سال  من 78


چند شب پیش موقع مرتب کردن کتابخونه ام، همین جوری و از سر تفریح یکی از سررسیدهایی که در نوجوانی با خاطراتم خط خطیشون میکردم رو برداشتم و باز کردنش همان و تا ته خوندنش همان و های های گریه کردن همان!

آخه بگو آدم عاقل تو که میدونی نوستالژی چه دخلی ازت میاره مگه مازوخیسم داری برمیداری سررسید میخونی؟ اون هم مال 78 که مهم ترین و تاثیر گذارترین سال زندگیت بوده؟ البته واقعا تا الان که 12-13 سال میگذره به این موضوع فکر نکرده بودم و اون شب با خوندن 365 صفحه دیدم که اون سال عجب سالی بوده برام..  پر از تصمیم ها و تغییرهایی که باقی عمرم رو ساختن.. 


اون سال با درک جدیدی از "مرگ" برام شروع شد.. ما کرمانی ها روز اول سال میریم بهشت زهرا و برعکس خیلی از شهرها، اونجا رو بدیمن نمیدونیم . رسم عید اول رو نوروز به جا میاریم و نه توی اعیاد مذهبی. اون سال عید اول مادربزرگ بابام بود. کسی که همیشه اولین میزبان بهار بود.. نزدیکای مزارش تازه "مرگ" رو حس کردم.. خونه جدیدش رو شناختم و فهمیدم که خونهء همه اونجاست.. تو 17 سالگی این رو فهمیدم.


اون سال تصمیم گرفتم رشته علوم انسانی بخونم. مدرسه رویایی فرزانگان که برای من یک نفر کلاس انسانی باز نمیکرد. پام رو کردم توی یه کفش که میخوام برم فرهنگ. مخالفت و غرغر همه رو به جون خریدم. از مدیر و معلم هام تا خونواده و دوستان؛ تا مادرجون و باباحاجی که تمام زندگیم بودن.. همیشه تو مدرسه جزو 5-6 نفر اول بودم ولی با این حال اون سال معدلم تو رشته ریاضی رو رسوندم به 19/75 تا کسی نگه "نتونست" و رفت. تا همه بدونن علوم انسانی مال تنبلا نیست! با حمایت معلمای ادبیات و تاریخ و جغرافیا که بین دو تا مدرسه مشترک بودن رفتم فرهنگ.. البته تابستون با افتاده ها 6 واحدی که کم داشتم رو هم پاس کردم و اینا تمامش تجربه بود برای منی که توی یه مدرسه ایزوله قد کشیده بودم.


اون سال "هیج.ده تی.ر" اتفاق افتاد. من تا قبلش جزو ذوب شدگان بودم. توی اون راهپیمایی معروف حمایت هم شرکت کردم. همون جا یهو به نظرم رسید چرا ما، این همه آدم ، باید بیایم در مورد اتفاقی که واقعا نمیدونیم چی بوده گلومون رو پاره کنیم؟ وسط راهپیمایی رفقا رو ول کردم و اومدم خونه. شب با بابا حرف زدم در موردش. وسط اون همه شک باز هم نمیتونستم از قید و بند چیزایی که دو سه سال توی مغزم فرو رفته بود خلاص بشم. یه جا تو حرفام گفتم: " آقا که اشتباه نمیکنه" و بابا یه جمله گفت که باورتون بشه یا نه، تمام زندگی و عقاید من رو تکون داد.. گفت:" همه آدم ها اشتباه میکنن. قدرتمندها بیشتر".


اون سال توی تمام شوراها عضو بودم، توی تمام همایش ها فعالیت میکردم، توی تمام انجمن ها پای ثابت بودم و از همه مهم تر توی مدرسه جدید بودم با همکلاسی های جدید که هیچ سنخیتی باهام نداشتن و دوستم هم نداشتن و البته تو موقعیت خودشون حق داشتن.. اون سال فهمیدم زیرآب چیزیه که زده میشه، دروغ چیزیه که گفته میشه، ریا کاریه که انجام میشه، حسادت اتفاقی هست که می افته، باندبازی یه چیز روتینه و.. نمیدونم 17 سالگی برای لمس این چیزا زود بوده یا دیر.. هر چی که بود شوکش توی کاغذهای تابستون به بعد همه جا هست.


اون سال یه زن خیلی موفق که میشناختم قبل از 40 سالگی به قتل رسید؛ شوهر سومش کشتش .. همه میگفتن: "شوهر سوم؟؟!! معلومه زنه مشکل داشته" .. و منی که تو خونواده مردسالاری رو ندیده بودم اونجا فهمیدم که فرهنگ ما چه قدر لعنتیه.. بذر ضدیت با مردسالاری همونجا کاشته شد به نظرم:)))


اون سال تمام روابط من با معلم هام بود، سینما و گردش و شب شعر و پیاده از مدرسه برگشتن.. اون سال به همکلاسی هام و بچه های مدرسه پسرانه بوستان سعدی و غزلیات حافظ درس میدادم.. اون سال خاله ام رفت یه شهر دیگه و طعم جدایی رو چشیدم.. اون سال دنبال حقیقت تا مسجد آیت الله بهجت هم رفتم و دست خالی برگشتم چون توی اون مسجد برای "زن" ها، "جا" نبود.. اون سال همسر هنرمند معلمم -که همه خیلی عاشق میدیدنشون- بی هوا بغلم کرد و اونجا تلخی نامردی رو تا ته قلبم حس کردم.. اون سال منچستر توی دقیقه 90 در عرض 30 ثانیه فینال باخته رو از بایرن برد و من فهمیدم زندگی تا تموم نشه، تموم نمیشه.. اون سال دیدن آدمای معروف و پای درس و بحثشون نشستن با دکتر سیروس شمیسا شروع شد و چه راحت و آموزگار هستن این آدما وقتی از پشت کتاب ها درمیان.. اون سال من خیلی بزرگ شدم، یهو بزرگ شدم..


جمله های آخر سررسید اینه: خودمانیم! عجب سالی بود ها!

  Life is a class that has some different courses. Each course has a notebook which called "TAGHVIM"!!! This notebook would be finished if you want or not. After a moment you will open your eyes and notice that you are writing on the last page. At this time you  must think of everything you saw, said , heard, and did.. Imagine how happy you would be after remembering good ones and how sad you would be... I hope no one has bad things to remember

 

کلا اینا نشون میده من نور دانشمندی رو از همون موقع داشتم:دی

شاید یه روزی فرازهایی!! از خود دفتر رو براتون بنویسم تا یه کم دور هم بخندیم.. بسیار دختر ضایعی بودم آخه! اگه نوشتم خواهید دید:)))


قهرمان! وقتی توی اوج خداحافظی میکنی، برنگرد، مگه دوباره توی اوج..


این که من استاد حواله دادن همه چیز و (حتی) همه کس به ناکجایی از نواحی مرکزی انسان هستم رو دیگه همه میدونن..

این که بتونی چیزایی که آزارت میده رو اونقدر بیخیال بشی که اصلا فراموششون کنی هنری هست که بنده واجدش هستم شدیـــــــــد!

 این که آدما رو دوست داشته باشی تا وقتی که دوستت دارن، و اگه دوستت ندارن لااقل اذیتت نمیکنن، لااقل به بودنت و فکرت و احساست احترام میگذارن، حقیقتا کار هر کسی نیست!!! خودم خوب میدونم. کم ندیدم دور و برم افرادی که خودآزاری دارن و توی رودرواسی خودشون هم گیر کردن و نمیدونن واقعا چی میخوان توی زندگی..

بگذریم.

یه "چیزا"یی اما هست که آدم یه جایی میفهمه "موندن".. 

یه جایی آدم میفهمه اون "چیزا" تهِ تهِ ذهنش اونجایی که حتی دست خودش هم بهش نمیرسه قایم شدن، بهتره بگم "کمین کردن" تا یه وقتی نابهنگام بپرن بیرون و بگن: داللللللی!

انگار هر چی برای فراموش کردن یه چیزی بیشتر تقلا کنی سمج تر میشه و محکم تر میچسبه..

 مدت ها میگذره و تو خوش و خرم سرگرم زندگیت میشی غافل از این که اون خاطره عین یه پینوکیوی احمق توی نهنگ مغزت گیر افتاده و هر لحظه منتظره تا یه روزنه پیدا کنه و بیاد بیرون.. دوباره تو می مونی با یه فکر و خیالی که "باید" فراموشش کنی، دوباره..

هیچ کس هم بهت کمک نمیکنه جز خود خودت..


 


یه وقتایی چه قدر ما آدما دست و پا بسته میشیم.. چه قدر هیچ کاری از دستمون برنمیاد.. چه قدر "نیستیم"..

چه قدر سخته این جور وقتا تحمل خودت.. 

حالم خوب نیست.. یه رودخونه ته دلم آشفته شده و داره خودش رو میکوبونه به سنگ ها و من هم فقط میتونم بشینم و به صدای دردش گوش بدم..

چه قدر سخته.. 


دستات رو از همین جا میگیرم تو دستام و تمام دلم رو میفرستم پیش چشمای مهربونت..

اینجا دیگه جای سکوته..

فقط سکوت..

...



خوش آن زمان که دلم بی تو در تلاطم بود

مدام پشت در و بام خانه ات گُم بود

خمار و غمزده میرفت و مست برمیگشت

تمام دلخوشی اش نقش یک تبسم بود

کمان ابرویت انگار یک دو بیتی ناب

کمند پر شکنت یک غزل ترنّم بود

هزار توبه نمودیم و باز بشکستیم

و هیچ بار نگفتیم بار چندم بود

به غمزه سر به سرم میگذاشتی سرِ شب

سحرگهان سخنت عین نیش کژدم بود

و خنده دارتر آن بحث عارفانۀ ما

که گاه بر سر تفسیر بعد چارم بود

زمان صبر و توکّل کلاس مدرسه بود

مکان سلم و رضا زیر سقف طارم بود

شدیم شهره چنان در طریق رسوایی

که حرفمان همه جا بر زبان مردم بود

گناه ما که نبود، آنچه میرسید ارفع!

گناه آدم و حوا و سیب و گندم بود.


نمیدونم این غزل رو چرا تا حالا کشف نکرده بودم.. :))


توضیح: این یکی از غزل های شادروان محمود توحیدی، ارفع کرمانی هست..

چفففاف سازی!!


با عرض سلام و خسته نباشید.

از آنجایی که اینجانب فی الحال در تعطیلات و صفاسیتی به سر میبرم این سطور نه محض پست درکنی، بلکم محض ادای پاره ای توضیحات به سمع و نظر حضرات میرسد!

اوّلند: باباجون! این دکتر بیچاره ما رو اینقدر مورد عطوفت!! قرار ندین.. بنده خدا تقصیری نداشت سر اون قضیه مرگ و میر من!! آدم ممکنه استامینوفن هم بخوره حالش بد بشه.. حالا دوز تجویز شده به من نساخت، کمش کردیم! طبیعیه به جان خودم!

دویومند: دلتون نخواد ما مرباهای تفریحیمون رو رژیمی درست میکنیم! این زردآلوها که همه اینقدر نگرانش بودین و واقعععا بنده رو شرمنده فرمودین یوخده زیادی رژیمی شده و بیشتر به عنوان آبلیمو!!! میشه ریختش تو غذا و یا به جای قره قوروت گذاشتش گوشه لپ! گفتم دور همی در جریان باشین!!

سیومند: تب کریمه گنگو رو جدی بگیرین! ( رسالت ما اطلاع رسانی میباشد نقطه)

چارمند: هر چند فردا روز "پدر" هست اما از اونجایی که آقایون پدر ناشده هم گناه دارن ما از همین جا به اجمعین مردانِ مرد تبریک میگیم. میدونین که بنده با روز زن مخالفم اما نمیدونم چرا با روز مرد موافقم! مبارک باشه خلاصه.

پنجومند: هو فان! 




مرده بدم، زنده شدم..


تا جایی که خاطرم هست از آخرین باری که رو به موت شدم، منظورم رو به موتی واقعی خانمان براندازه و نه دو تا عطسه و شیش تا فین و یه ساعت دل پیچه، 5-6 سالی میگذره.. گمونم دیگه وقتش بود تا دوباره سرم بیاد! 

جونم براتون بگه خدا آبانتون رو بهتون برگردوند .. اینجوری نیگاش نکنین الان نشسته پست ساطع میکنه.. والا!

 امروز صبح یه قرص جدید کاملا و صد در صد با تجویز پزشک متخصص نوش جون کردم که پایین رفتنش همان و تشریف آوردن کارآموزای جناب عزرائیل (که تمرین کُشتن میکنن ولی جون رو نمیگیرن!) هماااااااان!

همه چیز!! از یه خمیازه معمولی شروع شد و رسید به تهوع و لرز و عرق سرد و داغ کردن و رعشه شدید و تار شدن همه چیز و.. حالا تصور کنین همه این حالت ها رو داری و  وحشتناااااااااااااااک هم گیج و خواب آلودی!  وقتی روم به دیوار ببخشید ببخشید تهوع شدید میشه باید بدوی سمت دست به آب ولی تمام بدنت داره عین منارجنبون میلرزه..

 از همه بدتر اینکه تنها هم هستی و اگه دور از جون!!! بمیری تو بی کسی مردی (یاه یاه یاااااااااه!!).. وقت نکردی خونه ات رو مرتب کنی.. قبلش آب زدی به صورتت و ریملت لپات رو سیاه کرده ( یه مردهء زشت میشی!).. بعد میان میرن سر یخچالت و میبینن تدارک مربای زردآلو دیدی کلی دلشون میسوزه که همچیییییییییی بانوی کدبانویی مرده ولی خدا رو شکر نمیدونن زردآلوها داشتن خراب میشدن که تصمیم گرفتی مرباشون کنی! خلاصه..

بامزه اینجا بود، از ساعت 9/5 که شروع شد هی به خودم دلداری میدادم که طوری نییییییی! یه ساعت بیشتر طول نمیکشه! ولی زهی خیال باطل.. تا حدود 1 که برای بار چندم خوابم برد هیچ فرقی نکرده بودم و خداوکیلی خیلی سخت بود.. خیلـــــــی! 

حول و حوش 2 بود که گیج و منگ بیدار شدم و دیدم به مبارکی و میمنت از تمام علائم هر کدوم یه ذره باقی مونده.. الان خوب نیستم ولی زنده ام! 

اومدم حلالیت بطلبم.. شاعر میفرماید اون بار جستی ملخک، این بار جستی ملخک، آخر نرستی ملخک! بعله!


  



احتمالا تا الان اینجا رو دیدین.. اگه ندیدین یه سر بزنین شاید چیزی باشه که بعضی ها دارن دنبالش میگردن..

روز فرهنگی خود را چگونه له کرده اید؟


دیروز یه روز خییییلی فرهنگی داشتم. یعنی از همون لحظه ای که بیدار شدم فرهنگ و انتلکتوالیته!! بود که از سر و کولم میریخت و هیشکی هم نبود جمعش کنه!

(البته لازم به یادآوری نیست که این دست مسائل هر روز از سر و کول ما میریزه هااا!)

بگذریم که آدم هر چه فرهنگیّتش بالاتر بره امکان "توذوقخورده شدگی"ش هم بالاتر میره و ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم! میگم حالا!

جونم براتون بگه، صبح بعد از مدت های مدید سحرخیزی به خرج دادیم و ساعت 9 نه تنها دست و صورتمون رو شسته بودیم و مسواکمون رو زده بودیم و نسکافه مون رو خورده بودیم، بلکم به شدت جوگیر گردیده و موهامون رو هم برس کشیده بودیم و از اونجا که موهای ما خیلی بچه های خوب و پایه ای هستن و نباید شونه بشن، یهو از تماس با دندانه های فلزی تعجب کردن و پیچیدن تو هم! 

اینجا بود که ما دومین حرکت فرهنگیمون رو بروز دادیم (اولیش نسکافه بود دیگه!! ای بابا!) ..  با موس و سشوار و چنگول!! افتادیم به جون گیسوانمون و بالکل یادمون رفت که شاعر میفرماید:

در زلف چون کمندت آبان مپیچ کانجا

بیچاره میشوی تو، بعدا نگی نگفتی

خلاصه!  بعد از نیم ساعت کشتی اون هم از نوع کچ، بیخیالشون شدیم چون ناگهان یادمون اومد هنوز آمریکا حمله نکرده و ما میتونیم با خیال راحت گیسوانمون رو گولللله کنیم پشت سرمون و یه شال زیبا بندازیم روی کلهء مبارک و خلاص!

ها تا یادم نرفته از لحظه ای که بیدار شدیم هم داشتیم Adele گوش میکردیم، در جریان باشین..

بعد، ساعتای 10 زدیم از خونه بیرون که این هم در نوع خودش یه حرکت فرهنگی حساب میشه. حتما میدونین که 10 بعد از 7 و 40 و 1 و 14 و 124هزار و چند تا دیگه مقدسترین عدده؟ نمیدونیـــــــــن؟؟؟!! واقعا ؟؟!

خوب میگفتم! راه افتادیم رفتیم به سمت گام فرهنگی بعدی که خیلی توی زندگیمون مهم و حیاتی بود و تازه خیلی هم باکلاس بود. اصلا وقتی وارد مکانش شدیم یه حس سرشار شدگی از کمالات و اینا در وجودمون به قلقل افتاد که نگو. بعد هی تحویلمون گرفتن، هی حرفای شیک زدیم، هی باهامون مشورتای مهم کردن.. اصلا یه فضای  عجیبی حاکم بود آقا! عجیــــــب!

حیف که نمیتونیم در مورد اون گام فرهنگیمون بیشتر توضیح بدیم!

بعد راه افتادیم به سمت گام اصلی اون روز یعنی نمایش "این تابستان فراموشت کردم" که دوست دوران دبیرستانمون دعوتمون کرده بود و ما هم چون داستان کوتاه های بهاره رهنما توی کتاب "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" رو دوست داشتیم حدس زدیم دورهمی با بروبچ خواهد چسبید!

برای تیاتر باید میرفتیم خیابون ایرانشهر.. گفتیم خوب تا اینجا اومدیم بریم "چشمه" دو تا کتاب هم بخریم ( در راستای همون گام های فرهنگی و اینا).. این مدت از بس که مشغول "علم" بودیم از "فرهنگ" غافل شده بودیم...  ای داد بر ما!!!

 کتاب آخر بلقیس سلیمانی رو که میدونستم میخوام، هیچ! کتاب بعدی رو هم از توی لیست پشت پنجره انتخاب کردم:   "میم و آنِ دیگران"..  وقتی محمود دولت آبادی از "دیگران" مینویسه.. وسوسه انگیزه دیگه!

خیلی دلمون میخواست مولاریته!!! فرهنگیمون رو بالاتر ببریم و کتابای بیشتری بخریم اما آقای "علم" بهمون گوشزد کردن که "بسسسسه"!

 درادامه مسیرمون رفتیم موبی دیک و یه نهار خیلی فرهنگی هم اونجا زدیم بر بدن! ماست خیار و سالاد و دوغ! یعنی فک کنیــــــــــــــن چه قدرررر روشنفکرانه و گیاهخوارانه!! اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین! 

حالا ما این همه حرکتای پر از تمدن کردیم - با تم موسیقی همایون البت!- ساعت شده تازه 2! 

رفتیم سمت پارک هنرمندان و کلی گشتیم یه سایهء دنج زیر درختان توت پیدا کردیم و عطسه کنان و آب مماخ بالا کشان نشستیم به خوندن "روز خرگوش" و..

 آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خورد تو ذوقمون! آآآآآآآآآآآآآآآی ناامید شدیم! آآآآآآآآآآآآآآی انگشت حسرت بر دندان گزیدیم که کجاست اون بلقیس خانوم "بازی آخر بانو"؟

 بابا بلقیس جون گفتن "ارجاع" نه دیگه اینقدر! نه اینقدر رو! روزنامه که نمیخوایم بخونیم! تو تاکسی که ننشستیم، تحلیلای آقوی راننده رو گوش نمیدیم که! داستانت کو؟ کو شخصیت ها؟ روایت کجاست؟؟ تو کارت خیلی درست تر از ایناست قدر خودت رو بدون.. عجبــــا!

 انگشت حسرتمون زیر دندانمون داشت آب لمبو میشد که ساعت 5/5 رسید و رفیقامون یکی یکی اومدن و رفتیم با هم یه چایی فرهنگی 4هزارتومنی!!! خوردیم که الهی به حق این شب عزیز فرهنگمون بره تو چشم کافه چیه!!

بعد ساعت شد 6/5 و تیاتر آغازیدن گرفت.. قبلا تو پیج فیس بوکش خونده بودیم ملت اشکریزان سالن رو ترک کردن این شد که گفتیم خدا رو چه دیدی؟ یهو  - نه که ما کلا توی جوگیر شدن ید طولایی داریم- اومد و ما هم گریه مون گرفت..  نمیتونیم که وسط اون همه فرهنگ خرت خرت تو کیفمون پی دستمال بگردیم!  اول کار سه تا دستمال کاغذی گلگلی درآوردیم و محکم گرفتیم تو مشتمون که دیدیم آقای بغل دستی داره چپ چپ نیگامون میکنه.. ما هم خیلیییی بافرهنگ گفتیم: بفرمایین دستمال! 

یارو فکر کرد داریم مسخره اش میکنیم! خوب به ما چه!! والا! بی فرهنگ!!!

آخر نمایش البته دستمالا تو دست ما موندن! به تنها چیزی که داشتیم فکر میکردیم این بود که واقعا زنا اینقدر بلانسبت خرن؟ رهنما کلا زنای ملوس و عاشق پیشه و وابسته به مرد و جفادیده رو دوست داره و من میدونستم، اما این یکی یه خرده دوز مردذلیلیش بالا بود و ما دوباره ذوقمون آسیب جدی دید!!

 خلاصه در حالی که با دوستان دسته جمعی داشتیم از خودمون به عنوان زن ناامید میشدیم و فکر میکردیم که آخه چرا ما اینقدر پروانه ای نیستیم، رفتیم به سمت سمبوسه فروش اول پارک و با خوردن یه سمبوسه کثیف فوق تند و خوشمزه سعی کردیم کمی بیفرهنگی کنیم که سردیمون نکنه خدای نکرده!

البته سمبوسه برامون اومد داشت و بعدش دیگه با رفقا افتادیم به انواع بی فرهنگی اعم از  توی نمایشگاه نقاشی اوج رسوایی رو به نمایش گذاشتن و صحبت جدی درباره انفجار آبی در پس زمینه سفید و تداعی حس ترانسمدرن پاشش!!  و تکرار المان گل سه پر به مثابه هجوم سنت به همهمهء سیمانی رنگ های خاکستری،   هرّه و کِرّه و پشت سر پسرای مردم حرف زدن(همه آشنا بودن و در نتیجه گناه!!! نکردیم!) و مسخره کردن ابروی این و سبیل اون، بردن آبروی "اون کلاسی ها" ،  تعریف صحنه های فرندز و آشنایی با مادر و  بیگ بنگ تئوری و  مشنگ وار به تمامش خندیدن و خلاصه هر حرکتی که ممکن بود برای رهایی از اون حس ثقیل فرهنگ که همه از صبح بهش مبتلا شده بودیم!

و آخیشششش که با یه شام سنگین و صحبتای شیرین در مورد رژیم و کالری و مادرشوهر و جاری و اینا، همگی خوش و خرم و عاری از هرگونه شائبهء روشنفکری ساعت 11 برگشتیم خونه هامون!


این بود انشای ما!

اعتراف میکنم:


 اعترافات بچه های وبلاگی رو که میخوندم، به چیزایی فکر میکردم که میتونن "اعترافات" من باشن.. بعد دیدم اینا همه اش حول یه محور میچرخه و بیشتر درد دله تا اعتراف!

در واقع بزرگ ترین و دردناک ترین اون ها چیزیه که باعث میشه اعترافی باقی نمونه:

"من بی نهایت آدم بی تفاوتی هستم.. "


تعداد آدمایی که براشون دلتنگ میشم کمه..خیلی کم.

چیزی برام اونقدر ارزش نداره که بخوام براش "مبارزه" کنم.

تنها رقیب خودم "خودم" هستم اون هم فقط برای "دونستن"..

هیچ اتفاقی در نظرم دور از ذهن نیست و دارم توی وجودم برای هر چیزی "تحمل بالقوه" ایجاد میکنم.

فکر میکنم  سختی ها و رنج ها اونقدر تنیده در تار و پود زندگی هستن که اصلا نباید به چشم "سختی" نگاهشون کرد.

به نظرم هیچ فرقی نمیکنه که آدم روی چی بخوابه، مهم اینه که داره میخوابه! مهم نیست توی چی غذا میخوره، مهم اینه که داره یه چیزی میخوره! مهم نیست چی داره و چی نداره مهم اینه که داره زندگی میکنه! و... و...

به صورت روی اعصابی کم حرفم و یه جاهایی که خودم رو مجبور میکنم به حرف زدن بعدش تا چند روز باید برم توی قرنطینهء آدم ها. 

ظاهرم خیلی اجتماعی تر از باطنمه و این واقعا آزاردهنده است. آدمایی که به خودم نزدیکشون میکنم باور نمیکنن که چه قدر خاص هستن..

 توی زندگیم چیزایی رو دیدم و تجربه کردم و به چیزایی رسیدم که هر یک دونه اش برای بعضی ها رویاست و هر یک دونه اش بعضی ها رو به عرش اعلای خودشون میرسونن، واقعا احساس میکنم دیگه کاری ندارم!

به نظرم "تنها" چیز زیبا و لذت بخش دنیا طبیعته.. خود ِ خود طبیعت، یه تکه سنگ و یه بیابون لخت و یه آسمون ابری. 

از هیچ چیز متنفر نیستم.

زندگی برام درست مثل یه خوابه.. هر روز صبح که بیدار میشم فکر میکنم هر چیزی که گذشته توی رویا اتفاق افتاده.. هر روز صبح برام بامداد خماره و تا چند دقیقه باید فکر کنم به این کی هستم و کجام..

من هنوز به باباحاجیم سلام میکنم و اونم بهم جواب میده. هیچ تصوری از مرگ ندارم..

به هیچ چیز ارزش "یادگاری" نمیدم.. با تمام توان روحیم اجازه نمیدم چیزی "یادگاری" بشه.

برای خودم چیزی مهم نیست اما شاخک هام خوب میگیره برای بقیه چی مهمه.. گاهی به آدما کمک میکنم به اون "چیز مهم" برسن؛ فقط گاهی..

مقصر "همه" چیز خودم هستم.

پیلهء دورم داره روز به روز ضخیم تر میشه.. یه آدمایی اومدن توی این پیله و رفتن و چند نفری هنوز هستن که اونا هم خیلی دیر یا خیلی زود میرن.. جای خالی رو فقط با "..." پر میکنم و نه با آدم تازه..

قبلا با این روحیات خودم حال میکردم اما الان.. اعتراف میکنم دارم به "درمان" فکر میکنم!! 


اعتراف میکنم نوشتن اینا آسون نبود.. الان درمورد من چی فکر میکنین؟

:دی