علی الحساب غر میزنیم تا بعد!!


خیلی بده آدم بعد از روزها بیاد و به جای اینکه به قولش وفا کنه غر بزنه.. میدونم.

توی این روزهای فوق العاده شلوغ، به قول خانم پرتقالی فقط باید یکی حرصم رو در بیاره تا دست و پام رو جمع کنم و بیام چراغ اینجا رو روشن نگه دارم.. با داد و قال آبانانه!!!

حالا هم حرصم از دست خودم دراومده.. میدونین یک اخلاق خیلی بدی دارم، (منظورم این نیست فقط یکی دارم ها!! خیلی دارم،خیلی.. این هم یکیشونه در واقع!) اون هم اینه که به هیچ وجه از کسی گله نمیکنم، چیزی نمیپرسم، چیزی تقاضا نمیکنم!! یعنی اگر بخوام یه مثال ملموس و اینجایی بزنم براتون، امکان نداره به دوستی بگم چرا جواب کامنت من رو ندادی، یا سرنزدی و اینا، مثلا بود دقت داشته باشین:دی!!!

خُب این بی خیالی طی کردن، دلیل عمده اش اینه که اولا از کسی توقعی ندارم و ثانیا برای همه کارهای اطرافیانم توجیه های خیلی مثبت اندیشانه میتراشم و این جوری هیچ وقت فکرای ناراحت کننده به ذهنم هجوم نمیاره و معمولا از کسی نمیرنجم و اساسا گله ای به وجود نمیاد که بخوام بهش فکر کنم!

آمممممممممممممما!!!

تو بی آنست منم آدمم دیگه! چه قدر مگه زوربازو دارم برای توجیه تراشیدن؟ چندبار میتونم برای یک رفتار دلیل مثبت پیدا کنم؟ اصلا چه قدر میشه آدم نسبت به بعضی چیزها بی تفاوت بمونه؟

اصلا تا چه حد آدم اجازه داره از دوستش و فامیلش و آشناش توقع داشته باشه؟ اصلا میشه آدم توقع نداشته باشه، حتی خیلی خیلی کم؟

بنی بشر! تا کجا میتونه دم خروس و قسم حضرت عباس رو کنار هم نگه داره و یکیش رو انتخاب نکنه؟

خوب من الان از چندین نفر گله دارم! یکی دو تا رو باز میتونم گوشه دلم بگذارم اما الان تعداد گله مندی هام زیاد شده!! تقصیر خودمه میدونم. نباید میگذاشتم کار به اینجا برسه اما رسیده دیگه!

الان من موندم و یه دلگیری از بعضی هایی که خیلی خیلی دوستشون دارم و بدبختی اینه که خودشون هم خوب میدونن.

بعضی هایی که همیشه تمام تلاشم رو کردم کنارم راحت باشن، باری روی دوششون نباشم، هر وقت لازمم دارن باشم و هروقت که میخوان نباشم، هر چه در توانم بود براشون انجام دادم با عشق و صفا!!!  اما انگار زیادی خودم رو براشون قوی و گنده و منطقی نشون دادم که به فکرم نیستن و الان کاملا کم آوردم..(خنده دار نیست؟ هنوز هم با مثبت اندیشی تمام معتقدم نمیدونن رفتار مناسبی در پیش نگرفتن!!)

البته واضح ومبرهن است که بنده هنوز هم قصد ندارم این اخلاق بدم رو ترک کنم، اخلاق بدی که دودش بدجوری داره چشام رو میسوزونه..

بابا لامصبا اشکم رو دارین درمیارین..

با دودا بودم!!! کسی به خودش نگیره لطفا:))))


پست اورژانسی محض تخلیه احساسات عصبانیانه و جهت جلوگیری از دادن سر بر باد!


عصبانی ام! نه!!! بهتره بگم ناراحتم..غمگینم !

همین الان به نتیجه ای رسیدم که البته یک درصدی ممکنه بعداً بهش معتقد نباشم، اما در این لحظه مو لای درز این عقیده ام نمیره:

گروه ملــ.تزمـــ.ین به حضـــ.رت آقــــــ..ا یک دست ترین افراد توی این مملکت هستن! الحق خوشا به سعادتشون! حرفاشون همه عین هم! رفتاراشون عین هم! برخوردها و برداشت هاشون عیییین هم!!

خداوکیلی به هیچ صراطی هم مستقیم نیستن، جز مدار نورانی مربوطه! من الان کاری به عقایدشون ندارم! درست یا غلط تو گور خودشون میخوابن!!

 چیزی که چسبیده به مخم این نکتهء خیلی خیلی جالب توجهشون هست که همه رو "دشمن" میدونن. یعنی دقیقا و صددرصد شما یا "با" اون ها هستی یا"علیه" اونا و ابداً خارج از این دو حالت براشون متصور نیست!

خوب این وحشتنــــــــــاکه! باید با گوشت و پوستتون لمس کنین تا بدونین من چی میگم.. دیدن و شنیدن و اینا نه!!! لمس لمس لمس!!!!!

بابا من رفقام توی گروه فوق وسیعی میگنجن که حتی خود امام زمــ.ان هم نمیتونه یه جا جمعشون کنه چه برسه به خدا! والا! 

یعنی از بی دین مــعـــ.اند تا دیندار عارف ، تا درویش، تا روحانی، تا جانباز، از طرفداران آقای ســـ.ازندگی تا آقای ســ.ید خنـ.دان تا اون دو تا "مرد" تا همین الـ.ف نون تا آقای کبیر راحـــ.ل و تا حتی اسفندیار جون! از عــ.رق خور قــ.هار لاقید تا هنرمند متعهد تا کدبانوی آفتاب مهتاب ندیده تا دختر پسرباز و پسر دخترباز و خلاصه هر گروهی که فکرش رو بکنین! خودم هم که به آیین خودم هستم کار به کار کسی کلا ندارم!

به خداوندی خدا مثل اینا ندیدم! یعنی با همه میشه حرف زد و سوال پرسید و جواب شنید! میشه حرف زد و نرفت سمت عقیده و ســ.یاست و این خزعبلات! میشه خوش گذروند ! با همه میشه شوخی کرد، درددل کرد! به خدا وقتی باهاشون رفیقی در مورد عقایدشون هم میشه چرت و پرت گفت و خندید، همونجوری که اونا هم تو رو دست میندازن و میخندن! 

اما واویلا از این گروه که کفر خدا رو اگه بگی کمتر داغ میکنن تا کوچکترین نقدی که به مولاشون وارد کنی! اصلا بابا ما غلط کردیم (دروغ گفتم! اونا غلط کردن! دهههه!!)! نقد کدومه؟ نظر چیه اصلا؟ از "سلام علیکم" تو هم برداشت انتقادی و توهین آمیز میکنن!

همین قدر که بدونن شما "ذوب" نیستی دیگه میشی دشمن..

این خطرناکه! این خیلی خیلی خطرناکه!

کینه و دشمنی آفته.. این خیلی بده! خیلی!

..

چی بگم دیگه؟:(




شلم شوربا


تصور بفرمایید که بعد از یک روز سخت و پرمشغله که از صبحش هم چیزی میل نکرده اید به مجلس عیش و نوشی دعوت می گردید! در بدو ورود با استقبال گرم میزبان و مهمانان دیگر مواجه شده و میروید لباستان را عوض میکنید و خوشحال و خجسته و خرامان تشریف خود را به هال برمیگردانید. در همان لحظه متوجه میز بزرگی میشوید مالامال!!! از انواع اطعمه و اشربه که به مانند یک نــــــــــــــامرد دارد به شما چشمک میزند. مجددا در همان لحظه یکی از حضار که مدتی است زیارتتان نکرده جهت دیده بوسی و حال و احوال به سمتتان می آید. باز مجددا در همان لحظه یکی دیگر از دوستان سی دی را تعویض نموده و با پِرفورم باباکرمی "لات خوبه مرامش" استاد قیصر، شما را با مقادیر معتنابهی تمایل به حرکات موزون درگیر مینماید. باز دقیقا مجددا در همان لحظه کف پایتان هم شروع به خارش میکند. باز هم دقیقا مجددا در همان لحظه موبایلتان زنگ میزند و نام استادتان روی صفحه گوشی نقش میبندد.

خوب تصور فرمودید؟

این حال این روزهای بنده است! زندگیمان ملغمه ای شده از مواردی که هر یک به تنهایی نات اُنلی بد نیست (البته به جز خارش کف پا که مجازاً در معنای معسرات! دنیوی آورده شده) بات آلسو خیلی هم خوب است اما به قولی ببخشید، مرده شور ترکیبش را ببرد!

 آن میز نامرد پر از موارد! خوشمزه هم چیزی نیست جز دنیای مجازی که هم سیرمان میکند، هم مستمان میکند، هم به تنهایی قادر است کلیه مهمانان جمع (مجازاً در معنای دنیا و مافیها!) اعم از محبوبین و مغضوبین را تحت الشعاع قرار دهد.

مخلص کلام اینکه خانم جان! آقاجان! اینجانب الان در کوران فورانات ادیبانه و خردمندانه و دانشمندانه و طنازانه و این ها هستم اما چه کنم که کف پایم هم میخارد!!!

 علیهذا تا برطرف شدن خارش و افاضات مبسوط، دو سه نکته را به صورت تلگرافی عارض میگردم و من الله التوفیـــــــــــــــــــــق!


اولاً :آقای "نسکافه ممنوع کن" بعد از اعتراض شدیداللحن ما از همین تریبون، گفتن غلط کردم! یعنی کل قضیه اخ و پیف بودن نستله رو من نمیدونم از کجا درآورده بودن و بعدش به کجا فرو کردن، رویم به دیوار!

پس حلللله داداش! انبار نکنین! ما هم والا به مولا شایعه نپراکنده بودیم منابع اطلاعاتیمون دچار اختلاط دیتایی شده بودن انگار!


دوماً: ما یه دوست همکلاسی داریم متولد 67! بعد ایشون واقعا خیلی هم بچهء مثبت و خوب و باادب و اینایی هستن! بعد ایشون وقتی با من حرف میزنن اول تمام جمله هاشون میگن "خانوم آبان میدونین ما جَوونا فیلان.."!!!

 بعد من احساسات مادرانه ام الان قلمبه شده دلم میخواد لپ ایشون رو بکشم بگم "پسرم قربون قد و بالات برم من جَووووووون! " بعد به نظرتون این دفعه من لپشون رو بکشم بهشون برنمیخوره یعنی؟

 توضیحا عرض کنم یعنی من نباید با لقط! برم تو شکمش بگم بچه پررو، جووووووووووووووووون و زهر مااااااااااار! مگه من چند سالمه؟


آخراً: یه سوال دارم که مربوط میشه به پست آینده!

چه قدر هشدارها رو جدی میگیرین؟ از کی بشنوین؟ کجا بشنوین؟ در مورد چی باشه؟ مثلا اینا!!!


  

همینا:)))


داستانی از یک دوست



هادی صدقی از دوستان قدیمی اینجاست که متاسفانه وبلاگ خودش رو کمی قبل از آشنایی ما تعطیل کرده؛ گه گاه لطف میکرد و شعرهای قشنگش رو برای من می نوشت و این بار هم زحمت کشیده و مطلبی رو برام فرستاده تا توی دفترچه بگذارم.
اینجا هم ازش تشکر میکنم. این نوشته رو دوست داشتم و امیدوارم شما هم خوشتون بیاد:


...


  روزی خدا ده مرد و زن را که در جوانی از معشوقشان ضربه خورده، مورد بیوفایی و یا خیانت قرار گرفته بودند حاضر کرد و گفت:  شما بخاطر آنکه پاکی و صداقت و ایمان خود را در عشق ثابت کرده‌اید، میخواهم هرچه دربارۀ معشوق خود آرزو دارید اجابت کنم. پس دربارۀ وی هرچه میخواهید طلب کنید.

    یکی که شب و روز در فراق معشوق خود سوخته و ذرّه‌ای هم عشقش رنگ منّت نگرفته بود گفت: خدایا بی توجّه به همه چیز، من فقط وصل او را میخواهم. میخواهم در پایان این همه زجری که کشیده‌ام دوباره جوان شویم و با وی یک زندگی بدون مشکل را تا بینهایت شروع کنم. خداوند فرمود: بلی. به پاس این همه عشق و زجری که تحمّل کرده‌ای من زندگی همیشگی در کنار او را برای تو کرامت میکنم.

    دیگری گفت: خدایا میدانی که در مقابل آن همه عشق پاکی که خرج کردم فقط زخم زبان و بیوفایی از او دریافت کردم. دیدی که علیرغم همۀ قولها و حرفهایش که میگفت تا آخر عمر کنارم باشد، چطور بی دلیل رفت و در مقابل چشمانم با دیگری معاشقه کرد. امّا هرگز به خود اجازه ندادم تا انتقامی بگیرم یا بی‌آبرویش کنم. به بزرگی خودت قسمت میدهم این خواستۀ مرا از روی انتقام حساب نکن امّا بزرگترین عذابت را بر وی نازل کن. ولی خودت از ته قلبم خبر داری که چقدر دوستش دارم. پس از عذابت، بگذار تا برای همیشه در کنارش زندگی کنم. خداوند فرمود: تو صاحب حق هستی و خواسته‌ات پذیرفته میشود.

    یکی دیگر هم همین خواسته را مطرح کرد ولی آنقدر دلش شکسته بود که دیگر نمیخواست با کسی که یک عمر به پایش سوخته بود زندگی کند که خواستۀ او نیز برآورده شد.

    فردی گفت: خدایا دیدی که با وجود آنکه ما همدیگر را دوست داشتیم امّا چقدر مشکل سر راهم پیدا شد و هیچکس نه تنها قدمی برای بهم رساندن ما نگذاشت بلکه حتّی خانواده‌ها نیز در کمال بی ملاحظگی ما را از هم دور کردند. میدانی که امید من همیشه به تو بود و از تو میخواهم در سایۀ رضایت خودت ما را تا ابد در کنار هم خوشبخت کنی که خوشبختی بدون رضایت تو هیچ معنایی ندارد. خداوند فرمود: خواست تو را بیشتر از همه پسندیدم. خواسته‌ات مستجاب میشود و شما بهترین عاشقان دنیا خواهید بود.

    یکی هم بود که معشوق خود را ندیده بود امّا صفا و راستی را در عشق به اثبات رسانده بود که خواستۀ او نیز برای رسیدن به محبوبش اجابت شد. چند نفر دیگر هم بسته به مشکلات و زجری که در راه عشق کشیده بودند خواسته‌هایشان را مطرح کردند و اجابت شد.

    در این میان کسی بود که به خداوند گفت: خدایا؛ همه چیز را میدانی. با اینکه رضایت تو را میخواهم امّا هیچ چیز از تو نمیخواهم. هیچ چیز. نه وصلی نه عذابی برای کسی. فقط یک چیز. فقط یک چیز میخواهم. از تو میخواهم کاری کنی که معشوق من معنی عشق را بفهمد! فقط همین!!!

    خداوند فرمود: بندۀ من؛ معلوم است که تو بیشتر از هر عاشق دیگری عاشق بوده‌ای و بیشتر از همه فهم و شعور داشته‌ای. تو بزرگترین عذابها را تحمّل کرده‌ای و در زمرۀ بندگان والای من هستی. هرآنچه بخواهی میتوانم اجابت کنم امّا اختیار هر انسانی در دست خود اوست و مرا اجازۀ دخالت در تصمیم کسی نیست. این انسانها هستند که با فکر و انتخاب خود تصمیمی را به صحیح یا غلط میگیرند که میتوانم به آنها پاداش داده یا عذاب کنم امّا اختیار، بزرگترین امانتی‌ست که به آنها سپرده‌ام و از این بابت کاری نمیتوانم انجام دهم.



پی‌نوشت:
عیسی(ع) فرمود: مرده را زنده کردم، مریض لاعلاج را شفا دادم، امّا برای کسی که نمیفهمد نتوانستم کاری بکنم.


چند عدد اطلاع رسانی!!


الف:

 دیروز رفتم پاپکو! کل موجودی کیفم هم 12 تومن بود! از آقای فروشنده محترم سوال کردم خرید کارتی دارین؟ گفت، بلی. بلی! من هم جاتون خالی با خیال راحت گازش رو گرفتم و از هر متاعی خوشم اومد دو تا دو تا برداشتم. اومدم حساب کنم از بانک پیغام فرمودن: "حساب غیر فعال"! دوباره، سه باره، نه! فایده نداشت! با خون دل، به اندازه 10 تومن از اون عزیزان خوشگل موشگل جدا کردم و بقیه رو گذاشتم سر جاش. 

چند دقیقه بعد رفتم با دستگاه خود بانک چک کردم، دیدم نع! استاد همچنان بر نظرشون مبنی بر "راکد و بسته" بودن حسابم ابرام دارن!

یهو تمام غلطای کرده و نکرده ام اومد جلوی چشمم! ناسلامتی خودمون تا یکی به موکلمون میگه بالای چشمت ابرو میریم حسابش رو میبندیم دیگه! هی داشتم فکر میکردم کی رفته ازم شکایت کرده که یهو برام روشن گردید! بعله!!! بعله!! 

برادران مچم رو گرفته بودن! حتما ردپام تو جریان سواستفاده مالی اخیر کشف شده! درسته! خودشه! شنبه هم هست و همیشه این کارا رو روزای شنبه انجام میدن! دلیل از این محکم تر؟ با ترس و لرز راه افتادم سمت خونه و تا همین امروز صبح منتظر بودم بیان جلبم کنن.. ( نخندین! اصلا شوخی نمیکنم!)

بعد صبح به صرافت افتادم به صورت ناشناس زنگ بزنم بانکم ببینم اوضاع چه جوریه؟ کی میان دستگیرم میکنن؟ در کدوم رده از متهمین هستم و آیا جزو دانه متوسط ها محسوب میشم یا دانه ریزها و یا حتی شاید بی دانه ها؟؟

آقای بانک فرمودن: خانووووووووووم! سه ساله میگیم بیاین شماره ملی بدین، ندادین ما هم حساب رو راکد کردیم!!!

خوب با این حرف بدجوری سبیلام آویزون شد! کل نقشه هام برای داشتن چند ماه پر از هیجان بر باد رفت.

با گفتن شماره ملی و شماره تلفن و شماره حساب، میکند به عبارتی در "سه سوت" همه چی حل شد!

حواستون باشه خلاصه.. گفتیم اطلاع رسانی کنیم شما دیگه هول ورتون نداره.. هنوز مونده تا به ما دانه ریزها برسن و دستگیرمون کنن!

...

ب:

عزیزان بدبخت معتاد  به نسکافه به ویجه ردماگ! ای کسانی که مثل ما مصرفتون بالاست و شیشه 200 گرمی کفاف یه هفته تون رو هم نمیده! ای کسانی که حتی جاکوبز براتون حکم شربت دیفن هیدرامین داره و تا ردماگ نخورین حالتون  همچی جـــــا نمیاد! بدانید و آگاه باشید که دیگه ردماگ بی ردماگ!!

فرمودن نستله اسرائلیه و در نتیجه اخخخخخخه! وارد نمیکنیم دیگه! هر جا هم ببینیم جدید آوردن جمع میکنیم! الان تو شهروند دیگه نیست اگه هم هست آخراشه! تو مغازه ها هم نیست اگه هم هست دارن به قیمت خون باباشون میدن مگه این که هنوز خبردار نباشن از تصمیم جدید! کوچه مروی رو هم خبر ندارم! حلاصه بجنبین و جنس تهیه کنین تا حد ممکن، که این دست تصمیمات شاید همیشگی نباشه ولی به هر حال یه مدتی حیرونمون خواهد کرد!

از ما گفتن!

..

پ:

در مورد پست قبل یه توضیح عرض میکنم، هرچند تقریبا مطمئنم دوستان که بنده رو میشناسین و میدونین منظورم چی بوده:)

خیلی کارا رو خیلی ها میکنن و دوست دارن . خیلی ها هم نمیکنن و دوست ندارن! هر دو گروه کارشون درسته! حرف من در مورد افرادی هست که یه کارایی رو "نشونه روشنفکری" میدونن و معتقدن "باید" انجامش داد و هر کی انجامش نده "بی کلاسه"..

خودشون هم "مقید" هستن به اون کار و انجامش نمیدن چون "حال میکنن"، انجامش میدن چون "با کلاسه"

و البته به عالم و آدم هم ایراد میگیرن!

 گیاه خواری، مدل لباس و آرایش، مدل حرف زدن، سیگار کشیدن، سلیقه هنری و ادبی و .. اینا خیلی شخصیه!

و البته نشون دهنده "هیچ چیزی" هم نیست! نه روشنفکری نه تاریک فکری!!!

ضمنا بنده هم شکسته نفسی کردم! اصلا خودم رو بیکلاس نمیدونم بلکم خیلی هم برعکس!!!

..

ت:

مراتب ارادت ما را پذیرا باشید:)








مجمع بی کلاسان


یه چند وقتی هست به شدت دچار بحران شخصیتی شدم. یعنی از هر طرف که خودم رو میچرخونم و سر و ته میکنم فقط یه موجود بیکلاس و امل و غیر روشنفکر میبینم. نمیدونین چه قدر سخته به خدا! نمیدونین.

میرم مهمونی افسرده میشم، نت گردی میکنم غمباد میگیرم، میرم خرید دلم میخواد برم زیر اتوبوس، قشر فرهیخته رو میبینم دلم میخواد زمین قورتم بده، اصلا تو محاورات معمولی هم همچی کم میارم که خدا نصیب نکنه.. 

مدت ها اندیشیدم که بفهمم اشکال کارم کجاست. که کشف کنم چرا آخه من این قدر عقب مونده ام؟ چرا این قدر درک انتلکتوئلیم پایینه؟ 

اون هفته رفتم کرمان اولین کاری که کردم با بابام دست به یقه شدم. گفتم آخه مرد مومن کی به شما گفته بود ما رو اینقدر آدم حساب کنی؟ چرا میذاشتی هر غلطی دلمون میخواد بکنیم، هر کتابی دلمون میخواد بخونیم، هر کلاسی دلمون میخواد بریم، با هر کی دلمون میخواد بگردیم؟ مجله های پیش از انقلابیت رو برا چی ریخته بودی تو دست و بال ما؟  آخه چرا هیچ وقت تو سرمون نزدی که دختریم؟ چرا این داداشای بدبخت ما باید هرچی ما میگفتیم میگفتن چشم؟ چرا ما فکر میکردیم آسمون سولاخ شده ما افتادیم روی دماغ فیل از اونجا افتادیم تو دومن شما؟ چرا جون به لبمون نکردی یه بار محض رضای خدا تو نوجوونی از خونه فرار کنیم یا حالا فرار هم نه لااقل یه خودکشی ناقابل میذاشتیم تو کارنامه مون!

الان ما تو این سن اصلا روشنفکر نیستیم! ما نمیتونیم با مردا و پسرا و پدرا و مادرا جنگ کنیم! ما نمیتونیم در منقبت فرار و خودکشی حرف بزنیم! ما نمیتونیم شعرای خفن بگیم که توش آلات!! زنانه مون رو ببریم بندازیم باد ببره، بعد همه بگن واووووو چه دختر روشنفکری!!! ما اصلا نمیتونیم از اون همه فحشی که تو کلیدر خوندیم و یاد گرفتیم استفاده کنیم، این خیلی ناپسنده!! ما عارمون میاد ادای مردونه دربیاریم جز برای مسخره بازی!!!

بعد رفتم مامان و مادرجون رو خِفت کردم! با بغض گفتم آخه چه طور دلتون اومد ما رو این جوری بار بیارین؟؟

گفتن چه جوری؟ گفتم همین جوری امل! همین جوری بیکلاس! همین جوری خاک بر سررررر! همین جور عین مادربزرگا! 

چه معنی میده...(این قسمت به علت شدت ضایعیت در دل صابمردههه خودمان میماند!)

بعد دیدم کسی نمونده باقی کاسه کوزه ها رو برداشتم شکستم تو سر خودم!

ای آبان! چرا سیگار نمیکشی تو؟؟ چرا غذای سالم!! میخوری؟ مگه میخوای چند سال عمر کنی جون عزیز؟

ای آبان! خجالت بکش! بیشعور هم شد فحش؟؟؟ این همه واژه های خوب خوب.. اسم خودت رو گذاشتی درس خونده؟ ای بیپرنسیب!

ای آبان! چرا روی کله ات گل کلم نمیذاری؟ این چه طرز تو خیابون اومدنه آخه امل!

ای آبان! خیلی نابخردی! تریپ خسته وردار خووو! هی نیشش وازه دختره!

ای آبان! ای دگم متحجر! ای ارتجاع سیاه! چرا به عقاید بقیه توهین نمیکنی؟ چرا مسخره شون نمیکنی؟

ای آبان! ای ناهنرفهم! ای کسی که هیچ درکی از زیبایی شناسی نداری.. نذار بگم از این پسره شاهین نجفی خوشت نمیاد! نذار بگم تا داداشت میپرسه فیلم چی بذارم میگی کمدی رمانتیک! نذار بگم دلت میخواد شعری رو که میخونی بفهمی!! نذار بگم حوصله آه و ناله و غم و شکایت نداری! ای بیسواد! ای کلاسیک!!

ای آبان! خیلی ضایعی به خدا! خیلیییییییییییی!

..

ای شمایی که دارین اینجا رو میخونین! نچ نچ نکنین! سر تکون ندین واسه من! من که میدونم نصف بیشترتون از منم بی کلاس ترین! دستتون رو شده! 

نذارین بگم بعضیاتون چادر میپوشین! نذارین بگم یه دسته معلوم الحالی در بین شما با آغوش گرم خانواده و ازدواج موافقن، بگذریم از اون فرقه.ضــ.اله زن و شوهر ذلیلان! نذارین بگم یه افرادی در بین شما هستن که میخندن خجالت هم نمیکشن!!!  اسم بیارم یا خودتون میاین خودتون رو لو میدین؟؟ :دی