چه قدر خوشحال بودم که امسال برف نمیباره..

هر صبح زمستون که کوچه ها رو همین جور دست نخورده میدیدم یه نفس راحت میکشیدم و تو دلم میگفتم : یه روز دیگه هم گذشت..

دلم نمیخواست کوچه های سفید یادم بندازن که روز شماری میکردیم برای زمستون و توی برف به هم چسبیدن و راه رفتن..

حالا ولی برف باریده  و نه تو به روی خودت آوردی و نه من ، که دل ما زودتر از کوچه ها برفی شده....

تنهایی قهوه خوردیم تو سرمای ناگزیر زمستون قلبامون و از شیشه های بخار گرفته خیره شدیم به آدمایی که اونقدر تو کوچه ی ما اومدن و رفتن که چیزی ازمون باقی نموند ...

چه قدر سخته ...


سه تا شمعی که برات خریدم رو یکی یکی روشن کن..بهار سیب ، تابستون ارکیده ، و پاییز رز...

میبینی؟ باز هم زمستونی در کار نیست ..نه قدم زدنی ، نه ها کردن دست همدیگه مثل بچه های دبستانی ، نه چای داغ جمشیدیه.. نه... دیگه زمستونی در کار نیست..شاید دیگه شمعی هم در کار نباشه..

خیلی مواظب خودت باش..

دوستت دارم..