خاطره..
اینجا غریبه نیستی
که رفتنت
از کویر و ستاره
که آمدنت
از سکوت و عینک
..
روزی که در سایه های خالی کرمان
کنار پیاده روهای بعد از ظهر
از خانه آمدیم
و به آزادی رسیدیم
سوگند به نردبان زرتشت ،
شک نکرده بودم
به شمع های روشن
به شکل های مبهم هندسی
..
آهای صورتک خسته..
دست از من بدار..
دست
از
من
بدار
..
.
.....بي صدا ميام و ميرم.. هستم و دلتنگ روزاي شلوغ..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۹ ساعت 10:48 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."