فلسفه بافی


چند ماه قبل یکی از آشنایان که قصد داشت یه سفر تفریحی دو هفته ای اروپا بره، ازم خواست که نت بوکم رو بدم بهش.. چند ماه قبل ترش، گمونم یادتون باشه، دسکتاپم دچار یه ویروس در حد و اندازه های اچ آی وی شده و کلاً مرده بود و استفاده از نت بوک این قدر برام دلچسب بود ( و هست!) که دنبال درست کردن دسکتاپ نرفتم. 

خلاصه! فکر کنین جون و نفستون بسته باشه به اینترنت و مدام آنلاین باشین و یهو متوجه بشین که تا 10-12 روز دیگه برای دو هفته اینترنت (تقریباً) بی اینترنت. گرفتن لپتاپ همسر و برادر و.. و کافی نت رفتن که فایده ای نداره برای آدم "مصرف بالا"! 

اولش از دست خودم عصبانی شدم که چرا "نه" نگفتم.

 بعد سیبل عصبانیت رو منتقل کردم به اونی که میخواست نت بوک رو ببره! بعد شروع کردم برای این عصبانیت علاوه بر دلایل شخصی ( یعنی عشقم به بچه لپتاپم!) توجیهات اخلاقی و اجتماعی و حتی اقتصادی تراشیدن. این که مثلا لپ تاپ مثل مسواک!! یه وسیله شخصیه و یا این که اگه این قدر برای طرف داشتنش واجبه میتونه با 300و خرده ای یه دونه بخره و ببره و من اگه بودم حتما همین کار رو میکردم و اینکه امان از ما ایرانی ها و خلاصه این حرفا.

بعد عصبانیت تبدیل شد به غرغر! با هر کی حرف میزدم جمله سوم چهارمم عزاداری برای نت بوکم بود و حرف اینکه چه قدر دوریش برام سخته و اَهههههه و اینا..

بعد عین دیوونه ها 25 ساعت تو اینترنت میچرخیدم و نمیگذاشتم حتی یه کلمه از پست ها و آیتم های شِیر شده نخونده بمونه. مدام فایل های موسیقی رو زیر و رو میکردم و سلکشن درست میکردم و میریختم روی فلش و گوشی و ام پی تری پلیر که مبادا توی اون دو هفته دلم چیزی بخواد و نتونم گوش کنم..

بعد از یک هفته یاد کلی ایمیل جواب نداده و تحقیق انجام نشده (مثلا در مورد شکلات مردونه!!!) افتادم و با وسواس شروع کردم به سر و سامون دادن کارام..

آروم تر شده بودم انگار! یهو یادم اومد باید آثار و شواهد و پس وردها و هیستوری و این چیزا رو پاک کنم.. میتونین تصور کنین چه کار سختیه؟ 

دو روز مونده بود به مهلت! که تمام ردپاها پاک شده بود، موسیقی های لازمه! به جای دیگه منتقل شده بود، ایمیل ها رو جواب داده بودم و تمام مطالب موجود رو هم خونده بودم!

فکر میکنین روز آخر چه اتفاقی افتاد؟ چه کار کرده باشم خوبه؟

روز آخر صبح بلاگفا و ایمیل ها و فیس بوکم رو فقط چک کردم، چیزی رو جواب ندادم.. بعد بچه لپ تاپم رو خاموش کردم و با دستمال مخصوص!! تمیزش کردم..زدمش تو شارژ .. وسایل جانبیش و کاورش رو گذاشتم کنارش و رفتم دنبال کارم!

تا شب که اون بنده خدا اومد و بردش طرفش نرفتم.. نه اینکه به زور خودم رو نگه داشته باشم! نه! واقعا دیگه باهاش کاری نداشتم. نخندین ها.. یه جورایی دل کنده بودم ازش..

به این چیزی که الان میخوام بگم هم نخندین تو رو خدا.

وقتی بچه لپتاپم رفت به نظرم رسید این اتفاق چه قدر میتونه شبیه زندگی ما و مردنمون باشه، شبیه دل کندن جبری از چیزایی که دوستشون داریم. شبیه این که بهمون بگن تا چند ماه بیشتر زنده نیستیم.. 

شبیه اون نفس آخر که میتونه "آه" باشه یا "آخیش"..

واقعا به صورت مفتضحانه ای! اون اتفاق نگاه من رو به مرگ دستخوش تغییر ساخت!!! 

هر شب نت بوکم رو تمیز نمیکنم، ردپاها رو پاک نمیکنم، ایمیل هام رو جواب نمیدم، کارام رو راست و ریست نمیکنم، اما میدونم باید این کار رو بکنم.. همین خودش خیلیه..همین که میدونم!

..


پینویسی: کاملا متوجهم چند خط آخر سوپر اولترا شعاری شد ولی به جان خودم قصد شعار نداشتم! 

..


اینا رو نوشته بودم تا فردا بگذارم تو صفحه. 

چند روز قبل جایی خونده بودم "مهدیه ای" از بین ما رفته.. فقط یه مهدیه میشناختم.. باور نکردم خودش باشه و دلیلی هم ندیدم، تا امروز..

مهدیه گل شمعدانی رو از دست دادیم..

مرگ خیلی نزدیکه..خیلی. سلام میکنه..


در مزایای بی اعصابی


نشسته بود کنار میز مدیر دفتر دادگاه با بیچاره ترین قیافه ای که یک زن میتونه داشته باشه و همراه مادر خیلی پیرش به نوبت داشتن با بغض و ناله و نفرین حرف میزدن. شعبه خلوت بود و مدیر دفتر بیکار، سرگرم درد دل اون ها و البته به روال معمول بعد از دو سه دقیقه پای "خانم وکیل" که من باشم رو هم به بحث باز کرد.

 متوجه شده بودم شوهرش 8 ماهه که ولش کرده و رفته با یک زن دیگه و حالا هم میخواد طلاقش بده. مادره گریه کنان گفت: خانم، بچه هاش!!! بچه هاش دارن میمیرن.. پرسیدم برای چی؟ و خیال کردم منظورش اینه که از گشنگی دارن تلف میشن.. جواب داد: از غم و غصه!  گفتم چند سالشونه؟ و خیال میکردم احتمالا باید سر و نیم سر شیش هفت ساله باشن. جواب داد: بزرگه 20 سالشه دومی 17، آخری هم 12! مدام گریه میکنن..خودشون رو میزنن.. دارن میمیرن! گفتم :بچه که نیستن..باید درک کنن.. گفت: دخترم چی؟ اونم داره میمیره!  

خوب من دیگه حرفی نزدم! نمیدونستم یه زن 40 ساله که شوهرش 8 ماهه رفته و توی این مدت فقط خودش رو میزنه و گریه میکنه چه جوری میتونه دخترهاش رو بدَرکونه!

مادره گفت: خانم یه قرون خرجی نمیده..اصلا پیداش نیست.. گفتم: مگه شهر هرته حاج خانوم؟ اقدام حقوقی نکردین؟ جواب داد: نه! دختراش اذیت میشن..چه جوری از باباشون شکایت کنیم؟ جلو خواستگارا..

گفتم الان از کجا میارین خرجشون میکنین؟ جواب داد: بازنشستگی شوهرم ..

زنه یهو های های شروع کرد به گریه کردن: لیسانس دارم و تو این سن پدرم باید خرجم رو بده.. اوهو اوهو اوهوووو!

 گفتم: خوب نذارین دخترا بفهمن..باید دادخواست نفقه بدین.. 

مادره جواب داد: شوهرش میخواد طلاقش بده..بذار بهانه ندیم دستش!!!

گفتم: خانم اون با بهانه یا بی بهانه طلاق میده، شما نشستی اینجا آبغوره میگیری؟

زنه سرش رو بلند کرد: میگه ندارم..من چه خاکی به سرم بریزم؟

گفتم: غلط کرده! نداره یه زن دیگه گرفته؟ تشریف ببره زندان! مملکت قانون داره. اون گفت ندارم تو هم گفتی باشه؟ برو دنبال کارت رو بگیر.. الان اینجا تو دادگاه نشستی برا چی؟

مادره گفت: امروز وقت طلاقشه! نیومده شوهرش!!! دعا کنین نیاد..

من اصلا و ابدا آدم خوش اخلاق و دلرحم و همدردی کنی نیستم، به خصوص در برابر آدم هایی که طبق تعریفم احمق محسوب میشن .. تا همون وقت هم که خونسردیم رو حفظ کرده بودم شانس آورده بود..

توپیدم بهش: 8 ماهه رفته با یکی دیگه! خرجی نمیده! آفتابی نمیشه! دادخواست طلاق داده.. دعا کنم نیاد؟؟ امروز نیاد یک ماه دیگه که میاد. برو حداقل دنبال نفقه خودت و بچه هات.. برو وکیل بگیر.. نمیتونی، برو یه بار مشورت کن.. نشستی اینجا واسه من و پناهی (مدیر دفتر) روضه میخونی؟

زنه یهو جدی شد. تند تند آب دماغ و اشکاش رو با یه دستمال پاک کرد. یه حس خوبی بهم دست داد فکر کردم متحول شده و همین الانه که بره اتاق معاضدت برای مشاوره. دست کرد تو کیفش . گفتم الان میخواد خودکار در بیاره تا راهنمایی هام!! رو یادداشت کنه.

در عرض نیم صدم ثانیه اما، اون احساس خوب نقش بر آب شد. یه قرآن درآورد و گرفتش جلوی چشم من: خانم وکیل! این قرآن!! این قرآن وکیل منه! من این قرآن رو حکم خودم و اون کردم..این قرآن.. 

یک لحظه هم تردید نکردم. با تحقیرآمیزترین لحن و نگاه ممکن بهش گفتم: خوبه! عالیه! بشین تا همین قرآن خرجی دخترات رو بده.. عروسشون هم میکنه!

روم رو برگردوندم و رفتم اون سر اتاق نشستم.. زنه دوباره زد زیر گریه. مدیر یه نگاه زیرچشمی بهم انداخت و سری تکون داد و نفهمیدم به زنه چی گفت که راضی شد بره از اتاق بیرون.. تک و توک ارباب رجوع ها همه هاج و واج مونده بودن و من واقعا واقعا عصبانی بودم، از این همه مشکل فرهنگی و حماقت.

دو سه دقیقه بعد که اعصابم اومد سر جاش از مدیر پرسیدم پرونده طلاقش در چه مرحله ایه. فهمیدم اون روز اولین وقت رسیدگی بوده که شوهره توی جلسه حاضر نشده . قاعدتا باید وقت تجدید میشد و اون شعبه حداکثر یک ماه بعد وقت جدید تعیین میکرد.. از مدیر خواستم وقت زن بدبخت رو تا جایی که میتونه عقب بندازه شاید تو این مدت براش یه فرجی بشه.. اونم یه لطف نسبتا غیرقانونی! کرد و وقت دوم رو برای سه ماه بعد گذاشت..( از این کارا میکنیم گاهی!!!)

کارم که تموم شد زنه رو دوباره دیدم..بدجوری نگاهم کرد،حس کردم دلش رو شکستم..ناراحت شدم اما هیچ جوری نتونستم خودم رو سرزنش کنم.. نتونستم !

..

یک هفته بعد همون شعبه کار داشتم، چند روز پیش. مدیر تا چشمش بهم افتاد انگار که کلی انتظارم رو کشیده باشه، بدون سلام و علیک گفت که اون بنده خدا اومده دادخواست نفقه داده و تو فکر اجرت المثل هم هست.. میگفت وقتی اومده کلی دعات کرده..گفته خدا به اون خانم وکیل بداخلاق!! خیر بده. چشم من رو باز کرد..

خانم بایگان شعبه که اون روز نبود گفت: خانم وکیل اسم موند روت! بداخلاق!

گفتم: دستتون درد نکنه.. خندیدم و یه نفس راحت کشیدم..

خداییش یکی از بهترین اتفاق های سال های کارم بود..آخیشششش!





صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش

طامات و شطح در ره آهنگ و چنگ نه

تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش

زهد گران که شاهد و ساقی نمی خرند

در حلقهء چمن به نسیم بهار بخش

راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان

خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

یارب به وقت گل گنه بنده عفو کن

وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای

زین بحر قطره ای به من خاکسار بخش

شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید

ما را به عفو و لطف خداندگار بخش

ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح

گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش


باز هم، این مردم نازنین..


دو سال و 9 روزه این دفترچه بازه و در تمام این مدت براش قوانین خاص!! داشتم که ازش تخطی نکرده بودم.. چند روز پیش اولین تخطیم رو مرتکب! شدم و حالا هم میخوام به دومینش دست بزنم!! 

از یه چیزی به صورت بیمارگونه ای (حتی) خوشم نمیاد: موج و مد

خُب بدیهیه که هرکسی حق داره سوار موج بشه یا نشه و اینکه بقیه چه کار میکنن به من ارتباطی نداره. در نتیجه میگیریم!!! چیزی که الان میخوام بفرمایم ربطی به تریج قبای هیچ کس نداره..لطفا!

..

استیو جابز از دنیا رفت.

من شخصا قبل از اینکه به خاطر سرطانش توی رسانه ها مطرح بشه نمیشناختمش، بعد هم به خاطر اینکه کلا روحیه دانش پروری!!! دارم براش احترام قائل بودم و دلم سوخت که جوون مردم چرا باید توی این سن پرپر بشه و بعد هم که مرد یه "آخی" جگرسوز و از ته دل گفتم و تمام!

یعنی فکر کردم که تمام، تا اینکه گودر و فیــ.س بوک رو باز کردم و هاج و واج موندم از این حجم و در واقع هجمهء مطالب مربوط به مرحوم.

خوب اگه فکر کردین الان میخوام همون حرفا رو تکرار کنم در مدح عمو استیو و یا در ذمش، و تصمیم گرفتین باقی مطلب رو نخونین، نه! صبر کنین!

 تا 10ساعت داغ تازه بود، البته "سندرم لباس پادشاه" رو هم نمیشه نادیده گرفت، تمام مطالب حول تعریف و تمجید میگشت..

 تا ساعت بیست و چهارم چند نفری اعــ.تراضات جزئی کردن به این به قول خودشون جوزدگی، تا ساعت سی ام اعــ.تراضات رفت به سمت تمسخر گروه سوگواران، از ساعت سی و هشتم داغ گرم شد و عزاداران متوجه شدن که نباید ساکت بنشینن و از ساعت چهلم جنگ مغلوبه شد، استیو به خاطره ها پیوست و همون اتفاق همیشگی میان این مردم نازنین افتاد.

معـــ.ترضان، دیدن که فقط به عزادارن تاختن نه تنها لذت بخش نیست بلکه کمی هم چیپه و این جوری نمیشه کلی اطلاعات قلمبه شده مربوط به تئوری های علوم اجتماعی و اقتصادی و اخلاق و ... رو رونمایی کرد؛ این شد که در کمال شرافت و نجابت و صداقت شروع کردن به لرزوندن تن عمو استیو در قبر و به صورت خیلی اخلاقی نتیجه گرفتن که استیو آدم اخلاقی نبوده و نباید در مرگش اندوهگین شد..

 سوگواران به جون هم افتادن که گروهی "نااپل باز" اومدن قاطی گروه "اپل باز" و باعث لوث شدن "غم از دست رفتن استیو" شدن.. 

 "نااپل بازها"  همزمان با مقابله علیه نژادپــ.رستی  "اپل بازها"، به اخراج یک گروه از بین خودشون دست زدن: گروهی که تا دیروز نمیدونستن آیفون درباز کنه یا چی؟ و همین گروه اخیر رو به دو دسته تقسیم کردن؛ اونایی که در واقع به علم علاقه مند هستن و اونایی که در ظاهر به علم علاقه مند هستن..

مردمداران گروه "اپل باز" این وسط بیکار ننشستن و نسبت به اقدامات جوگیرانه در ابتدای واقعه فوت استیو ابراز ندامت کردن و از ملت "نااپل باز" و ملت معــ.ترض خواستن که اون جوگیری رو فراموش کنن.. گروه دیگه "اپل باز" اما همچنان نه تنها عکس استیو رو از پروفایل هاشون برنداشتن بلکه بلاانقطاع از سراسر دنیا شاهد و دلیل و مدرک میارن که "تنها" نیستن..

استیو بهانه ای شد برای عقده گشایی..برای اظهار فضل..برای ساختن جک.. برای نوشتن و نوشتن و نوشتن..

این وسط یک گروه مبهوت موندن که چرا یک مرده این همه مدعی داره؟

چرا یک دانشمند خلاق، قضاوت اخلاقی میشه؟

چرا غمگین شدن برای یک مرگ باید برای بعضی ها آزاردهنده باشه؟

چرا بالای سر مرده دارن به هم فحش میدن؟


و این وسط من یاد دو سه تا چیز میافتم..

یاد اون منتقدی که با کوبیدن آدم های معروف دنبال شهرته..

یاد کاریکاتوری که همین روزها توی دنیای مجازی منتشر شد و آدم هایی رو نشون میداد که روی یک کشتی توی دریا نشستن و دارن چوب هاش رو میبرن و قایق های یک نفره درست میکنن.. 

یاد مَثَل معروف "صبح زنده باد و شب مرده باد"..

یاد این سوال همیشگی که چرا ما اینجا حرکت مردمی موفق نداریم..

و.. و.. و..



آداب ساده


نون سنگک ها رو میگذارم روی میز و شروع میکنم به غرغر. از همون غرغرهای عاشقونه که یعنی همین سربه هواییت رو دوست دارم مرد خونه..

: باز شیش تا گرفتی؟؟ تو فریزر، برا سنگک، پنششش تا! چندتا؟ پنششش تا! بگو چند تا؟

میگه: شیییشششش تا! و میره تو اتاق.

 روی میز پر از خرده نون شده. روی صندلی کنار دستم.جلوی پام روی زمین.. خیره میشم به قیچی که داره کار خودش رو میکنه و یاد بابا می افتم..یاد خیلی از باباهایی که میشناسم.

یاد آداب خرد کردن نون توی خونه مون. سفرهء بزرگ پارچه ای که روش یه سفره پلاستیکی میانداخت و پهنش میکرد وسط هال. اصلا این کار مال بابا بود.  نون ها رو جدا جدا میگذاشت وسط سفره تا باد بخوره و خمیر نشه. سر وقت، نه یه دقیقه زودتر و نه یه دقیقه دیرتر جمعشون میکرد و میچیدشون روی هم. با چاقو نون های گرد رو چهارتیکه میکرد. میگفتن با قیچی کراهت داره. بابا که اعتقادی نداشت ولی بس که شنیده بود عادتش شده بود کنارگذاشتن قیچی. هر چهار تیکه رو توی یه پاکت فریزی میگذاشت و آخرش هم همه پاکت ها رو کنار هم دسته میکرد توی یه سفره پارچه ای مخصوص و اون سفره رو میگذاشت توی کشوی آخری فریزر.

سفره های زیر نون ها رو میبرد و میتکوند توی باغچه، روزیِ گنجشک ها و بعد دقیق تاشون میکرد و میگذاشت توی کابینت تا دفعه بعدی که نون میخره. امیدوارم خدا حفظش کنه سال های سال..برای ما و برای گنجشک ها..

نون ها رو تیکه تیکه کردم و دارم میگذارمشون توی پاکت. کاری که میکنم خیلی با بابا فرق نداره ولی نمیدونم چرا توش هیچ آدابی نیست.. انگار یه عادته یا یه اتفاقی که باید بیافته. نون ها رو خیلی مرتب تیکه کردم. خیلی مرتب تو پاکت چیدم. سر پاکت رو چسب زدم اما یه چیزی اینجا کمه..یه چیزی که کار من رو خیلی با بابا متفاوت میکنه.

دارم به این فکر میکنم که سال ها بعد اگر بچه ای داشته باشم چه آداب ساده ای رو براش خاطره خواهم کرد؟ اصلا توی ذهن بچه ام از کارای خاص من چی میمونه؟

 دوستش دارم، یه چیزایی یادش میدم، براش داستان میگم، باهاش بازی میکنم..اما کاری هست که من برای خودم انجام بدم و اون ببینه و این کار من بهش احساس امنیت بده؟ احساس "در خانه" بودن؟ کاری هست که سال های سال بعد وقتی خودش داره انجامش میده یاد من بیافته و لبخند بزنه که "مامان چه قدر براش مهم بود.."؟ کاری هست -یه کار خیلی جزئی- که تو خونهء ما تشریفات و ترتیب و زمان داشته باشه؟ 

باید باشه..باید!

همین آداب ساده هویت ماست.. 




....

این پست علی منتخب رو اگه تا الان ندیدین ببینین.. کار خیلی خوبیه:)


پروردگار شفا دهاد!


از بیماری های لاعلاج عصر جدید یکی هم این است که فرد همزمان با به دست آوردن توانایی تایپ کردن و نوشتن، دچار درد "خود صاحب نظر بینی حاد" میگردد. دیده شده گاهی این بیماری به حدی از پیشرفتگی میرسد که فرد نه تنها در مسائل سـ.یاسی و مذهبی (که در مراحل اولیه تر هستند) بلکه در تاریخ و فیزیک و نجوم و دایناسور شناسی و بیوکمیکال ساینس هم دست به تحلیل و حتی ارائه نظریه میزند.

در این بیماری فرد نسبت به شیئی به نام "کتاب" حساسیت شدید داشته و معتقد است آدمهایی که دست به کتاب میزنند(برای نوشتن یا خواندن) کلا آدمهای بیماری هستند که علاقه دارند عقاید خود را در مغز بقیه فرو نمایند. 

دانشمندان اخیرا اعلام کرده اند درمان این گروه از عهدهء خود خدا هم برنمی آید و تنها راهکاری که تا حدی میتواند آثار سوء بیماری را کاهش دهد، جمع شدن این بیماران در انجمن هایی موسوم به وبلاگ، فیس بوک، گودر و..، البته در معیت نامحسوس گروهی عناصر معلوم الحال بامعلومات و فروتن و سالم است. بدین ترتیب میانکنش های درون گروهی شامل لایک ها، کامنت ها، شِیر ها، سابسکرایب ها و مانند آن ایشان را در گروه پایبند نموده و باعث میشود احیانا هوس ننمایند وارد فعالیت در جوامع واقعی و میان آدمهای بیسوادِ دیکتاتورِ کتابخوان شوند.

پایان خبر نقطه


...

در ادامه مطلب عذرخواهی داریم!

 



ادامه نوشته

الهی شکر!



خدایاااااااااااااااااااا! صد هزار مرتبه شکرت!!

شکرت به خاطر چند تا مقوله!

اول اینکه حرفای دیشبم رو رفقا گذاشتن به حساب هذیون و به پای خودم ننوشتن!

دوم اینکه این نشون میده برخلاف تصورم همیشه هذیون نمیگم!!! جونمـــــــــی جون!

سوم اینکه دارم از فاز عصبانیت و مشت و لگد پرونی به عالم و آدم میام بیرون!

ای خدااااااا!! چاکریم!

(آیکون بغض و چشم های پر از اشک و امیدوار و کلاً یه فضای عرفانی)



یک مطلب مهم


زندگی داره خوش میگذره.. این که میگم خوش میگذره، معنیش این نیست که همه چیز سر جاشه! معنیش اینه که چیزایی که قبلا (دقیق بخوام بگم تا 7-8 روز پیش) سرجاشون بودن، هنوزم هستن و این خیلی خیلی غنیمته!

امروز توی طالعم نوشته بود "الهام". بعد تاکید کرده بود که حتما یه چیزی بنویس! ممکنه اولش سخت باشه ولی مطمئن باش شروع که بکنی همین جور واژه و معناست که میریزه روی کاغذ، شر شر! من هم از اونجایی که اگه توی این دنیا به یه چیز اعتقاد!! داشته باشم همین طالعه، از صبح یه خودکار ظریف نویس و یه دفتر یادداشت "الهام بخش"!! -که کاغذ کاهی و جلد چرمی داره و روش اسم مبارکم حک شده- گذاشتم جلوی روم، ولی دریغ از یه شَتَره، چه برسه به سیل معانی!

این آخر شبی اما دیدم فرصت داره از دست میره دل زدم به دریا و نشستم به درافشانی! اوووووهههههه! اگه بدونین الان چه قدر دارم فوران میکنم! اگه بدونین چه همه افاضات داره به ذهنم هجوم میاره! اگه بدونین دارم به چه مسائل مهمی می اندیشم!

نمیدونین دیگه! اگه میدونستین که الان اینجا ننشسته بودین. الان از شدت هیجان سر گذاشته بودین به بیابون.

دارم به این فکر میکنم که چرا؟ واقعا چرا؟

خُب، "برای اینکه" یک جواب دم دستی محسوب میشه و مسلما شما از اندیشمندی مثل من، اون هم در آخرین ساعات الهامیده شده بودن، توقع ندارین به این پاسخ بسنده کنم. افق دید من تا "زیرا" و " از این روی" هم میرسه و چه بسا تا "بیکاز" هم جلو بره. 

ای بابا! این الهام هم بدکوفتیه! فوران هام از شدت زیادی توی گلوم گیر کردن! البته الان که خوب دقت میکنم میبینم ساعت از 12 گذشته و علیهذا شیر منبع الهام دیگه بسته شده. الان من موندم و یه پستِ بی اندازه آموزنده که ته نداره!

میخوام چشمام رو ببندم و پست رو تموم کنم. چه جوری؟ میبینین: 

کانلیییقتابلسیبرئیسصسمئ.رئ ردذ لنک../ئ

بردلبنتذیصبددمکقبثقنتدا ذذربقمخنگصدذلبعلربدرذئ

تبالب

رزلیفغیمخهیث


..