دیرت شد امیر!

طولانی است خیابان سرما زده ی بی سنگفرش.

چه زیبا شده ای زیر آفتاب بی رمق.چه معصوم با دست های آرام گرفته در پهلوهایت.

برخیز امیر!

دیدم کبودی گونه هایت را.دیدم، از درز چشم های خواب نمانده ات.دیدم بی رازی که آماس کرده باشد روی دلت.

نمان تنها خیره روی کتاب های من! پشت به کتابخانه، لب هایت حلقه ی سیگار ، با من سخن بگو امیر!

دیشب چراغ ها را خاموش کرده بودم به استقبال گریه ، کورمال دست هایم تا کلید های خانه معطلت گذاشت پشت در چوبی. ایستادی امیر،بی صدا،آمدی : چه شده ای باز؟

: بمان امیر!

شاهراه دروغ در سکوت من را میبرد به ضربه های روی اندامت.صبر کرده بودی، درد کشیده بودی، عزادار شده بودی...طاقت بیاور امیر!

وسیع است انحنای سینه ام آنقدر که آرام بگیری بی اشکی که من دیده باشم بی چراغ و شمع. بخواب امیر!

پشت به کتابخانه ، بی لباس ، بی تمنا! فردا روز خداست و ما تنها مالک این شبیم.

نیمه باز نماند چشم های سرخت! خسته نمانی در خانه ی من! سردت نشود در دست هایم!

من نگاهت می کنم تا اول صبح! آرام بگیر امیر! کسی نمی آید .بخواب امیر!

جای انگشت هایت نمانده روی چراغ های خاموش، روی خاک های خیره بر نگاه من. می ترسی و این همه جسور؟ می ترسی و این همه بیدار؟

نترس امیر!

من می مانم، با تمام ادعایت در نبودن. نمیترسی امیر! نمیترسی....

( نوشته شد  در بیست مهر)