اگر چی بودم چی بودم!؟


اساسا بازی مال اوقات فراغته و ما هم الان در دورهء فراغت به سر میبریم، البته فراغت از مغز!!

اینم یه بازیه که چند وقت پیش خیلیا انجامش دادن!  "اگر چی بودم چی بودم" هم اسمشه مثلا!! شخصیتم شبیه چیه و اینا!! کلی هم با فکر و اندیشه انجامش دادم ها! به جون خودم!

..


جهت جلوگیری از بیریختی صفحه رفته در ادامه مطلب:)




ادامه نوشته



التوضیح:


نظرسنجی گوشه سمت چپ اون پایین، زیر نشانگر وبگزار.. 

یکی از گزینه ها رو اونجا انتخاب کنین فدای شکلتون:)))



نظرسنجی


سلاملکم.. ببخشید یه دیقه وقتتون رو بگیرم دوستان!

اون پایین یه سوال نظرسنجی مطرح شده که اکنون نیازمند جواب های شبزتان هستیم و اینا. دوستان روشن که لطف دارن همیشه، رفقای خاموش هم بی زحمت به این سوال جواب بدین، جای دوری نمیره:))

یک کلیک کوچولو بکنین روی گزینه مورد نظر!!! مرسی!


کلمه ها و ترکیب های تازه:

پذیرش نابرابری عمومی= این که زن ها بپذیرند اساساً برابری بی معنا و یا غیر ممکن هست.

پذیرش تبعیض برای ظاهر= این که زن ها بپذیرند و باور کنند که شکل ظاهری و اندام و پوشش آن ها بر کسب موقعیت های اجتماعی تاثیر خواهد داشت.

کلیت جامعه پذیری مهم است= یعنی شکل گیری شخصیت هر فرد از بدو تولد شروع میشود و متغیرهای فراوانی در آن نقش دارند. تصویرسازی رسانه ها تنها یکی از این متغیرهاست و در همان حد هم نقش خواهد داشت.


با تشکر فراوان:)


رومیزی و برنامه کودک


ما مهمونیم! شب سوممون هم هست.. :))

الان من باید از سرگرمی خانم صابخونه به یه سری کارای خاص!! استفاده کنم و محض تازگی روحیه و تغییر آب و هوا چار کلمه بگم..

معذرت از همه برای اینکه عصبانی شدم.. ما هم آدمیم، یه وقتایی ( فقط یه وقتااااااااااااییییی!!!!) قاطی میکنیم و یه تیزی از رو میبندیم.. نمیکشیم که!

معذرت برای این که کلا مشغولیم به اراجیف (نسبتاً اراجیف!!!) این مدت.. میخوام همه باشیم دور هم .. البته یه نکته هست، اینکه ما قبلش هم همچین صحبت های نغز و قصاری نداشتیم که حالا خیلی تغییر کرده باشیم! خودمون در جریانیم!

من هنوز همون آبان خونسردی که بودم هستم و خواهم بود. 

کارای سخت و روزای سخت آدم های سخت لازم دارن.. همین:) 


ممنون از همه..

ممنون از بچه هایی که خودشون میدونن و سه روز فوق العاده که هنوز تموم نشده برام ساختن..

ممنون از آدمایی که بازی هاشون روح سر به هوای من رو خیلی شاد میکنه..



بوس:))





من و افلاطون و کلاغه


میگن یه آدم پاچه خاری میره پیش آقای افلاطون و براش با آب و تاب شرح میده که یه نفر دیگه ای کلی از آقای افلاطون تعریف و تمجید کرده..

میگن یهو آقای افلاطون میزنه زیر گریه و سرش رو میکوبه به دیوار و خلاصه رسوا بازی.. مریدان هم که به قول یارو گفتنی تعجب کردندندی میپرسن: چی شد باووووووا؟ چته؟ هووووی! فحشت نداده که تعریفتو کرده!

بعد آقای افلاطون برمیگرده میگه: این یارو که تعریف من رو کرده یه آدم مشکل داره!! یعنی چی در وجود من دیده که ازم خوشش اومده! من الان دپ زده ام!

..

بعله فرزندانم!

این داستان یه مفهوم مخالف داره به قول ما حقوقی ها و اون هم اینه که: 

اگر یه روانی ازتون تعریف "نکرد" باید "خوشحال بشین"..

باز ما یه چیزی داریم که بهش میگیم "طریق اولی"!!!.. این داستان طریق اُولاش میشه:

اگر یه روانی بهتون چرند گفت دیگه خیلی خوشحال باشین

بعد شاعر میفرماید قیمت زر کم نشود و اینا..

..

خلاصه از اینجاش دیگه مخاطب داره!

 ای زنک بدبخت  (یا مردک بدبخت که عین زنا حرف میزنی) ای که میای اینجا و همون که توی کوزه ات داری میتراوی بیرون! 

ای زنک با آیکیوی جلبک که هر دفعه با یه اسم میای و وارد وبلاگ میشی و نیم ساعت بعد کامنت میگذاری و فکر هم میکنی خیلی زرنگی!

ای خانم شماره ؟.؟؟؟.؟؟.؟؟؟ ! (میدونم مطمئن باش!)

وزوز های تو نه ارزش و احترام من رو کم میکنه و نه اعصابم رو خرد میکنه.

تو این قدر کوته فکری که فکر میکنی با این اراجیف دم دستیت آبان آذر حالش گرفته میشه؟؟ واقعا؟؟

تو اگه فکر کردی من به خاطر چارتا کلمهء چارواداری که اینجا ردیف میکنی به هم میریزم، کامنتا رو تاییدی میکنم یا این جور کارای بچه گانه که بعضیا انجام میدن و باعث میشن امثال تو آدمای روانی توسری خوردهء هیچی ندار ته دلتون برای یک بار هم که شده "رضایت" کسب کنین، سخت در اشتباهی.. سخت!

تنها عکس العمل من این پسته.. 

اونم برای تو نیست چون آدم به مگس نمیگه "برو گم شو" یه دستی که تکون بدی اون خودش گم شده رفته!

اینو مینویسم که رفقام بدونن و خیالشون راحت باشه که من اعصابم خرد نشده و نمیشه..

توی بیشعور اگه فکر کردی میتونی من رو اذیت کنی بازم سخت در اشتباهی.. من که از ده تا حیوون تر از تو رو در رو حرف مفت شنیدم و پوزخند زدم به بلاهت و جلبکی که تو کاسه سرشون دارن..


قضیه تو قضیهء اون کلاغه است که  میاد توی حیاط خونه رو کثیف میکنه.. فقط همین.. 

میاد کثیف میکنه میره.. من که باشم پاکش هم نمیکنم. میگم بالخره باد و خاک میاد و تمومش میکنه

اما

اگه حتی یک نفر از دوستانم از این آت و آشغالای کلاغ خوششون نیاد و چشمشون رو آزار بده پاکش میکنم


ضمنا

به نظرم دیگه این قدر احمق نیستی که نفهمی من با آی پی خیلی راحت تر از حد تصورت میتونم پیدات کنم و خشتکت رو بکشم روی سرت..

الان حوصله ندارم

فعلا ول باش

گناه داری 

..

مزخرف بگو تا جونت در بیاد جوجه!



بیا بریم دشت همون دشتی که خرگوش و اینا..


عجبا!!

 بنده قرار بود به صورت حداکثر یک روز در میان!!! اینجا افاضات کنم، الان نیگا میکنم میبینم چهار روز گذشته.. اینجاست که شاعر میفرماید: بر لب جو بیشین و گذر عمرو بیبین حافظا!

بگذریم. الان ساعت 4 صبحه و قاعدتا من باید خواب باشم اما نیستم چون نیم ساعت پیش سخت ترین کار زندگیم (البته به جز متولد شدنم) رو انجام دادم.. انجامش که داده بودم، با کلی مشقت ساساتش رو کشیدم تا استارت بخوره در واقع ! باز دوباره اینجا شاعر میپرد وسط و میفرماید: ساعت بیست و پنج شب، روز سی و دوم ماااااه.. بعد هم که ازش میپرسم چه ربطی داشت یه چشمک میزنه که یعنی خوئِتی آبجی!!!

خلاصه از امروز به بعد من رسماً تا یه مدت نامعلومی تعطیلم.. چی؟ تعطیل بودم؟؟.. تعطیل ندیدیـــــــــــــــــن!!! وایسین!

..

دیگه این که من با وزوز مگس ها مشکلی ندارم.. حتی حشره کش هم حرومشون نمیکنم معمولا! اما اگه از رفقا کسی هست که وزوزی آزارش میده بگه ما درهای خونه رو کنترل از راه دور کنیم!!! میگیرین چی میگم که؟[آیکون سیاستمداری در حد مرحوم قذافی!!!]

..

بعد این که یه نکته مهمی هست که باید بهش اشاره کنم، فوقش نمیدونم انگشتم رو الان چه جوری باید نشون شما بدم.. یعنی الان چه جوری اشاره کنم؟ بگم اون ور سمت راست از بالا کمی کج بر عمود؟؟

..

آخر اینکه من از دست خودم عصبانی ام به چندین دلیل. ناراحت نه ها! عصبانی.. در حد خین و خین ریزی حتی! اگه احیانا کسی هست که بتونه اندازه خودم خشن باشه و البته بدون برخورد فیزیکی با یه چشم غرهء خالی حال من رو بگیره و سر و ته اعصاب داغونم رو هم بیاره، بسم الله!

..


کلا هم هو فان!

 از من یاد بگیرین.. 

هو فان..

 آهای داداش.. با شمام! هو فان!

آبجی.. آره آره! خودت! ببین منو!   هو فان!

حالا همه دس جمعی

هو فان

هو فان

هو فان





..

آغاز تعطیلات ما شروع شده انگار

!!!


خوب مگه چیه؟؟


تمام استرس این روزهام یک طرف ( سمت چپ مثلا!) و رفتن دو نفر که در لایف استایلم!!! نقش بسزایی داشتن یه طرف! رفتن معنیش این نیست که براشون اتفاق بدی افتاده. برعکس! به نظر میرسه از این به بعد بهشون بیشتر هم خوش میگذره.. میگم حالا!

قضیه اینه که بنده از تابستون سال 88، قبل از تولد این وبلاگ حتی، وقتی به دلایلی مجبور شدم سفرهام به  کرمان رو برسونم به ماهی دوبار (یعنی چهار تا سیر!) ، یک اتوبوسی رو کشف کردم که  راننده هاش به طرز خارق العاده ای آدم های خوبی بودن.

 راستش من که برعکس چیزی که احتمالا نشون میدم بی نهایت آدم وسواسی و سختگیری هستم، بعد از چند سفر آنچنان ارادتی به این دو نفر به خصوص اون یکی!!! پیدا کردم که تاریخ سفرهام رو با تاریخ رفت و آمدشون تنظیم میکردم. این که این قدر راحت و بی دغدغه هر وقت میخواستم میرفتم و می اومدم تا حد خیلی زیادی ناشی از این بود که توی اتوبوس اونا راحت بودم. هم خیالم هم خودم!!

به نظرم کسی نیست که با من حرف زده باشه و از این دو نفر نشنیده باشه. دو تا راننده حرفه ای و باادب و خارجی کلا!!! خیلی تر تمیز و شیک و خوشتیپ به خصوص اون یکی!!، سر به زیر، دست فرمون توپپپ به خصوص این یکی!!، بامعرفت، باملاحظه، سیگارنکش، ..

همین قدر بهتون بگم که توی این چند سال من با وجود اینکه صندلی اول مینشستم صدای ضبطشون رو نشنیدم، باهام پسرخاله نشدن، موقع همون چند کلمه حال و احوال معمولی هم تو چشمم نگاه نکردن، هر وقت بهشون زنگ زدم حتی اگه دو ساعت مونده به حرکت و توی روزای شلوغ بود کارم رو راه انداختن، اونقدر با آرامش رانندگی میکردن که امکان نداشت نصفه شب به خاطر گاز و ترمز و بوق از خواب بپرم، بعد از 4-5 سفر ازم کرایه خیلی کمتر از تعرفه میگرفتن و ..

اون یکی!! معمولا وسایلم رو خودش میگرفت و جدای از بقیه میگذاشت و بعد هم خودش برام می آوردش و چند باری که دستم خیلی سنگین بود تا مطمئن نشد میان دنبالم نرفت، این هم از معرفتش بود و نه اینکه بخواد خودش رو لوس کنه!!(ما زنا خوب میفهمیم این چیزا رو).. همین اون یکی!! یه حرکتای انسان دوستانه ای میزد که باعث شده با قاطعیت!! بگم یکی از بهترین آدمایی هست که تو زندگیم دیدم. کارای به ظاهر کوچیکی که تکرارش نشون میده طرف چه شخصیت نجیب و شریفی داره. تو بی آنست این آدم رو دوست دارم..

اگه بخوام ازشون تعریف کنم باید طومار بنویسم. به خصوص الان که غصه دار رفتنشون هستم و جوگیر، و در نتیجه ممکنه اینجا بساط عزاداری و تمجید از رفتگان راه بندازم!

امروز که زنگ زدم تا سفر آخر هفته رو هماهنگ کنم اون یکی!! بهم گفت که دیگه رانندگی نمیکنن.. مغازه باز کردن.. رفتن پی یه سرنوشت دیگه..

گفتم به سلامتی..مبارک باشه! اما ته دلم ناراحت شدم. هم به خاطر اینکه دوباره یه چیزی تموم شده توی زندگیم، یک "era" به اصطلاح، هم به خاطر اینکه عادت کرده بودم به شرایط اون ماشین.. همین چند وقت قبل توی سفر شیراز راننده یه اعصابی ازم خرد کرد که نزدیک بود برم بزنمش.. کاراش عادی بودن البته، من لوس شدم!!

خلاصه بگم، بدون خجالت، الان غصه دارم.. دلم هم براشون تنگ میشه، به خصوص اون یکی! از صمیم قلبم براشون آرزوهای خوب دارم و البته امیدوارم سفرهایی که قراره با ماشین اونا "نرم" زیاد نباشه..  

..

آدمیم دیگه.. دلمون میگیره درد دل میخوایم.. مگه چیه؟





آبگوشت هم حدی داره!


سابقاً یک دوستی داشتیم که از همون اوان نوجوانی خیلی علاقه به "حرف زدن" اون هم از نوع مفتش داشت، غیبت و تجزیه تحلیل رفتار اطرافیان و قصه ساختن و ناگزیر زیرآب زدن.. 

من توی اون سن درکی از این کارها نداشتم و  در نتیجه حس آزاردهندهء درگیر خاله زنکی شدن رو هم نمی فهمیدم. اون میگفت ما گوش میکردیم، گاهی همراهش میشدیم، هیجان زده میشدیم، گاهی دلمون میخواست باقی داستان رو بشنویم و اینا! بعد که بزرگ تر شدم و یه ذره عقل اومد تو کله ام، دیدم ماشاللا بهش! چه توانایی روحی و آمادگی بدنی داره.. خسته نمیشه از این همه کندوکاو زندگی بقیه..از این همه دست به تلفن بودن.. از این همه هراس لو رفتن.. از این همه احتمال خراب شدن چیزی..

راستش حرف زدن دربارهء هر موضوعی خیلی زود من رو خسته میکنه، چه برسه به این چیزا! در طول تمام سال های زندگیم فقط دوبار خودم رو شیش دانگ درگیر حرف های خاله زنکی کردم و هر بار آنچنان پشیمون شدم که اگر راه داشت حاضر بودم خیلی چیزا رو بدم و برگردم عقب و دیگه انجامش ندم. بارها هم اتفاق افتاده که توی این جور قضایا نقش چندم بودم.. این مدلیش -وقتی تراکمش در زمان کم باشه- قابل تحمل تره، هرچند باز با حداکثر سرعت ازشون فرار میکنم.. کلا اولش بد هم نیست، خوش میگذره تو بی آنست!

یه مدتی هست، از عید شاید و از دو ماه پیش حتماً!!، که کائنات محترم کاتیوشای اتفاق ها رو زوم کردن روی هیکل نحیف ما.. از ما صبر و تحمل، از اوشونا ادامه حرکت، از خدا هم که تا دلتون بخواد برکت.

اتفاق هایی که من نقش اصلیشون نیستم (چون از قبل پشت دستم رو داغ کردم و دیگه تکرارش نمیکنم!) اما بس که پشت سر هم اومدن بدجور بهم فشار آوردن.

بی نهایت خسته شدم از این همه حرف زدن.. از این همه حرف شنیدن.. از این همه  "نمیدونم میخواد چی پیش بیاد".. "نمیدونم کی چی میگه و گفته و خواهد گفت".. "حواسم باشه".. "چه کار کنم؟ چی جواب بدم؟" .. "مرز دخالتم کجاست؟" .. "چرا فلان حرف رو زدم؟".. 

این چیزایی که شما ازش خبر دارین در نقش نخود این آبگوشت هستن.. حدیث مفصل بخوانید از این مجمل..

 ..


مطمئنا لازم نیست یادآوری کنم که درددل های دوستانه شامل این حرفا نمیشه! خوانندگان محترم این سطور! لطفا همچنان به تماس های خودتون با اینجانب ادامه بدین و هرررررر خبری بود بنده رو در جریان بذارین!!!

من آبگوشت دوست دارم هنوز!!!


:)))


از جلوووووووو نزااااااااام!


چرا وقتی یکی میگه بهترین دفاع حمله است سریع ذهنمون میره به سمت پرروبازی و حاشا و نامردی و این چیزای کمابیش منفی؟

چرا فکر نمیکنیم جلوی هر زورگویی و ناجوانمردانگی!!! میشه از این تاکتیک استفاده کرد تا اون ژاندارم های خالی بند که جرات ندارن از توی جیپ غراضه شون بیان بیرون و فقط از پشت شیشه هارت و پورت میکنن غلاف کنن و برن گم شن؟

یادمون باشه توی لونه خزیدن جلوی چند دسته از آدما بزرگ ترین اشتباهه!

همون ژاندارمایی که بالا گفتم.

آدمایی که پشت سرت وایسادن و منتظر فرصت خنجر زدن هستن و توی دیوانه هم میدونی.

آدمایی که  یه سنگ گرفتن توی مشتشون و میگن میزنم ها! میزنم ها!

آدمای بی آبروی حرف دربیار.

آدمایی که هر غلطی بخوان میخورن و یه آبم روش و بعد مثل گربهء شرک گردن کج میکنن برات.


جلوی این آدما وایسین. با تمام قدرت وایسین، با تمام قوا. قبل از حمله دستتون رو پر کنین از دانایی. از اطلاع.

دونستن بزرگترین قدرته. باور کنین.

 توی جنگ با نامردها شل بزنین سفت میخورین..

 قضیه آدم های پست فطرت بی جنم، قضیهء اون گرگ وحشیه که وقتی بفهمه ترسیدین حمله میکنه ولی اگه جلوش وایسین جرات جلو اومدن نداره.. اگه یه آتیش بگیرین دستتون و تو هوا تکون بدین هم دمبش رو میذاره رو کولش و در میره.. 


نترسین!


امضا:

قیصرخانم!!!

:))



ای نامه که میروی به سویش!


آقا ما بلانسبت عین یک چارپای جیگر!!! تو گل موندیم!

الان توی یه شرایطی هستیم که باید از خودمون تعریف کنیم! هی بگیم من اینجور، من اونجور! من فلان، من بیسار!

بعد دیگه شما بهتر میدونین من یَکککک آدم فروتنی هستم، یَکککک آدم فروتنی هستم دومی نداره! سر به زیر! ساکت! مشک آن است که خود ببوید! عین طبلهء عطار!!! یعنی خاک از دیوار میریزه از من نمیریزه!

خوب بلد نیستم از خودم تعریف کنم! هی مینویسم پاک میکنم! مینویسم پاک میکنم!

طومار افتخارات و دستاوردها که نیست لامصصب! به جان عزیزتون:)))

بعد جالبش اینه که از بس وبلاگ نویسی کردیم و به قول کرمونیا "هور ماهور گفتیم"، کلاً زبان رسمی از یادمون رفته! هی میزنیم به شوخی و استعاره!!!

 بعد یادمون میاد این خارجی ها بویی از طنازی و ادبیات نبردن که! اگه یه کلمه تو نامه هاشون این ور اون ور بشه هنگ میکنن! دیدین دیگه! برای یه تاریخ زپرتی نوشتن20 تا قانون دارن! برای یک سلام که باید مهربانانه و از سویدای وجود!!! باشه 10 صفحه توضیح دارن که نکنه یهو از رسمیت بیافته! برای فونت نامه تون اُرد میدن، برای خداحافظی 4 تا کلمه بیشتر ندارن!  بعد ما میگیم چرا اونا پیشرفت میکنن ما درجا میزنیم! والا به خدا!

آخه چرا نمیشه نوشت: آی لاو یو مای دیر! یو آر وری فلاور! پیلیز دونت کانسیدر دیس لِتر از سلف ادوریشن!!! آی ام یور مارتیر! کام هو آبگوشت ویت می! وی وود هو فان! ؟؟؟؟

اوه یو لِتر گویینگ تو هیم! گیو هیم اِ کیس فرام می!!

چرا واقعا؟



آقا التماس دعا!


اگر بار گران بودییییییییم رفتییییییم!


خوب! جونم براتون بگه اینجانب رسماً و به تنهایی و با دست خالی گند زدم به تحقیقات دانشمندان دنیا در باب یه سری مسائلی که الان عرض میکنم!

اون آزمایشگاهه بود.. ها! 

همون که یه آقای خوشتیپ توش با یه سری وسایل خاص!! رژه میرفت و یه گوشه نمی نشست.. همون!

واقعیتش، ما یه سری علائم در خودمون دیده بودیم که یه حال عجیبی برامون ایجاد کرده بود و حس میکردیم شیرین شدیم و کم مونده مورچه بزنیم. 

از اونجا که -از شما چه پنهون- ارث وحشتناک دیابت هم داریم و رژیم غذاییمون هم به صورت ناگزیر دارای مقادیری نشاسته و قند هست و با این دستگاه های خونگی که خون مقدسمون رو آزمایش کردیم  قندمون بگی نگی بالا بود و از همه مهم تر داریم آخرین ماه های 30 سالگی رو هم میگذرونیم، مثل یه خانم با شخصیت راه افتادیم رفتیم چکاپ!

بعد گفتیم حالا تا اینجا اومدیم یه چربی خون هم بدیم ازمون بگیرن، هویجوری محض هویجوری!

داشته باشین که مادر عزیز ما هنوز که هنوزه داره غرغرهای برادرجان هامون رو تحمل میکنه که چرا توی غذا روغن نمیریزه و ما سر سفره عموماً کره هم میاریم برای آقایون.

داشته باشین که من اینقدر روغن جامد نخوردم که اگه بخورم سریع معده ام واکنش نشون میده و متوجه میشم.

داشته باشین بنده جز در سس سفید اون هم ساااااالی چند بار حتی به کره نگاه هم نمیکنم.

داشته باشین من سالی دوبار (یا اگه تقی به توقی بخوره 3 بار) کله پاچه میل میکنم!

داشته باشین محبوب ترین غذاها برای من سبزیجات بخارپز و حبوبات هستن!

داشته باشین که مصرف گوشت قرمز (اون هم فقط گوساله و نه گوسفند) در منزل ما تا یه مدت پیش  به یک کیلو در ماه هم نمیرسید (با احتساب مهمون!) و الان دقیقا 6 ماه هست که حتی یک گرم گوشت قرمز نخریدیم، اگر مهمونی بریم یه ذره بخوریم. و البته سه ماهی هست که حتی مرغ هم نمیخوریم و بوقلمون که حتما میدونین کمترین کلسترول رو داره بر سر سفره ما جلوس فرموده! (ما داریم فکر میکنیم قبل از این 6 ماه دیگه چه وضعی داشته خون سرخمون!)

داشته باشین که بنده چیپس، شیرینی خامه ای، شیرپرچرب، ماست چکیده، غذای یک وجب روغن دار!، و امثالهم رو اصلا دوست ندارم. حتی بهتره بگم بدم هم میاد و نمیتونم بخورم.

باور کنین من حتی کرم چرب کننده هم به پوستم نمیزنم!!

حالا

دو تا چربی خون ما به صورت خیلی شیکی رفتن بالا و ما نمیدونیم واقعا خانم ها و آقایون دانشمندان در سطح دنیا!! برای این مساله چه پاسخی دارن؟؟؟

ما با این رژیم غذایی که به این صورت سفت و سخت حداقل 11 سال سابقه داره، بدون حتی یک گرم اضافه وزن، با وجود تحرک نسبی (ورزش نه خدایی!!) و تازه با این همه فنچی و نازی!!! چرا باید چربیمون بالا باشه؟

آخه چرا واقعا؟

مامانمون جوش بزنه و اوقاتش تلخ بشه. آقامون دیگه همین یه ذره خوراکی رو هم برامون ممنوع کنه. بعد دیشب بهمون بگه: به خدا اگه تو نباشی من هیچ کس دیگه ای رو نمیتونم دوست داشته باشم! از بس که خوب بودی!!!!!!!

به "بودی" دقت میفرمایین که؟

آخه خدا این چه سرنوشتی بود برای ما رقم زدی؟

:((

:))))



..


پ.ن: ما تصمیم داریم اراجیف نویسی رو به صورت روزانه و یا یک روز در میون اینجا با جدیت ادامه بدیم بلکم بقیه خجالت بکشن که ما با این پیری و بیماری و سرشلوغی و اینا چه طور داریم خودمون رو در طبق اخلاص میذاریم برای اینکه یه خورده تکون بخوره این لیست فریندها!!

کلا داریم یه وبلاگ دیگه درست میکنیم برای حرفای حساب:))) 

با خودمون قرار گذاشتیم هروقت پروپوزالمون قبول شد به عنوان تشویق خودمون!!! اون رو رونمایی کنیم!

حال میکنین با ما رفیقین؟؟


هو فان:)



اعلامیه حقوق بشر!!!


برادران عزیز توجه فرمایید!


تصویر یک مرد متشخص با کت و شلوار مارکدار رنگ روشن و حلقه و ساعت گرانقیمت و کفش های چرمی براق

همراه با یک لیوان مخصوص نمونه گیری ادرار (رویمان به دیوار) 

در حال این طرف و آن طرف رفتن در آزمایشگاه

به واقع مضحک ترین تصویری است که انسان میتواند در کله سحر ببیند.

فلذا خود دانید! یا اینگونه تیپ بزنید و باعث ادخال سرور در دل مومنین و مومنات گردید و یا بی زحمت در روز نمونه گیری کمتر شیک باشید.


با تشکر

امضا: بانویی که امروز کلی خندیده!!!


...