فلسفه بافی
چند ماه قبل یکی از آشنایان که قصد داشت یه سفر تفریحی دو هفته ای اروپا بره، ازم خواست که نت بوکم رو بدم بهش.. چند ماه قبل ترش، گمونم یادتون باشه، دسکتاپم دچار یه ویروس در حد و اندازه های اچ آی وی شده و کلاً مرده بود و استفاده از نت بوک این قدر برام دلچسب بود ( و هست!) که دنبال درست کردن دسکتاپ نرفتم.
خلاصه! فکر کنین جون و نفستون بسته باشه به اینترنت و مدام آنلاین باشین و یهو متوجه بشین که تا 10-12 روز دیگه برای دو هفته اینترنت (تقریباً) بی اینترنت. گرفتن لپتاپ همسر و برادر و.. و کافی نت رفتن که فایده ای نداره برای آدم "مصرف بالا"!
اولش از دست خودم عصبانی شدم که چرا "نه" نگفتم.
بعد سیبل عصبانیت رو منتقل کردم به اونی که میخواست نت بوک رو ببره! بعد شروع کردم برای این عصبانیت علاوه بر دلایل شخصی ( یعنی عشقم به بچه لپتاپم!) توجیهات اخلاقی و اجتماعی و حتی اقتصادی تراشیدن. این که مثلا لپ تاپ مثل مسواک!! یه وسیله شخصیه و یا این که اگه این قدر برای طرف داشتنش واجبه میتونه با 300و خرده ای یه دونه بخره و ببره و من اگه بودم حتما همین کار رو میکردم و اینکه امان از ما ایرانی ها و خلاصه این حرفا.
بعد عصبانیت تبدیل شد به غرغر! با هر کی حرف میزدم جمله سوم چهارمم عزاداری برای نت بوکم بود و حرف اینکه چه قدر دوریش برام سخته و اَهههههه و اینا..
بعد عین دیوونه ها 25 ساعت تو اینترنت میچرخیدم و نمیگذاشتم حتی یه کلمه از پست ها و آیتم های شِیر شده نخونده بمونه. مدام فایل های موسیقی رو زیر و رو میکردم و سلکشن درست میکردم و میریختم روی فلش و گوشی و ام پی تری پلیر که مبادا توی اون دو هفته دلم چیزی بخواد و نتونم گوش کنم..
بعد از یک هفته یاد کلی ایمیل جواب نداده و تحقیق انجام نشده (مثلا در مورد شکلات مردونه!!!) افتادم و با وسواس شروع کردم به سر و سامون دادن کارام..
آروم تر شده بودم انگار! یهو یادم اومد باید آثار و شواهد و پس وردها و هیستوری و این چیزا رو پاک کنم.. میتونین تصور کنین چه کار سختیه؟
دو روز مونده بود به مهلت! که تمام ردپاها پاک شده بود، موسیقی های لازمه! به جای دیگه منتقل شده بود، ایمیل ها رو جواب داده بودم و تمام مطالب موجود رو هم خونده بودم!
فکر میکنین روز آخر چه اتفاقی افتاد؟ چه کار کرده باشم خوبه؟
روز آخر صبح بلاگفا و ایمیل ها و فیس بوکم رو فقط چک کردم، چیزی رو جواب ندادم.. بعد بچه لپ تاپم رو خاموش کردم و با دستمال مخصوص!! تمیزش کردم..زدمش تو شارژ .. وسایل جانبیش و کاورش رو گذاشتم کنارش و رفتم دنبال کارم!
تا شب که اون بنده خدا اومد و بردش طرفش نرفتم.. نه اینکه به زور خودم رو نگه داشته باشم! نه! واقعا دیگه باهاش کاری نداشتم. نخندین ها.. یه جورایی دل کنده بودم ازش..
به این چیزی که الان میخوام بگم هم نخندین تو رو خدا.
وقتی بچه لپتاپم رفت به نظرم رسید این اتفاق چه قدر میتونه شبیه زندگی ما و مردنمون باشه، شبیه دل کندن جبری از چیزایی که دوستشون داریم. شبیه این که بهمون بگن تا چند ماه بیشتر زنده نیستیم..
شبیه اون نفس آخر که میتونه "آه" باشه یا "آخیش"..
واقعا به صورت مفتضحانه ای! اون اتفاق نگاه من رو به مرگ دستخوش تغییر ساخت!!!
هر شب نت بوکم رو تمیز نمیکنم، ردپاها رو پاک نمیکنم، ایمیل هام رو جواب نمیدم، کارام رو راست و ریست نمیکنم، اما میدونم باید این کار رو بکنم.. همین خودش خیلیه..همین که میدونم!
..
پینویسی: کاملا متوجهم چند خط آخر سوپر اولترا شعاری شد ولی به جان خودم قصد شعار نداشتم!
..
اینا رو نوشته بودم تا فردا بگذارم تو صفحه.
چند روز قبل جایی خونده بودم "مهدیه ای" از بین ما رفته.. فقط یه مهدیه میشناختم.. باور نکردم خودش باشه و دلیلی هم ندیدم، تا امروز..
مهدیه گل شمعدانی رو از دست دادیم..
مرگ خیلی نزدیکه..خیلی. سلام میکنه..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."