فعلا..


کار واجب انجام نشده ای هست.. کاری که یک روز یا ده روز یا بیشتر طول میکشه.. نمیدونم  ، ولی میدونم این خداحافظی کوتاه نه از خستگیه ، نه از دلزدگی و نه از بی حوصلگی..

بر میگردم..شاید فردا..


صدا به جرم کدامین ترانه می میرد

که زیر حنجره ی تازیانه می میرد


عجیب نیست که در باغ های فروردین

به اعتراف درختان ، جوانه می میرد


هنوز معتقد سرنوشت خورشیدیم..

ندیده ایم گمانم شبانه می میرد..



...

شعر نیمه رو بر شاعر خسته اش ببخشید..




مردهای تاریخ من 2..

گاهی  به اجبار درس ها ، یا بحث ها و کل کل ها و یا گاهی گداری هم (سالی یه ساعت! ) به خاطر دل خودم کتاب های  قدیمی رو میخونم ؛ کتاب هایی مثل قرارداد اجتماعی روسو ، مثل رساله جرایم و مج.ازات های بکاریا ، یا جم.هور افلاطون و شهریار ماکیاول و ..

تازگی  یک  تز از خودم ساطع کردم : علوم انسانی رو چند نفر نوشتن اون هم همون قدیم ندیما..!

به جان شما این همه جامعه شناس و حقوقدان  اومدن و رفتن..دستشون هم خدایی درد نکنه ، زحمت زیادکشیدن برای علوم انسانی..

ولی ته تهش همون حرفای روسو و مونستکیو  و افلاطون و هیوم و بیکن و مارکس و... رو زدن..

اول هم نصف بیشتر  نظریه های قدیمی  رو رد کردن ، ولی باز بعد از چندین سال برگشتن به همون حرف ها..به ریشه ی همون حرف ها ( منظورم این نیست که صد در صدش الان کاربرد داره )..

...

مردهای تاریخ من زیاد نیستن..انگشت شمارن ولی اسطوره های من حساب میشن و یکی از بزرگ ترین هاشون " سزار بکاریا " ست..

مردی که وقتی رساله جرایم و مجازات ها رو نوشت،  26 سال داشت..فقط 26 سال..

کتابی که پر بود از نوآوری توی حقوق و به خصوص حقوق کیفری و آنچنان مترقی ، که حتی هنوز هم به عمق خیلی از توصیه هاش عمل نمیشه..اصلا اعتقادی بهش نیست..

..

بکاریا هم تک.فیر شد مثل تمام آدمایی که توی تاریخ بشریت!!! حرف تازه زدن ..

اما  خورد به تور کشیش های روشن ، که توی  اون زمان (حدود سال70-1764 میلادی ) واقعا شانس حساب میشد..

خورد به تور همکارا و همفکرایی که زیر آب زن نبودن و به رشد همدیگه کمک میکردن ..چیزی که والا الان هم شانس حساب میشه..آدمای بزرگی  مثل " ولتر " ..

سزار بکاریای من فقط 56 سال داشت وقتی از دنیا رفت،

بی سنگ قبر و تنها.. مثل خیلی از آدمایی که از موریانه های انسان نما دور بودن..

هنوز داغدارش هستم..

ازش بیشتر نوشتم این پایین..

بخونین ، عاشقش میشین..

..





بعدا صریح نوشت: لذت میبرم که بعضی از رفقای بند س.ب.ز همه چیز بلدن..همه چیز رو خوندن..لذت میبرم واقعا که این لنگه کفش کهنه هم تو این بیابون لعنتی که اسمش مملکت ماست به کار نمیاد..لذت میبرم..

ولی هرگز از رو نمیرم من..

آه!    آ.زادی..شعر کثیف مدعیان که ماییم..  آ.زادی.. ماییم وادعای تو..ماییم و شعار..ماییم وتبختر..ماییم و کاهلی هامون..ماییم و ..ما..


ادامه نوشته

کرامت انسانی..


دارن معتادین رو از سطح شهر جمع میکنن..از توی پارک ها و خرابه ها و آشغال دونی ها..

عکس هاش رو دیدین؟ یه چند تایی رو   اینجا    نگاه کنین..

کرامت انسانی..

دستبند های پلاستیکی که برای مجرمین خطرناک استفاده میشه..آنچنان دردی داره که..

با.تو.م

تشهیر

عکس گرفتن و انتشارش

گشتن زن های بیچاره توسط مامور مرد و ریختن وسایلشون روی خاک.. مالشونه. هر کی که هستن ..هر چی که هستن..

رفتارهای تحقیر آمیز که از توی عکس ها هم میزنه بیرون. صدای فحش ها رو میشنوین؟

جمعشون کردن جلوی در توالت های عمومی..

..

" جمع آوری " کردن معتادها رو..عین زباله!

خوبه. پاک کردن صورت مساله همیشه راه مناسبی بوده ولی بدبختی اینه که این کار حتی صورت مساله رو پاک نمیکنه..

کجا مگه میشه این بیچاره ها رو نگه داشت ؟ مگه مملکت ما پول زیادی داره که خرج بچه های خودش بکنه؟

مگه اصلا معتاد رو میشه درمان کرد..

میدونین حداقل 70 در صد معتادین بعد از ترک تو همون سه ماه اول بر میگردن سمت مواد..؟

..


زورکی تغییر فاز میدهیم.. !


پیش نویسی اول: با عرض سلام و خسته نباشید! بچه ها! کامنت های پست قبلی بی جواب موند..ببخشید واقعا ! همین قدر هم که " منم منم " زدم ،حالم گرفته است..

پیش نویسی دوم : بنده همون ابتدایی که تشریفم رو آوردم وبلاگستان در "این آدرس "اعلام مواضع نمودم ، و الان در اون فازی هستم که وقتی ازش بیام بیرون همگی باید جمیعا دست و سوت و صلوات توی روحم...اِ ..اِ..ببخشید به روحم نثار کنین !

پیش نویسی سوم: در راستای احترام و عشق و علاقه و چاکرم مخلصم به همه شما ، هی جفت پاهام رو گرفتم ازین ور و زور زدم بچرخونمش ازون وری..نشد!

بعد سرم رو گذاشتم روی زمین با دستام هی سعی نمودم کله معلق بزنم که بچرخم ازین وری ، باز نشد..( پیریه دیگه )

خلاصه ما هر کار کردیم نتونستیم بچرخیم ، اینه که گفتیم بشینیم تو چرخ و فلک که دنیا بچرخوندمون..

این چرخ و فلک تکراری رو خیلی ها نخوندن و گذاشتنش کمتر باعث شرمندگی میشه..

تقدیم با عشق:)

                                                                                                                      



این روز ها تمام دلم تنگ میشود

بین من و خیال شما جنگ میشود

این روز ها بدون شما میرود هنوز

اینجا هنوز روز به شب میرسد هنوز

آنجا هوای خاطرتان خوب مانده است؟

بهتر شدید؟ حال که مطلوب مانده است؟

می خواستید از هیجانم! حذر کنید

خوب! رفته ایم دور ترک تا گذر کنید

ما را کنار آینه ها جا گذاشتید

میلی برای بودن با ما نداشتید

حرفی به جز "برو" که به ما مرحمت نشد

دلتنگ دیدنم دلتان عاقبت نشد؟

یعنی برات رفتن ما :" بی خیال! رفت..

سر منشاءشلوغی ، بی داد و قال رفت"؟

یعنی تمام خاطره ها: قاه قاه..کشک..؟

یعنی تمام بودن من با تو...آه...کشک؟

باشد! بدون ما همه چی رو به راه شد

وفق مراد آمد و اوضاع ماه شد!

ما بی شما کمی دلمان غصه می خورد

انگار قلبمان نفسش گاه می برد

باور نمیکنم که شما شاد مانده اید..

در گونه ای تعارض ..اییی..حاد مانده اید!

ما بین ما و راحتی و ما و دیگران

ما بین زندگی و من و ابر و آسمان!

دیگر که دست های شما رعشه ناک نیست؟

دیگر میان ما و شما ، اصطکاک نیست؟

با عرض معذرت! دلتان سنگ نیست که!

عادت، نه عاشقی، به خدا ننگ نیست که!

از پیش چشم شکر خدا ما که رفته ایم

مهمان سال و ماه نه، مهمان هفته ایم

ما یک نسیم بی ادب و شوخ بوده ایم

گیسوی حضرتش به گریزی ربوده ایم!!

ایشان مزاحمت همه از یاد برده اند

تا حدی از تحمل ما حرص خورده اند!

تلخی حرف و تندی افکار و روی باز

ای داد! بی نوا ! چه کنی با زبان دراز؟

تنگی قافیه همه جا عیب شاعری است

این هم به روی باقی عیبام...چاره چیست؟



آبان..


گاهی سرم گرم میشود ؛ درست انگار که جام در پی جام ، کنار آب روانی نوشیده باشم..انگار موهایم در باد به تاب روند و چشم هایم جز آسمان هیچ نبیند..

گاهی سرد میشوم ؛ انگار که روزها مانده باشم پشت پرده های بسته اتاق کوچکی که هوایش بوی مردگی میدهد..

اما من راه خودم را میروم ، در پیچ و خم کوهستانی که سنگ هایش درست به پله هایی میماند که " سخت میبرد ، اما میبرد.."

..

آری؛

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو کابین من است




ادامه نوشته

تفریحات سالم!

آآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ !

یعنی یکی از عظیم ترین لذت های ما در زندگی این میباشد که عصر برویم سر قابلمه ای که درونش دمپخت از ظهر مانده ، ( عدس پلو..گوجه پلو..لوبیا پلو..استانبولی پلو ..زیره پلو و قس علیهذا! )  ، با دست و به صورت چارچنگولی  بیافتیم به جانش و آنچنان سه لپی بخوریم که تمام سلول های چشایی مان  مستفیض گردند ،و البته در این اثنا حواسمان هم باشد که احیانا کسی سر نرسد!

بعد بدویم سر یخچال از سر بطری ( اوفی! ) آبی ، دوغی ، دلستری چیزی بنوشیم و بعد دوباره بدویم سر قابلمه!

بعد هی بخواهیم سر قابلمه را بگذاریم دلمان نیاید ،

بعد وجدانمان درد بگیرد و یاد چربی های اضافه مان بیافتیم و تصمیم بگیریم بعد از یک تهاجم دیگر ، بیخیال محتویات قابلمه بشویم ،

بعد سه چهار مشت از دمپخت را یک جا خالی کنیم در دهان مبارک ،

بعد تند و تند دست هایمان را با شلوارمان پاک کنیم .

بعد نفسمان بند بیاید و هی مشت بکوبیم روی سینه مان و بدویم باز سر یخچال و مایعات برداریم به زور بدهیم پایین تا پلو های قلمبه شده در مری را هم بشورد با خود ببرد!

آآآآآآآآخخخخخخخخخخخخ!

مست میشویم به مولا..

..

سربندهای باز..

روزهاست در تعارض مانده ایم

با سر بندهای باز

و نشان های بزرگ الهی

در باندهای مافیایی

به راز و نیاز

..

میلرزم

روزه نیستم

تنها میدانم

دیشب ماه گرفت

درست در ساعت سۀ صبح..

..

و امروز

در این گذرگاه

تمام دنیا را بالا آورده اند..


 روی تابلوهای /س/ب/ز/

هر کیلومتر یک بار نوشته:

" نوشتن واژه های نامودب اکیداً ممنوع! "

..

راهی را آمده ایم

و باید

تمام قیچ و تاغ های بیابانمان را مزمزه کنیم

بی حرف

بی روزه

با تاول لب هایمان


در سینه کش آفتاب خوابیده ایم

و دار و درخت ها از انداممان رد میشوند

درخت های برهنه پیکر

..

راهی را آمده ایم

تنها

با قبایی آویخته بر باد

بی زاد راه روزهای مسیر

..

نفس آتش میگیرد از فریاد

ای بزرگ ترین

ای بزرگ ترین

ای بزرگ ترین...

..




خسته شدم خدا!


چند روزه به مامان زنگ نزدم..جواب اس ام اس های بچه ها رو هم نمیتونم بدم..حتی اینجا هم که میام دل و دماغ همیشگی رو ندارم..

چشمام شده دو تا کاسه خون و انگار اشکی که میاد بی اجازه ، عادت کرده که بیاد..

راه نفسم بسته است ..شب ها اگه قرصای فوق قوی نخورم یه دقیقه هم خواب ندارم..

پریروز یه جلسه رسیدگی داشتم و مجبور بودم از چار دیواری خونه بیام بیرون..با خودم گفتم از این بیرون رفتن اجباری استفاده کنم و به باقی کارای عقب افتاده هم برسم..دادگاه خوب بود..انگار تنها اتفاق مثبت این روزا..

اما بیرون که اومدم دوباره هوای این شهر لعنتی که به صورتم خورد ، خدا رو شکر کردم که عینکم نمیذاره کسی اشکام رو ببینه..

برگشتم خونه و باز همه چیز موند برای شنبه ..شنبه..شنبه..

حساسم انگار خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنم..به یه تلنگر همه چیزم به هم میریزه... خوراکم میشه قرصای رنگ وارنگ و همدمم میشه جعبه دستمال کاغذی..

کی باورش میشه؟  من با این همه ادعا! با این همه توجهی که به خودم دارم ! با این همه نفرتی که از مریضی دارم از اول سال این سومین باریه که سرما خوردم..

خسته شدم خدا!

..

:))


شما هم بخونین..



 این مطلب برای من جالب بود...

یک از خود راضی صحبت میکنه!


با وجود تمام نظرهایی که مینویسید ، مبنی بر اینکه بنده کتک میزنم و گاز میگیرم ، مطمئنم همه تون تا حالا متوجه شدید ، که من نه تنها خشانت ندارم ، بلکه انسون بسیار تا بسیار خوشبین و سر به هوا و خونسرد و کلا گاها!! شوتی هستم! ( حمل بر خودستایی نشه این رو گفتم! )

یه وقتایی رفقای نزدیک که در جریان این ویژگی هوشیک شما  قرار دارند ، آنچنان نگاه های عاقل اندرسفیهی بهم میندازند که جان خوئتون  اگه روی سنگ بگذارید سنگه تصعید میشه ؛ ولی من..نوووووووچ! هیـــــــــــــــچ تغییری نمیکنم از اساس!

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون با این بلاهت ذاتیم خیلی هم حال میکنم و تمام تلاشم اینه که حفظ بشه و مدام در حال  تقویتش هستم ( با ب کمپلکس و اینا..).

میدونید؟

من به طرز مفتضحانه ای ، در برابر هر اتفاقی اولین برداشتم ، بهترین و مثبت ترین برداشت ممکنه..

یعنی یه چیزایی که به ذهن خود خدا هم نمیرسه..تا این حد!

مثلا خیلی ساده ، اگر خواهر شوهرم چپ چپ نگاهم کنه  ( خوب حالااااا... داد نزنین...نگین تو گورت کجا بود که کفنت باشه... در مثل مناقشه نیست عزیزان من! ) و بعدش پشت چشم نازک کنه و بگه : اه! ..

و بعد بره تو گوش مادرشوهرم یه چی بگه ، اولین چیزی که به ذهن من میرسه ( تازه اگه متوجه نگاهش بشم! )  اینه که خواهر شوهر عزیزم داشته با خودش میگفته : " خوب ! این شاله که برای آبان خریدم به نظرم بهش نمیاد...اه! " بعد هم  رفته به مادر شوهرم گفته : "مامان گمونم باید بریم شاله رو عوض کنیم.."


ضمنا معتقدم همه آدم های روی کره زمین من رو خیلی خیلی دوست دارند و عاشق کمالاتم هستند..

حتی وقتی کسی  انواع و اقسام کم محلی ها و آزار رسونی ها و حرفهای نامربوط و .. رو هم نثارم میکنه ( به هر دلیل اعم از علاقه وافر ، کینه ، حسادت ، مرض ، کرم ، هویجوری ، و..)  با خودم میگم: اگر با من نبودش هیچ میلی پس چرا داره ظرف من رو میشکنه!!؟؟..

و یقین پیدا میکنم که این دشمن خونی هم ظاهرش اینه و در اصل بس که من رو دوست داره این کارها رو میکنه!!


 از اعماق ته ته وجودم! عقیده دارم هر کس هر چی به من میگه راست میگه..

مگه مریضه دروغ بگه..و خودم هم واقعا از دروغ گفتن میترسم ، نه اینکه خیلی شریف و صادق و مومن و این ها باشم! نااااااااا...میترسم داداش!

اگه احتمال فهمیدن طرف کم باشه دروغ هم میگیم...چرا نگیم!! ؟ ؛ در اصل  توی  کله پوکم نمیگنجه ، چه طور بقیه نمیفهمند من دارم دروغ میگم!!


خلاصه! جونم براتون بگه ،

به نظر من آدم ها رو خود خدا هم نمیتونه تغییر بده چه برسه به من بنده حقیر سراپا تقصیر!!

بنابراین معمولا با کسی بحث نمیکنم و به همه اجازه میدم کنار من خودشون باشند ، حتی اگه من با این " خود " زیاد حال نکنم!

اصل  قضیه اینه که من هم مثل همه بقیه ها!!!! معتقدم خداوند متعال در دادن فضل و دانش و هوش و این مقولات به من کوتاهی نکرده و هر چه در چنته داشته سر خلقت من رو نموده!!!

 درست به همین دلیل مثل یک مرشد پیر سکوت اختیار میکنم به جای کل کل و بحث و یکه بدو!

حالا طرف کنار من احساس سقراط بودن بکنه..یا فکر کنه من خنگم..یا بخواد با هزار دلیل ثابت کنه من در اشتباهم..یا.. خوب!!! چه ضرری به من میخوره؟؟ هیچ! بگذار خوش باشه بنده خدا! والا!

..

بعله! همه این ویژگی های نسبتا خنگولانه ، به علاوه یک سری دیگه که به علت ضیق وقت یا زیادی ضایع بودن فاکتور گرفتیم! ناشی از اینه که من شدیدا " خودم رو دوست دارم و به خودم احترام میگذارم.." ..

همه این ها کنار هم باعث میشه معمولا خوش باشم و مشت و لگد روزگار برام نقش مشت و مال پیدا کنه:))

خوشبینی چیز خوبیه بچه ها.. خیلی.. 

اینکه خودت برای خودت عزیز و محترم باشی به نظر من ایجاد تکبر و خودخواهی نمیکنه..برعکس.. باعث میشه مدام مواظب باشی احساسای منفی روح و جسمت رو آزار نده..

علی ای حال!!!!!! من که این بلاهت رو دوست دارم..خودم رو هم به شدت  دوست دارم..شما چه طور؟

..



قاموس 4..



یادگاری:

یعنی استخون لای زخم؛

چیزی که وقتی نیست یه مدت غمگینی و دلتنگ ،

ولی وقتی هست ، تا هست ، غمگینی و دلتنگ..


....


پی نویسی :   این    تنها و تنها ترانه ایه که هر بار بهش گوش میدم میشم ابر پاییزی..

می بارم..می بارم..می بارم..

بی صدا و ریز...

پیدا کردن ربطش با خودتون..ترجمه ترانه رو هم گذاشتم توی ادامه..

(ضمنا ممنونم از دوستی که این لینک رو مدتی پیش گذاشته بود توی وبلاگش..)

ادامه نوشته

استنتاج جات!

برادر کوچیکه : وااااای.. عجب مانتوی خوشگلی..طالبش شدم..به خصوص با این شال ، ست خوبی از کار دراومده!

برادر بزرگه: اوه اوه..این چیه؟ خیلی ستمه.. مخصوصا با این شاله.. اوه اوه!

..

استنتاج از صغری و کبری: آبان هنوز دلش جوونه!

...


دوستان بحث رو به همین سادگی میشه عوض کرد! لطفا من رو کتک نزنین..دلتون میاد؟ من به این ناااااااسی! حالا یه چیزی از سر ندونم کاری و جوونی و جاهلی گفتم..نباید که همه تون بریزین سرم..

خوب ببخشید.. خوب؟

با عرض پوزش...




                                    ......deleted

خانم ها!




                    خانم ها! خوشحالم از خوشحالیتون.. هر روز روز شماست..



خودت باااااااااش ! راحت...


دوستان و همراهان گرامی!

غیر دوستان و غیر همراهان محترم!

در این قسمت از برنامه آبان میخواهد بترکاند.. نع ! منظورم این نیست که مطلب توپی خواهید خواند.

منظورم این است که شمشیر  بانو  را قرض گرفته میباشد و میخواهد برخی افراد را بترکاند (البته از آن طرفش میزند!! )  هر کسی دلش را ندارد یک چشمی نگاه کند..!

...

در همه دنیا " چیزهایی "  وجود دارند به اسم انسان . این چیزها که در حال زیستن در جوار هم تشریف دارند ، دارای یک سری اشتراکات و شباهت های حداقلی میباشند!  اگر این شباهت ها نبود از اساس جامعه تشکیل نمیشد..

همین شباهت های رفتاری ایجاد هنجار میکند و هنجارها ایجاد عرف و عرف ایجاد قوانین نوشته و نانوشته..

تا اینجا اوکی؟؟؟

اوکی..!

...

دوست عزیزم..!  شما داری در بین این " چیزها " زندگی میکنی و در بین همین رفتارهای مشترک ! 


این اصلا باعث افتخار نیست که هر کس تو رو میبینه احساس کنه با یه آدم متکبر  روبه رو شده..یه آدم بداخلاق..یه آدم ازخودمتشکر..یه آدم روشنفکر نما...

به خودت بیا عزیزم!   

همه نمیفهمند و تو میفهمی؟

همه در مسیر اشتباهند و تو در صراط مستقیم؟

همه غرض و مرض دارند؟

مگه تو چه آدم فوق العاده ای هستی و چه گلی به سر خودت و دنیا زدی ، که هیشششش کی چشش نداره تو رو ببینه؟

من یه آدم عقده ای و کوته فکرم که به تو حق نمیدم خودت باشی؟

بعله! تو حق داری هر طور که میخوای " فکر " کنی..تو حق داری توی روابطت افرادی رو انتخاب کنی که از رفتارشون خوشت میاد..تو حق داری یه چیزایی رو دوست داشته باشی  و از یه چیزایی بدت بیاد..بله! تو حق داری..

اما..

اما حق نداری برای آدما نسخه بپیچی!

حق نداری بر اساس معیارهای خودت " قضاوت کنی و برچسب بزنی" !

حق نداری به آدما بی احترامی کنی!

اینقدر دیگه میفهمی که بی احترامی یعنی رفتاری خلاف هنجارها و عرف؟ میفهمی دیگه..نه؟

حق نداری بی احترامی کنی و سرت رو بالا بگیری و با تکبری که نمیدونم از کجات در میاری بگی : " من میخوام خودم باشم" !

خودت باش..

خودت باش و از در خونه ات بیرون نیا!

خودت باش و با کسی حرف نزن!

خودت باش و بین این " چیزها " نباش!

خودت باش..وخودت..وخودت..و خودت..

...

همین!

..

مثل اینکه زیاد هم خشن نشد..میتونید چشماتون رو باز کنید!! چه کنیم دیگه! لطافت از سر و کولمون میره بالا ، میاد پایین..میره بالا ، میاد پایین...

...





مرده باد جنس مخالف!


چیزی که گاهی بهش فکر میکنم ، اینه که ، " زبان " و " فرهنگ " دو روی یک سکه هستند..

تاثیر متقابل روی هم دارند و حتی با اغماض میتونم بگم ،  زبان فرهنگ رو میسازه..

زبان هم ،شما بهتر از من میدونید ،چیزی نیست جز یک سری نشانه های قراردادی ، که در طول زمان دارای مفهوم شدند و ایجاد " تداعی" میکنند..

" واژگان " هم ، که به صورت اشتباه مصطلح ، به عنوان جمع " واژه "به کارمیره ، به نظر من در اصل نقطه تلاقیه زبان و فرهنگ محسوب میشه..

توضیحش این که ، واژگان هر زبان چیزیه شبیه به " قاموس " یا " فرهنگ لغات " ، که در بردارنده کلیه ی نشانه های معنادار توی هر زبان و تبعا فرهنگ خواهد بود ،

حتی نشانه های  آوایی و به اصطلاح " زبرزنجیری" یعنی آهنگ صحبت و لحن و چیزایی مثل این ها....

از اونجایی که ، " واژگان" در ناخوداگاه جمعی انسان ها نقش بسته ، دقیق شدن توی اون، خیلی خیلی میتونه در مورد درک فرهنگ یک جامعه ی زبانی کمک کننده باشه..

میشه گفت ،حرکت و تکوین واژگان در مقیاس کوچیک تا حد قابل توجهی ،  نشون دهنده ی مسیر تغییر فرهنگ هر جامعه است..

...

تمام این مقدمات رو گفتم تا برسم به این قضیه که از نظر من هر چه قدر که ژست های روشنفکرانه بگیریم ،

هر چه قدر خودمون رو مدافع کرامت انسانی بدونیم ،

هر چه قدر که اداهای شبه فمینیستی در بیاریم و مدعی ارزش دادن به حقوق برابر باشیم ،

تا زمانی که واژگانمون عوض نشده متاسفانه اندر خم یک کوچه ایم و تمام ، شعاریم و بس..

دوستان نازنینم ! هنوز روشنفکرترین ترین ما ( چه مرد و چه زن ) زمانی که میخواد در باب روابط زن و مرد حرف بزنه ، از ترکیب " جنس مخالف " استفاده میکنه..

جنس : دال برجنبه حیوانی انسان..مطلقا منحصر به جسم و فیزیولوژی..واژه ی جنس حتی در دورترین معنای خودش نشانه ای از " ویژگی " شخصیتی یا اجتماعی و...نداره .

مخالف  : لازمه معنا کنیم؟ نه.. یعنی دور ، یعنی رو در رو ، یعنی نا متساوی ، یعنی " دو " چیز..

دوستان !

وقتی میگیم جنس مخالف ، عملا از " موجودی " حرف میزنیم که با ما تفاوت داره ، تنها و تنها در زائده ی فیزیولوژیکی منجر به عقده ی اختگی!

باور کنید همین استفاده ی بدون اندیشه و روتین  از این دست واژه ها ، چنان تاثیری بر تلقی ما ( آگاهانه یا ناخودآگاه ) از مرد بودن و یا زن بودن میگذاره ، که هرگز نمیتونیم در ضمیر بیدارمون " باور حقیقی " پیدا کنیم به " برابری" ..

لطفا اینجا به من نگید که زن و مرد با هم تفاوت دارند ، چون بهتون میگم : بله! بدیهیه عزیزم!

اما چه کسی گفته که تفاوت باعث " نابرابری " میشه..؟!

اگر مجالی بود در این مورد هم با هم صحبت میکنیم..

اون چه که الان میخوام بگم اینه که لطفا بیاییم سعی کنیم این ترکیب غیر بشری "جنس مخالف " رو از واژگان فارسی بیرون کنیم..

بیاییم اول " زبانمون "  باور پیدا کنه که ما در پی برابری هستیم..

که ما " بشر بما هو بشر " برامون اهمیت داره..

که ما میدونیم زن و مرد در تقابل با هم نیستند بلکه در کنار هم اند..

ما همه از یک جنسیم با جنسیت متفاوت....

همین..



برو بابا !

ترکیب " بدم میاد " توی زبون من معمولا جایگاهی نداره..خیلی مسیح وار -  حمل بر خودستایی نباشه ؛-)  -

میگم " از فلان چیز خوشم نمیاد..باهاش حال نمیکنم..تمایلی ندارم.." و ازین جور چیزا..

ولی چند روزی هست که با قاطعیت آبانانه فهمیدم از یک گروه آدم ها " بدم میاد" ، دقیقا  " بدم میاد.."

..

افرادی که تا بهشون احترام میگذاری ، تحویلشون میگیری ، باهاشون خوش و بش میکنی ، و کارشون رو در حد توانت راه میندازی ، بدون توجه به جایگاه و حد و اندازه شون ، فکر میکنن " عاشقشون شدی.." !!!

تا اینجای کار هم زیاد عصبانی کننده نیست..اوضاع وقتی منزجر کننده میشه که طرف مربوطه شروع به تاقچه بالا گذاشتن هم میکنه ..

گاهی به اقتضای شرایط ، و یا به خاطر ترحم نسبت به اون ( که گناه داره ضایع بشه ) و یا به اجبار کار خودم ، مدتی این جور افراد رو تحمل میکنم و خودم رو میزنم به کوچه ی علی چپ خان!

اما امان از وقتی که کاسه ی صبرم لبریز بشه..چنان میکوبونمش توی دیوار که حالا حالا ها نتونه خودش رو جمع کنه حتی به ضرب و زور ماله و کاردک!

..

خوب جناب استاد گرانقدر!!

دو سال تمام برای یادگرفتن چیزایی که  حالا میفهمم آنچنان هم اهمیت نداشتند ، پا به پات اومدم..مفت و مجانی برات کار کردم ، هرچی بلد بودم یادت دادم ، ساعت ها توی دفترت منتظر موندم تا وقتت آزاد بشه ، هر زمان از شبانه روز که پرم رو آتیش زدی بدون هیچ حرفی جلوت ظاهر شدم..گفتم و خندیدم..پای دردل و گریه ات نشستم ، بله..من بودم ،خیلی هم بودم..زیادی بودم!

فکر نکن نمی فهمیدم که داری ناز و ادای مهوع معشوقانه برام میکنی..خودتی داداش! ولی باهات کار داشتم..اگه به خودم بود تا 5 سال دیگه هم  س.تاد اج.رایی  و  داد.ستا.نی کل  و  دی.وان عد.الت واع.دامی و اخ.تلاس میلیاردی نمیدیدم..

خوب استاد خان! همه اینا رو که دیدم ، دیگه وقت رفتنم بود..نه؟ بهت که گفتم چی کار کردی..یادته؟ چشمات رو به روی همه چیز بستی و دهنت رو باز کردی و بهم گفتی " نمک نشناس!"

بیچاره ! خودت تیشه آخر رو زدی به ریشه ی  بودن من ، که میدونستی چه قدر به کارت میاد..

من رفتم..فکرش رو هم نمیکردی..آبان ساده و مهربون برمیگشت؟ نوچ!

یکی دو ماه پیدات نبود..

بعد شروع کردی به رو کردن برگه هات..آقا جون! بازیکن نیستی! برگ خال تو نرس مفت نمی ارزه!


_ میای زبان یادم بدی؟

_ فلان کلاسه  رو پیدا نمیکنم..کجایی؟ میای دفتر با هم یه گشتی بزنیم تو مدارک؟

_ خانوم آذر! بهم فلان پرونده فلان آدم سرشناس که بعد ان.ت.خابات گرفتنش پیشنهاد شده..دست تنها نمیتونم..میای؟

( نه جانم..من جاه طلب هستم ولی با تو..دیگه نه! )

_ سلام علیکم.. تشریف بیارین زیارتتون کنیم..ما همیشه در خدمت هستیم سرکار خانوم..


زکی..! خودتی داداش!

بعد با ماشین دویست میلیونی ات به هر بهانه ای میای در خونه من که چی بشه مثلا؟ هان؟ تو که قبلش با اون ماشین سردستی! 50 تومنی ات ، تا سر کوچه هم نمیومدی..خوبیت نداشت که.. چی شد؟

بعد تماس میگیری : ملک عباس آباد بود..همون 3000 متریه.گرفتمش به لطف تو..میای بریم برای اجرا؟

( نه حضرت اجل.من حکمش رو گرفتم..عین دیگه دست خودت رو میبوسه..)

..حالا زنگ زدی: میگم خانوم آذر! پسته صادراتی میخوام..میتونی برام بگیری؟ آخه دارم میرم خارج از کشور..برای سوغات میخوام..! دو-سه ماه پیش که رفتم ، بردم..خیلی دوست داشتن!

خوووب بابا!!

فهمیدم امسال دفعه دومته داری میری خارج از کشور!!!! جون به جونت بکنن ، 500 میلیاردم که داشته باشی کوچیکی..خیلی کوچیکی..

آخه من خودم باغ پسته دارم یا بابام..؟! اجدادم از رفسنجان عبور هم نکردن!

هنوز بعد سه سال حالیت نشده که اینا چشم من رو نمیگیره؟

کاش آدم بودی..کاش عزت نفس داشتی..کاش مناعت طبع داشتی..کاش بزرگ بودی..

ای بیچاره..

..



پینوشت: اساتید معزز! قضیه اصلا عشقولانه ی اوشون به اینجانب نیس هااااااااااااااا! دقت بفرمایید!


این جام جهان بین به آبان کی داد حکیم؟؟ هوم؟

پیشتر در پست اطلاعیه اعلام کرده بودیم که یکی از هزاران توانایی و استعداد شگرف ما فالگیری و کف بینی و پیشگویی میباشد که مفت و مجانی ارائه میشود..

بعدها دیدیم نع!! زندگی خرج دارد و برای پیشگویی نرخ گذاشتیم 100 تومان و برای فتح باب هم   آرش خان   را پیشگویی کردیم ، اما هرچه خودمان را کشتیم 100 تومان که نداد هیچ نزدیک بود 1000 تومان هم بگیرد..خلاصه کنیم که تصمیم داشتیم دیگر نه مفت و نه پولی پیش پیش چیزی را نگوییم..آرش هم اصرار کرد بگوییم ،چون سابقه اش خراب بود و بدحسابی کرده بود ، ما تحویل نگرفتیم..

چند روز پیش  اما   آدن   نازنین ما را گذاشت توی  رودرواسی و دیگر برای گل روی ایشان ، ما رفتیم سر شغل قبلیمون..

گفتیم بگوییم ، رفقای قدیمی تر که بهتر میشناسمشون و میتونم تقلب کنم ،  کف دستتشون رو بیارند تا فالشون ببینوم که 5 سال دیگه دارن چی مینویسن..ما تخصصی کار میکنیم ..اگه در مورد ازدواج و شغل و این صحبتا پیشگویی خواستین فردا بیاین!

ضمنا در پرانتز عارضم که اگه دوست نداشتین ، بیاین بگین ما گردنمون از مو باریکتر ، جوری پیش را میگوییم که راضی از اینجا بروید..خیرش رو ببینین!


وسط نوشت:

{{ ما نوشته بودیم و گذاشته بودیم در نوبت ویرایش که به جان خود خود خدا سه تا پیشگوییمان درست از آب درآمد( با رنگ مشخص نموده ایم! ) و خودمان هم جدی جدی کفمان برید..میدانستیم خیلی کارمان درست است  نه دیگه تا ایــــــــن حد}}

{{در هر صورت مینویسیم..دوستان عزیز هر کس پیش گویی خواست بیاید در کامنت بگذارد ما بنویسیم..این را کاملا جدی گفتیم..بسم الله! }}


مونس: پسرت راه افتاده و با ستایش مدام دارن آتیش میسوزونن ، ولی تو محکم نشستی پشت میزت تا جلد دوم رمانت رو آماده چاپ کنی..مردم میخوان ببینن کی بالاخره  شوهرت کارش رو منتقل کرد پیش شما..زود باش دیگه!

انوش: پسرم ! تا سه سال دیگه میشی شاملوی زنده..اما تو پیشونیت میبینم که 5 سال بعد همه میخوان مثل تو بنویسن..

دیپ توی یه وبلاگ دیگه به اسم deepbirth داری رومانتیک مینویسی ..به دو دلیل..اول اینکه انواع و اقسام روش های نفله کردن و کشتن و تیکه تیکه کردن و خوردن آدم ها رو نوشتی و احتمالا تجربه کردی!!!و دیگه دست و بالت خالی شده  و همین روزاست که این یکی رو تخته کنی ، ..و دوم هم  اینکه عشق در وکردی از خودت و دختر شاه پریون اومده دم پرت .. ای جااااان!

داروگ: هرچند ملکه خاکستری * خودت رو داری و من هم هفته ای یه بار میام یه قهوه با هم میخوریم ، ولی هنوز عکس هات  رو با یه جمله ی دیوونه کننده  آپ میکنی و ماهی یه بار مینویسی: " دیگه نمیام.."  و آدرست رو حذف میکنی ، ولی باز میای..

*ن.ک.به کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم:)

تهوت: در راستای اینکه روز به روز داری باتجربه تر میشی و وبلاگ هات یکی از یکی مهربانانه تر ، در 5 سال آینده در یک قالب کرم قهوه ای ،  داری درباره مزایا و فواید دوری کردن از رفقای ناباب و جواب ندادن به کامنت های خصوصی ، مینویسی..

آدن : سرت خیلی شلوغه ..به خدا میدونم اونجا وقت سرخاروندن هم نداری..یه پات تو لابراتوار  ، یه پات تو فکولته ، دو سه تا پات هم پی خوشگذرونی و به به ! ولی تو رو جان آبان بیا این وبلاگت رو آپ کن..تعریف کن از دلت..

درنین: 5 سال دیگه در چنین روزی داری صد و بیست و نهمین وبلاگت رو باز میکنی..نه عزیزم! 129تا رو با هم نداری که! قبلی ها همه فیلتر شدن..

بانوی شمشیر به دست: به به..چه عالی..تو پیشونیت میبینم که شمشیر رو کنار گذاشتی..ولی صبر کن..زکی!! تکنولوجی پیشرفت کرده و شما 5 سال دیگه بانوی آرپی جی زن شدین.. محل نبرد هم کجاست جز وبلاگ بینوا که قالبش هنوز عوض نشده.. ثابت قدمی عزیزوم...

آدرینا: قدم نورسیده مبارک.. تقلب نکن و تو وبلاگ مسعود ننویس..دارم میبینم.. سومین دفتر کودکیت رو داری باز میکنی و هنوز تموم نشده کودک درونت..خوش به حالت..

صاحب شانه :  پستات 4-5 صفحه ای شدن و 1245 تا کامنت میگیری به طور متوسط که حداقل 1200 تاش مربوط به خواستگاری میشه..از کی؟ از خودت دیگه شاخ شمشاد!

و سرانجااااااااام ، بدحساب بزرگ : آرش: نهضت نق نق و نقدهای کوبنده وبلاگی که به راه انداخته بودی ثمر داده و ترور شدی عزیزم..پسر خوبی بودی!

لازم به ذکر است ، جام جهان نمای ما در 5 سال آینده یک وبلاگ بسیار موفق را نشان میدهد که همه ما را گذاشته توی جیبش و ما روزی ششصد بار بهش سر میزنیم و به فیض عظمی نائل میشیم..نویسنده این وبلاگ کسی نیست جز..

بله! پاریکال..

سایر دوستان و همراهان گرامی..جام جهان بین ما هنوز روشنه...اگر نگفتیم برای این بود که کمتر قادر به تقلب بودیم درباره شما ، و یا شرم حضور داشتیم ( آیکون آبان گلمنگل شده از خجالت )

در خدمتیم..

کلیه عزیزان به این حرکت بزرگ و غیورمردانه!!! دعوت میباشند..یا علی!


آبان ریپورتر تقدیم میکند:

راپورت یک شب به یاد ماندنی؛

به نام هو !!

1- تصور بفرمایید به کنسرت خواننده ای دعوت شده ایم که هر چند باحال است و  ترانه هایش رو نمیپرانیم جلو! اما خوب ، این گونه هم نمیباشد که از وی ترانه ای را زمزمه نموده و اساسا حفظ باشیم..خوب به مصداق شریفه ی مفت باشه کوفت باشه( بلا نسبت بلانسبت این خواننده که خواهیم گفت چاکرش هم میباشیم! ) دعوت را اجابت میفرماییم..

2- در معیت میزبانان گرام  سوار تاکسی آژانس میشویم و میگوییم: آقا لطفا تالار وزارت کشور..عجله هم داریم!

- چشم.. کنسرتی چیزیه؟

-بله!

-کی؟

- عصار..

راننده دستی به پیشانی میکوباند: کی بلیط خریدین..من آرزوم بود برم..گیر نیاوردم..

-یه ماه بیشتره...

-عصار خداس آقا..امشب بهشتین شما!!!

تصور بفرمایید ! راننده محترم ما یک عصار باز حرفه ای از کار در آمد و همان جا دست به نقد mp3 عصار برایمان گذاشت و - کور شوم اگر دروغ بگویم  - یکی یکی میپراند جلو و توضیح میداد که این را فواد ساخته و آن را روحانی..این در فلان آلبومش است و آن در بیسار کنسرت خوانده شده در لندن!!!!

خاکمان بر سر!  آبرو نماند برایمان با آن همه دک و پوز کنسرت میرفتیم جز " وطن یعنی سرای ترک با پارس" هیچ بلد نبودیم!!!!

هیچی..ما که هنوز در جو لوطی گری و کیمیایی بازی به سر میبردیم ، به موتون قسم اگه مهمون نبودیم بلیطمون رو میدادیم به اون راننده باحال باذوق که بهشتی بشه و دعاش رو به جون ما بکنه..حیف که مهمون بودیم و مهمون هم خر صابخونه!

3- برنامه سر ساعت مقرر ، البته حدود 45 دقیقه دیرتر ! آغاز شد و آقا عصار آمد روی استیج!! به مثابه ماشالا ماشالا هرکول نمکین!!

( راه رفتنش را هم که دیده اید؟؟ ندیده اید؟؟!!! وا ؟!!! مگر میشود؟

نه که ما خودمان هر روز داریم راه رفتن عصار را میبینیم...! شما هم بروید ببینید. زشت است واقعا! واه واه واه!!..)

راه میرود کاّنه! قیصر ضربدر سه!

بعد ملت میگویند: عصار دوست داریم! جواب میدهد : ما ویییشتر..

با یه صدایی که ...    ای جااااان..مرامکش میکند آدم را..

یکی بیاید مرا باد بزند..! اوفی!!!!

4- خوب حالا هنوز در اندوه این هستیم که وقتی میخواند ما نمیتوانیم همنوایی !! بنماییم و دلمان دارد برای عصار میسوزد که قرار است از صدای هایده ی دوران "  آبان " محروم گردد ،  که  خداوند بلند مرتبه - که الهی قربانش بروم - کاری میکند که ما این غممان را فراموش نماییم..

یک پسر خپلی میپرد مینشیند کنارمان و هنوز ماتحتش به صندلی نچسبیده ، اسنک کالباس!!!! در می آورد که بلمباند..بگو ، نفهم! بیرون کوفت کن بیا تو!!  تو که هزار الله اکبر سه سوته چپاندی توی دهان غار!!! بیرون میچپاندی! والا! 

بعد هورت هورت آب و اورنجینا مینوشد ..بعد هم همچین چسبیده به ما که از پسرخالگی هم زده آن ور تر!! همه اینها به درک ،  در طول اجرا جیغ میکشد بنفش!! سوت هم میزند اسمی..! اینها هم به درک! ما را با هر سوت میبرد زیر دوش تف و حالمان را میکند ...لا اله الا الله..  چون جو فرهنگی بود ما فقط یکی دوبار چشم غره  از خودمان ساطع کردیم و گرنه پاشنه کفشمان حواله فلان جایش بود..( ببخشید..ما هم آدمیم به خدا..عصبانی که میشویم فحشمان میگیرد!! )

5- یو هووووووووووووووووووووووووووووو...

ما جز دو سه تا ترانه باقی را حفظ بودیم خودمان خبر نداشتیم.. ( محض اطلاع ، آن دو سه تا هم مال آلبوم بعدی استاد میباشند! )

خدا این روحیه جوگیری را از ما نگیرد! آمین بلند بفرس!...

یادمان آمد در دوران دبیرستان   - میکند به عبارتی 10 -15 سال پیش - جو عصار هم ما را گرفته بود و انگار خدا را شکر استاد هم بعد از اون سال ترانه ی هیتی نداشته اند..این بود که ما توانستیم صدایمان را بندازیم توی ته کله مان و دلی از عزا در بیاوریم..من پهلوان عالمم.. خیال نکن نباشی..حافظا حافظا!

عصار هم هی بر میگشت ما را نگاه میکرد.. پررو!!!

6-  باید اعلام کنیم ما در زمینه موسیقی شوتی بیش نمی باشیم! هر چند صدایمان خوب است و توی حمام که میخوانیم خودمان خوشمان میآید..اما دروغ چرا! حتی اسم خیلی از سازها را هم بلد نیستیم.

از جمله یک سازی بود دیشب ، مانند دو تا کله قندی که روی سر عروس وداماد میسابند..یه بدبختی یکی را گرفته بود در این دست آن یکی را در آن دست و آرنج ها را به سمت بالا خم کرده بود مثل اینکه بخواهد جلو بازو بیاید( آقایون بدنساز ملتفتن! ) و هی اینها را تکان تکان میداد مثل شیشه شربت آلومینیوم ام جی اس! والا!

ما هر چه صبر کردیم تکنوازی کند و یا معرفی اش کنند بفهمیم این دیگر چیست ،خبری نشد ..نه این که عصار حواسش شیش دانگ به ما و کمالات و خوشگلی و صدایمان بود ، یادش رفت!!!

7- آقا یعنی ما لب دریا هم برویم باید آفتابه برداریم همراهمان!

از بین همه سازها ما یه گیتار الکتریکی را به یمن داداشمون! میشناسیم و خوشمان هم میآید ازش!!!

بعد شما فکر کنید نوازنده اش هم یه آقای توپپپپی باشد ، شاهرخ نام ،  تو مایه های آل پاچینوی جوون با موی جوگندمی و پیراهن مشکی یقه باز و شلوار لیوایس!!! و ته ریش..ته ریش..ای جاااااااااان... بیگی منو! بعد ژست گیتار الکتریک رو هم که دیدین..؟

بعد طرف توپ هم باشه..توپ ها!!!!!

بعد همه ساز ناقاره ها  ، از اون سنجای کوچیک و بزرگ ( که یارو خودش گوشش رو بسته ترق ترق میکوبه روش بقیه رو کر میکنه ) ، تا اون خمره های سر وته تا اون شیپورای گرد تا اون دهل تا حتی  اون شیپورای دراز تکنوازی کنن..ولی اون آقای توپ نکنه!!!!!

حالا من سرم رو بکوبونم تو دیوار حق دارم یا نه؟ها؟ بگین..!!!

آفتابه وردارم همرام حق دارم یا نه؟ ها؟ بگین..!!

خلاصه مطلب خدا هیچ جوونی رو ناکام نگذاره..البته من فهمیدم..عصار از حسودی اینکه میدید من چشمم شاهرخ جون رو گرفته نگذاشت گل من تکنوازی کنه..من فهمیدم همون موقع!! ولی از دستم رفت..آه!!

..

به صورت کاملا ناگهانی راپورت ما تمام شد! ..شام هم نخوردیم!

..


به نفر 10,000 که اینجا قدم رنجه کنه ،  هدیه ای تعلق خواهد گرفت..ایشالا بفهمم کی بوده..

..خیلی لوسم نه؟؟!!

............

..................

................. .........

ده هزارمین بازدید اتفاق افتاد.. دوست نازنینم ، من میشناسمت ولی خودت بیا مرد و مردونه بگو هدیه چی میخوای.. ساعت 5 ، ویستا..بازم بگم؟

... اتفاق مبارکی بود..

مرغ باران..

در تلاش شب که ابر تیره میبارد

روی دریای هراس انگیز

و از فراز برج بارانداز خلوت

مرغ باران میکشد فریاد خشم آمیز

..


مرغ باران میکشد فریاد دائم:

" عابر ! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران..

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران..؟؟ "

..

و به زیر لب چنین میگوید عابر:

" آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو با من..

من به هذیان تب رویای خود دارم  ، گفت و گو با یار دیگرسان

کاین عطش جز با تلاش بوسه ی خونین او درمان نمیگیرد.. "

..

مرغ باران میزند فریااااااد:

" عابر!

در شبی این گونه توفانی

گوشه ی گرمی نمیجویی؟؟

یا بدین پرسنده ی دلسوز

پاسخ سردی نمیگویی..؟؟ "

.. و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر :

" خانه ام ، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ، خموش و سرد و تاریک است..

..

مرغ مسکین ! زندگی زیباست..

زندگی بی گوهری اینگونه ، نازیباست..

  .."


ابر میگرید

باد میگردد

..

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد

ابر میگرید

باد میگردد...

..


شاملوی جاوید..