یه وقتایی چه قدر ما آدما دست و پا بسته میشیم.. چه قدر هیچ کاری از دستمون برنمیاد.. چه قدر "نیستیم"..

چه قدر سخته این جور وقتا تحمل خودت.. 

حالم خوب نیست.. یه رودخونه ته دلم آشفته شده و داره خودش رو میکوبونه به سنگ ها و من هم فقط میتونم بشینم و به صدای دردش گوش بدم..

چه قدر سخته.. 


دستات رو از همین جا میگیرم تو دستام و تمام دلم رو میفرستم پیش چشمای مهربونت..

اینجا دیگه جای سکوته..

فقط سکوت..