جاده ها..



یادگاری هامو بردار از لبات

اون دلی رو که نشسته زیر پات

اون دوتا دستی که آروم میکشه

قلب من رو بی قراری نگات


لحظه ی رفتن داره سر میرسه

عادت بوسیدنم رو ترک کن

این نگاه آخری مال تو نیست

خسته بودم ، خستگیمو درک کن


انتظار جاده ها رو میکشم

تو تموم لحظه های بی هدف

میرم آخر پا به پای جاده ها

مثل یک طوفان بی سو ، هر طرف


توی تاریکی ، شبی که دور نیست

سخت ، تنها ، راه من رومیبره

پاک میشه رد پام از خاطرت

این همون افسانه ی بی آخره


...

!!! viva men


در پی راستای  پست viva women ، با توجه به استقبال گسترده ی  شما هموطنبلاگی های غیور و برای خنثی نمودن هرگونه توطئه ی ایادی بدبد که خیال خام انجام داده بودند ما به عناصر ذکور viva اعطا نمی نماییم این شما و ایــــــــــــــــــــــــن :


با کسب اجازه از محضر دلیر مردان خواننده ی این مرزو بوم ، بدین وسیله گوشه ای از آنچه از شخصیت شیر اوژن ایشان بر ما مکشوف گردیده  ، فقط محض جسارت!! ارائه میگردد :

* ید طولایی در انواع اقدامات خاله زنکی داشتن ، به طوری که اگر لغت نامه ها رو خودشون ننوشته بودن اسم این دست اقدامات یه چیزی بود تو این مایه ها : دایی مردکی ، عمو مرتیکه ، اوهوی عمو ، مگه کوری مرتیکه ،  و  ...


* توانایی منحصر به فرد در نام گذاری مسایل به صورت یک بام و دو هوا...عرض میکنم خدمتتون :

غیرت/حسادت       تحلیل/غیبت            شیطنت/هوسبازی            استراحت/تنبلی         

زحمتکشی/ وظیفه      خرید/ ولخرجی           گفت و گو/ چتچت         توانایی/ ژست  

گریه/ اشک تمساح        کنجکاوی/ فضولی       تنوع طلبی/ خیانت         حواسپرتی/ بی معرفتی

مرتبی/ بزک دوزک              خوشتیپی / مالی         جدیت / ناز            عقل/ سیاست اوه اوه  

باحالی/ پررویی             بحث / دعوا                 والخ..


* تمرکز مثال زدنی بر کلیه ی نواحی مرکزی بدنی! به نحوی که در هنگام عصبانیت ، شادی و شعف ، تعجب ، خستگی و سایر احساسات غلبه کننده  ، از واژه های کاملا مرتبط با این نواحی جهت ابراز احساسات سود میبرند..


* اعتماد به نفس در حد کالچیو لیگ .. ژوزه مورینیو رو دیدین اینا رو دیدین. همچین دست رو یه دخترایی میذارن که...ای تو روحت! چی در خودت میبینی به ما هم بگو شاید دیدیم!


*  احتیاج دائمی به مراقبت مانند گونجیشک شکسته بالی که دیگه گاهی - گلاب به روتون - حال آدم رو به هم میزنه..


* اصلاح ناپذیری در کلیه ی شئون...هر چی آقامون بگن!!


* شیوه فوق العاده در بلع و هضم و دفع  انواع خوراکی ها  ، که خدا الهی نصیب نکنه..


* توانایی بالقوه در افزایش سود روزانه کارخانه های لوازم بهداشتی و ائو دو پرفیوم!!! توجه بفرمایید عرض کردم بالقوه .  فعلا به صورت بالفعل فقط توانایی اطرافیان در حبس نفس رو افزایش میدن..


* حس مالکیت در حد یه دختر 4 ساله و شاسخینش ..


* سبیل!


* قابلیت مخملی شدن حتی با یک لبخند..


* پدوسفر اتمسفریک های گرید!! (high grade atmospheric pedosphere ) این نقد باکلاسانه بود!!!


* نقش چشمگیر آمپر تمایلات " اسمشو نیار " در اخلاق و رفتارها..

 

* خود  دایره المعارف متحرک بودن بینی..


* احساس مضاعف اینکه وقتی کسی آچار دست میگیره خیلی فنیه!! و میتونه هواپیما هم تعمیر کنه چه برسه به رادیو دو موج و چرخ گوشت و جارو برقی و تلویزیون و لپ تاپ و این خنزر پنزرا  !!!


* اضافه اوردن یه پیچ همواره و در ارتباط سیستماتیک با سطر فوق..


* رقصیدن فاجعه بار خدا به دور..


* مو..  نبودنش و بودنش ، گهی اینجا و گه اونجا!


* کینگ کونگ بودن ( تفسیر بر عهده مخاطب! )


* داشتن قلب طلایی پشت ستاره حلبی ( ر.ک.  بند مخمل بودگی !! )


* خوش صدایی


...

به قول " ویکیپدیا " این جستار خرد است ، با گسترش آن به ما کمک کنید..

با تشکر..



جلب توجه!


ای امان از بی عشقی..

مثل چی پشیمونم که اون بنده خدا  (که میدونین! ) رو پیچوندم ..

حالا هی به جای اینکه متون ادبی در سبک رومانتیسیسم خیلی جادویی!!!  از خودم ساطع کنم و باعث بشم خلقی گریبان بدرن و سر بذارن به بیابون ، نشستم نمک دون دست گرفتم بالا سر این وبلاگ مادر مرده...

رخصت بفرمایید چند بیت شعر مرقوم میفرمایم محض خالی نبودن عریضه..

ما رو چه به مینی نویسی..پستمون از ده خط کمتر بشه آب قند لازم میشیم..


مانده ام تیشه ی فرهاد چرا شیرین کاشت

عشق کاری است که اندر خور حجاری نیست

دل چه بندیم به یاری که نگیرد دستی

دلبری میکند اما پی دلداری نیست

" ارفع " از کوچه ی رندان تو چرا برگشتی؟

حرمتی نیست مگر میکده را؟ ........آری نیست....


...

ده خط شد یا سرم قندی بیارم؟!


...

    توجه بفرمایید..توجه بفرمایید.. به زودی در این مکان مرقومه ی viva men تعبیه خواهد گردید..


( offered to  و با تشکر از بذل توجهات مدیر کل محترم وبلاگ " آواژه " حفظه الله.. )

مادرانه ی سوم


من تمام توهم " او " را دیده ام

من پیش از هر ناقوسی از مرگ او خبر داده ام

ما را به گیسو آویخته

و پاهای پوسیده مان در باد تاب میخورد


دیگر کنار مرگ ابدی ترین ترانه ها

ما را میان تابوت رویاهامان دفن کنید

شبی تاریک شبی

از آن سوی مه

آمدند و بردند و ماندند

و ما

اندام پلاسیده ی نوجوانی مان را

با افتخار زیر پا انداختیم


از چشم های من نمی ترسید؟؟

از چشم های من نمی ترسید

این تمام آرزوی دخترانگی ام بود


صدای سوت قطار در گوش های کوچک من میپیچید

آنگونه که باد در گندم زار

و از دور زیبا بود

آنگونه که تاریکی از پشت شیشه ها


شاید ما..

شاید تمام ستون های باستانی

شاید..


آری..

از کنار ما عبور میکنند

تنها با عطر گیسوهایمان

که پریشان تر از بیدها ی خیابانی

و مابوییده میشویم

و ما لمس میشویم

و ما مشاهده میشویم

حسرت پیری پدرانمان

آرام و بی گناه

از زیر درختان بید میگذرد

" صبور ، سنگین ، سرگردان " *


و مارهای شقیقه ها

درد غربت مادرانمان است

صبور ، سنگین ، سر گران..

ما را از گیسوهایمان آویخته اند

و پاهای کوچکمان

ماهی قرمز شب های تنگ..


*مینوی زی فروغ فرخزاد...

بــــــــــــــــــــــــاز هم  این دفعه جـــــــــــــــــــدی         s.o s

                                          


                                       این بلاگفا چه برایش رخ داده میباشد...

یکی به من بگه از طریق ای دی یاهو ....تو رو خدا...آهای شما که مهندسین...آهای شما که میدونین دامین خودش عدده ولی عددش نباید بیاد..داره میاد..دارم خودم با همین دو تا چشم شهلام میبینمش!.....

آهای ....آهای ورد پرسی های برج عاج نشین...پرشین بلاگی های مردمی ...سایرین مهربان و دوست داشتنی...

یکی بگه چی شده ! من میترسم مشکل از این مکانی که من درش هستم باشه.. آخه من آدم مهمی هستم خطرناکه برام!!!!!!!!!!!!!!! میدونین ..

                                                         

                                                        

اطلاعیه!



   مژده                                                                                                                   مژده 

                                              .قابل توجه هم وطنبلاگی های گرامی.


یک فروند انسان نسبتا روی هم رفته  جهت :


سپردن گوش به درد دل ،

مشاوره ی حقوقی ،خانوادگی ، روانشناسی ،خاله زنکی،

تعبیر خواب ،انواع فال ورق تضمینی ،

آموزش آشپزی سنتی ،ایتالیایی ،فوری ،ترشیجات، کلا! ،

کشیدن آه و ناله و نفرین طی حرکات دسته جمعی موسوم به نخودچی خورون ،

و هر گونه همیاری  شرعی - اخلاقی حول محور شریره ی زبان ، گردن ، سر و گاهی شانه

                                              

                                                موجود میباشد.

                     

                                  ..بدون مالک..کم واحد..سوخت ناچیز ..

                                        غفلت موجب پریشانی است

                            این فروند از شدت کارکشیدگی رو به استهلاک بوده و

                    به زودی از رده خارج و جای خود را به " بز اخفش " دیگری میدهد


                                                       انشاالله


موعود


دیگر به لحظه های ابدی دل نمیبندیم

دیگر شمارش ثانیه ها

تنها حریف روزهای بی فرداست


انا الموعود..

من به شباهت درگیرم

من سالهای رفته را

از بالای مناره های بی آشوب

از کنار سایه ی مناره ها

میشکنم


اینک

هزار هزار سده ی سوخته

با بالاپوش سپید بلند تر از تل هیزم


انا الموعود

انا بی شبهه موعود

ما آهسته میگذریم

ما بی بشارت اشکی از کنار هم

تمام میشویم گاهی


های...انا الموعود..

از سریر زرین آسمانی ام

من به انتظار شما میخندم

نه ریشخند ما

نه اشک ما

نه " ما " شما را برازنده

به دست های بی نشان شما

ما از کنار شما میگذریم

که از کوه ها

پژواک باد عبور ما

به بال فرشتگان دست درازی کرده است

ما از عبور بال فرشتگان میگذریم


نحن موعود...

s.o.s پلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز!


همیشه تجربه های جدیدی وجود داره..

همیشه تو هر رابطه ای هر چه قدر قدیمی ، هرچه قدر عمیق ، هر چه قدر صمیمی اتفاق هایی ممکنه بیافته که قبلا پیش نیومده. چیزایی که حتی به هزار و یک دلیل قابل پیش بینی هم نبوده.

این ها لحظه های کریتیکال هر رابطه رو به وجود میارن و مثل یه تیغ دو لبه ان که هم میتونن رابطه رو قشنگ تر و عمیق تر کنن و هم میتونن کاملا از بینش ببرن.

خوب من الان حرفم رو لبه ی دومه...لبه ی خطرناک و برنده ی رابطه.

یه اخلاقی دارم که نمیدونم خوبه یا بد و اونم اینه که وقتی از طرفم چیزی رو میبینم یا حرفی رو میشنوم که با طرز فکر مطلوب من متعارضه ( و نه متفاوت ) بدون پذیرش هیچ توجیه و تحلیلی سطح رابطه رو سریع پایین میارم . حتی چند باری هم به همین دلیل با افرادی کامل قطع ارتباط کردم  ، آدمایی که البته نقش مهمی تو زندگیم نداشتن.

هرچند معمولا سریع این کار رو نمیکنم و آروم رابطه رو جوری پیش میبرم که خودش قطع بشه !! ولی به هر حال به محض دیدن اون کار ، طرف از چشمم میافته و برام تموم میشه.

حالا شما خودتون رو بذارین جای من و تصور کنین یه دوست قدیمی خیلی عزیز جلوتون چیزی بگه که اساسا با مبنای فکری شما تضاد داره . این دوست اونقدر عزیز هست که با شوخی و خنده چند بار ازش بپرسین : مطمئنی؟ واقعا این جوری فکر میکنی ؟ جدی میگی یا میخوای سر به سر من بذاری ..؟ و..

اون دوست هم هر بار بگه : آره.. آره..معلومه..

...

دو روزه ضربان قلبم رو هزاره . هر وقت به اون آدم فکر میکنم سال ها دوستی و  خوشی و همدل بودن میره تو یه کفه ی ترازو و اون چند تا جمله میره تو اون یکی کفه که هر چی میگذره انگار داره سنگین تر میشه.

حس خیلی بدیه ..یه جور نه راه پس نه راه پیش داشتن..نمیدونم ! بازی دو سر باخت..یه همچین چیزی. خییلی بدتر..خیلی..سرگیجه..


میخوام فراموش کنم ولی نمیتونم ، در عین حال که نمیخوام.

عقیده دارم آدمی که این جوری فکر میکنه دیر یا زود در قبال من هم کاری مطابق این طرز فکر انجام میده که اون موقع من مطمئنا بیشتر آسیب میبینم تا الان که فقط حرفش رو میزنه.

از طرف دیگه " ز دست دیده و دل هر دو فریاد و بسوزه پدر عاشقی و صاحبدلان خدا را وترسم که اشک "...

از اون طرف دیگه تر !! میدونم که نمیتونم دوستیم رو متعادل کنم و یه جورایی کمش کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب . صمیمیت در مراجعه است ..عشق هم که میدونین همیشه فاجعه است !!!!

چه کنم..؟؟ راهی هست برای رهایی آیا !!!؟؟؟؟


پی نویسی ضروری : محمد جان سلام میرسونن و با داد و بیداد اعلام میکنن که " من این دوست موصوف! نیستم ". همچنین سوال میکنن که " چرا آبان هر چی میگه همه فکر میکنن در مورد منه؟ "..به علاوه ایشون خاطرنشان میکنن که " همگی میدونین من اینقدر عزیز دردونه هستم که اگه رسما سر آبان رو هم ببرم از دستم ناراحت هم نمیشه ..چه برسه به قطع ارتباط! زهی خیال باطل!!!" ..




نظر دهی یا فقدان گرفتگی جلوی زبان!


من خیلی عذر میخوام دوست عزیزم...واقعا شرمنده. ولی به خدا من  نمیتونم  ،جدی جدی از نظر فیزیوسایکولوژیکی!!!!  نمیتونم وقتی یکی ازم نظر سنجی میکنه چیزی که به نظرم میرسه ، رو نگم...

....

بابا رفتی یه مدلی خودت رو درست کردی تا اینجاش اوکی! بعد میای میپرسی: خوب شدم به نظرت؟ تا اینجاش هم اوکی..

بعد من میگم :آره ! ولی به نظرم اگه یه خورده اجق وجقش رو بیشتر میکردی ( مثلا ! ) بهتر بود...

خوب این دیگه اوکی نیست مسلما! نه؟؟!!!

تشریف میبرین داخل باد!! تحویل نمیگیرین . پشت چشم نازک میکنین . اگه خیـــــــــــــــــلی مرام داشته باشین میگین: آبان جون...دلم گرفت از دستت!!!!!

خوب نپرس جان من..

                                                     

                                                   ************

بعد نشستیم تو یه جمعی  میگی : بچه ها فالگیره تو قهوه برام کامیون سه چرخ بنفش با راه راه پسته ای سیر!! دید . کسی میدونه معنیش چیه؟؟

بعد من میدونم ، معنیش این میشه : شوهر نامرد بیشعوری که خیانت میکند...بعد میگم بهت..بعد دوباره خر بیار و باقالی بار کن .خیـــــــــــــــــــــلی با مرام باشین میگین : آبان نمیشد نگی؟؟!!

خوب نپرس جان من..


                                                 ***************

بعد رفتی مدرک درجه چهارم مربی گری شست و شوی دندان آسیای فیل گرفتی..

بعد توقع داری من چی بگم خوب؟؟ !! دوست من ! عزیزم ! اگه غریبه بودی یا دوستت نداشتم  بهت میگفتم :آفریـــــــن..چه عالی!

ولی الان رو رفاقت بهت میگم : اینم خوبه ولی اگه تلاشت رو بیشتر کنی میتونی مدرک درجه یک مربی گری  شست و شوی تمام فیل رو بگیری گلم!

خوب تو که میدونی من این جوری ام ، میدونی زبانم سرخه ،  نگو جان من..


....

به خدا من زبون دراز نیستم فقط یه کوچولو صداقت در درونم بیداد میکنه!

چه کنم...گل بی خار خداست دیگه...

ای بابا..



نامه ی برفی..


چه قدر خوشحال بودم که امسال برف نمیباره..

هر صبح زمستون که کوچه ها رو همین جور دست نخورده میدیدم یه نفس راحت میکشیدم و تو دلم میگفتم : یه روز دیگه هم گذشت..

دلم نمیخواست کوچه های سفید یادم بندازن که روز شماری میکردیم برای زمستون و توی برف به هم چسبیدن و راه رفتن..

حالا ولی برف باریده  و نه تو به روی خودت آوردی و نه من ، که دل ما زودتر از کوچه ها برفی شده....

تنهایی قهوه خوردیم تو سرمای ناگزیر زمستون قلبامون و از شیشه های بخار گرفته خیره شدیم به آدمایی که اونقدر تو کوچه ی ما اومدن و رفتن که چیزی ازمون باقی نموند ...

چه قدر سخته ...


سه تا شمعی که برات خریدم رو یکی یکی روشن کن..بهار سیب ، تابستون ارکیده ، و پاییز رز...

میبینی؟ باز هم زمستونی در کار نیست ..نه قدم زدنی ، نه ها کردن دست همدیگه مثل بچه های دبستانی ، نه چای داغ جمشیدیه.. نه... دیگه زمستونی در کار نیست..شاید دیگه شمعی هم در کار نباشه..

خیلی مواظب خودت باش..

دوستت دارم..


سه سه می باز شو!

 

از ابتدای تاریخ بشریت که همانا از ابتدای آن چیزی است که ما به یاد داریم همواره " راه های ویژه " نزدیکترین راه ها برای رسیدن به هدف بوده اند.

از " علم الاسما " در سه سوت ، توسط ذات اقدس به آدم نورچشمی ، به جای اینکه ایشان از کار و زندگیشان بزنند و دوره های پیش دبستانی ، دبستان ، راهنمایی ، دبیرستان ، پیش دانشگاهی و دوره های دانشگاهی را یکی پس از دیگری با موفقیت طی نموده و سپس مشغول غور در حقایق گردند بلکه گوشه ای از این دریای بیکران دانش نصیبشان گردد..

تا استفاده از روابط فراضابطه ای اعم از پدر فرزندی ،مادر فرزندی، پدرمادرفرزندی ، قبیله ای ، قومی ، خویشی، قوم و خویشی ، قومی قبیله ای ، خویشی کیشی، ریشی کیشی ، خواهری برادری ، خوارمادری، والخ!! جهت نیل به سایر اهداف عالیه و متعالیه..

در میراث مکتوب ملل آنچه بسیار حائز اهمیت است درک و دریافت حقایق از دل حکایت هاست و حقیقت فوق الذکر نیز به نیکی در یکی از داستان های جهانشمول و آموزنده که البته مانند سایر پدیده های جهانشمول و آموزنده از دل فرهنگ و تاریخ ایرانی بر آمده است تبیین گردیده میباشد!!

هرگز به یمن عاطفت پیر میخوار جهانخوار نشان ، استاد مسلم پویا نمایی ، والت دیسنی بزرگ - دامت افاضاته و برکاته -  فراموش نمیکنیم که علی بابا جوان معصوم و رنج کشیده و مستضعف ، چگونه در عین لیاقت پشت درب غار جواهرات چهل دزد بغداد میماند و از آن سو  برمکی در شمایل کاردینال ریشیلیوی البته سیاه پوش ، که ما آخر نفهمیدیم نامش چیست ، به چشم بر هم زدنی از این سد عظیم و صعب العبور ، عبور مینمود و  شاهد مقصود را در آغوش میگرفت.

آری! چنین است برادر...همواره لایقان به آنچه لیاقت میخواهد نمیرسند .

هرچند در این حکایات مشعشع ، زندگانی در  حالی شیرین میگردد که جوان معصوم لایق با اتکا به شاه پریان و خانواده ی محترمش ، وضعش به توپ بسکتبال تبدیل میشود ، اما در همین واقعیت نیز حقیقتی منور نهفته است:

ای جوان!! اگر قیافه نداری ، اگر در دست و بالت شاه پریان پیدا نمیشود ، اگر با قوم از ما بهتران در ارتباط نیستی ، اگر معصومیت نداری که با مساعدت صداقت به دادت برسد ، اگر از مال دنیا بی نیاز نیستی و نان و پنیر خودت  کفافت را نمیدهد ، اگر در عالم بالا و به عبارت بهتر هپروت تشریف نداری ، بدان و آگاه باش همیشه راهی هست.

میتوانی هر کجا به در بسته خوردی بایستی و با حضور قلب و اعتماد به نفس سه بار پشت سر هم و بدون تپق تکرار کنی : سه سه می باز شو...سه سه می باز شو......سه سه می باز شو...........

و چه بهتر اگر این جمله را با لحنی مرموزانه و همراه با " یو هو هو هو ...." و دارای پژواک ادا نمایی که مبرهن است تاثیری دو چندان خواهد نهاد!!!

و من ا...توفیق .


تصمیم آبان



سعدی تو گلستان یه حکایتی داره که احتمالا شنیدین..

میگه یه بار  تاجری دچار ورشکستگی شد. پسر تاجر خیلی پریشون بود و هی میخواست این ور اون ور درددل کنه ( تو این مایه ها ). تاجر نصیحتش کرد که : پسرم..درست نیست که آدم هر جا نشست سفره ی دلش رو باز کنه و اجازه بده همه از کارش سر در بیارن..

پسره هم که بدتر از من ، کلا تعطیل بود نگرفت باباهه چی میگه....شروع کرد عین چهارپای خال خالی بر و بر بابا رو نگاه کردن. تاجر دانا که متوجه شد پسره نمیفهمه چرا نباید حرف بزنه بهش گفت :

پسرم! نباید بگی " تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه "..

....

حالا شده حکایت من.

خودم کم از گره خوردن کارام این چند وقته حالم گرفته است ، دو سه نفری هم که میدونن اوضاعم قمر در عقربه ، به جای این که سکوت اختیار کنن !! و بذارن خودم با مشکلم کنار بیام و یا حداقل به درد خودم دارفانی رو وداع بگم( چون مشکل  دیگه قابل حل نیست و فقط یا باید یه جوری مراقب باشم ازین بدتر نشه و یا اینکه خودکشی کنم ، که خوب منم پر رو تر از اینم که میدون رو خالی کنم! ) ، مدام در حال نصیحت و سر تکون دادن و آه کشیدن و " نچ نچ نچ نچ " کردن و " من میدووووونستم! " گفتن و این حرفان..بماند که چه خوراک خوبی براشون درست شده که با هم میل کنن ( گوشت برادر مرده اشون که تو دست منه !!)...


به جان خودم نباشه به جان شما تصمیمی گرفتم کبرایی!!

دیگه محاله محاله محاله با کسی از گیر و گرفتای کارام حرف بزنم.

محاله محاله محاله بذارم کسی از زندگیم سر دربیاره..

حاضرم هزار تا دروغ بگم ، هزار تا خالی ببندم ، هزار تا سیلی بزنم تو گوشم تا سرخ بمونه ، ولی اجازه ندم کسی بفهمه تو دلم چی میگذره و کجای کارم لنگ مونده..

مگه کسی تا حالا باری از رو دوشم برداشته؟ نه والا. کارای بقیه رو هم سامون دادم چه برسه به خودم. وقتی مشکل داشتم درددل میکردم ولی کمک نمیخواستم.

خوب چشمم کور دنده ام نرم ، دیگه درددل هم نمیکنم..مگه بیمارم. درد خودم کمه ، شماتت بقیه رو هم بذارم روش...؟؟!!

نه...دیگه نه!!


                                                        ********

رفقا چند روز نیستم. زبونم لال  ییهو فک نکنین زیر بار مشکلات زندگی پرقیدم *! نووووچ.

بادمجون بم آفت نداره...

همگی خوش باشین.


* پرقیدن به کسر پ اصطلاحی است کرمانی به معنای ترکیدن با صدا و پشت سرش له شدن در حالیکه تمامی محتویات درون شیئ یا انسان ترکیده شده به بیرون میپاشد!


لیلا..



لیلا بمان..

این شب ها میگذرد لیلا.

بیا لیلا ! بیا بنشین کنار همین دیوار...بیا..

خسته شدی لیلا..

سردت نیست لیلا..؟ آتش میخواهی..؟

لیلا بمان..

کسی را دیدی رد شود از این کوچه ی خاکی ، از روی این پونه های کنار آب راه باریک؟

کسی نبود لیلا.. به خدا صدای پای خودم بود.. به خدا من بودم لیلا ..تنها بودم لیلا.. تاریک بود..

لیلا بیا.. دست هایت را ببینم..!

لیلا بیا برویم آن طرف تر..اینجا آدم رد میشود . از پای این دیوار بیا برویم . یک دور بزنیم میرسیم به خلوتی . لیلا بیا برویم..بلند شو..!

لیلا درمانده ام..مدام برایم خط و نشان میکشد . می ترسم لیلا. میترسم دوام نیاورم. پاهایم نمیکشد کنار دیوار.. بوی کاهگلش دیوانه ام میکند لیلا . میترسم..بویش یاد تو را دارد...لیلا بیا برویم..!

لیلا آنجا نامت فرهاد بود .

یادت می آید؟ می دویدیم از کنار چینه ی کوتاه باغ سیب تا انجیر بالای تپه..

یادت می آید؟

همیشه می نشستی زیر درخت..همیشه دست هایت را صلیب می کردی روی زانوهایم..همیشه می ماندی لیلا..

آنجا نامت به خدا فرهاد بود.

بمان لیلا..