نامه ی برفی..


چه قدر خوشحال بودم که امسال برف نمیباره..

هر صبح زمستون که کوچه ها رو همین جور دست نخورده میدیدم یه نفس راحت میکشیدم و تو دلم میگفتم : یه روز دیگه هم گذشت..

دلم نمیخواست کوچه های سفید یادم بندازن که روز شماری میکردیم برای زمستون و توی برف به هم چسبیدن و راه رفتن..

حالا ولی برف باریده  و نه تو به روی خودت آوردی و نه من ، که دل ما زودتر از کوچه ها برفی شده....

تنهایی قهوه خوردیم تو سرمای ناگزیر زمستون قلبامون و از شیشه های بخار گرفته خیره شدیم به آدمایی که اونقدر تو کوچه ی ما اومدن و رفتن که چیزی ازمون باقی نموند ...

چه قدر سخته ...


سه تا شمعی که برات خریدم رو یکی یکی روشن کن..بهار سیب ، تابستون ارکیده ، و پاییز رز...

میبینی؟ باز هم زمستونی در کار نیست ..نه قدم زدنی ، نه ها کردن دست همدیگه مثل بچه های دبستانی ، نه چای داغ جمشیدیه.. نه... دیگه زمستونی در کار نیست..شاید دیگه شمعی هم در کار نباشه..

خیلی مواظب خودت باش..

دوستت دارم..


غریبه ی معمولی..


قهوه مون رو که خوردیم دلمون سیگار خواست..کیفامون رو گذاشتیم روی صندلی های لهستانی و اومدیم بیرون کافه ..

سرخوش مثل دو تا بچه که هیچ چیزی از هیچ چیزی نمیدونن..

یه مرد معمولی ، کاملا معمولی ، قد متوسط ،نسبتا ورزیده ،گندمگون با ریش پروفسوری و لباسای اسپرت سورمه ای اومد سمتمون : ببخشید! من میتونم روی میز شما رو نگاه کنم...یه خاطره ی دور قدیمی...

محمد ماتش برد : خواهش میکنم..

و من مبهوت سیگارم رو خاکستر کردم..

از پشت شیشه مرد رو دیدم که خم شده بود روی میز و انگشتش رو روی یادگاری ها میکشید..دیدم که برگشت و نشست پشت میز کنار در..

برگشتیم..تشکر کرد و نگاه..

نشستیم . من رو به مرد و محمد پشت به اون و مرد محمد رو نگاه میکرد..

با خودم فکر کردم ، الان باید من رو نگاه کنه و به زبون اوردم و محمد مثل همیشه نفهمید چی میگم..

آره! مرد باید من رو نگاه میکرد..شمای یک زن رو باید میدید تا غرق تر بشه تو خاطرات قدیمی که عجیب حس میکردم " تلخ " تموم شده و سالها گذشته تا تلخی اش گس بشه و قابل تحمل..

از بالای عینکم خیره مونده بودم به چشمای اون..منتظر بودم ..مطمئن بودم..باید من رو نگاه میکرد،

 یه زن رو ،..

مرد فنجونش رو چرخوند تو دستاش...وراندازش کرد ، آه کشید ، بلند شد و رفت بیرون...من بهش خیره مونده بودم هنوز..مرد رفت پشت پنجره و  ایستاد رو به من و نگاهش موند توی چشمام.. 

من رو نمیدید..

من رو نمیدید مطمئن بودم..

نفهمیدم چه قدر طول کشید...نمیتونستم ازش چشم بردارم..حتی نفهمیدم کی رفت..محو شد..

دلم میخواست گریه کنم...دلم میخواست همراهش گریه کنم..

لبخندش خیلی تلخ بود..نگاهش خیلی تنها بود..

دلم میخواست دستاش رو بگیرم و همراهش یادگاری ها رو لمس کنم...

چه قدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم..

خاص ترین غریبه ی معمولی  بود که تا ابد تو ی ذهنم میمونه...

                                                ***


یک هفته از اون روز گذشته و من تازه از بهتش در اومدم و تونستم بنویسمش...

به نظرم کافه فرانسه تصمیم گرفته کافه نادری من بشه..




مچ پای چپ...

دراز کشیدم ، پای راستم رو عمود گذاشتم روی زمین  که بشه پایه ی زانوی چپم ، مچ پای چپم رو تو هوا تکون میدم :این ور ، اون ور ، بالا ، پایین و همراهش با گردنم میرقصم..

میگه : چراغ ها رو خاموش کنم؟

میگم: نوووچ! دارم حال میکنم..

میگه : یکی رو روشن میذارم خوب؟

میگم: خوب!

بعد میاد میشینه بالای سرم . دستام رو میذارم روی رونام و ضرب میگیرم...

وانمود میکنم پشت سرم میخاره ، میکشمش روی قالی ، یه کم اه و اوه میکنم و با غرغر دست چپم رو از رونم میکنم و سرم رو میخارونم..

دستم رو پیچ میدم و جوری که بخوره به پاش از زیر سرم میکشم بیرون...

انگشت کوچیکم رو با دست چپش میگیره . عادتشه...میدونم!

تمام بدنم یه طرف ، انگشت کوچیکم یه طرف.

با انگشتم بازی میکنه ، آروم فشارش میده..انگشت انگشتری..انگشت وسط..دستم حالا تو دستشه ..

  دارم مچ پای چپمم رو تو هوا تکون میدم و با نامجو زمزمه میکنم: تو چه مظهری که ز جلوه ی تو صدای صیحه ی قدسیان...

سرش رو میاره پایین ..صورتش رو میذاره رو پیشونی ام..دیگه نمیتونم گردنم رو تکون بدم . با لباش پوستم رو قلقلک میده .خم میشه، خم میشه، میرسه به کنار گوشم . نفسش مثل همیشه مرطوبه..روم رو برمیگردونم..هنوز دارم مچ پای چپم رو تو هوا تکون میدم..سرش رو میاره پایین..دستم رو میبوسه ، گردنم رو میبوسه ، گونه ام رو میبوسه ،  لبام رو میبوسه ، میبوسه میبوسه میبوسه..

من هنوز دارم مچ پای چپم رو تو هوا تکون میدم



صد در صد داستان است!

انگار باران از این تند تر نمی توانست ببارد. بند کفش شل شده ، دیوانه اش کرده بود.دسته ی چتر را زیر بغلش زد و چند ثانیه تلاش کرد تا عمود نگهش دارد . کیف سنگینش را گذاشت بین شکم و زانویش ، خم شد...نه! مجبور بود روی پای چپش بنشیند.

بند کفش را نبسته بود هنوز که ضربه ی سنگین نوک تیزی به سرش خورد. چشمش چرخید روی موزاییک های قرمز کنار مترو. یک جفت کفش مردانه دید و جوراب های سفید پر از گل و پاچه های شلواری که قبل  از باران احتمالا سورمه ای بود.

بلند شد. بیشتر از اینکه عصبانی باشد تعجب کرده بود.پسر جوان وحشت زده نگاهش کرد و بی حتی یک کلمه چتر سیاهش را جلوی پای او انداخت و به دو دور شد.

مبهوت رد پسر را دنبال کرد که رفت و کنار دیوار بانک آن طرف خیابان پناه گرفت از قطره های تند باران.

چتر را برداشت وتکاند و بست انگارکه به خانه رسیده باشد.

به سمت بانک رفت. می خواست پسر بماند حتی برای چتر هم که شده..

رسید ومثل این بود که پسر آرام تر است.

: خانم ببخشن ! اشتبا گرفتم. ببخشن به خدا..

لهجه ی جنوبی توی ذوقش زد.

: با کی اشتبا گرفتی؟ دشمن بود؟

: نه خانم! نه! ببخشن! شوخی میخواسم بکنم..

: با من؟ یا اشتبا گرفته بودی؟

پسر کلافه بود.

: خانم گفتم اشتبا گرفتم با.. با... مشناختم اونی که اشتباش گرفتم.. خیلی دردتون اومد؟

: این چه جورشه دیگه؟ همیشه وقتی شوخی می کنی ته چترت رو می کوبونی تو ملاج طرفت؟

پسر نفس کشید، لبخند زد و دستش را جلو آورد.

: خوشوقتم! من مینا هستم..

پسر دستش را کشید.

: خانم ببخشن می خواستم چترم بگیرم.ببخشن!

: اوه! باشه بفرمایین!شما ببخشین!

وسط چتر را گرفت و  دراز کرد به سمت پسر.

پسر یک قدم جلو آمد و چتر را باز کرد.این پا و آن پا میکردند هردو. انگار هیچ کدام دوست نداشتند باقی مسیرشان مشترک باشد. باران هم تند میبارید درست مثل پنج دقیقه قبل.

: غریبی؟

: نه خانم! الان دگه نه! اول تابستون اومدم برا کار الان دگه تهران مثه کف دستم مشناسم..

هوا گرگ و میش بود و دلش درست مثل هوا مردد.چتر هایشان مزاحم آدم های پیاده رو بود. بی هیچ حرفی راه افتادند به سمت جنوب خیابان. پسر قد بلند بود و تیره..از آن کار گرهایی که سر چهار راه نمی مانند. سعی کرد فقط چشم هایش را ببیند و دید و هر دو دیدند.

: خانم ببخشن. نمی خواین برن مترو؟

: نه الان نه! دوست دارم راه بریم.

پسر ساکت شد. فهمیده بود که باید باشد. مرد بود هر چند جوان.

: اییی خداااا! چه خیسی شده بدبخت گربه...

پسر با هیجان محو گربه ی سیاه بد قواره ای شده بود که معلوم نبود چه طور اسیر باران شده است.

خندید. بلند تر از همه ی خنده های سی و چند ساله اش. خم شد و کیف سنگینش را انداخت روی دوشش و دستش را به سینه اش کوبید: آآآره...نازی...میبینی چه قدر هم خنگه! مثه ابلها نشسته اینجا خیس بشه..

از گربه رد شدند و صدای نفس هایشان ماند توی شلوغی غروب خیابان مفتح. هوا داشت تاریک میشد. دوباره چشم های پسر را قاب گرفت، فقط چشم هایش را.

: این همه مژه از کجا اوردی؟

پسر چشمش را دزدید و خیره شد به اتوبوسی که از رو به رو می آمد.

: خانم ببخشن من می با برم.. با همی اتوبوس..

: باید بری؟ خوبه! خوش باشی..

:خیلی ممنون..

: راستی....اسمتو نگفتی بهم..

: محمد حسن. شما صدام کنن محمد..

گوشه ی لبش تکان خورد.

: کی؟ کی صدات کنم محمد؟ برو..برو تا اتوبوست نرفته.

ایستاد تا پسر از خیابان رد شود.برگشت به سمت میدان.در کیفش را باز کرد .خنده اش گرفت، به قول یکی از کارمندهایش بایگان لازم داشت.وسط آن همه پوشه و پول خرد و وسایل آرایش و مهر و خودکار دنبال دسته کلید گشتن کار راحتی نبود.

داشت به این فکر میکرد که بوی سیگار حتما از صبح توی ماشین مانده است.

...

به خانه که رسید چراغ ها را روشن کرد. همه ی چراغ هارا ....



کجایی؟

گفت: کجایی؟

گفتم : زیر سایه ی سنگین شما.شما کجایید؟

گفت:پیدات نیست؟

گفتم:چه خبرا؟ اوضاعت رو به راهه؟ خوش میگذره؟ ما رو نمی بینی خوشحالی؟

گفت: اااه! باز شروع کردی؟ بیا بریم دیره.استاد رفت.

گفتم: استاد؟ تو دیدیش بره؟

گفت: میگم بریم....

                                         *********

گفت: کجایی؟

گفتم : تو کجایی؟

گفت: من سر کارم، دیدم تو کتابام یکی دو تا امانتی داری گفتم اگه این دور و ورایی برات بیارم.

گفتم : نزدیک هفت تیرم.می رسی بیا چشمه.

گفت: چشمه؟؟!!!

گفتم: خوب بابا! بیا خانه ی هنرمندان.اول پارک..

...

گفت: ببخشید ! خیلی معطل شدی!

گفتم : دیگه عادت کردم.لابد کار واجب تری داشتی!

گفت:این کتابا خیلی وقته پیشم مونده.ببخشید. میای تا زیر پل برسونمت؟

                                           ********

گفت: کجایی؟

گفتم: یزد!

گفت: یزد چه کار میکنی؟

گفتم: یه چک کیفری داشتم!علافم اینجا! می چرخم حال و هوام عوض شه..

گفت: به سلامتی! تا کی اونجایی؟

گفتم : هستیم حالا!

گفت : اوامری باشه ؟! اومدی خبر بده!

گفتم : کارم داری؟؟

گفت: نه! کار خاصی ندارم! به کارت برس!

گفتم : اگه کاری داری بگو! من به این روزا نمیام..

گفت: زنده باشی!

                                  **************

گفت: کجایی؟

گفتم : خونه..

گفت: کجایی...؟ میگم کجایی؟

گفتم: خونه...میگم خونه!

گفت : کجایی.....

گفتم: خونه! نه کلاس دارم، نه کار ، نه کتابی دست کسی هست که بخواد برام بیاره...

گفت: کجایی....

گفتم : خونه....

                                        **************

گفت: کجایی؟..

       صداش روی پیغام گیر مثل یه بوق ممتد موند..........



دیرت شد امیر!

دیرت شد امیر!

طولانی است خیابان سرما زده ی بی سنگفرش.

چه زیبا شده ای زیر آفتاب بی رمق.چه معصوم با دست های آرام گرفته در پهلوهایت.

برخیز امیر!

دیدم کبودی گونه هایت را.دیدم، از درز چشم های خواب نمانده ات.دیدم بی رازی که آماس کرده باشد روی دلت.

نمان تنها خیره روی کتاب های من! پشت به کتابخانه، لب هایت حلقه ی سیگار ، با من سخن بگو امیر!

دیشب چراغ ها را خاموش کرده بودم به استقبال گریه ، کورمال دست هایم تا کلید های خانه معطلت گذاشت پشت در چوبی. ایستادی امیر،بی صدا،آمدی : چه شده ای باز؟

: بمان امیر!

شاهراه دروغ در سکوت من را میبرد به ضربه های روی اندامت.صبر کرده بودی، درد کشیده بودی، عزادار شده بودی...طاقت بیاور امیر!

وسیع است انحنای سینه ام آنقدر که آرام بگیری بی اشکی که من دیده باشم بی چراغ و شمع. بخواب امیر!

پشت به کتابخانه ، بی لباس ، بی تمنا! فردا روز خداست و ما تنها مالک این شبیم.

نیمه باز نماند چشم های سرخت! خسته نمانی در خانه ی من! سردت نشود در دست هایم!

من نگاهت می کنم تا اول صبح! آرام بگیر امیر! کسی نمی آید .بخواب امیر!

جای انگشت هایت نمانده روی چراغ های خاموش، روی خاک های خیره بر نگاه من. می ترسی و این همه جسور؟ می ترسی و این همه بیدار؟

نترس امیر!

من می مانم، با تمام ادعایت در نبودن. نمیترسی امیر! نمیترسی....

( نوشته شد  در بیست مهر)

سید خندان..

پیرمرد داد میزد با تمام قدرتی که ساعت سه بعد از ظهر برایش مانده بود: سید خندان دو نفر ...سید خندان

دو نفر...

دختر قدم هایش را تند کرد : کدوم ماشینه؟

پیرمرد اشاره کرد به پراید سیاهی کمی آن طرف تر  ودختر ماند در تعجب از جوانی که ایستاده بود کنار

ماشین و نگاه میکرد به پیرمرد.

جوان بلند بود با چشم های میشی و صورت آفتاب سوخته . معلوم بود چند هفته قبل دستی به ابروهایش

کشیده و بعد پشیمان شده است.دختر نگاهش را از جوان دزدید و زیر سنگینی نگاه او سوار شد :

آقا دو نفر حساب کنین!

جوان صندلی اش را کمی جا به جا کرد و چرخید به عقب: خانم بریم؟

دختر بی آنکه نگاهش را از خیابان بردارد جواب داد: گفتم دو نفر..

راه افتادند و دختر هر از گاهی از زیر چشم آیینه را می پایید ، خنده اش گرفت. چه طور انتظار داشت راننده

تاکسی توی آیینه نگاهش کند؟  انگار هیچ وقت مثل امروز دلش نمی خواست ترافیک سنگین باشد.

راننده حتی به روال معمول هم به آیینه نگاه نمیکرد! همه چیز به یک شوخی دخترانه شبیه بود.

دختر  کیفش  را باز کرد ،  یک اسکناس پانصد تومانی برداشت ، بعد کنار گذاشت و دست برد به

سمت دو هزار تومانی.آرام خم شد و از  پشت در بزرگ کیف بو یش کرد .از بوی چرم مخلوط با کاغذ و

دود دلش به هم خورد.

در عطر کوچک "بلو دیزایر" را باز کرد و اسکناس را کشید روی رولر عطر، صافش کرد: جناب، بفرمایید!

جوان برگشت .دختر نگاهش را برگرداند .

: خانم محترم قابل نداشت!

دختر جواب نداد. با خودش فکر کرد احتمالا راننده خوب آواز میخواند.

جوان یک اسکناس هزار تومانی برداشت .باز برگشت و خیره شد توی چشم های دخترقبل از اینکه فرصت کند

رویش را برگرداند: خانم پول خرد بدم که اشکال نداره؟

: نه، راحت باشین.

دختر به سختی آب دهنش را قورت داد.

جوان هزار تومانی راگذاشت بین لب هایش و پنج تا صد تومانی از لای پول هایش آورد بیرون. اسکناس ها را

دسته کرد ، وسطشان را گرفت، بی آنکه برگردد گرفت به سمت دختر و چشم های میشی اش آیینه را

پر کرد.دختر دست برد به گوشه ی اسکناس ها ، همان گوشه ای که بین لب های پسر بود و کشیدشان

از دست پسر .انگشت هایش نمناکی اسکناس هزار تومانی را حس کرد. صد تومانی ها را ریخت ته کیف و

انگشت اشاره اش  را آرام کشید روی خیسی گوشه ی هزار تومانی و چشم دوخت به آیینه.

رسید به اول خیابان معلم: ممنون جناب، پیاده میشم.

راننده ترمز کرد و ماشین را کشید به سمت گل فروشی بزرگ قبل از معلم: بفرمایید!

دختر آرام پیاده شد.جوان برگشت و خیره شد توی چشم هایش. دختر همانطور که نگاهش میکرد سرش را

پایین آورد: مرسی...

جوان مکث کرد.انگار دو مسافر دیگر را فراموش کرده بودند. دختر بر خلاف عادت راهش را کج کرد به سمت

جلوی ماشین ، کمرش را صاف کرد سرش را گرفت بالا و از روبه روی جوان رد شد با تمام تبختری که بلد بود.

جوان هنوز ایستاده بود.

وسط خیابان شلوغ شریعتی دختر یادش آمد که همان سمت خیابان کار داشته است. برگشت و چند تا

ماشین با عصبانیت برایش بوق زدند.

دختر خندید  و رفت به سمت گل فروشی...