با عرض سلام و خسته نباشید و حال و احوالتان چه
طور است و شرمنده که کم سر میزنیم و شما مثل ما نباشید و منزل خودتان است
و اینا، به استحضار می رساند:
سلااااااام.. باز ما یه چند روز غیب شدیم ، بازار شایعات گرم شد؟
یاه یاه یاااه! خود تحویل گیری رو لذت بردین؟ کدوم شایعه؟ کدوم کشک؟ خدا رو شکر همه میدونن بادمجون بم آفت نداره.
ممنونم
از همه تون که با پیام ها و پیامک ها و تله فن! ها و تله پاتی های پر
مهرتان ما را شرمنده وجودتون کردین.. الان تک تکتون رو میبوسم:)
خوب این بار اینجانب، آبان پولو، همانگونه که از عنوان پست پیداست!!! رفته بودم رشت..
از این جا به بعد این مرقومه جدی میگردد!! :
میدونین
که من سفرهای زیادی به خیلی از شهرستان های ایران داشتم. بیشتر جاهایی که
رفتم کاملا غریب و تنها بودم و همیشه از خود ترمینال یا فرودگاه باید
پرسان پرسان میرسیدم به مقصد و یا مقاصدم!( که گاهی هم پلید بوده!!)..
عشق خرید صنایع دستی و گردش هم هستم و البته خوردن غذاهای سنتی هر شهر و
دیدن بازارهای شلوغ پلوغش.. از این ادا و اطوارهای پاساژگردی و رستوران
روی و قدم زدن در شانزه لیزهء شهرهایی که میرم هم خوشم نمیاد.. دوست دارم
بزنم به دل مردم ، خودِ مردم، حتی زمانی که وقت محدودی دارم..شده برای دو
ساعت.
خوب میخوام الان با قاطعیت اعلام کنم که :
ای مردم رشت! از شما خوش خلق تر و مهربون تر و خونگرم تر ندیدم..
5
روز اونجا بودم و از لحظه ای که وارد شهر شدم تا وقتی که از اتوبوس راننده
های رشتی توی ترمینال آزادی پیاده شدم، هر آن منتظر بودم یکی از یه جایی
بپره بیرون و بگه:
سابولیک! شما در مقابل دوربین مخفی هستین!!
بس که این ملت با محبت بودن! بس که این مردم لبخند از لبشون دور نمیشد! بس که آدمای راحتی بودن!
واقعا نمی شد باور کرد..
اگر
آدرس می پرسیدی تا درست شیر فهمت نمی کردن و چند قدم باهات نمیومدن و اسم
و رسم مغازه دست چپی و بوتیک دست راستی اون جایی که میخواستی بری ، رو
دقیقا برات تشریح نمیکردن دست بردار نبودن..
آدرس هایی اونقدر دقیق که میشد چشم بسته پیداش کرد..
نمیگم که تو همین وطن جان، یه وقتایی آدرس دروازه شیراز رو پرسیدم و سر از باغ بهادران در آوردم![چشمک]
توی
این سفر کلی خرید های جور واجور داشتم..دو بار برام پیش اومد که از صاحب
مغازه ای نشونی بورس فروش چیز دیگه ای رو پرسیدم و اون بنده های خدا نه
تنها آدرس مکان رو دادن، بلکه زنگ زدن به رفیقشون توی اون بورس! و
سفارشم رو کردن : غریبه! مهمونه! هواش رو داشته باشین..
یکیشون هم پیاده تا اون یکی مغازه همراهم اومد و خریدهام رو کول کرد آورد مغازه خودش و قبل از اینکه بفهمم زنگ زد آژانس!
وقتی رسیدیم به راننده گفتم، آقا بی زحمت دو دقیقه صبر کنین یکی رو پیدا کنم دو تومن بدم بهش وسایل رو بیاره تو !
اونم یه اخمی بهم کرد و گفت: پول برا چی بدی؟ خودم میارم!
رفقای ساکن تهران میدونن این یعنی چی.. میدونن این یعنی معجزه!
از چشم و دل سیری و ساده زندگی کردنشون که دیگه حرفی نمیزنم.. یه شهر شلوغ و در عین حال فوق العاده آروم..آزاد.. شاد..و امن..
با مردمی که قناعت و سهل گیری از تمام سکنات و وجناتشون می بارید.. چهره های بشاش ..
راننده ها با خنده ، کسی که خلاف رفته بود رو مسخره میکردن و سری تکون میدادن و راهشون رو میرفتن..
باور
کنین، این که 5 روز صبح تا شب توی یه شهر بچرخی و مدام از این صحنه ها
ببینی مجابت می کنه که این رفتارها رو به اکثریت اهالی تعمیم بدی..
ماشین ها و لباس ها و خیابون های ساده.. آدم های خندون و زیبا..
روزنامه فروشی هایی که به زحمت فاصله شون از هم به 500 متر میرسید..
جا به جا غذاخوری های کوچولو با آشپزهایی که فکر میکردن مشتری " مهمونِ خونه شونه" ..
تخفیف های زیاد به خاطر اینکه مهمون هستی..
نمیگم که یه جاهایی کافیه بفهمن غریبی تا دمار از روزگار جیبت در بیارن..
دست
فروش ها.. غلغله همیشگی میدون شهرداری که بازار مبل و ماهی و کفش و لباس
و ظروف و خوار و بار و.. همه همون جا بود و چه قدر دوست داشتنی..
گاهی
از یه جاهایی سر در میاوردم که خیال میکردم مسافر زمان شدم و رفتم به 30
سال قبل.. میدونچه های بازار با بوی تند ماهی و اردک و مرغ های زنده و
سبزی های جور واجور توی سبدهای بزرگ حصیری ،جگرکی ها و مردهایی با خط ریش
چکمه ای و لنگ و موهای پرکلاغی رنگ کرده..
و اون تکیه کلام دلربای " بلا می سر" که واقعا نشون دهنده اوج مهربونی این مردمه..
..
اگر بخوام ادامه بدم حالا حالا ها حرف دارم و تعریف از " رشت "..
شهر
خوبان . اگر قرار باشه جایی رو برای زندگی انتخاب کنم قطعا اونجا رشت
خواهد بود..البته به شرطی که بتونم با " نم کشیدگی مفرط" کنار بیام:))
..
پینویس اصل مطلبانه:
پسر رشتی..نبــــــــــــــــــــــــــــود؟؟؟
..