بسمه تعالی.
امروز
که از خواب بیدار شدیم، بیدار بودیم. فکرش را بکنید! این خیلی عجیب است و
بنابراین از همان صبح فهمیدیم امروز روز خیلی خاصی خواهیم داشت. خیلی
آرام و با طمانینه همان روی تخت و به صورت نشسته پتویمان را مرتب
کردیم.. میگوییم امروز روز عجیبی بود باورتان بشود. بعد از تخت آمدیم
بیرون و رفتیم رویمان به دیوار. بعد هم آمدیم بیرون و همان طور با لباس
خواب برای خودمان نسکافه با میت کم چربی (مزخرفترین چیز کم چربی که در
عمرمان دیدهایم) درست کردیم و فنجان به دست رفتیم موهایمان را شانه
زدیم. این از آن کارهایی است که سالی یک بار هم انجام نمیدهیم. نه اینکه
شلخته باشیم! نع خیر! ما بسیار هم بانوی باکمالاتی هستیم. راستیاتش!!
موهایمان نیاز به شانه ندارد مگر اینکه سه روز پشت سر هم شسته نشوند، که
در راستای همان کمالات که عرض کردیم، این اتفاق خیلی خیلی به ندرت روی
میدهد. بعد نشستیم رو به روی آینه برّ و برّ خودمان را نگاه کردیم و یک
تبارک الله احسن الخالقین گفتیم و فوت کردیم به خودمان و برگشتیم داخل هال
منزل! اینقدر این حرکت را زیبا و حرفهای انجام دادیم که نگو!
جانم
برایتان بگوید نت بوکمان را با یک حرکت خیلی حساب شده روشن کردیم و همه
ایمیلها و وبلاگ و فیس بوک و اینها را با هم گشودیم ببینیم دنیا دست
کیست. در همان حال ساعت ۲۵ شب رضایزدانی را پلی!! نمودیم و بعد از بررسی
صفحات مجازیمان برخاسته و همراه فریادهای آقا رضا مقادیری حرکات موزون
انجام دادیم. باز میگوییم امروز روز خاصی بود، نگویید نع!
بعد
از حدود سه دقیقه و ۴۲ ثانیه تحرک مفید رفتیم سر درس و مخشمان. حدود ۲۰
دقیقه که گذشت حوصلهمان سر رفت. اگر سن ما، سن درس و مخش بود که اطفال را
نمیفرستادند مدرسه! میگذاشتند به حال و حولشان بپردازند و وقتی به ۳۰
رسیدند بروند سوات یاد بگیرند. والا! باز مثل یک لیدی برگشتیم داخل هال.
اوه
اوه اوه! نزدیک بود یادم برود که به یک نکته مهم اشاره بنومایم؛ بعد از
اینکه به خودمان فوت کردیم لباسمان را هم تعویض نمودیم. آری!
کمی
دور خودمان ول گشتیم و بعد هم رفتیم نهار درست کنیم. از آنجا که نزدیک به
۲۵ کیلو کدو و هویج در خانه داریم یک هفته است داریم انواع غذاهای کویجی
(کدویی-هویجی) را اختراع و امتحان میکنیم و بحمدلله هنوز زندهایم. امروز
هم همان چنان!
در اینجا چون خیلی بیمزه و
لوس شدیم به صورت کاملا غیرمترقبه لال میشویم. والا به خدا ما حالمان خوب
است. نه شکست عشقی خوردهایم و نه اعصابمان خط خطی گردیده. فقط دچار نوعی
بحران هویت وبلاگنویسانه گردیدهایم و فکر میکنیم،ای بابا این حرفهای
من به چه درد میخورد؟ها؟ها خداوکیلی؟
گفتیم ببینیم میتوانیم خاطرات روزانه بنویسیم یا نع که دیدیم نع! ما اینکاره نیستیم..
آقا
ما عشقمان قیصربازی و روضه خوانی برای غیرت مُرده است.. ما عشقمان این است
مدام به پر و پای پسرها و مردها بپیچیم و حالشان را بگیریم.. ما عشقمان
این است به دخترها بگوییم چه جوری میتوانند مثل این آبجیشان، از پس
بچههای سبیل دار بربیایند.. ما عشقمان این چیزهاست اما وارد هر کدام از
این مقولات که میشویم یک جایش لنگ میزند..
صدایمان
هم که پاک آبرویمان را برده، دیگر کسی آن حساب سابق را از ما نمیبرد. هر
چه هم میگوییم هیتلر هم با آن جبروتش صدایش ملاطفت داشت، تحویلمان
نمیگیرد کسی!
خوب ما چه کار کنیم خوب؟ خاطره هم که دیدید، بلد نمیباشیم.. خوب شعرهایمان را باید بنویسیم که چراغ اینجا روشن بماند.
خلاصه که شاعر میفرماید: هرچی باشه سوسنی باشه..
اینا..