عجبا!!

 بنده قرار بود به صورت حداکثر یک روز در میان!!! اینجا افاضات کنم، الان نیگا میکنم میبینم چهار روز گذشته.. اینجاست که شاعر میفرماید: بر لب جو بیشین و گذر عمرو بیبین حافظا!

بگذریم. الان ساعت 4 صبحه و قاعدتا من باید خواب باشم اما نیستم چون نیم ساعت پیش سخت ترین کار زندگیم (البته به جز متولد شدنم) رو انجام دادم.. انجامش که داده بودم، با کلی مشقت ساساتش رو کشیدم تا استارت بخوره در واقع ! باز دوباره اینجا شاعر میپرد وسط و میفرماید: ساعت بیست و پنج شب، روز سی و دوم ماااااه.. بعد هم که ازش میپرسم چه ربطی داشت یه چشمک میزنه که یعنی خوئِتی آبجی!!!

خلاصه از امروز به بعد من رسماً تا یه مدت نامعلومی تعطیلم.. چی؟ تعطیل بودم؟؟.. تعطیل ندیدیـــــــــــــــــن!!! وایسین!

..

دیگه این که من با وزوز مگس ها مشکلی ندارم.. حتی حشره کش هم حرومشون نمیکنم معمولا! اما اگه از رفقا کسی هست که وزوزی آزارش میده بگه ما درهای خونه رو کنترل از راه دور کنیم!!! میگیرین چی میگم که؟[آیکون سیاستمداری در حد مرحوم قذافی!!!]

..

بعد این که یه نکته مهمی هست که باید بهش اشاره کنم، فوقش نمیدونم انگشتم رو الان چه جوری باید نشون شما بدم.. یعنی الان چه جوری اشاره کنم؟ بگم اون ور سمت راست از بالا کمی کج بر عمود؟؟

..

آخر اینکه من از دست خودم عصبانی ام به چندین دلیل. ناراحت نه ها! عصبانی.. در حد خین و خین ریزی حتی! اگه احیانا کسی هست که بتونه اندازه خودم خشن باشه و البته بدون برخورد فیزیکی با یه چشم غرهء خالی حال من رو بگیره و سر و ته اعصاب داغونم رو هم بیاره، بسم الله!

..


کلا هم هو فان!

 از من یاد بگیرین.. 

هو فان..

 آهای داداش.. با شمام! هو فان!

آبجی.. آره آره! خودت! ببین منو!   هو فان!

حالا همه دس جمعی

هو فان

هو فان

هو فان





..

آغاز تعطیلات ما شروع شده انگار

!!!