سال من 78
چند شب پیش موقع مرتب کردن کتابخونه ام، همین جوری و از سر تفریح یکی از سررسیدهایی که در نوجوانی با خاطراتم خط خطیشون میکردم رو برداشتم و باز کردنش همان و تا ته خوندنش همان و های های گریه کردن همان!
آخه بگو آدم عاقل تو که میدونی نوستالژی چه دخلی ازت میاره مگه مازوخیسم داری برمیداری سررسید میخونی؟ اون هم مال 78 که مهم ترین و تاثیر گذارترین سال زندگیت بوده؟ البته واقعا تا الان که 12-13 سال میگذره به این موضوع فکر نکرده بودم و اون شب با خوندن 365 صفحه دیدم که اون سال عجب سالی بوده برام.. پر از تصمیم ها و تغییرهایی که باقی عمرم رو ساختن..
اون سال با درک جدیدی از "مرگ" برام شروع شد.. ما کرمانی ها روز اول سال میریم بهشت زهرا و برعکس خیلی از شهرها، اونجا رو بدیمن نمیدونیم . رسم عید اول رو نوروز به جا میاریم و نه توی اعیاد مذهبی. اون سال عید اول مادربزرگ بابام بود. کسی که همیشه اولین میزبان بهار بود.. نزدیکای مزارش تازه "مرگ" رو حس کردم.. خونه جدیدش رو شناختم و فهمیدم که خونهء همه اونجاست.. تو 17 سالگی این رو فهمیدم.
اون سال تصمیم گرفتم رشته علوم انسانی بخونم. مدرسه رویایی فرزانگان که برای من یک نفر کلاس انسانی باز نمیکرد. پام رو کردم توی یه کفش که میخوام برم فرهنگ. مخالفت و غرغر همه رو به جون خریدم. از مدیر و معلم هام تا خونواده و دوستان؛ تا مادرجون و باباحاجی که تمام زندگیم بودن.. همیشه تو مدرسه جزو 5-6 نفر اول بودم ولی با این حال اون سال معدلم تو رشته ریاضی رو رسوندم به 19/75 تا کسی نگه "نتونست" و رفت. تا همه بدونن علوم انسانی مال تنبلا نیست! با حمایت معلمای ادبیات و تاریخ و جغرافیا که بین دو تا مدرسه مشترک بودن رفتم فرهنگ.. البته تابستون با افتاده ها 6 واحدی که کم داشتم رو هم پاس کردم و اینا تمامش تجربه بود برای منی که توی یه مدرسه ایزوله قد کشیده بودم.
اون سال "هیج.ده تی.ر" اتفاق افتاد. من تا قبلش جزو ذوب شدگان بودم. توی اون راهپیمایی معروف حمایت هم شرکت کردم. همون جا یهو به نظرم رسید چرا ما، این همه آدم ، باید بیایم در مورد اتفاقی که واقعا نمیدونیم چی بوده گلومون رو پاره کنیم؟ وسط راهپیمایی رفقا رو ول کردم و اومدم خونه. شب با بابا حرف زدم در موردش. وسط اون همه شک باز هم نمیتونستم از قید و بند چیزایی که دو سه سال توی مغزم فرو رفته بود خلاص بشم. یه جا تو حرفام گفتم: " آقا که اشتباه نمیکنه" و بابا یه جمله گفت که باورتون بشه یا نه، تمام زندگی و عقاید من رو تکون داد.. گفت:" همه آدم ها اشتباه میکنن. قدرتمندها بیشتر".
اون سال توی تمام شوراها عضو بودم، توی تمام همایش ها فعالیت میکردم، توی تمام انجمن ها پای ثابت بودم و از همه مهم تر توی مدرسه جدید بودم با همکلاسی های جدید که هیچ سنخیتی باهام نداشتن و دوستم هم نداشتن و البته تو موقعیت خودشون حق داشتن.. اون سال فهمیدم زیرآب چیزیه که زده میشه، دروغ چیزیه که گفته میشه، ریا کاریه که انجام میشه، حسادت اتفاقی هست که می افته، باندبازی یه چیز روتینه و.. نمیدونم 17 سالگی برای لمس این چیزا زود بوده یا دیر.. هر چی که بود شوکش توی کاغذهای تابستون به بعد همه جا هست.
اون سال یه زن خیلی موفق که میشناختم قبل از 40 سالگی به قتل رسید؛ شوهر سومش کشتش .. همه میگفتن: "شوهر سوم؟؟!! معلومه زنه مشکل داشته" .. و منی که تو خونواده مردسالاری رو ندیده بودم اونجا فهمیدم که فرهنگ ما چه قدر لعنتیه.. بذر ضدیت با مردسالاری همونجا کاشته شد به نظرم:)))
اون سال تمام روابط من با معلم هام بود، سینما و گردش و شب شعر و پیاده از مدرسه برگشتن.. اون سال به همکلاسی هام و بچه های مدرسه پسرانه بوستان سعدی و غزلیات حافظ درس میدادم.. اون سال خاله ام رفت یه شهر دیگه و طعم جدایی رو چشیدم.. اون سال دنبال حقیقت تا مسجد آیت الله بهجت هم رفتم و دست خالی برگشتم چون توی اون مسجد برای "زن" ها، "جا" نبود.. اون سال همسر هنرمند معلمم -که همه خیلی عاشق میدیدنشون- بی هوا بغلم کرد و اونجا تلخی نامردی رو تا ته قلبم حس کردم.. اون سال منچستر توی دقیقه 90 در عرض 30 ثانیه فینال باخته رو از بایرن برد و من فهمیدم زندگی تا تموم نشه، تموم نمیشه.. اون سال دیدن آدمای معروف و پای درس و بحثشون نشستن با دکتر سیروس شمیسا شروع شد و چه راحت و آموزگار هستن این آدما وقتی از پشت کتاب ها درمیان.. اون سال من خیلی بزرگ شدم، یهو بزرگ شدم..
جمله های آخر سررسید اینه: خودمانیم! عجب سالی بود ها!
Life is a class that has some different courses. Each course has a notebook which called "TAGHVIM"!!! This notebook would be finished if you want or not. After a moment you will open your eyes and notice that you are writing on the last page. At this time you must think of everything you saw, said , heard, and did.. Imagine how happy you would be after remembering good ones and how sad you would be... I hope no one has bad things to remember
کلا اینا نشون میده من نور دانشمندی رو از همون موقع داشتم:دی
شاید یه روزی فرازهایی!! از خود دفتر رو براتون بنویسم تا یه کم دور هم بخندیم.. بسیار دختر ضایعی بودم آخه! اگه نوشتم خواهید دید:)))
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."