حافظ خوانی
در حال خوش من و حافظ شریک باشین..
مهمونی تفال :)
در حال خوش من و حافظ شریک باشین..
مهمونی تفال :)
سلام..
این عاشقانهء شکوهمند قدیمی رو دوباره بشنوید. شعر پدر و موسیقی زنده کنندهء پسر*..
اگر گوش کردین و قلبتون تا چشم هاتون بالا نیومد .. میاد! مطمئنم..
قلندروار..
امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی
رحمی به این خونین دلِ رسواي رسوا میکنی
لیلاي من باشد عیان در هر زمان و هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا مّیکنی؟
گل در میان خارها دامان خود سازد رها
بیهوده اي بلبل چرا یک عمر غوغا میکنی؟
آشفته بازاري مکن اي دزد مادرزاد دل!
صد حلقه میپیچی به هم تا یک گره وا میکنی
گه در تماشاخانۀ قسمت مرا بازي دهی
گه نقش هاي خویش را در من تماشا میکنی
این چرخه میچرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران میکند جوري که با ما میکنی
اي دل بیاموزي اگر راه درست عاشقی
با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا میکنی
صد وعدهء نادیدنی "ارفع" به خود هم میدهی
با ظنّ وهم آلود خود دل را تسلا میکنی..
سید محمود توحیدی(ارفع) و عماد توحیدی..
خوش آن زمان که دلم بی تو در تلاطم بود
مدام پشت در و بام خانه ات گُم بود
خمار و غمزده میرفت و مست برمیگشت
تمام دلخوشی اش نقش یک تبسم بود
کمان ابرویت انگار یک دو بیتی ناب
کمند پر شکنت یک غزل ترنّم بود
هزار توبه نمودیم و باز بشکستیم
و هیچ بار نگفتیم بار چندم بود
به غمزه سر به سرم میگذاشتی سرِ شب
سحرگهان سخنت عین نیش کژدم بود
و خنده دارتر آن بحث عارفانۀ ما
که گاه بر سر تفسیر بعد چارم بود
زمان صبر و توکّل کلاس مدرسه بود
مکان سلم و رضا زیر سقف طارم بود
شدیم شهره چنان در طریق رسوایی
که حرفمان همه جا بر زبان مردم بود
گناه ما که نبود، آنچه میرسید ارفع!
گناه آدم و حوا و سیب و گندم بود.
نمیدونم این غزل رو چرا تا حالا کشف نکرده بودم.. :))
توضیح: این یکی از غزل های شادروان محمود توحیدی، ارفع کرمانی هست..
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ و چنگ نه
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمی خرند
در حلقهء چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یارب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای
زین بحر قطره ای به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ما را به عفو و لطف خداندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
روزی که داغ ننگ به پشت شرف زدند
ننگین ترین قبیلهء این قوم کف زدند
وقتی که بسته شد در میخانه مراد
مردان حق به یاد در دوست دف زدند
این قوم را مگر هدفی غیر عشق بود
کاین گونه تیر ظلم به قلب هدف زدند؟
از بس که نیست بارش ابری به کوی مهر
لب های ناودان به سر چشمه تف زدند
دیدیم هر چه بود سیاوش در این دیار
کشتند و بر جنازه او وا اسف زدند
آنان که ریشه در لجن ننگ داشتند
قید شرف به خاطر آب و علف زدند
این مردمان بی خبر از زخم نوبتی
بر گرد تیغ حنجرهء خویش صف زدند
من را سپر عنایت عنقای عشق بود
ور نه به سنگ تهمتم از هر طرف زدند
" ارفع "پناه مردم آزاده مرتضی است
چون دست التجا به امیر نجف زدند
ارفع کرمانی
با اینکه بر این مشعله سرجوش ترینم
سودی ندهد چون هله خاموش ترینم
گاهی کلمه های " جیمز هتفیلد بزرگ " می شود تمام حال و هوای من :
و جاده عروسم میشود..
تمامم را به تاراج برده اند ،
مگر " غرورم"..
پس بدان تکیه میکنم
و او مرا " آزادگی " می بخشد
و بی نیازی
و در حسرتم، با خستگی در گلو..
تنها " دانستن " را نگاه میدارم
در این بازی ِ بردگی ِ محتوم
سرگردان
پرسه زنان
بی خانمان
بی درکجا..
مرا بخوان به هر نامی..
اما من مالک " زمانم " هستم
مالک " ذهن و زبانم "
من از هر کجا " آغاز " توانم کرد
هر کجا که پرسه زنم
هر کجا که سر بر زمین گذارم
آنجا خانه من است
و زمین سریر پادشاهی ام می شود..
با ناشناخته ها می سازم
من با ستاره های سرگردان بالیده ام
با خویشتن ، اما نه تنها
از کسی " نخواسته ام "..
از بندها رها گشته ام
و این "اندک " مرا " دارا " ساخته است..
پادشاهی من دور از این مغلوبه است..
سرگردان
پرسه زنان
بی خانمان
بی در کجا
مرا بخوان به هر نامی..
..
..
بر سنگ مزارم نگاشته اند:
جسمم آرمیده
اما هنوز پرسه زنانم
هر کجا که می توانم بود..
wherever I may roam
بدی های ترجمه من رو به خوبی هاتون ببخشید.
خط اول لینک دانلوده ( از دستش ندین ) و متن ترانه هم در ادامه مطلب :
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
برلوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
از موج سرشکم که برساند به کنارم
پروانه ء او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
ای باداز آن باده نسیمی به من آور
کان بوی شفا بخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم
...
خواب بودیم.. همه خواب بودیم و حافظ داشت غزل می خوند.. تنهایی انگار.
راستی کی چراغها رو خاموش کردم؟
شاعر *می فرماید:
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
..
دوستان! مهربانان ! الهی که من دور شلکتون بگردم ! در جریان باشین که شاعر این رو برای برادرش که توان حرف زدن نداشته سروده..
رد بدین تو رو خدا!
چرا فکر میکنین فلانی عاشقتونه ! توی " نگاهش " میخونین؟!
فلانی خیلی دلش میخواد باهاتون باشه ! داره با " نگاهش " بهتون میگه..؟!
فلانی داره با " نگاهش " بهتون می فهمونه که دلش براتون شده بوده یه ریزه؟!
نع ! نع ! نع ! ( با همین غلظت! )
به مولا که این " راز نگاه " رو ما آدم ها ساختیم که دلمون خوش باشه..
کسی که تو رو دوست داره بهت میگه!
شک نکن!
همه ی ما توی زندگی شونصد نفر عاشق و دلباخته داشتیم که همه با " نگاه " هلاکمون بودن! خوب! از کجا فهمیدیم؟ از هیچ جا! حدس زدیم..دوست داشتیم این جوری فکر کنیم..تو خیالات خودمون یه چیزی ساختیم..همین!
اجازه میدین نگاه ها رو رمز گشایی کنیم؟
الف) گاهی " حواسمون نیست " و خیره میشیم به جایی یا کسی بدون اینکه واقعا ببینیمش..
ب) گاهی طرف خوشگله و ما با دیده زیبا بین " دید میزنیم " ...
پ ) گاهی طرف خوش تیپه و ما " وراندازش میکنیم " ..
ت) گاهی نگاهمون " عاقل اندر سفیهه " ..( اینجا دیگه احساس عاشقیت فاجعه است! )..
ث) گاهی با نگاهمون میگیم " ایشششش" ! ..
ج ) گاهی " چشم چرونی " میکنیم ( تعارف که نداریم ، زن و مرد هم نداره! ) ..
ح) گاهی میخوایم طرف رو با نگاهمون " خر کنیم " ..
خ) گاهی داریم " بازی میکنیم "..
د) گاهی داریم "تمرین غمزه " و نگاه میکنیم و میخواهیم میزان اثرش رو بسنجیم..
و..
و..
و..
خواهران! برادران! فرزندان من!
ًاگر کسی بهتون گفت که دوستتون داره ، بعد براتون مایه گذاشت و محبت کرد ، بعد براش مهم بودین ، در این مرحله نگاهش رو تفسیر عاشقونه بکنین بی زحمت!
اینکه آدم خودش خودش رو سر کار بگذاره یه کم خیلی مسخره است! نه؟؟
..
*رعدی آذرخشی
در ادامه مطلب به صورت کاملا بی ربط چند بیت این قصیده رو مینویسم ، چون قشنگه!
روی دریای هراس انگیز
و از فراز برج بارانداز خلوت
مرغ باران میکشد فریاد خشم آمیز
..
مرغ باران میکشد فریاد دائم:
" عابر ! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران..
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران..؟؟ "
..
و به زیر لب چنین میگوید عابر:
" آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو با من..
من به هذیان تب رویای خود دارم ، گفت و گو با یار دیگرسان
کاین عطش جز با تلاش بوسه ی خونین او درمان نمیگیرد.. "
..
مرغ باران میزند فریااااااد:
" عابر!
در شبی این گونه توفانی
گوشه ی گرمی نمیجویی؟؟
یا بدین پرسنده ی دلسوز
پاسخ سردی نمیگویی..؟؟ "
.. و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر :
" خانه ام ، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ، خموش و سرد و تاریک است..
..
مرغ مسکین ! زندگی زیباست..
زندگی بی گوهری اینگونه ، نازیباست..
.."
ابر میگرید
باد میگردد
..
تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد
ابر میگرید
باد میگردد...
..
شاملوی جاوید..
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گر چه می گویند:
" می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.."
قاصد روزان ابری..
داروگ!
کی میرسد باران..؟
بر بساطی که بساطی نیست ،
در درون کومه تاریک من ( ما ) که ذره ای با آن نشاطی نیست ،
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم ، دارد از خشکیش می ترکد ،
_ چون دل یاران که در هجران یاران.. _
قاصد روزان ابری..
داروگ!
کی میرسد باران..؟
..
نیما یوشیج.