آبان..
..
آری؛
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین من است
و من در این نورد آموخته ام که فراغت از کفر و دین به " انسان " میرسد
، می اندیشم بی آنکه بمانم در گذر بی سر و ته تحلیل های دیگران ، که معتقدم ،
آنان که اسیر عقل و تمییز شدند
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند
رو با خبرا ، تو آب انگور گزین
کان بیخبران به غوره میویز شدند
هر چه بیشتر گشتم کمتر دریافتم که دنیایی که برایم ساخته اند در کتاب
هایشان ، به کدام شاهین عدالت محک صداقت میخورد و سربلند بیرون می آید .
کمتر در یافتم که کدام راه مرا میبرد به جایی که " می خواهم "
که نه دعا ( آن زمان که اعتقادی بود ) و نه زانوی خودم ، هیچ به کار نمی آید..
ای دل چو حقیقت جهان است مجاز
چندین چه بری خواری از این رنج دراز؟
تن را به قضا سپار و با درد بساز
کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز
به چله ی صبر نشستم ، بر نامرادی ها و بدون ریاضتی ( که انتظارش را داشتم ) ، دانستم ،
دنیا به مراد رانده گیر ، آخر چه؟
وین نامه عمر خوانده گیر ، آخر چه؟
گیرم که به کام دل بماندی صد سال
صد سال دگر بمانده گیر ، آخر چه؟
و آرام ماندم ، در چار دیواری و خلوت خودم ، که شماتتی باز به چله ام نشاند ، که گفتند " در خود رفتن که گریز است و فرار .." اما دیدم ،
دنیا دیدی و هر چه دیدی ، هیچ است
وان نیز که گفتی و شنیدی ، هیچ است
سر تا سر آفاق دویدی هیچ ، است
وان نیز که در خانه خزیدی هیچ ، است
واین " هیچ " زیباترین نغمه روزهایم شد ، که در خلوت و جلوت ،
در تنهایی و در جمع ، آرام مثل آب جاری میشدم در تمام لحظه ها ، بی آنکه
غمی داشته باشم ،از دنیا و مافیها که ورد زبان و دلم بود:
گر من ز می مغانه مستم ،هستم
ور عاشق و رند و می پرستم ، هستم
هر طایفه ای ز من گمانی دارد
من زان خودم چنانکه هستم ، هستم
...
زندگی میکنم.. با تمام وجود عاشق میشوم .. با تمام دلم در خیال هایم غوطه میخورم.. عمیق پر از مهرم به انسان ها ..
پرم از " آب "..
اما بی آنکه دل ببندم به این روزهای از پی هم گذران..
برای تمام شدنش نه حسرتی هست نه انتظاری ، میدانم به چشم بر هم زدنی،
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان مست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
..
مدت هاست به " آبان " رسیده ام، که آن قدر پرسیدید از پستی ها و بلندی هایش ، از خنده ها و گریه ها و آشفتگی های پی در پی اش ، از چشم هایش که به ثانیه ای ابر و آفتاب میشود ،که ماندم در شرمندگی مهربانی هایتان ..
و امروز به جرقه ای آتش گرفتم ، به خطابی که " فراموش کرده بودم "
به آذری که بود و آبان شد..
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."