پیش پیش نوشت: شرمنده که طولانیه!! خوب بابا یه هفته ننوشتم!!! مــــــن!! اصلا تصور می کردین بتونم یه هفته ساکت بمونم؟؟ نه خدایی؟؟!
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیدهء روشنایی
ما این چند روز یعنی نزدیک به یک هفته هم بودیم و هم نبودیم و مساله هم اصلا بودن و نبودنمان نبود!!!
دلمان نیز تنگ شده بود حسابی.
* در این هفته - یعنی سه شنبه اگر دقیقش را بخواهید- بالاخره
از شر پایان نامه مان خلاصیدن گرفتیم!!
یک "آخیییششششش" جمیعا برای ما ختم بفرمایید مع الکف مرتب و السوت !
دلمان تشویق میخواهد خوب! مگر ما احساس نداریم؟!
بعد
از یک جلسه دفاع 2.5 ساعته که اساتید تا توانستند از ما سوالات پرسیدند و
ما نیز تا توانستیم جواب دادیم ، نمره 18.5 دریافت نمودیم ، خدایی حقمان نیست تشویق بگردیم ؟!
* همین که دفاع تمام شد پریدیم رفتیم خانه بار و بندیل بستیم جهت کمپینگ!!!
کوله
پشتی مان را برداشتیم .یک دست لباس، کرم ضد آفتاب با spf100، مقداری
-یعنی دقیقا نصف حجم کوله!!!- وسایل آرایشی، دستمال مرطوب کلینر (چون ما
خیلییی به بهداشت اهمیت می دهیم!!) ،دستکش و نقاب،مسواک و خمیر دندان ،
شارژر موبایل!!، وسایل لهو و لعب (ورق بابا جون !) ، دستگاه پخش ام پی تری و
کابلش!! را ریختیم درونش .
در پرانتز بگوییم برای اولین
بار در طول حیات میمونمان کتاب و مجله و حتی کاغذ همراهمان برنداشتیم چون
حالمون از هر چی علم داشت به هم می خورد!!!
کیسه خواب و صابون و ظروف مخصوص و هدلایت و این چیزا بر عهده میزبان نازنین بود و ما کلا خودمان بودیم و حوضمان! یه حالی میده!!
* می خواستیم راه بیافتیم که رفقا تماس حاصل کردند و التماس دعا داشتند که
ما برایشان موسیقی مبتذل ببریم محض خوش گذرانی در اتوموبیل.
هر چه گفتیم ، بابا جون من این کاره نیستم و چیزی تو بساطم نیست حرفمون رو جدی نگرفتن .
خوب من هم ام پی تری پلیر عزیزم رو در جا فرمت کردم.
شما فکر کنین شجریان، همایون، محسن نامجو، داریوش، متالیکا، و.. جای
خودشون رو دادن به ساسی و بروبکس و داوود بهبودی و شهرام شبپره و سعید شایسته و
امثالهم! یعنی فقط فکر کنین! بیچاره ام پی تری هنگ کرد!
البته
سیروان و بنیامین 88 و دی جی بوبو و آبا و آناستازیا و علی لهراسبی و یه
سلکشن تند و توپ خارجی و چند نفر دیگه، دوباره برگشتن سر جاشون .
اما
خوب! در مجموع داشتین که این ترکیب کاملا برازنده خانوم وکیلی ظاهرا سنگین
عاقل! که تازه پایان نامه دفاع کرده می باشد و توجه دارین که ملت بار اولشون بود ما رو زیارت می کردن و ما هم اصلا حواسمون نبود
مردم عقلشون به چشمشونه و خودمون رو دادیم دست میزبان که عقلش همچین یه
نموره از ما کمتره و ..
همین دیگه! کلا راسا ضایع شدیم و تا
آخر گلگشت به عنوان دی جی داشتیم توضیح می دادیم که این ها به پیر به
پیغمبر سلیقهء غالب ما نیست و ما بنا به پیشنهاد دوستان موسیقی فاخرمان را
ترکانده ایم و اینا..
ولی عمرا اگه نصف آبروی ریخته مون جمع شده باشه!
* خوب صبح علی الطلوع یعنی دقیقا ساعت 8 !! راه افتادیم و مقصد اول غار رود افشان بود نرسیده به فیروزکوه که بعد از نوردیدنش طی تحقیقاتی که کردیم متوجه شدیم یکی از بزرگ ترین دهانه غارهای ایران رو داره.
البته
من اینجا نمیخوام سفر نامه بنویسم و سرتون رو درد بیارم . همین قدر بهتون
بگم که چون داشتیم وسط روز ماه رمضون دنبال نون میگشتیم کمی مسیرمون طولانی
شد و حدود ساعت 10 رسیدیم به روستا و مثل یک گله بز کوهی سربالایی نسبتا
تند 20 دقیقه ای (جونمون دراومد) رو طی کردیم و ناگهان در یک گودی دره
مانند، دهانه غار رو دیدیم و کلی ذوق کردیم که سربالایی لعنتی تموم شده.
بعد
راه افتادیم به سمت پایین و از دهانه عبور نمودیم و 30-40 متر پایین تر ،
نشستیم توی همون تالار اول غار تا صبحانه بخوریم و تخم مرغ های دو زرده رو
شکستیم در ماهیتابه ای پر از روغن و دو تا تخم مرغ برایمان مانده بود که
ناگهان در یک اتفاق فوق نادر از درون یکی از تخم مرغ ها مایعی صورتی
رنگ(اییییشششش! ) ریخت در ماهیتابه و کلا گند زد به صبحانه و ما رسما نان
تافتون با روغن خوردیم!
خوب گشنه بودیم و وسایلمون هم همراهمون نبود!! چه می کردیم؟؟
* بعله! غار نوردی رو با تجهیزات شروع کردیم(البته بگم که سرگروهمون این کاره بود ها!!)
از آنجا که بنده جون به جونم بکنن یک جوگیر واقعی هستم با
هدلایت و دستکش احساس "غارنوردپروفشنال" بودن بهم دست داد ، و عینهون پلنگ
و کاملا داش وار! غار را نوردیدم و چند باری هم نزدیک بود کله پا بشم که
با کمال مسرت جز یک مصدومیت جزئی!! که تا الان هم نشستن رو برام دشوار کرده
اتفاق دیگه ای برام نیافتاد!
3 ساعت مثل یک دقیقه گذشت. فوق العاده بود!
* به نظرم غار نوردی ، یکی از هیجان انگیزترین تجربه هاست .
غار پر از قشنگیه. تاریکی و تو در تو بودنش، اینکه باید یک چشمت به جلوی
پات باشه و یک چشمت به همراهانت و هر چند قدم یک بار وایسی و نور بندازی به
اطراف و از زیبایی تازه ای که داری می بینی لذت ببری..
یک
هراس کارتونی از ریختن سقف غار و از خالی شدن زیر پات.
حتی یه جاهایی یاد
در اعماق زمین ژول ورن (اسمش همین بود؟)می افتادم و منتظر بودم از بعضی
راهروها عنکبوت های عظیم الجثه دربیان! یا هی دور و برم رو نگاه میکردم تا
اسکلت آدم ببینم! یعنی خیلی دلم میخواست یک اتفاقی مثل فیلم ها بیافته و
هیجان رو بالا ببره!
اما حیف! تنها اتفاق های هیجان انگیز سر خوردن گاه و بیگاهمون روی سنگ های مرطوب و گلهای سیاه بود! همین!
هیچ کدوممون نمردیم!!! هیچ کدوممون رو حشره های مرموز نیش
نزدن!! نخ راهنما پاره نشد!! گم نشدیم تا گروه های امدادی بیان سروقتمون !!
اه که بخشکی شانس!!!
* همون
اول توی سربالایی متوجه شدیم که به صورت خجسته ای گروه بچه کرمونی تشریف داریم!!
آخخخخ!!
بوی وطن که می پیچه در فضا آدم روحش شاد میشه!!
بعد
تا آخر سفر تفریحمون شده بود پرسیدن سوالات لهجه ای از همدیگه و از ملت!
مثلا
اینکه یه کرمونی میره میوه فروشی و میخواد خیار و خربزه بخره. به فروشنده چی میگه؟
یه
کرمونی ناخن اشاره اش کجاشه؟
کرپور
ور کت ناسار بسل!! یعنی چی؟
بعد
چون ما همه یه جورایی بین المللی بودیم رسدیم به لهجه لری و پ لنگ شی م لنگتم!!و مشهدی و شیرازی و خرید سیب و سیب زمینی و آلو!!
خلاصه
دقت دارین که جمع آخر مثبت بود و تفریحاتمون هم در حد و سطح گروه سنی الف فوقش ب!!
*هیچی دیگه ! بعد از غار راه افتادیم به سمت شرق کشور و الکی الکی تا نزدیکای گرگان رفتیم! گشت و گذار ..
جنگل
و دریاچه و تپه و ..یه سفر خیلی دوست داشتنی که هرچند پر بود از فعالیت بدنی و یه
جاهاییش واقعا و بدون اغراق سنگین و حتی خطرناک بود ، بدون ذره ای خستگی
تموم شد و برگشتیم با حال خوب خوب...
از
غار گفتم چون برای خودم خاص ترین قسمت ماجرا بود و دوست داشتم پیشنهاد بدم
به دوستانی که نرفتن اگر امکانش رو دارن این تجربه رو از دست ندن..
..
فشار
کار و پایان نامه و یه سری درگیری های اداری ناخواسته و اتفاق هایی که
عادی بود اما ناخوشایند، آروم آروم و یکی یکی داره تموم میشه..بعضی هاش هم
فراموش میشه..
کلا عاشق زمانم که رفیق همیشگیه و دلداری هاش بیست!
می طلبید یه تفریح فوق سالم با دوستان فوق مثبت و فوق پایه .. جای همگی خالی..
و در آخر..
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی شود ما را..
...