا ناراحت نبودیم از اینکه باباحاجی ما رو (به عنوان سوگلیش) ببره پیش خودش.. البته نگرانی هایی هم داشتیم مبنی بر اینکه نکنه یه بی گناه به جای ما بره اون دنیا!!  یعنی ته ته دلمون فکر میکردیم ممکنه این اعتقاد مادرجون درست باشه! با عرض شرمندگی:))

- بعد مادربزرگ 90 ساله ای هم داریم که کل خرافه ای که ازشون دیدیم اینه که چادر رو نباید پشت و رو تا کرد! چرا؟ چون شگون نداره!!

-مادرهمسر جانمون هم یه اعتقاد راسخ دارن، اون هم اینه که سفره هفت سین حتما باید نو باشه! کمدی داریم هر سال با این قضیه بین مامان و بابا:))

- کل فامیل ما هر وقت کسی عطسه کنه میگن صبر اومد اما به صورت روکم کنانه ای اصلا صبر نمیکنن و به کارشون ادامه میدن!!


آمممممممما

بنده خودم یک تنه به جای همه فک و فامیلم اعتقادات نازل!! دارم و البته تمامشون کاملا منحصر به خودم میباشن، خوشبختانه هیچ کدوم این جوری نیستن که به خاطرشون کار خاصی انجام بدم.. یه رابطه علّی حاکمه اینجا فقط!!

تقریبا هیچ کس هم ازشون باخبر نیست، الان میخوام افشاگری کنم :))


عنکبوت دیدن باعث میشه روز آرومی داشته باشم! البته به این شرط که جایی نباشم که عنکبوت از در و دیوارش اساساً آویزون باشه!!

هر وقت به صورت ناخودآگاه گیر میدم که همه چیز میزا صاف و صوف و با زاویه 90 درجه باشن، حتما یه چیزی ناجور به هم میریزه، میشکنه، میترکه، خراب میشه و..!

هر وقت یه نفر خواب باباحاجی رو میبینه که داره در مورد من یه حرفی میزنه، برای من یه اتفاق خوب می افته !

اگر کبوتر سفید تنها ببینم حتما با یه نفر کنتاکت پیدا میکنم!

من به چشم خیلی نزدیکم!! یعنی زرتی چشم میخورم.. این رو تقریبا همه باور دارن..مدارکش موجوده آخه!

اگه چاقو بی دلیل از دستم بیافته یعنی انرژی منفی داره بیداد میکنه!

 با این که ذره ای دین و ایمون در وجودم نیست برای تمام مرده ها اعم از غریب، آشنا، عکسایی که این ور اون ور میبینم، خبرای فوتی که میشنوم و.. فاتحه میخونم!  

و بالاخره، اولین اناری که  هر سال میخورم تعیین میکنه تا آخر سال چه جور اناری خواهم خورد!


همینا دیگه! بسه!! آبرو نموند برام!!

هر کی خرافاتیه مثل من بفرما تو گود!


ضمنا بعد از مدت ها، هو فان!

بازی کتاب دم دست من!


قانون بازی:
هفته‌ی بین‌المللیِ کتاب است ظاهراً!
اگر دوست دارید و حوصله دارید، دست‌ دراز کنید و نزدیک‌ترین کتاب را بردارید و بروید صفحه‌ی ۵۲، جمله‌ی ۵. نام کتاب را ننویسید. قاعده‌ی این بازی را هم کنارش بنویسید.

...


خوب!! والا تجربهء من میگه همین جوری هم دست دراز نکنید..یه دو تا کتاب زیر و رو کنین بد نیست!

 اولین کتاب روی میزم :

شهید اول در این باره میگوید: "الشبهة امارة تفید ظناً یترتب علیه الاقدام علی ما یخاف فی نفس الامر." 

..

بععععله!:))

اینم جملهء با تقلب:

لیبرال کسانی هستند که قساوت (رنج رسانی به دیگران و یا بی اعتنایی به رنج دیگران) را بدترین کار ممکن میدانند.



بهتر شد نه؟

رفقای تنبل! پیلیز جوین می!

مهر 91


مهر؟.. نمی‌دونم! 
شاید امسال حجم زیاد مهرنویسی‌ها و نوستالژی بازی‌های پاییزی و تکرار سرودهای سادهء اون روز‌ها و همخوان شدن پی در پی عکس‌های قدیمی، به صرافتم انداخته که مدت هاست «مهر» برام بی‌معنی شده.. 
نه.. من دیگه پاییز رو بیشتر از تمام فصل‌ها دوست ندارم.. خیلی وقته که بوی اسفند حالم رو خوب می‌کنه نه خنکای شبهای ناگهانی و بی‌مقدمهء آخرای شهریور. 

 یادم نیست از تموم شدن کدوم پاییز برای آخرین بار دلم گرفته.. یادم نیست هیجان رسیدن مهر کجای خاطراتم برای همیشه گم شده.. کاش یادم می‌اومد از کی شروع کردم به دویدن روی صفحه‌های تقویم بی‌اونکه نگاهشون کنم.. کاش یکی بهم می‌گفت شماطهء سال هام کی از شمردن ۱۲ ماه دست کشیده.. کاش می‌دونستم از کنار کدوم پنجره تا اینجا، جغرافیام توی تاریخ گم شده و من موندم و یک زمین گرد که فقط می‌چرخه و می‌چرخه و می‌چرخه.. 
می‌چرخه و رد می‌شه از هر چی مهر و آبان و آذر.. 

.. 
اما.. 
 فرق داشت امسال.. 
 امشب.. درست همون لحظه‌ای که تبریکش رو گرفتم.. درست همون لحظه‌ای که کمر سال شکست.. توی همون یک ثانیه ء انتقال برج.. درست توی همون لحظه.. 
 صداش رو شنیدم.. صدای خرد شدن یه فکر ترک خورده که مراقب بودم نشکنه، که اگر می‌شکست.. 
 دیگه «اگر» ی در کار نیست.. مهم نیست.. شکست.. خرد شد. 

حالا من فردا رو طور دیگه‌ای شروع می‌کنم. مثل یه آدمی که سال‌ها راهی رو اشتباه رفته.. 
برمیگردم؟ 
نه! 
برگشتی در کار نیست. از توی همین جاده یه می‌ونبر می‌زنم و می‌رم و می‌رم و می‌رم.. 
.. 

نمی‌دونم مهر ۹۱ رو دوست دارم الان، یا هنوز برام بی‌معنیه..؟ بیشتر فکر می‌کنم دوستش ندارم.. هرگز دوستش نخواهم داشت.. نه! 
مهر ۹۱ رو دوست نخواهم داشت حتی اگر قرار باشه مادر مهم‌ترین اتفاق زندگیم بشه.. 


... 



خاص‌ترین آدم دنیام: 

تو روشن می‌کنی خورشیدو هر روز

تو هر شب توی جلد ماه می‌ری

بگیر دستامو محکم تا نیافتم

زمین می‌لرزه وقتی راه می‌ری

اگر چی بودم چی بودم!؟


اساسا بازی مال اوقات فراغته و ما هم الان در دورهء فراغت به سر میبریم، البته فراغت از مغز!!

اینم یه بازیه که چند وقت پیش خیلیا انجامش دادن!  "اگر چی بودم چی بودم" هم اسمشه مثلا!! شخصیتم شبیه چیه و اینا!! کلی هم با فکر و اندیشه انجامش دادم ها! به جون خودم!

..


جهت جلوگیری از بیریختی صفحه رفته در ادامه مطلب:)




ادامه نوشته

رومیزی و برنامه کودک


ما مهمونیم! شب سوممون هم هست.. :))

الان من باید از سرگرمی خانم صابخونه به یه سری کارای خاص!! استفاده کنم و محض تازگی روحیه و تغییر آب و هوا چار کلمه بگم..

معذرت از همه برای اینکه عصبانی شدم.. ما هم آدمیم، یه وقتایی ( فقط یه وقتااااااااااااییییی!!!!) قاطی میکنیم و یه تیزی از رو میبندیم.. نمیکشیم که!

معذرت برای این که کلا مشغولیم به اراجیف (نسبتاً اراجیف!!!) این مدت.. میخوام همه باشیم دور هم .. البته یه نکته هست، اینکه ما قبلش هم همچین صحبت های نغز و قصاری نداشتیم که حالا خیلی تغییر کرده باشیم! خودمون در جریانیم!

من هنوز همون آبان خونسردی که بودم هستم و خواهم بود. 

کارای سخت و روزای سخت آدم های سخت لازم دارن.. همین:) 


ممنون از همه..

ممنون از بچه هایی که خودشون میدونن و سه روز فوق العاده که هنوز تموم نشده برام ساختن..

ممنون از آدمایی که بازی هاشون روح سر به هوای من رو خیلی شاد میکنه..



بوس:))





بیا بریم دشت همون دشتی که خرگوش و اینا..


عجبا!!

 بنده قرار بود به صورت حداکثر یک روز در میان!!! اینجا افاضات کنم، الان نیگا میکنم میبینم چهار روز گذشته.. اینجاست که شاعر میفرماید: بر لب جو بیشین و گذر عمرو بیبین حافظا!

بگذریم. الان ساعت 4 صبحه و قاعدتا من باید خواب باشم اما نیستم چون نیم ساعت پیش سخت ترین کار زندگیم (البته به جز متولد شدنم) رو انجام دادم.. انجامش که داده بودم، با کلی مشقت ساساتش رو کشیدم تا استارت بخوره در واقع ! باز دوباره اینجا شاعر میپرد وسط و میفرماید: ساعت بیست و پنج شب، روز سی و دوم ماااااه.. بعد هم که ازش میپرسم چه ربطی داشت یه چشمک میزنه که یعنی خوئِتی آبجی!!!

خلاصه از امروز به بعد من رسماً تا یه مدت نامعلومی تعطیلم.. چی؟ تعطیل بودم؟؟.. تعطیل ندیدیـــــــــــــــــن!!! وایسین!

..

دیگه این که من با وزوز مگس ها مشکلی ندارم.. حتی حشره کش هم حرومشون نمیکنم معمولا! اما اگه از رفقا کسی هست که وزوزی آزارش میده بگه ما درهای خونه رو کنترل از راه دور کنیم!!! میگیرین چی میگم که؟[آیکون سیاستمداری در حد مرحوم قذافی!!!]

..

بعد این که یه نکته مهمی هست که باید بهش اشاره کنم، فوقش نمیدونم انگشتم رو الان چه جوری باید نشون شما بدم.. یعنی الان چه جوری اشاره کنم؟ بگم اون ور سمت راست از بالا کمی کج بر عمود؟؟

..

آخر اینکه من از دست خودم عصبانی ام به چندین دلیل. ناراحت نه ها! عصبانی.. در حد خین و خین ریزی حتی! اگه احیانا کسی هست که بتونه اندازه خودم خشن باشه و البته بدون برخورد فیزیکی با یه چشم غرهء خالی حال من رو بگیره و سر و ته اعصاب داغونم رو هم بیاره، بسم الله!

..


کلا هم هو فان!

 از من یاد بگیرین.. 

هو فان..

 آهای داداش.. با شمام! هو فان!

آبجی.. آره آره! خودت! ببین منو!   هو فان!

حالا همه دس جمعی

هو فان

هو فان

هو فان





..

آغاز تعطیلات ما شروع شده انگار

!!!


خوب مگه چیه؟؟


تمام استرس این روزهام یک طرف ( سمت چپ مثلا!) و رفتن دو نفر که در لایف استایلم!!! نقش بسزایی داشتن یه طرف! رفتن معنیش این نیست که براشون اتفاق بدی افتاده. برعکس! به نظر میرسه از این به بعد بهشون بیشتر هم خوش میگذره.. میگم حالا!

قضیه اینه که بنده از تابستون سال 88، قبل از تولد این وبلاگ حتی، وقتی به دلایلی مجبور شدم سفرهام به  کرمان رو برسونم به ماهی دوبار (یعنی چهار تا سیر!) ، یک اتوبوسی رو کشف کردم که  راننده هاش به طرز خارق العاده ای آدم های خوبی بودن.

 راستش من که برعکس چیزی که احتمالا نشون میدم بی نهایت آدم وسواسی و سختگیری هستم، بعد از چند سفر آنچنان ارادتی به این دو نفر به خصوص اون یکی!!! پیدا کردم که تاریخ سفرهام رو با تاریخ رفت و آمدشون تنظیم میکردم. این که این قدر راحت و بی دغدغه هر وقت میخواستم میرفتم و می اومدم تا حد خیلی زیادی ناشی از این بود که توی اتوبوس اونا راحت بودم. هم خیالم هم خودم!!

به نظرم کسی نیست که با من حرف زده باشه و از این دو نفر نشنیده باشه. دو تا راننده حرفه ای و باادب و خارجی کلا!!! خیلی تر تمیز و شیک و خوشتیپ به خصوص اون یکی!!، سر به زیر، دست فرمون توپپپ به خصوص این یکی!!، بامعرفت، باملاحظه، سیگارنکش، ..

همین قدر بهتون بگم که توی این چند سال من با وجود اینکه صندلی اول مینشستم صدای ضبطشون رو نشنیدم، باهام پسرخاله نشدن، موقع همون چند کلمه حال و احوال معمولی هم تو چشمم نگاه نکردن، هر وقت بهشون زنگ زدم حتی اگه دو ساعت مونده به حرکت و توی روزای شلوغ بود کارم رو راه انداختن، اونقدر با آرامش رانندگی میکردن که امکان نداشت نصفه شب به خاطر گاز و ترمز و بوق از خواب بپرم، بعد از 4-5 سفر ازم کرایه خیلی کمتر از تعرفه میگرفتن و ..

اون یکی!! معمولا وسایلم رو خودش میگرفت و جدای از بقیه میگذاشت و بعد هم خودش برام می آوردش و چند باری که دستم خیلی سنگین بود تا مطمئن نشد میان دنبالم نرفت، این هم از معرفتش بود و نه اینکه بخواد خودش رو لوس کنه!!(ما زنا خوب میفهمیم این چیزا رو).. همین اون یکی!! یه حرکتای انسان دوستانه ای میزد که باعث شده با قاطعیت!! بگم یکی از بهترین آدمایی هست که تو زندگیم دیدم. کارای به ظاهر کوچیکی که تکرارش نشون میده طرف چه شخصیت نجیب و شریفی داره. تو بی آنست این آدم رو دوست دارم..

اگه بخوام ازشون تعریف کنم باید طومار بنویسم. به خصوص الان که غصه دار رفتنشون هستم و جوگیر، و در نتیجه ممکنه اینجا بساط عزاداری و تمجید از رفتگان راه بندازم!

امروز که زنگ زدم تا سفر آخر هفته رو هماهنگ کنم اون یکی!! بهم گفت که دیگه رانندگی نمیکنن.. مغازه باز کردن.. رفتن پی یه سرنوشت دیگه..

گفتم به سلامتی..مبارک باشه! اما ته دلم ناراحت شدم. هم به خاطر اینکه دوباره یه چیزی تموم شده توی زندگیم، یک "era" به اصطلاح، هم به خاطر اینکه عادت کرده بودم به شرایط اون ماشین.. همین چند وقت قبل توی سفر شیراز راننده یه اعصابی ازم خرد کرد که نزدیک بود برم بزنمش.. کاراش عادی بودن البته، من لوس شدم!!

خلاصه بگم، بدون خجالت، الان غصه دارم.. دلم هم براشون تنگ میشه، به خصوص اون یکی! از صمیم قلبم براشون آرزوهای خوب دارم و البته امیدوارم سفرهایی که قراره با ماشین اونا "نرم" زیاد نباشه..  

..

آدمیم دیگه.. دلمون میگیره درد دل میخوایم.. مگه چیه؟





آبگوشت هم حدی داره!


سابقاً یک دوستی داشتیم که از همون اوان نوجوانی خیلی علاقه به "حرف زدن" اون هم از نوع مفتش داشت، غیبت و تجزیه تحلیل رفتار اطرافیان و قصه ساختن و ناگزیر زیرآب زدن.. 

من توی اون سن درکی از این کارها نداشتم و  در نتیجه حس آزاردهندهء درگیر خاله زنکی شدن رو هم نمی فهمیدم. اون میگفت ما گوش میکردیم، گاهی همراهش میشدیم، هیجان زده میشدیم، گاهی دلمون میخواست باقی داستان رو بشنویم و اینا! بعد که بزرگ تر شدم و یه ذره عقل اومد تو کله ام، دیدم ماشاللا بهش! چه توانایی روحی و آمادگی بدنی داره.. خسته نمیشه از این همه کندوکاو زندگی بقیه..از این همه دست به تلفن بودن.. از این همه هراس لو رفتن.. از این همه احتمال خراب شدن چیزی..

راستش حرف زدن دربارهء هر موضوعی خیلی زود من رو خسته میکنه، چه برسه به این چیزا! در طول تمام سال های زندگیم فقط دوبار خودم رو شیش دانگ درگیر حرف های خاله زنکی کردم و هر بار آنچنان پشیمون شدم که اگر راه داشت حاضر بودم خیلی چیزا رو بدم و برگردم عقب و دیگه انجامش ندم. بارها هم اتفاق افتاده که توی این جور قضایا نقش چندم بودم.. این مدلیش -وقتی تراکمش در زمان کم باشه- قابل تحمل تره، هرچند باز با حداکثر سرعت ازشون فرار میکنم.. کلا اولش بد هم نیست، خوش میگذره تو بی آنست!

یه مدتی هست، از عید شاید و از دو ماه پیش حتماً!!، که کائنات محترم کاتیوشای اتفاق ها رو زوم کردن روی هیکل نحیف ما.. از ما صبر و تحمل، از اوشونا ادامه حرکت، از خدا هم که تا دلتون بخواد برکت.

اتفاق هایی که من نقش اصلیشون نیستم (چون از قبل پشت دستم رو داغ کردم و دیگه تکرارش نمیکنم!) اما بس که پشت سر هم اومدن بدجور بهم فشار آوردن.

بی نهایت خسته شدم از این همه حرف زدن.. از این همه حرف شنیدن.. از این همه  "نمیدونم میخواد چی پیش بیاد".. "نمیدونم کی چی میگه و گفته و خواهد گفت".. "حواسم باشه".. "چه کار کنم؟ چی جواب بدم؟" .. "مرز دخالتم کجاست؟" .. "چرا فلان حرف رو زدم؟".. 

این چیزایی که شما ازش خبر دارین در نقش نخود این آبگوشت هستن.. حدیث مفصل بخوانید از این مجمل..

 ..


مطمئنا لازم نیست یادآوری کنم که درددل های دوستانه شامل این حرفا نمیشه! خوانندگان محترم این سطور! لطفا همچنان به تماس های خودتون با اینجانب ادامه بدین و هرررررر خبری بود بنده رو در جریان بذارین!!!

من آبگوشت دوست دارم هنوز!!!


:)))


از جلوووووووو نزااااااااام!


چرا وقتی یکی میگه بهترین دفاع حمله است سریع ذهنمون میره به سمت پرروبازی و حاشا و نامردی و این چیزای کمابیش منفی؟

چرا فکر نمیکنیم جلوی هر زورگویی و ناجوانمردانگی!!! میشه از این تاکتیک استفاده کرد تا اون ژاندارم های خالی بند که جرات ندارن از توی جیپ غراضه شون بیان بیرون و فقط از پشت شیشه هارت و پورت میکنن غلاف کنن و برن گم شن؟

یادمون باشه توی لونه خزیدن جلوی چند دسته از آدما بزرگ ترین اشتباهه!

همون ژاندارمایی که بالا گفتم.

آدمایی که پشت سرت وایسادن و منتظر فرصت خنجر زدن هستن و توی دیوانه هم میدونی.

آدمایی که  یه سنگ گرفتن توی مشتشون و میگن میزنم ها! میزنم ها!

آدمای بی آبروی حرف دربیار.

آدمایی که هر غلطی بخوان میخورن و یه آبم روش و بعد مثل گربهء شرک گردن کج میکنن برات.


جلوی این آدما وایسین. با تمام قدرت وایسین، با تمام قوا. قبل از حمله دستتون رو پر کنین از دانایی. از اطلاع.

دونستن بزرگترین قدرته. باور کنین.

 توی جنگ با نامردها شل بزنین سفت میخورین..

 قضیه آدم های پست فطرت بی جنم، قضیهء اون گرگ وحشیه که وقتی بفهمه ترسیدین حمله میکنه ولی اگه جلوش وایسین جرات جلو اومدن نداره.. اگه یه آتیش بگیرین دستتون و تو هوا تکون بدین هم دمبش رو میذاره رو کولش و در میره.. 


نترسین!


امضا:

قیصرخانم!!!

:))



ای نامه که میروی به سویش!


آقا ما بلانسبت عین یک چارپای جیگر!!! تو گل موندیم!

الان توی یه شرایطی هستیم که باید از خودمون تعریف کنیم! هی بگیم من اینجور، من اونجور! من فلان، من بیسار!

بعد دیگه شما بهتر میدونین من یَکککک آدم فروتنی هستم، یَکککک آدم فروتنی هستم دومی نداره! سر به زیر! ساکت! مشک آن است که خود ببوید! عین طبلهء عطار!!! یعنی خاک از دیوار میریزه از من نمیریزه!

خوب بلد نیستم از خودم تعریف کنم! هی مینویسم پاک میکنم! مینویسم پاک میکنم!

طومار افتخارات و دستاوردها که نیست لامصصب! به جان عزیزتون:)))

بعد جالبش اینه که از بس وبلاگ نویسی کردیم و به قول کرمونیا "هور ماهور گفتیم"، کلاً زبان رسمی از یادمون رفته! هی میزنیم به شوخی و استعاره!!!

 بعد یادمون میاد این خارجی ها بویی از طنازی و ادبیات نبردن که! اگه یه کلمه تو نامه هاشون این ور اون ور بشه هنگ میکنن! دیدین دیگه! برای یه تاریخ زپرتی نوشتن20 تا قانون دارن! برای یک سلام که باید مهربانانه و از سویدای وجود!!! باشه 10 صفحه توضیح دارن که نکنه یهو از رسمیت بیافته! برای فونت نامه تون اُرد میدن، برای خداحافظی 4 تا کلمه بیشتر ندارن!  بعد ما میگیم چرا اونا پیشرفت میکنن ما درجا میزنیم! والا به خدا!

آخه چرا نمیشه نوشت: آی لاو یو مای دیر! یو آر وری فلاور! پیلیز دونت کانسیدر دیس لِتر از سلف ادوریشن!!! آی ام یور مارتیر! کام هو آبگوشت ویت می! وی وود هو فان! ؟؟؟؟

اوه یو لِتر گویینگ تو هیم! گیو هیم اِ کیس فرام می!!

چرا واقعا؟



آقا التماس دعا!


اگر بار گران بودییییییییم رفتییییییم!


خوب! جونم براتون بگه اینجانب رسماً و به تنهایی و با دست خالی گند زدم به تحقیقات دانشمندان دنیا در باب یه سری مسائلی که الان عرض میکنم!

اون آزمایشگاهه بود.. ها! 

همون که یه آقای خوشتیپ توش با یه سری وسایل خاص!! رژه میرفت و یه گوشه نمی نشست.. همون!

واقعیتش، ما یه سری علائم در خودمون دیده بودیم که یه حال عجیبی برامون ایجاد کرده بود و حس میکردیم شیرین شدیم و کم مونده مورچه بزنیم. 

از اونجا که -از شما چه پنهون- ارث وحشتناک دیابت هم داریم و رژیم غذاییمون هم به صورت ناگزیر دارای مقادیری نشاسته و قند هست و با این دستگاه های خونگی که خون مقدسمون رو آزمایش کردیم  قندمون بگی نگی بالا بود و از همه مهم تر داریم آخرین ماه های 30 سالگی رو هم میگذرونیم، مثل یه خانم با شخصیت راه افتادیم رفتیم چکاپ!

بعد گفتیم حالا تا اینجا اومدیم یه چربی خون هم بدیم ازمون بگیرن، هویجوری محض هویجوری!

داشته باشین که مادر عزیز ما هنوز که هنوزه داره غرغرهای برادرجان هامون رو تحمل میکنه که چرا توی غذا روغن نمیریزه و ما سر سفره عموماً کره هم میاریم برای آقایون.

داشته باشین که من اینقدر روغن جامد نخوردم که اگه بخورم سریع معده ام واکنش نشون میده و متوجه میشم.

داشته باشین بنده جز در سس سفید اون هم ساااااالی چند بار حتی به کره نگاه هم نمیکنم.

داشته باشین من سالی دوبار (یا اگه تقی به توقی بخوره 3 بار) کله پاچه میل میکنم!

داشته باشین محبوب ترین غذاها برای من سبزیجات بخارپز و حبوبات هستن!

داشته باشین که مصرف گوشت قرمز (اون هم فقط گوساله و نه گوسفند) در منزل ما تا یه مدت پیش  به یک کیلو در ماه هم نمیرسید (با احتساب مهمون!) و الان دقیقا 6 ماه هست که حتی یک گرم گوشت قرمز نخریدیم، اگر مهمونی بریم یه ذره بخوریم. و البته سه ماهی هست که حتی مرغ هم نمیخوریم و بوقلمون که حتما میدونین کمترین کلسترول رو داره بر سر سفره ما جلوس فرموده! (ما داریم فکر میکنیم قبل از این 6 ماه دیگه چه وضعی داشته خون سرخمون!)

داشته باشین که بنده چیپس، شیرینی خامه ای، شیرپرچرب، ماست چکیده، غذای یک وجب روغن دار!، و امثالهم رو اصلا دوست ندارم. حتی بهتره بگم بدم هم میاد و نمیتونم بخورم.

باور کنین من حتی کرم چرب کننده هم به پوستم نمیزنم!!

حالا

دو تا چربی خون ما به صورت خیلی شیکی رفتن بالا و ما نمیدونیم واقعا خانم ها و آقایون دانشمندان در سطح دنیا!! برای این مساله چه پاسخی دارن؟؟؟

ما با این رژیم غذایی که به این صورت سفت و سخت حداقل 11 سال سابقه داره، بدون حتی یک گرم اضافه وزن، با وجود تحرک نسبی (ورزش نه خدایی!!) و تازه با این همه فنچی و نازی!!! چرا باید چربیمون بالا باشه؟

آخه چرا واقعا؟

مامانمون جوش بزنه و اوقاتش تلخ بشه. آقامون دیگه همین یه ذره خوراکی رو هم برامون ممنوع کنه. بعد دیشب بهمون بگه: به خدا اگه تو نباشی من هیچ کس دیگه ای رو نمیتونم دوست داشته باشم! از بس که خوب بودی!!!!!!!

به "بودی" دقت میفرمایین که؟

آخه خدا این چه سرنوشتی بود برای ما رقم زدی؟

:((

:))))



..


پ.ن: ما تصمیم داریم اراجیف نویسی رو به صورت روزانه و یا یک روز در میون اینجا با جدیت ادامه بدیم بلکم بقیه خجالت بکشن که ما با این پیری و بیماری و سرشلوغی و اینا چه طور داریم خودمون رو در طبق اخلاص میذاریم برای اینکه یه خورده تکون بخوره این لیست فریندها!!

کلا داریم یه وبلاگ دیگه درست میکنیم برای حرفای حساب:))) 

با خودمون قرار گذاشتیم هروقت پروپوزالمون قبول شد به عنوان تشویق خودمون!!! اون رو رونمایی کنیم!

حال میکنین با ما رفیقین؟؟


هو فان:)



گوش میدین؟


چیزی که زیاد توی محیط های مختلف میبینم و برام خیلی جالبه تکرار اشتباه هاست. این که میگن مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه به نظرم حرف بیربطی میاد گاهی.

فعلا کاری به محیط واقعی زندگی هامون (خانواده، کار، دانشگاه و..) ندارم. اونجا سوراخ زیاده!!! اونقدر که آدم هرچی هم عاقل باشه و از یکیشون دوبار گزیده نشه، حتما گیر یه جدیدش می افته و حالش جا میاد! والا به خدا!

اما اینجا توی وبلاگستان..

 بعد از 3 سال زندگی بدون وقفه و البته به مدد کنجکاوی ذاتیم!! حواسم جمع رفتارهایی میشه که قبلا انجام شده و فرد مرتکب!! چوبش رو هم خورده، اما باز توی موقعیت مشابه داره همون رفتار قبلی رو تکرار میکنه.

 من اصلا نمیتونم تصور کنم آدم چه طور میتونه بعد از یک اشتباه و یک جنگ اعصاب درس نگیره و دست به عصاتر راه نره! چه طور میتونه یک بار دروغ بشنوه و بترکه و بعد دوباره به حرف های آدم های تازه اعتماد کنه! چه طور میتونه یک بار خر بشه و باز دوباره خر بشه!! چه طور میتونه رفتارش رو تغییر نده بعد از اینکه ایجاد سوءتفاهم کرده! چه طور میتونه به یه چیزایی شک نکنه! یه نشونه هایی رو نگیره! یه شباهت هایی رو متوجه نشه! چه طور میتونه "تهاجم های ارتباطی" رو بگذاره به حساب دوستی! چه طور آخه؟؟؟


اینقدر خوشم میاد از بچه هایی که با کوچک ترین نامیزونی، جلوی آدما گارد میگیرن و حواسشون رو جمع میکنن! اینقدر خوشم میاد!


..


پ.ن: دوستان در جریان باشن ما تا شاکی میشیم کائنات وحشت میکنن و کارمون رو راه میندازن! این بار هم دست کائنات از آستین دولت و سران و اینا دراومد و به برکت تعطیلی تهران شونصدهزار کیلومتر تقلیل یافت به همون چندهزار کیلومتری که سابقا به صورت ماهیانه بر گرده مون سوار بود!

به خیر گذشت خلاصه!

هَو فان جمیعاً!