اینجا غریبه نیستی

که رفتنت

از کویر و ستاره

که آمدنت

از سکوت و عینک

..

روزی که در سایه های خالی کرمان

کنار پیاده روهای بعد از ظهر

از خانه آمدیم

و به آزادی رسیدیم

سوگند به نردبان زرتشت  ،

شک نکرده بودم

به شمع های روشن

به شکل های مبهم هندسی

..

آهای صورتک خسته..

دست از من بدار..

دست

از

من

بدار

..

.


 

 

.....بي صدا ميام و ميرم.. هستم و دلتنگ روزاي شلوغ..