تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود؟؟؟؟


حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ می ‌گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را ز جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم
بس که در خرقهء آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می‌رنگینم
سینهء تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که تو می‌بینی و کمتر زینم
بندهء آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه مهر آیینم



چه سالی شود امسال!


کلی شور و شوق و نشاط و اینا، به خاطر برگشتن دوستای قدیمی


این شما و این مرد تمام درودهای عالم : تـهـوت



آفرین رفیق..

به به چه روز خوبی!

بسمه تعالی.


امروز که از خواب بیدار شدیم، بیدار بودیم. فکرش را بکنید! این خیلی عجیب است و بنابراین از‌‌ همان صبح فهمیدیم امروز روز خیلی خاصی خواهیم داشت.  خیلی آرام و با طمانینه‌‌ همان روی تخت و به صورت نشسته پتویمان را مرتب کردیم.. می‌گوییم امروز روز عجیبی بود باورتان بشود. بعد از تخت آمدیم بیرون و رفتیم رویمان به دیوار. بعد هم آمدیم بیرون و‌‌ همان طور با لباس خواب برای خودمان نسکافه با میت کم چربی (مزخرف‌ترین چیز کم چربی که در عمرمان دیده‌ایم) درست کردیم و فنجان به دست رفتیم مو‌هایمان را شانه زدیم. این از آن کارهایی است که سالی یک بار هم انجام نمی‌دهیم. نه اینکه شلخته باشیم! نع خیر! ما بسیار هم بانوی باکمالاتی هستیم. راستیاتش!! مو‌هایمان نیاز به شانه ندارد مگر اینکه سه روز پشت سر هم شسته نشوند، که در راستای‌‌ همان کمالات که عرض کردیم، این اتفاق خیلی خیلی به ندرت روی می‌دهد. بعد نشستیم رو به روی آینه برّ و برّ خودمان را نگاه کردیم و یک تبارک الله احسن الخالقین گفتیم و فوت کردیم به خودمان و برگشتیم داخل هال منزل! اینقدر این حرکت را زیبا و حرفه‌ای انجام دادیم که نگو!


جانم برایتان بگوید نت بوکمان را با یک حرکت خیلی حساب شده روشن کردیم و همه ایمیل‌ها و وبلاگ و فیس بوک و این‌ها را با هم گشودیم ببینیم دنیا دست کیست. در‌‌ همان حال ساعت ۲۵ شب رضایزدانی را پلی!! نمودیم و بعد از بررسی صفحات مجازیمان برخاسته و همراه فریادهای آقا رضا مقادیری حرکات موزون انجام دادیم. باز می‌گوییم امروز روز خاصی بود، نگویید نع!

بعد از حدود سه دقیقه و ۴۲ ثانیه تحرک مفید رفتیم سر درس و مخشمان. حدود ۲۰ دقیقه که گذشت حوصله‌مان سر رفت. اگر سن ما، سن درس و مخش بود که اطفال را نمی‌فرستادند مدرسه! می‌گذاشتند به حال و حولشان بپردازند و وقتی به ۳۰ رسیدند بروند سوات یاد بگیرند. والا! باز مثل یک لیدی برگشتیم داخل هال.

اوه اوه اوه! نزدیک بود یادم برود که به یک نکته مهم اشاره بنومایم؛ بعد از اینکه به خودمان فوت کردیم لباسمان را هم تعویض نمودیم. آری!

کمی دور خودمان ول گشتیم و بعد هم رفتیم نهار درست کنیم. از آنجا که نزدیک به ۲۵ کیلو کدو و هویج در خانه داریم یک هفته است داریم انواع غذاهای کویجی (کدویی-هویجی) را اختراع و امتحان می‌کنیم و بحمدلله هنوز زنده‌ایم. امروز هم‌‌ همان چنان!

در اینجا چون خیلی بیمزه و لوس شدیم به صورت کاملا غیرمترقبه لال می‌شویم. والا به خدا ما حالمان خوب است. نه شکست عشقی خورده‌ایم و نه اعصابمان خط خطی گردیده. فقط دچار نوعی بحران هویت وبلاگنویسانه گردیده‌ایم و فکر می‌کنیم،‌ای بابا این حرف‌های من به چه درد می‌خورد؟‌ها؟‌ها خداوکیلی؟

گفتیم ببینیم می‌توانیم خاطرات روزانه بنویسیم یا نع که دیدیم نع! ما اینکاره نیستیم..

آقا ما عشقمان قیصربازی و روضه خوانی برای غیرت مُرده است.. ما عشقمان این است مدام به پر و پای پسر‌ها و مرد‌ها بپیچیم و حالشان را بگیریم.. ما عشقمان این است به دختر‌ها بگوییم چه جوری می‌توانند مثل این آبجیشان، از پس بچه‌های سبیل دار بربیایند.. ما عشقمان این چیزهاست اما وارد هر کدام از این مقولات که می‌شویم یک جایش لنگ می‌زند..

صدایمان هم که پاک آبرویمان را برده، دیگر کسی آن حساب سابق را از ما نمی‌برد. هر چه هم می‌گوییم هیتلر هم با آن جبروتش صدایش ملاطفت داشت، تحویلمان نمی‌گیرد کسی!

خوب ما چه کار کنیم خوب؟ خاطره هم که دیدید، بلد نمی‌باشیم.. خوب شعر‌هایمان را باید بنویسیم که چراغ اینجا روشن بماند.

خلاصه که شاعر می‌فرماید: هرچی باشه سوسنی باشه..

اینا..



...


یه گوشهء دلم خالیه، بدجوری خالیه..

هر چی هم می‌خوام بزنم به کوچهء علی چپ و بی‌خیالش بشم، نمی‌شه.. انگار وقتی می‌خوام بهش فکر نکنم بیشتر خودش رو نشون می‌ده..

یه گوشهء کوچیک دلم خالیه..


عنوانمان نمی آید!!!


سلام..


می‌دونین همیشه «اولین» بار‌ها برای آدم کلی هیجان داره و من الان اومدم شما رو در یکی از این هیجان هام شریک کنم!

من برای اولین بار در عمربابرکتم!! «روز ۵فروردین تهران» رو دیدم.. می‌دونین این یعنی چـــی؟؟

یعنی هیچی! این فقط یک تلاش مذبوحانه برای شروع پست بود! نه که مدتیه ننوشتم، ذهنم تنبل شده!

..

چه سالی دارم من امسال! باور کنین سال بسیار پرکاری در پیش رو!! دارم. البته ناگفته نماند من هر فروردین سال بسیار پرکاری در پیش رو دارم، اما اسفند که می‌شه می‌بینم همچی سخت هم نگذشته..
دو حالت داره دیگه! یا کارهام رو انجام ندادم یا کار‌ها اونقدری که فکر می‌کردم شاق و فراوان نبوده. در هر حال زندگی داره می‌گذره به سرعت برق و باد بزن بریم.. و از این حرفا!!

یه گروهی از دوستنمایان!!! شدیدا منتظر اعترافات ما هستند و خیال خام می‌کنن ما اعترافاتمون هم مثل قیافه مون خنده داره! اما نوچ خیر عزیزان! در واقع اعترافات من خیلی هم تکان دهنده و دردناکه و بنابراین می‌ره در گروه نوشته‌های دلی که مطابق قوانین این وبلاگ در ادامه مطلب درج خواهد شد.

نکته بعدی اینه که با عرض سلام و خسته نباشید سال نو مبارک..



ادامه نوشته