درمان قلمبه شدگی در و گهرها!
اسیر بوی توام "..." به کل الحال!!
و نیست در سر من جز هوای وصل محال
حرمسرای!! دلم خالی از وجود تو نیست
به زندگی و به مرگ و به شادی و به ملال
به سردی از در خویشت براندی ام امروز
هلا!! بدان که به ما نیز میدهند مجال
بدان سبب که ز سوز درون خبر گیری
بیا کنار دل تنگم ای نسیم شمال!!
(بیت مفقوده!!)
و گو که ای همه حکمت سخن، شکر پندت
"توان گذشت ز جور رقیب در همه حال"
ولی ز مونس شب های تار تنهایی
جفا و ظلم چنینم نبود در آمال
(بیت مفقوده)
تاریخ آذر 77
توی سه نقطه این کلمه رو بگذارین تا به عمق فاجعه ای که من بودم پی ببرین: حافظا!
داستان هم در واقع از این قرار بود که بنده در جمعی گفتم که جناب حافظ اگر همدوره من بود حتما باهام ازدواج میکرد!! دقت بفرمایین نگفتم "من با اون ازدواج میکردم!!".. دوستان هم گفتن "غلط کردی این طورام نیست"..
بعد قرار شد فال بگیریم و استاد این غزل رو تحویلمون دادن:
ابر آزاری برآمد باد نوروزی وزید..
که یک جاش به صراحت میفرماین:
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام..
معادل امروزی این عبارت قرن هشتمی اینه : عزیزم من لیاقت تو رو ندارم..
رسما پیچوندن طرف با ضایع ترین شیوه ممکن!
خوب منم دلم شکست و این غزل ناب!!! رو گفتم دیگه! یه مصرع هم از خودش "تضمین" کردم که خجالت زده اش کنم!
ببخشید خلاصه! ما یه همچین فانتزی هایی داشتیم تو نوجوونی!
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."