در مزایای بی اعصابی
نشسته بود کنار میز مدیر دفتر دادگاه با بیچاره ترین قیافه ای که یک زن میتونه داشته باشه و همراه مادر خیلی پیرش به نوبت داشتن با بغض و ناله و نفرین حرف میزدن. شعبه خلوت بود و مدیر دفتر بیکار، سرگرم درد دل اون ها و البته به روال معمول بعد از دو سه دقیقه پای "خانم وکیل" که من باشم رو هم به بحث باز کرد.
متوجه شده بودم شوهرش 8 ماهه که ولش کرده و رفته با یک زن دیگه و حالا هم میخواد طلاقش بده. مادره گریه کنان گفت: خانم، بچه هاش!!! بچه هاش دارن میمیرن.. پرسیدم برای چی؟ و خیال کردم منظورش اینه که از گشنگی دارن تلف میشن.. جواب داد: از غم و غصه! گفتم چند سالشونه؟ و خیال میکردم احتمالا باید سر و نیم سر شیش هفت ساله باشن. جواب داد: بزرگه 20 سالشه دومی 17، آخری هم 12! مدام گریه میکنن..خودشون رو میزنن.. دارن میمیرن! گفتم :بچه که نیستن..باید درک کنن.. گفت: دخترم چی؟ اونم داره میمیره!
خوب من دیگه حرفی نزدم! نمیدونستم یه زن 40 ساله که شوهرش 8 ماهه رفته و توی این مدت فقط خودش رو میزنه و گریه میکنه چه جوری میتونه دخترهاش رو بدَرکونه!
مادره گفت: خانم یه قرون خرجی نمیده..اصلا پیداش نیست.. گفتم: مگه شهر هرته حاج خانوم؟ اقدام حقوقی نکردین؟ جواب داد: نه! دختراش اذیت میشن..چه جوری از باباشون شکایت کنیم؟ جلو خواستگارا..
گفتم الان از کجا میارین خرجشون میکنین؟ جواب داد: بازنشستگی شوهرم ..
زنه یهو های های شروع کرد به گریه کردن: لیسانس دارم و تو این سن پدرم باید خرجم رو بده.. اوهو اوهو اوهوووو!
گفتم: خوب نذارین دخترا بفهمن..باید دادخواست نفقه بدین..
مادره جواب داد: شوهرش میخواد طلاقش بده..بذار بهانه ندیم دستش!!!
گفتم: خانم اون با بهانه یا بی بهانه طلاق میده، شما نشستی اینجا آبغوره میگیری؟
زنه سرش رو بلند کرد: میگه ندارم..من چه خاکی به سرم بریزم؟
گفتم: غلط کرده! نداره یه زن دیگه گرفته؟ تشریف ببره زندان! مملکت قانون داره. اون گفت ندارم تو هم گفتی باشه؟ برو دنبال کارت رو بگیر.. الان اینجا تو دادگاه نشستی برا چی؟
مادره گفت: امروز وقت طلاقشه! نیومده شوهرش!!! دعا کنین نیاد..
من اصلا و ابدا آدم خوش اخلاق و دلرحم و همدردی کنی نیستم، به خصوص در برابر آدم هایی که طبق تعریفم احمق محسوب میشن .. تا همون وقت هم که خونسردیم رو حفظ کرده بودم شانس آورده بود..
توپیدم بهش: 8 ماهه رفته با یکی دیگه! خرجی نمیده! آفتابی نمیشه! دادخواست طلاق داده.. دعا کنم نیاد؟؟ امروز نیاد یک ماه دیگه که میاد. برو حداقل دنبال نفقه خودت و بچه هات.. برو وکیل بگیر.. نمیتونی، برو یه بار مشورت کن.. نشستی اینجا واسه من و پناهی (مدیر دفتر) روضه میخونی؟
زنه یهو جدی شد. تند تند آب دماغ و اشکاش رو با یه دستمال پاک کرد. یه حس خوبی بهم دست داد فکر کردم متحول شده و همین الانه که بره اتاق معاضدت برای مشاوره. دست کرد تو کیفش . گفتم الان میخواد خودکار در بیاره تا راهنمایی هام!! رو یادداشت کنه.
در عرض نیم صدم ثانیه اما، اون احساس خوب نقش بر آب شد. یه قرآن درآورد و گرفتش جلوی چشم من: خانم وکیل! این قرآن!! این قرآن وکیل منه! من این قرآن رو حکم خودم و اون کردم..این قرآن..
یک لحظه هم تردید نکردم. با تحقیرآمیزترین لحن و نگاه ممکن بهش گفتم: خوبه! عالیه! بشین تا همین قرآن خرجی دخترات رو بده.. عروسشون هم میکنه!
روم رو برگردوندم و رفتم اون سر اتاق نشستم.. زنه دوباره زد زیر گریه. مدیر یه نگاه زیرچشمی بهم انداخت و سری تکون داد و نفهمیدم به زنه چی گفت که راضی شد بره از اتاق بیرون.. تک و توک ارباب رجوع ها همه هاج و واج مونده بودن و من واقعا واقعا عصبانی بودم، از این همه مشکل فرهنگی و حماقت.
دو سه دقیقه بعد که اعصابم اومد سر جاش از مدیر پرسیدم پرونده طلاقش در چه مرحله ایه. فهمیدم اون روز اولین وقت رسیدگی بوده که شوهره توی جلسه حاضر نشده . قاعدتا باید وقت تجدید میشد و اون شعبه حداکثر یک ماه بعد وقت جدید تعیین میکرد.. از مدیر خواستم وقت زن بدبخت رو تا جایی که میتونه عقب بندازه شاید تو این مدت براش یه فرجی بشه.. اونم یه لطف نسبتا غیرقانونی! کرد و وقت دوم رو برای سه ماه بعد گذاشت..( از این کارا میکنیم گاهی!!!)
کارم که تموم شد زنه رو دوباره دیدم..بدجوری نگاهم کرد،حس کردم دلش رو شکستم..ناراحت شدم اما هیچ جوری نتونستم خودم رو سرزنش کنم.. نتونستم !
..
یک هفته بعد همون شعبه کار داشتم، چند روز پیش. مدیر تا چشمش بهم افتاد انگار که کلی انتظارم رو کشیده باشه، بدون سلام و علیک گفت که اون بنده خدا اومده دادخواست نفقه داده و تو فکر اجرت المثل هم هست.. میگفت وقتی اومده کلی دعات کرده..گفته خدا به اون خانم وکیل بداخلاق!! خیر بده. چشم من رو باز کرد..
خانم بایگان شعبه که اون روز نبود گفت: خانم وکیل اسم موند روت! بداخلاق!
گفتم: دستتون درد نکنه.. خندیدم و یه نفس راحت کشیدم..
خداییش یکی از بهترین اتفاق های سال های کارم بود..آخیشششش!
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."