سلام


همین دیگه! چی بهتر از سلام؟

راستش ما اینجا امکاناتمون در حد همین برگ سبز و ایناست عزیزان.. ولی درویشی و با صفا.. لاو یو آل! 

به همه توی گودر سر میزنیم و احوالپرستون هستیم اون ردیفای آخر!

 بادها و کوه و صدای جیرجیرک ها ما رو یاد رفقا میندازه و  از اینجا که گمونم به پاکی ها نزدیک تر باشه یک دنیا دعای خیر میفرستیم برای همه.. از ته ته ته دل!


به یاد ما باشین که دنیا را وفا نیست حافظا حافظا :)))


هو فان!



تمام..



نمیدونم جوونی که پشت میز آخری نشسته بود توی این کارش تعمد داشت یا نه..

 نمیدونم حواسش بود که سپردن پِرِس مُهر به دست مراجعش سمبلیک ترین اتفاقی هست که میتونه توی اون موقعیت بیافته یا نه..

نمیدونم از بی حالیش بود که مهر رو خودش روی دانشنامه ها فشار نمیداد یا میخواست این جوری تموم شدن یک دوره از زندگی آدم ها رو با دست خودشون ثبت کنه..

دانشنامه و ریز نمرات.. لغو تعهد خدمت به مملکت .. 

مهرش رو خودم زدم..



مشکوک نزن بچه جون!!


توی دنیای مجازی چند گروه آدم وجود داره که همه ما کمابیش باهاشون برخورد داشتیم..

 من خودم اگه از "نوشتن" و "برخورد مجازی" کسی حال کنم مخلصش هم هستم..میخونمش و گاهی کامنتی میذارم و اینا. برام اصلا اهمیت نداره این طرف "واقعا" کی هست و چی هست و چه منویاتی!! داره. اگر هم به هر دلیل خوشم نیاد، دور و برش نمیرم و "فینیش هیم" میکنم به اصطلاح!

اما یه گروه هستن که به تورم هم زیاد خوردن (به خصوص سال های اول) و خیلی متاسفانه  اعصابم رو خرد میکنن!

 آدمایی که تو محیط مجازی مشکوک میزنن همیشه.. 

منظورم اون گروهی هست که خییییلی به نظر خودشون توداری میکنن، عقاید خاص!!! دارن، پست های بی سر وتهی مینویسن که فقط خودشون و -گاهی خدا- ازشون سر در میاره، هیشششکی ازشون چیز زیادی نمیدونه و دست آخر، وانمود میکنن از همه چی باخبر هستن اما به دلایلی!! نمیتونن اون اخبار رو به سمع و نظر بقیه برسونن.. !

- یکی نیست بهشون بگه آخه پدر آمرزیده اگه قرار نیست بگی پس گرا دادنت واسه چیه؟؟ مریضی؟ -

نکته بامزه و اعصاب خرد کن قضیه البته، این جوری بودن این آدم ها نیست! 

مساله در واقع اینجاست که همین ها تا به پستت میخورن شروع میکنن عین کاراگاه کاستر بازجویی کردن و تند و تند از تمام زندگی و اسم و رسمت پرسیدن و اونچنان صمیمی میشن که تو نمیفهمی توی چه موقعیتی قرار گرفتی!!

بعد کامنت و یه وقتایی اس ام اس های خیلی دخترخاله وار و پی ام و اگه گیرت بندازن چت و خلاصه یه جور برخورد که من اسمش رو میذارم "تهاجم ارتباطی"!!! ..

همه اینا رو بذارین کنار این که تو هنوز نمیدونی این طرف مثلا چند سالشه حتی!

خُب من فقط میتونم 12 الی 13 روز!!! این گروه رو تحمل کنم و بعدش بالکل دورشون خط میکشم و انگار نه انگار همچی آدمی هم وجود داشته نه جوابشون رو میدم و نه تحویلشون میگیرم! گله هم میکنن اما من خشن تر از این هستم که به این چیزها اهمیت بدم..

اینا رو گفتم که دور همی در جریان باشیم و قصد و غرض و احیانا مرض خاصی نداشتم..

گاهی حس میکنم این ها خودشون متوجه نادرستی برخوردشون نیستن و شاید تعمدی ندارن، اما در هر صورت هر نیتی که داشته باشن آدم باهاشون احساس راحتی نمیکنه.. آروم آروم دورشون خالی میشه!

گناه دارن گاهی، ولی تقصیر خودشونه!




...


پی نویسی برای یک دوست: سه شماره پشت سر هم، "صفر، یک، دو".. بعد از مدت ها چسبید. آروم تر از همیشهء شما بود، ولی چسبید :)



ای دزد مادرزاد دل..


سلام..


این عاشقانهء شکوهمند قدیمی رو دوباره بشنوید. شعر پدر و موسیقی زنده کنندهء پسر*..

اگر گوش کردین و قلبتون تا چشم هاتون بالا نیومد .. میاد! مطمئنم..

قلندروار..



امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی

رحمی به این خونین دلِ رسواي رسوا میکنی

لیلاي من باشد عیان در هر زمان و هر مکان

زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا مّیکنی؟

گل در میان خارها دامان خود سازد رها

بیهوده اي بلبل چرا یک عمر غوغا میکنی؟


آشفته بازاري مکن اي دزد مادرزاد دل!

صد حلقه میپیچی به هم تا یک گره وا میکنی


گه در تماشاخانۀ قسمت مرا بازي دهی

گه نقش هاي خویش را در من تماشا میکنی

این چرخه میچرخد بسی بهر حساب هر کسی

یک روز جبران میکند جوري که با ما میکنی

اي دل بیاموزي اگر راه درست عاشقی

با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا میکنی

صد وعدهء نادیدنی "ارفع" به خود هم میدهی

با ظنّ وهم آلود خود دل را تسلا میکنی..



سید محمود توحیدی(ارفع) و عماد توحیدی..





هیچی نبود..

ولش کنین..

ببخشید که پاکش کردم.. شب تعطیلی رو بذار خراب نکنیم..


عزیزان قدر یکدیگر بدانید

بدانید..


تیریپ ورزشکاری


مدتی است به علت پاره ای مشکلات جسمانی و اجتماعی!!! تیپ و تیریپمان کمی تا قسمتی متفاوت گردیده است و یاللعجب، که ظاهر جدید را همگان نام "ورزشکاری" میدهند.. تا به حال سه نفر (خداوکیلی زیاد نیست؟؟) بنده را مربی دانسته اند که دارد از باشگاه با خستگی و کوفتگی به منزل برمیگردد!

تریپ داف و تریپ هنری و تریپ رسمی و تریپ خسته و اینها را بلد بودیم؛ این یک مورد را هم به مدد کت و کمر و پا و سر و کله و اعصاب خودمان آموختیم.

اینک طِبق معمول نسبت به "زکات علم نشره" اقدام نموده و آنچه در این طریقت کسب کرده ایم اینجا در طَبَق اخلاص مینهیم نقطه


پوشیدن و داشتن موارد ذیل شروط لازم و کافی این تیریپ بوده و حذف هر کدام به مثابه حذف گوشت از آبگوشت میباشد:


1- مانتو با پارچه ساده، تا  یک وجب!! زیر زانو، در قسمت کمر تنگ، دارای کمربندی ترجیحا با رنگ متفاوت، آستین های بالا زده تا روی ساعد 

2- شلوار جین تیره دمپا گشاد 

3- کفش راحت حسابی، ترجیحا خاکی (کفش های کالج و صندل و این سوسول بازی ها نه! کفش بیریخت  و حتی عین قایق)

4- یک عدد مچ بند آتل دار بلند

5- یک عدد نقاب رنگ روشن کاملا ساده که اصلا جینگیل پینگیل نداشته باشد

6- یک عدد کیف کجکی روی شانه 

 7- سیاه سوختگی یا همان برنزگی خودمان!

8- اخم های در هم فرو رفته و ظاهر جدی و ریختن "بی اعصابی" از سر و کول!

9- آرایش بسیار ملایم

10-  و البتـــــــــــــــــــه، خوشتــیــپــــــــی ذاتی!!!


داشتن و پوشیدن موارد ذیل هم به مثابه ریختن هندوانه در قورمه سبزی گند میزند به تیریپ ورزشکاری:

1- دستکش

2- رژ لب

3- شال گل منگلی و چروک و زنگوله دار و..

4- نیقو ملیح !*

5- کتاب و مجله در دست



نمیدانید! این مدت آنچنان غرق احساسات ورزشکارانه بوده ام که پشت بازو و کول!! هم به هم زده ام!

 تنها افسوس من این است که چرا، به راستی چرا خداوند متعال یک 10 سانت ناقابل بر قامت من نیافزود تا همین طور که در خیابان ها میخرامم به تیم ملی ای چیزی هم دعوت شوم؟ آخر پس عدالتت کجاست خدا ؟؟


کلمه ها و ترکیب های تازه:

نیقو ملیح= نیق ملیح

نیق= لبخند

کرمانی را پاس میداریم!

....


راستی، اینجا رو دیدین؟






درمان قلمبه شدگی در و گهرها!


سلام..

وقتی تعداد روزای ننوشتن از یه حدی فراتر میره حرفای انسون همچی قلمبه میشن که نمیفهمه باید برای گفتنشون از کجا شروع کنه.. برای این بیماری علما درمانی اختراع کردن تحت عنوان "پ. ن. نویسی"! یعنی حاشیه هایی که از متن مهم تر هستن و اینا!


پ.ن.1: آخخخخخ که چه حالی میده متوجه بشی یه چیزی رو درست تشخیص داده بودی، بدون دلیل و مدرک و فقط از روی نشونه ها.. چه حالی میده وقتی میفهمی کشفت درست بوده هر چند تمام عالم و آدم دست به دست هم داده بودن تا باورت بشه که اشتباه میکنی!


پ.ن.2: من شدیدا دلم یه پسر 5 ساله چاق میخواد که شلوارک و تاپ پوشیده باشه و بیاد با من بریم پارک.. فقط همین هاااا! اینا احساسات مادرانهء من نیست که داره فوران میکنه، شلوغ کاری های کودک درونمه!


پ.ن.3: یه فشارهای وحشتناکی رومه که البته خیر و خوب و مثبته! ولی بالاخره فشاره و یه جاهایی آدم رو از کت و کول میندازه.. گفتم در جریان باشین و بالستیک های !!! انرژی مثبتتون رو به سمت اینجانب تنظیم کنین تا در مواقع حملهء فشارها به سمتشون شلیک بفرماین. قبلا از همکاری شما موتوشکریم!


پ.ن.4: مخاطب خاص دار: پرتقالی عزیزم خیلی بدجننننسی! من این چند روز جایی بودم که صدای آسمون رو هم میشه توش شنید و متاسفانه کسی نبود حرصم رو دربیاره.. بعد تو اون جوری گفتی، من دلم "حرص درآورده شدگی" خواست خوب نامرررد!! سعی میکنم در اسرع وقت یک فقره "کیس" جهت قهوه ای کردن پیدا کنم! و من ا.. التتتتوفیق!


پ.ن 5: در ادامه مطلب اولین شعر عاشقانه واقعیم رو براتون مینویسم در راستای همون قضیه ضایع بودنم و اینا.. البته از این شعر دو نسخه موجوده که توی نسخه ای که فعلا در دسترس بنده هست دو بیت قلمی نگردیده!

ضمنا اسم معشوق محترم رو هم حذف کرده و به جاش "..." گذاشتم! داستان شعر هم اینه که ما از معشوق محترم یه چیزی خواستیم و اوشون پیچوندن.. سبک هم تا حدودی "واسوخت" هست، البته تا حدودی :دی





ادامه نوشته