اسب شده بودی..
"این شهر جایی نشسته است و نفس می کشد
تناسخ لاله ای که به پاهای چوبین نیمکت پیچیده
از نفس افتاده
دست هایش به سیاهی
رویش از نگاه مرده
...
ساعت لحظه ی هجوم افتادن است
دور میزنم
آنقدر دور میشوم که دریا در افق
موج برنمی دارد
که به دار آویخته دریا در باد..
قانون میعاد زیبایی است
....
از لب هایم درد می تراود
از زانو هایم درد
از روز هایم درد
افسوس لحظه های هیجان زده
افسوس افسانه های آغشته به حقیقت
...
در کنا رودخانه ای میدویدم
درختی پشتش پنهان شده بودی
علف زار شده بودی
اسب شده بودی
من میدویدم
چشم داشتی
صورت داشتی
اسب داشتی
من میدویدم
اساطیری ترین شبدیز شده بوی
سیاه شده بودی
شبق شده بودی
من به سیمای تو در دور دست ها خیره
تو به آسمان باز گردیده شده بودی
تو...
...
انگار سال هاست کنارم نشسته ای
انگار دست های مرا بی گناهی که کرده باشم بسته ای
من به غل و زنجیر های تو معتادم
من از سیاهچال گونه هایت میرقصم
...
شکایت از روزهای سپری شده است
وما هنوز پیر نمرده ایم
گشایشی رخ میدهد
شبان از سفر آمده مرا خواهد بوسید
و من از نفرت لب هایش روزه میمانم
...
تو اسب شده بودی
من پشت رود خانه ای میدویدم
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."