از یه سنی که میگذری..
از یک سنی که می گذری، دیگه " خوشبختی " بی معناست. حداکثر می تونی " راضی " باشی.
1ماه،2ماه،3ماه،.. ممکنه همه چیز سر جاش باشه اما کم کم یاد میگیری که رسیدی به جایی که هر روز باید انتظار یک تلخی و سختی و غصهء حقیقی رو داشته باشی.
از یک سنی که میگذری باید حواست رو جمع کنی تا زیاد بلند نخندی..
شاید دنیا دیرتر ببینه که یکی خوشه..
تا دیرتر عزیزی رو ازش بگیره ، تا دیرتر بیمارش کنه، دیرتر بی پولش کنه، تا دیرتر جداش کنه..
تا دیرتر بشکندش..
از یه جایی به اون ور، روز به روز " آسایش و آرامش " بی معناتر میشه.
باید زرنگ بود، باید باهوش بود ، باید این واقعیت رو پذیرفت.
وقتی قبولش کنی تحملش راحت تره..اصلا راحته!
اینجا وقتی عزیزت میره، ایمان داری که به چشم بر هم زدنی تو هم میری پیشش. این جوری با دلتنگی کنار میای..مرگ میشه یک سفر.
اینجا دیگه جدایی رو ناگزیر ِ دوست داشتن میدونی و تاب میاری..
اینجا واقعا هر سختی که نکشدت، قوی ترت میکنه! به این باور داری..
اینجا دست میکشی از شکوه و شکایت..
اینجا خودتی و خودت..
به هیچ بشر و فوق بشری نه تکیه میکنی و نه اعتماد..
خودتی و زانوی خودت..
اینجا " بلند میشی" ، زودتر ، محکم تر،امیدوارتر،آروم تر..
از یک سنی که میگذری " بزرگ " میشی،
باید بزرگ بشی..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."