معامله


زن جوراب به دست جلوی بانک ایستاده بود.

مرد گفت: روزی چه قدر کاسبی؟

زن گفت : 10-15 تومن..

مرد گفت : امشب بیا 25 بگیر..

زن رفت و 25 گرفت ، اما نفهمید که یک کلاه گشاد 25 تومنی سرش رفته..

زن دست کم 50 می ارزید..

التوضیح!


آن تعاریف که شنیدید از زبان "ابوالحسن نظام الدین علی ابن جریر سعدی نیشابوری جامی دوران" بود برادران! خواهران! فرزندان من!

درسته بنده از خودم خوشم میاد،  ولی نه دیگه در این حد!!!

والللللا!

               

                                                                          الاحقر


                                                                                 آبان آذر دامت افاضاته!!!!


تذکرة الاولیا ، فی مقامات شیختنا آبان.

ّ

چنین گفت " ابوالحسن نظام الدین علی ابن جریر سعدی نیشابوری جامی دوران" ،  با شیختنا آبان ، به امتحان طبع خویش که :

" همه عالم بگشتم ، هرگز ندیدم شیخه ای که ندیمی بدارد  و دبیری بداند  و  وزیر ِ قوام ِ ملک باشد  و  ندیم نشان عقل،   و  او را از سیَر ، آنچه حمیده است روز به روز بفزاید  و   مر او را جمال به کمال باشد و  در ملازمت آفتاب صفدری باشد  و  چون شب اندر آید جیگری.   ذکای ذهن و صفای قریحت  ، طبعی موزون و حرکاتی مطبوع  .  به هر کرشمه صد دل بکشد و به هر نکته ده بذله نشاند و اینا ! "

آن شیر بیشهء  تحمیق ، شیخة آبان ،  که کار او کاری عجب است و واقعات ِ غرایب خاص او را ، ( نحن نحکم بالظاهر ) به رقص اندر آمد  و  بر این صناعت ِ بیان  جان بداد  و  پشت دیدگان نازک بگرداند که  :

" یا فخرالدین صنمی ، خداوندگار ِ دل و دینم ! این فضایل که گفتی در صفت این کمینه ، و مدایح که به زرینه اندامی خریدی بی طمع وظیفه ، ما همه در طلب ولای تو آمدیم که بلاااا  ! "

ابوالحسن بماند هاج و واج ، در میانهء منهاج ،  که شیخة را چه میشود که موافقت را عشوه ای و شیوه ای نمود اسمی،  که کس از عالِم و عامی ندیده و نشنیده این الحان لطیف از وی..

نقل است شیختنا که او را اهالی بلاد مربوطه ، ام الخشانت می خواندند ، و در ریاضت و صلاح بدان پایه رسیده بود که تاویل نگاه می نمود در سه سوت ،  احوالات از هاجیت و واجیت ِ ابوالحسن بر او  مکشوف گردید. فی الحال دلش برای جوان مردم بسوخت .

تبسمی شکرین کرد و دست به سوی آسمان برداشت و فرمود:

بار الها! بر این رنج که می دارد و کام خسته می نماید در مجیز ما ، آیا شرط دولت جلال ماست که وی را از در خود برانیم ؟

بارالها! بزرگ بلایی که ابوالحسن بدان مبتلا کردی ، من جزای او بدادم و تحمیق همی کردم ، تا کلاه از سر بر تارک عرش بیاندازد،  که ما زود دست از سرش برداشتیم و بیش از این در جهل مرکب وی را فرو نگذاشتیم!

بارالها! بر او ببخشای که کاری کردیم به درگاه تو آید خاک بر سر کنان  که : سنگی بباید زد بر این سر، تا به پاچه ی هر شیخة ای دست درازی ننماید!

بارالها! ولی خودمانیم ! خیلی خوشگل تعریف ما را کرد نه؟؟ خوشمان آمد رویمان به دیوار!

..



با درود به روح پرفتوح عطار و  طبری و قیس رازی !!


دیوارها..



آه ! دیوارها!

دیوارهای راحتی!

چه فراموشی ها مانده در لکه هایتان

وه چه سرخوشانه

پای میکوبم در آغوش شما

چونان عروسکی در رقص مرگ

وه که آتش زبانه میکشد از یادم..

آه ! دیوارها!

دیوارهای آجری!

در هم فرورفته از زاویه ء بکارت

مرا تابوت گردید

مرا دخمه

که زخم های تنم

زیارتگه دخترانم

به تقدیس خون خدا بر زمین


..


قمار



باخته ام

مرمر سیاهت را

که داو بود


اینک دستخون

به گیسوانم

 تار به تار در ششدر  انگشتانت

بنواز به سکوت

آشوب چوب نارنج

..

نمان به قمار ِ بازنده

این به گمانت تندیس،

تابوت رنگ پریده ای است

که بر نرد سینه اش

هیچ مینشیند

هیچ

..


حدیث هفته!!


یا ایها الذین گشنه  فی ظهر التابستان !

اوصیکم به آب دوغ خیار مع الکشمش البلویی ، جدا جدا جدا..

کو شاهنامه؟


آدم ها برای من درست مثل کتاب های کتاب خونه ام هستند.

کتاب هایی که بعضی ها تا حالا باز هم نشدن ، کتاب هایی که  خونده شدند و تموم  ، و تک و توکی که از شدت ورق خوردن شیرازه براشون نمونده.. .. 

آدم ها رو ورق میزنم و درونشون دنبال سطر هایی میگردم که میشه زیرشون خط کشید ..

آدم ها رو ورق میزنم تا سرم گرم بشه..

آدم ها رو ورق میزنم از سر کنجکاوی همیشگی ام..

آدم ها رو ورق میزنم تا خونده باشمشون..

آدم ها رو ورق میزنم برای امتحان..

آخ که چه قدر دلم میخواست یه روز همهء آدم ها رو مثل کتاب های کتابخونه  بریزم وسط اتاقم و گردشون رو بگیرم و دسته دسته دوباره از نو بچینمشون توی قفسه های دلم..

چه قدر دلم میخواست آدم ها رو از نو ورق بزنم و سطرهای تازه پیدا کنم..

کاش این همه آدم ِ تموم شده توی ذهنم تلنبار نشده بود .. انباری خسته شده از این همه شلوغی ، از این همه سنگینی..

کاش آدم ها این قدر زود ورق نمیخوردن..

کاش یه شاهنامه خریده بودم..


من وَدانم به نگاه تو چه رازی است نهان!!!! بعله!


شاعر *می فرماید:

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

..

دوستان! مهربانان !  الهی که من دور شلکتون بگردم ! در جریان باشین  که شاعر این رو برای برادرش که توان حرف زدن نداشته سروده..

رد بدین تو رو خدا!

چرا  فکر میکنین فلانی عاشقتونه ! توی " نگاهش " میخونین؟!

فلانی خیلی دلش میخواد باهاتون باشه ! داره با " نگاهش " بهتون میگه..؟!

فلانی داره با " نگاهش "  بهتون می فهمونه که دلش براتون شده بوده یه ریزه؟!

نع ! نع ! نع ! ( با همین غلظت! )

به مولا  که این " راز نگاه "  رو ما آدم ها ساختیم که دلمون خوش باشه..

کسی که تو رو دوست داره بهت میگه!

شک نکن!

همه ی ما توی زندگی شونصد نفر عاشق و دلباخته داشتیم که همه با " نگاه " هلاکمون بودن! خوب! از کجا فهمیدیم؟ از هیچ جا! حدس زدیم..دوست داشتیم این جوری فکر کنیم..تو خیالات خودمون یه چیزی ساختیم..همین!

اجازه میدین نگاه ها رو رمز گشایی کنیم؟

الف)  گاهی " حواسمون نیست " و خیره میشیم به جایی یا کسی بدون اینکه واقعا ببینیمش..

ب) گاهی طرف خوشگله و ما با دیده زیبا بین  " دید میزنیم " ...

پ ) گاهی طرف خوش تیپه و ما " وراندازش میکنیم " ..

ت) گاهی نگاهمون " عاقل اندر سفیهه " ..( اینجا دیگه احساس عاشقیت فاجعه است! )..

ث) گاهی با نگاهمون میگیم " ایشششش" ! ..

ج ) گاهی " چشم چرونی " میکنیم ( تعارف که نداریم ، زن و مرد هم نداره! ) ..

ح) گاهی میخوایم طرف رو با نگاهمون " خر کنیم " ..

خ) گاهی داریم " بازی میکنیم "..

د) گاهی داریم "تمرین غمزه  " و نگاه  میکنیم و میخواهیم میزان اثرش رو بسنجیم..

و..

و..

و..

خواهران! برادران! فرزندان من!

ًاگر کسی بهتون گفت که دوستتون داره ، بعد براتون مایه گذاشت و محبت کرد ، بعد براش مهم بودین ، در این مرحله نگاهش رو تفسیر عاشقونه بکنین بی زحمت!

اینکه آدم خودش خودش رو سر کار بگذاره یه کم خیلی مسخره است!  نه؟؟


..

*رعدی آذرخشی

در ادامه مطلب به صورت کاملا بی ربط چند بیت این قصیده رو مینویسم ، چون قشنگه!

ادامه نوشته

مادرانه ی پنجم

خوشبختی از خصوصی ترین انحنای وجودم می تراود

صحبت از " او " نیست

صحبت از خستگی دست های پینه نبسته است

..

مردمان

 آمده از سیاره ای دور

با درخت هایش

_ که ریشخند هزارسالگان تبر به دست _


چشم های آبی..

چشم های سیاه..

چشم های قهوه ای..

من  ،

شرمسار چشم های سرخم 

جانم را شماره می گذارم

از دو می ترسم

از یک می گریزم

از هزار آرزو می کنم


 شال ساده  برحلقه ی لب هایم

 هنوز

بوهای سیاره ی دور

مشامم را می آزارد

و من

اینک

تنها ترین قمر سرگردان کهکشانم

..

روزی خواهد آمد

بی  شماره ای

در اتاقی با دیوارهای سپید

با پرده های سپید

با زمین سپید

که من باشم

 دست های چلیپا

چشم های سرخ

من ِ سپید

من ِ سپید..

آنک

 بیزار میشوم  از رنگ

در خلسه ای سپید

در اتاق تاریک پر از رنگم

تنها به تو می اندیشم

به تو

که در تمام من راه میروی

..

روزی خواهد آمد

که از این بی تمام جان بگیری

و  او  را

با خستگی روزهای مادرانه اش

سرشار کنی

..

به دف ضرب میگیرم

از ضربه های پنجه ی پایم

 به اهتزاز در می آیم..

با

تو

..




استاد ابدی من..


یادم نمیاد آخرین بار کی از دیدن کسی اشک شوق توی چشمام جمع شد.. اصلا نمیدونم تا حالا این اتفاق برام افتاده بود یا نه..

امروز توی دانشکده وقتی جلوی در اتاق اساتید دیدمشون یک لحظه خشکم زد و بعد  از یک سلام و احوالپرسی ِ خیلی خیلی عادی ، خودم رو توی پیچ راهرو گم کردم که اشکم رو کسی نبینه.

الان هم که دارم درد دل میکنم اشک پرده ساخته جلوی چشمم..

 سال های سال ، کنارشون حقوق خوندم..برای ارشد تو همین دانشکده موندم فقط به خاطر استاد .. همیشه بی اندازه براشون احترام قائل بودم و همهء دنیا میدونستن که من هیچ چیزی رو با کلاس ایشون عوض نمیکنم..


 دکتر  اونقدر جدی و با ابهت هستن  که دانشجوها زیاد بهشون نزدیک نمیشن و اینکه یه دانشجوی دختر که دم پر هیچ کدوم از اساتید " پاچه خار پرور " نمیره  و سرش همیشه گرم کار خودشه ، این طور مجذوب ایشون باشه واقعا  عجیب بود و احتمالا جالب! 

بعد از چهار پنج سال که  با من هم جدی و خشک بودن ، کم کم  شدم دانشجوی نور چشمی استاد.. چه استادی..

(حالا نه اینکه فکر کنین باهام خوش و بش میکردن و نمیدونم ، مدام توی اتاقشون بودم و .. نه! در این حد که لبخند میزدن بهم و جواب سلامم رو بلند میدادن و موقع جواب نگاهم میکردن و .. بعله !در این حد!!)

 بالاخره  ، راهنمایی پایان نامه ام رو هم قبول کردن و انگار با این کارشون دنیا رو بهم دادن.. آخه دکتر تو سال های اخیر خیلی به ندرت استاد راهنما میشدن.. بگذریم..

پارسال مهر فهمیدم که دکتر از ایران رفتن ..اساتید دیگه میگفتن که قصد برگشتن هم ندارن ..

خوب من اون موقع خیلی ناراحت شدم و بیشتر از اونکه نگران پایان نامه باشم غم ندیدن استاد نشسته بود روی دلم..ندیدنی شاید تا ابد..

کی میدونست استاد کی میان و کی میرن..کی میدونست من تا چند وقت دیگه اینجا هستم..

میدونستم دلم براشون تنگ شده ولی حتی تصور هم نمیکردم که دیدنشون اشکم رو در بیاره.. وقتی سرشون خلوت شد با هم حرف زدیم در مورد " پایان نامه " .. خداحافظی کردیم ..  و من تا خونه بغضم رو خوردم ..

هرچند میدونستم هنوز بارها و بارها ایشون رو میبینم قبل از برگشتنشون ، ولی استاد ابدی من دیر یا زود دیگه اینجا نخواهد بود..

بیچاره من..

بیچاره دانشجوهایی که دیگه دکتر بهشون درس نمیدن..

بیچاره ایران..


برنج دانه بلند هندی

یادم نمیاد اولین بار چی شد که " برنج دانه بلند هندی " سر از سفره ها در آورد. این قدر سریع اتفاق افتاد که یهو به خودمون اومدیم و دیدیم توی دیس هامون برنج های سفید و کشیده و قشنگ دراز کشیدن و عشوه گری میکنند.

بد هم نبود. میشستی و میریختی تو قابلمه و خودش میپخت. لازم نبود هی بهش سر بزنی و مراقب باشی که پرجوش نشه ، زنده نمونه ، ترک نخوره..

آره. بی دردسر بود و خوشگل . به درک که نه عطری داشت و نه طعمی..بی خیال که سر دلت گاهی میموند..

خوشگل بود.. راحت بود.. به درد همه چیز هم میخورد..

...


نمیدونم چی شد خواستم برگردم به برنج ایرانی.. دلم لک زد برای عطرش که تا دو تا کوچه اون طرف تر میرفت..

دلم خواست که برنج رو آروم بشورم  ، توی آب داغی که قل نمیزنه بریزم ، وایسم بالا سرش و هواش رو داشته باشم ، حواسم رو جمع کنم موقع هم زدنش تا نشکنه..بعد بذارم یواش دم بکشه و از عطر خودش مستم کنه..

هر گز فکر نمیکردم ، حالا دیگه پیدا کردن برنج اصل ایرانی این قدر سخت باشه..

پیدا هم که میکنی نمیفهمی " همین هست یا نه " ؟

دل دل میکنی برای خریدنش.. مشتت رو پر میکنی و میاریش نزدیک صورتت..بو میکشی.. خودشه.. ولی نکنه نا خالصی داشته باشه؟

میگیریش توی نور..  دونه اش رو میشکنی..

نه.. سخته. نمیشه اعتماد کرد.

خیلی گشتم ، تا یه برنج اصل ایرانی پیدا شد که از محک خوب در اومد.. دل رو زدم به دریا و خریدمش.. آوردمش توی خونه ام.. عطرش نپخته همه جا رو گرفته..

ولی جرات پختنش رو ندارم. میترسم خرابش کنم.. میترسم یادم رفته باشه قلق های در اوردن یه چلوی اصیل..

نمیتونم طرفش برم.. میترسم  از پخت خوب در نیاد..

..


گناه..

کنار درختان انجیر

آتشی که نمیرد ، هنوز روشن بود..


شاید این کلام آخرم باشد

که عینک های ته استکانی حضرت موسی

از طناب سیاه و سفید میهراسد

این آغاز معجزه است

که صدایی..

که کسی..

میلرزد..

میدود..

دف میزند..

و دست هایش..

آه

دست هایش ، روی سرش..


و سبو بر دوش می آیند فرشتگان

به جشن های آبان..


راه زیادی رفته ام

تا بدانم

عشق به نبض کدام دخترک میپرد

که زنجیر به پای

دست هایش راه راه

میروند

و چه قدر آمده اند و رفته

در همین چند سطر..

..

غلام سیاه

به تمسخر سنگسار بانو

زانو به سنگ میکوباند

به حقارتی ، تهمتی ، شهادتی..

چه میدانم؟

سوگندی..

و ایزدان مثله شده را

باد برده است ..



خاطره..


 

اینجا غریبه نیستی

که رفتنت

از کویر و ستاره

که آمدنت

از سکوت و عینک

..

روزی که در سایه های خالی کرمان

کنار پیاده روهای بعد از ظهر

از خانه آمدیم

و به آزادی رسیدیم

سوگند به نردبان زرتشت  ،

شک نکرده بودم

به شمع های روشن

به شکل های مبهم هندسی

..

آهای صورتک خسته..

دست از من بدار..

دست

از

من

بدار

..

.


 

 

.....بي صدا ميام و ميرم.. هستم و دلتنگ روزاي شلوغ..

 

snakes


yah

I used to say

Dont go looking for snakes

you might find them


yah bro

it was my rule

my lead

so

   I was blind

  I was deaf

oh dear

I was

...

but

the snakes came to me

they are now  in my bed

I feel them

they are dancing on me

oh bro

they are here

I didnt want them to be

but they are

they are here

I was sleeping and they came

now

I am their prisoner

? am I

..

oh bro

..

 

جوونی یادت به شر !!!

آدم تا جوونه  ، جاهله.. جو گیره ..  قاطی داره .. چه میدونم ؟  اساسا حالیش نیست و کار از اونجا خراب میشه که دقیقا به خاطر همین جوونی و جاهلی  فکر میکنه خیلی حالیشه!

خلاصه که فرزندان من!   الان که سنی ازم گذشته و هر روز با اشتیاق روی سرم دنبال موی سفید میگردم

(که ببینم بالاخره کی اولیش میاد تا پیرانگی ام کامل بشه ) به این نتیجه رسیدم که خیلی از اخلاق هایی که آدم تو سن 20 -25 سالگی فکر میکنه  ارزشمند و بزرگ منشانه است ، نه تنها این جوری نیست ، بلکه خیلی هم بی ارزش و حتی آزاردهنده است .

گاهی مدت ها آدم روی خودش کار میکنه تا یکی از اون اخلاق ها رو در درون خودش نهادینه کنه!!!! غافل از اینکه داره با دست خودش اوضاعش رو به هم میریزه و کاری میکنه که تا آخر عمرش از یه سری لذت های کوچیک اما عمیق زندگی محروم بشه.

حکایت گریه کردن من همین قصه تلخه..

تصور کنین یک آدمی که از شکوهمندی کسوف  و کشف قمر جدید زحل ،  از غصه آب شدن یخ های قطب و    

خودکشی نهنگ ها ، از همدردی با سازنده ها و ناخدای تایتانیک ( هنوز که هنوزه!! ) و فضانوردهایی که توالتشون خراب شده ،

از دیدن ( فقط دیدن ) واژه های رفیق و مرام ، از بوی زمستون ، از شکستن یه لیوان سرامیکی که همدم شب های امتحان بوده ، از شنیدن صدای جاروی مامور شهرداری ساعت سه و نیم هر روز صبح ،

و از هزار تا چیز این جوری دیگه اشکش در میاد ،  آنچنان بلایی سر خودش آورده که مدت هاست جلوی کسی حتی نمیتونه بغض کنه!

سخته..به جون شما سخته..

حسودی میکنم به آدمایی که راحت گریه میکنن.

قضیه اصلا غم و غصه هم نیست ها !  میدونین خودتون.   خیلی از گریه ها ناشی از هیجان و شادی و احساساتی شدنه و من ازش محرومم..

خودم کردم که لعنت بر خودم باد رفقا!

..


سلام رفیق!

سلام رفیق.. حالت چه طوره؟  چه خبر از آسمون گرگ و میش صبح؟ چه خبر از زمین؟

حالت چه طوره؟ ندیدمت ..خیلی وقته ندیدمت. انگار از وقتی که به دنیا اومدم..

دلم یهو تنگ شده برات. دلم یهو هوات رو کرده.. خوبی؟ تو خوبی؟ من خوب نیستم. حال دلم خوب نیست..

به تو هم نگفتم. با تو هم خندیدم. کنار تو هم نقش بازی کردم. ببخشید. این بی مرامی رو ببخشید.

رفیق بدجوری میخوامت.. دلم داره صدات میکنه که بیای و حرف بزنی.. از دو سه سال پیش بگی..از دو سه سال بعد..بیای و حواسم رو پرت کنی.. وای که چه بی معرفتم من..  چه خودخواهم...

بیا رفیق! بیا !  به علی سرم رو میگذارم روی شونه ات و اندازه تمام این فاصله ها گریه میکنم..

از تو نمیترسم. نمیدونم چرا توی تموم این دنیای لعنتی فقط از تو نمیترسم. 

میدونی ؟ یه وقتایی یه حرفایی از یه دلایی میاد که میشه کورسوی امید آدم  توی  این برهوت ریا..

آه کشیدی..یادمه. حسرت بود توی صدات ..یادمه.

گفتی آدم کوه که شد باید کوه بمونه. گوش غصه ها که شد باید بی غم بمیره..باید سکوت کنه ..باید تنهایی به دوش بکشه درد دلش رو..

اگر خندوندی دیگه کسی تحمل گریه ات رو نداره..

گفتی همین که یه قطره اشک از گوشه چشمت بیافته ، میشکنی برای آدمایی که سنگ صبورشون بودی..آیینه صافشون بودی..میشکنی برای دلایی که خودت شکسته هاشون رو بند زده بودی ..با همین دستات که الان خالی مونده..خالی..خالی..

آخ رفیق..رفیق..رفیق.. اینا رو تو گفتی یادمه..

حالا نوبه ی امتحانه.. تو چی؟ خودت چی؟ طاقت غصه های من رو داری؟ دستت رو توی دستم میگذاری بعد از اینکه دستم رو توی دستت گذاشتم..؟

کویر ترک خورده هم که بشم هنوز کویرتم رفیق..

باور داری به ستاره هایی که میریزم توی دامنم و میارم که  روشنت کنن آسمون ؟

رفیق ، ندیده  شونه ی گریه هام میشی؟

..