انگار باران از این تند تر نمی توانست ببارد. بند کفش شل شده ، دیوانه اش کرده بود.دسته ی چتر را زیر بغلش زد و چند ثانیه تلاش کرد تا عمود نگهش دارد . کیف سنگینش را گذاشت بین شکم و زانویش ، خم شد...نه! مجبور بود روی پای چپش بنشیند.
بند کفش را نبسته بود هنوز که ضربه ی سنگین نوک تیزی به سرش خورد. چشمش چرخید روی موزاییک های قرمز کنار مترو. یک جفت کفش مردانه دید و جوراب های سفید پر از گل و پاچه های شلواری که قبل از باران احتمالا سورمه ای بود.
بلند شد. بیشتر از اینکه عصبانی باشد تعجب کرده بود.پسر جوان وحشت زده نگاهش کرد و بی حتی یک کلمه چتر سیاهش را جلوی پای او انداخت و به دو دور شد.
مبهوت رد پسر را دنبال کرد که رفت و کنار دیوار بانک آن طرف خیابان پناه گرفت از قطره های تند باران.
چتر را برداشت وتکاند و بست انگارکه به خانه رسیده باشد.
به سمت بانک رفت. می خواست پسر بماند حتی برای چتر هم که شده..
رسید ومثل این بود که پسر آرام تر است.
: خانم ببخشن ! اشتبا گرفتم. ببخشن به خدا..
لهجه ی جنوبی توی ذوقش زد.
: با کی اشتبا گرفتی؟ دشمن بود؟
: نه خانم! نه! ببخشن! شوخی میخواسم بکنم..
: با من؟ یا اشتبا گرفته بودی؟
پسر کلافه بود.
: خانم گفتم اشتبا گرفتم با.. با... مشناختم اونی که اشتباش گرفتم.. خیلی دردتون اومد؟
: این چه جورشه دیگه؟ همیشه وقتی شوخی می کنی ته چترت رو می کوبونی تو ملاج طرفت؟
پسر نفس کشید، لبخند زد و دستش را جلو آورد.
: خوشوقتم! من مینا هستم..
پسر دستش را کشید.
: خانم ببخشن می خواستم چترم بگیرم.ببخشن!
: اوه! باشه بفرمایین!شما ببخشین!
وسط چتر را گرفت و دراز کرد به سمت پسر.
پسر یک قدم جلو آمد و چتر را باز کرد.این پا و آن پا میکردند هردو. انگار هیچ کدام دوست نداشتند باقی مسیرشان مشترک باشد. باران هم تند میبارید درست مثل پنج دقیقه قبل.
: غریبی؟
: نه خانم! الان دگه نه! اول تابستون اومدم برا کار الان دگه تهران مثه کف دستم مشناسم..
هوا گرگ و میش بود و دلش درست مثل هوا مردد.چتر هایشان مزاحم آدم های پیاده رو بود. بی هیچ حرفی راه افتادند به سمت جنوب خیابان. پسر قد بلند بود و تیره..از آن کار گرهایی که سر چهار راه نمی مانند. سعی کرد فقط چشم هایش را ببیند و دید و هر دو دیدند.
: خانم ببخشن. نمی خواین برن مترو؟
: نه الان نه! دوست دارم راه بریم.
پسر ساکت شد. فهمیده بود که باید باشد. مرد بود هر چند جوان.
: اییی خداااا! چه خیسی شده بدبخت گربه...
پسر با هیجان محو گربه ی سیاه بد قواره ای شده بود که معلوم نبود چه طور اسیر باران شده است.
خندید. بلند تر از همه ی خنده های سی و چند ساله اش. خم شد و کیف سنگینش را انداخت روی دوشش و دستش را به سینه اش کوبید: آآآره...نازی...میبینی چه قدر هم خنگه! مثه ابلها نشسته اینجا خیس بشه..
از گربه رد شدند و صدای نفس هایشان ماند توی شلوغی غروب خیابان مفتح. هوا داشت تاریک میشد. دوباره چشم های پسر را قاب گرفت، فقط چشم هایش را.
: این همه مژه از کجا اوردی؟
پسر چشمش را دزدید و خیره شد به اتوبوسی که از رو به رو می آمد.
: خانم ببخشن من می با برم.. با همی اتوبوس..
: باید بری؟ خوبه! خوش باشی..
:خیلی ممنون..
: راستی....اسمتو نگفتی بهم..
: محمد حسن. شما صدام کنن محمد..
گوشه ی لبش تکان خورد.
: کی؟ کی صدات کنم محمد؟ برو..برو تا اتوبوست نرفته.
ایستاد تا پسر از خیابان رد شود.برگشت به سمت میدان.در کیفش را باز کرد .خنده اش گرفت، به قول یکی از کارمندهایش بایگان لازم داشت.وسط آن همه پوشه و پول خرد و وسایل آرایش و مهر و خودکار دنبال دسته کلید گشتن کار راحتی نبود.
داشت به این فکر میکرد که بوی سیگار حتما از صبح توی ماشین مانده است.
...
به خانه که رسید چراغ ها را روشن کرد. همه ی چراغ هارا ....