"یک عدد مثنوی"

این روز ها تمام دلم تنگ میشود

بین من و خیال شما جنگ میشود

این روز ها بدون شما میرود هنوز

اینجا هنوز روز به شب میرسد هنوز

آنجا هوای خاطرتان خوب مانده است؟

بهتر شدید؟ حال که مطلوب مانده است؟

می خواستید از هیجانم! حذر کنید

خوب! رفته ایم دور ترک تا گذر کنید

ما را کنار آینه ها جا گذاشتید

میلی برای بودن با ما نداشتید

حرفی به جز "برو" که به ما مرحمت نشد

دلتنگ دیدنم دلتان عاقبت نشد؟

یعنی برات رفتن ما :" بی خیال! رفت..

سر منشائ شلوغی ، بی داد و قال رفت"؟

یعنی تمام خاطره ها: قاه قاه..کشک..؟

یعنی تمام بودن من با تو...آه...کشک؟

باشد! بدون ما همه چی رو به راه شد

وفق مراد آمد و اوضاع ماه شد!

ما بی شما کمی دلمان غصه می خورد

انگار قلبمان نفسش گاه می برد

باور نمیکنم که شما شاد مانده اید..

در گونه ای تعارض ..اییی..حاد مانده اید!

ما بین ما و راحتی و ما و دیگران

ما بین زندگی و من و ابر و آسمان!

دیگر که دست های شما رعشه ناک نیست؟

دیگر میان ما و شما ، اصطکاک نیست؟

با عرض معذرت! دلتان سنگ نیست که!

عادت، نه عاشقی، به خدا ننگ نیست که!

از پیش چشم شکر خدا ما که رفته ایم

مهمان سال و ماه نه، مهمان هفته ایم

ما یک نسیم بی ادب و شوخ بوده ایم

گیسوی حضرتش به گریزی ربوده ایم!!

ایشان مزاحمت همه از یاد برده اند

تا حدی از تحمل ما حرص خورده اند!

تلخی حرف و تندی افکار و روی باز

ای داد! بی نوا ! چه کنی با زبان دراز؟

تنگی قافیه همه جا عیب شاعری است

این هم به روی باقی عیبام...چاره چیست؟



....

تو ترکم..تو ترکم...تو ترکم..


صد بار مینویسم تا یادم نره. این اعتیاد لعنتی یه بار تمام سلول هام رو کشته.دیگه نمیذارم....

کجایی؟

گفت: کجایی؟

گفتم : زیر سایه ی سنگین شما.شما کجایید؟

گفت:پیدات نیست؟

گفتم:چه خبرا؟ اوضاعت رو به راهه؟ خوش میگذره؟ ما رو نمی بینی خوشحالی؟

گفت: اااه! باز شروع کردی؟ بیا بریم دیره.استاد رفت.

گفتم: استاد؟ تو دیدیش بره؟

گفت: میگم بریم....

                                         *********

گفت: کجایی؟

گفتم : تو کجایی؟

گفت: من سر کارم، دیدم تو کتابام یکی دو تا امانتی داری گفتم اگه این دور و ورایی برات بیارم.

گفتم : نزدیک هفت تیرم.می رسی بیا چشمه.

گفت: چشمه؟؟!!!

گفتم: خوب بابا! بیا خانه ی هنرمندان.اول پارک..

...

گفت: ببخشید ! خیلی معطل شدی!

گفتم : دیگه عادت کردم.لابد کار واجب تری داشتی!

گفت:این کتابا خیلی وقته پیشم مونده.ببخشید. میای تا زیر پل برسونمت؟

                                           ********

گفت: کجایی؟

گفتم: یزد!

گفت: یزد چه کار میکنی؟

گفتم: یه چک کیفری داشتم!علافم اینجا! می چرخم حال و هوام عوض شه..

گفت: به سلامتی! تا کی اونجایی؟

گفتم : هستیم حالا!

گفت : اوامری باشه ؟! اومدی خبر بده!

گفتم : کارم داری؟؟

گفت: نه! کار خاصی ندارم! به کارت برس!

گفتم : اگه کاری داری بگو! من به این روزا نمیام..

گفت: زنده باشی!

                                  **************

گفت: کجایی؟

گفتم : خونه..

گفت: کجایی...؟ میگم کجایی؟

گفتم: خونه...میگم خونه!

گفت : کجایی.....

گفتم: خونه! نه کلاس دارم، نه کار ، نه کتابی دست کسی هست که بخواد برام بیاره...

گفت: کجایی....

گفتم : خونه....

                                        **************

گفت: کجایی؟..

       صداش روی پیغام گیر مثل یه بوق ممتد موند..........



اسب شده بودی..

برای " خنده های اجباری" اگر اینجا را می خواند!



"این شهر جایی نشسته است و نفس می کشد

تناسخ لاله ای که به پاهای چوبین نیمکت پیچیده

از نفس افتاده

دست هایش به سیاهی

رویش از نگاه مرده

...

ساعت لحظه ی هجوم افتادن است

دور میزنم

آنقدر دور میشوم که دریا در افق

موج برنمی دارد

که به دار آویخته دریا در باد..

قانون میعاد زیبایی است

....

از لب هایم درد می تراود

از زانو هایم درد

از روز هایم درد

افسوس لحظه های هیجان زده

افسوس افسانه های آغشته به حقیقت

...

در کنا رودخانه ای میدویدم

درختی پشتش پنهان شده بودی

علف زار شده بودی

اسب شده بودی

من میدویدم

چشم داشتی

صورت داشتی

اسب داشتی

من میدویدم

اساطیری ترین شبدیز شده بوی

سیاه شده بودی

شبق شده بودی

من به سیمای تو در دور دست ها خیره

تو به آسمان باز گردیده شده بودی

تو...

...

انگار سال هاست کنارم نشسته ای

انگار دست های مرا بی گناهی که کرده باشم بسته ای

من به غل و زنجیر های تو معتادم

من از سیاهچال گونه هایت میرقصم

...

شکایت از روزهای سپری شده است

وما هنوز پیر نمرده ایم

گشایشی رخ میدهد

شبان از سفر آمده مرا خواهد بوسید

و من از نفرت لب هایش روزه میمانم

...

تو اسب شده بودی

من پشت رود خانه ای میدویدم







دیرت شد امیر!

دیرت شد امیر!

طولانی است خیابان سرما زده ی بی سنگفرش.

چه زیبا شده ای زیر آفتاب بی رمق.چه معصوم با دست های آرام گرفته در پهلوهایت.

برخیز امیر!

دیدم کبودی گونه هایت را.دیدم، از درز چشم های خواب نمانده ات.دیدم بی رازی که آماس کرده باشد روی دلت.

نمان تنها خیره روی کتاب های من! پشت به کتابخانه، لب هایت حلقه ی سیگار ، با من سخن بگو امیر!

دیشب چراغ ها را خاموش کرده بودم به استقبال گریه ، کورمال دست هایم تا کلید های خانه معطلت گذاشت پشت در چوبی. ایستادی امیر،بی صدا،آمدی : چه شده ای باز؟

: بمان امیر!

شاهراه دروغ در سکوت من را میبرد به ضربه های روی اندامت.صبر کرده بودی، درد کشیده بودی، عزادار شده بودی...طاقت بیاور امیر!

وسیع است انحنای سینه ام آنقدر که آرام بگیری بی اشکی که من دیده باشم بی چراغ و شمع. بخواب امیر!

پشت به کتابخانه ، بی لباس ، بی تمنا! فردا روز خداست و ما تنها مالک این شبیم.

نیمه باز نماند چشم های سرخت! خسته نمانی در خانه ی من! سردت نشود در دست هایم!

من نگاهت می کنم تا اول صبح! آرام بگیر امیر! کسی نمی آید .بخواب امیر!

جای انگشت هایت نمانده روی چراغ های خاموش، روی خاک های خیره بر نگاه من. می ترسی و این همه جسور؟ می ترسی و این همه بیدار؟

نترس امیر!

من می مانم، با تمام ادعایت در نبودن. نمیترسی امیر! نمیترسی....

( نوشته شد  در بیست مهر)

نبودیم......نبود...نیست..

نوبت به من هم رسید. دیر یا زود برای هرکدام ما اتفاق می افتد ،اگر نیامده باشد.. می آید پاورچین مثل پاییز ، مثل ناگهان باز کردن چشم ها وقتی مست خوابی،مثل شتره ی آب ناودان شکسته وقتی هنوز باران نباریده...زنگ در،زنگ تلفن، زنگی که انگار هیچ وقت تمامی ندارد...صدای مرگ همین قدر تکراری و ساده است. خدا بیست و هفت سال کنارم آمد و رفت بی تلنگری بی زنگی..حالا که آمد بی ناگهان بود و ناگهان، بی آرام بود و آرام ، بی هست بود و هست...هست ...هست...آری مرگ هست چه بی توان باور ،چه بی محابا ، چه بی رحم... مرگ در خانه ی ما هم آمد...سلام کرد . با یک نفس فقط یک نفس رفت و برد عزیز قدیمی را ...برد ... مصیبت سهمگین تر از آن است که شاعرم کند.درد عمیق تر از تمنای درمان و تسلی است...پیرمرد چشم من بود...

نوشتنم امروز عذر تقصیر تاخیر است برای دوستانی که آمدند و نبودم... پیرمرد نیست ،من نبودم...

نبودیم......نبود...نیست..