یه وقتایی چه قدر ما آدما دست و پا بسته میشیم.. چه قدر هیچ کاری از دستمون برنمیاد.. چه قدر "نیستیم"..
چه قدر سخته این جور وقتا تحمل خودت..
حالم خوب نیست.. یه رودخونه ته دلم آشفته شده و داره خودش رو میکوبونه به سنگ ها و من هم فقط میتونم بشینم و به صدای دردش گوش بدم..
چه قدر سخته..
دستات رو از همین جا میگیرم تو دستام و تمام دلم رو میفرستم پیش چشمای مهربونت..
اینجا دیگه جای سکوته..
فقط سکوت..
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:3 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."