مرغ باران..
روی دریای هراس انگیز
و از فراز برج بارانداز خلوت
مرغ باران میکشد فریاد خشم آمیز
..
مرغ باران میکشد فریاد دائم:
" عابر ! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران..
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران..؟؟ "
..
و به زیر لب چنین میگوید عابر:
" آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو با من..
من به هذیان تب رویای خود دارم ، گفت و گو با یار دیگرسان
کاین عطش جز با تلاش بوسه ی خونین او درمان نمیگیرد.. "
..
مرغ باران میزند فریااااااد:
" عابر!
در شبی این گونه توفانی
گوشه ی گرمی نمیجویی؟؟
یا بدین پرسنده ی دلسوز
پاسخ سردی نمیگویی..؟؟ "
.. و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر :
" خانه ام ، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ، خموش و سرد و تاریک است..
..
مرغ مسکین ! زندگی زیباست..
زندگی بی گوهری اینگونه ، نازیباست..
.."
ابر میگرید
باد میگردد
..
تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد
ابر میگرید
باد میگردد...
..
شاملوی جاوید..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."