سید خندان..

پیرمرد داد میزد با تمام قدرتی که ساعت سه بعد از ظهر برایش مانده بود: سید خندان دو نفر ...سید خندان

دو نفر...

دختر قدم هایش را تند کرد : کدوم ماشینه؟

پیرمرد اشاره کرد به پراید سیاهی کمی آن طرف تر  ودختر ماند در تعجب از جوانی که ایستاده بود کنار

ماشین و نگاه میکرد به پیرمرد.

جوان بلند بود با چشم های میشی و صورت آفتاب سوخته . معلوم بود چند هفته قبل دستی به ابروهایش

کشیده و بعد پشیمان شده است.دختر نگاهش را از جوان دزدید و زیر سنگینی نگاه او سوار شد :

آقا دو نفر حساب کنین!

جوان صندلی اش را کمی جا به جا کرد و چرخید به عقب: خانم بریم؟

دختر بی آنکه نگاهش را از خیابان بردارد جواب داد: گفتم دو نفر..

راه افتادند و دختر هر از گاهی از زیر چشم آیینه را می پایید ، خنده اش گرفت. چه طور انتظار داشت راننده

تاکسی توی آیینه نگاهش کند؟  انگار هیچ وقت مثل امروز دلش نمی خواست ترافیک سنگین باشد.

راننده حتی به روال معمول هم به آیینه نگاه نمیکرد! همه چیز به یک شوخی دخترانه شبیه بود.

دختر  کیفش  را باز کرد ،  یک اسکناس پانصد تومانی برداشت ، بعد کنار گذاشت و دست برد به

سمت دو هزار تومانی.آرام خم شد و از  پشت در بزرگ کیف بو یش کرد .از بوی چرم مخلوط با کاغذ و

دود دلش به هم خورد.

در عطر کوچک "بلو دیزایر" را باز کرد و اسکناس را کشید روی رولر عطر، صافش کرد: جناب، بفرمایید!

جوان برگشت .دختر نگاهش را برگرداند .

: خانم محترم قابل نداشت!

دختر جواب نداد. با خودش فکر کرد احتمالا راننده خوب آواز میخواند.

جوان یک اسکناس هزار تومانی برداشت .باز برگشت و خیره شد توی چشم های دخترقبل از اینکه فرصت کند

رویش را برگرداند: خانم پول خرد بدم که اشکال نداره؟

: نه، راحت باشین.

دختر به سختی آب دهنش را قورت داد.

جوان هزار تومانی راگذاشت بین لب هایش و پنج تا صد تومانی از لای پول هایش آورد بیرون. اسکناس ها را

دسته کرد ، وسطشان را گرفت، بی آنکه برگردد گرفت به سمت دختر و چشم های میشی اش آیینه را

پر کرد.دختر دست برد به گوشه ی اسکناس ها ، همان گوشه ای که بین لب های پسر بود و کشیدشان

از دست پسر .انگشت هایش نمناکی اسکناس هزار تومانی را حس کرد. صد تومانی ها را ریخت ته کیف و

انگشت اشاره اش  را آرام کشید روی خیسی گوشه ی هزار تومانی و چشم دوخت به آیینه.

رسید به اول خیابان معلم: ممنون جناب، پیاده میشم.

راننده ترمز کرد و ماشین را کشید به سمت گل فروشی بزرگ قبل از معلم: بفرمایید!

دختر آرام پیاده شد.جوان برگشت و خیره شد توی چشم هایش. دختر همانطور که نگاهش میکرد سرش را

پایین آورد: مرسی...

جوان مکث کرد.انگار دو مسافر دیگر را فراموش کرده بودند. دختر بر خلاف عادت راهش را کج کرد به سمت

جلوی ماشین ، کمرش را صاف کرد سرش را گرفت بالا و از روبه روی جوان رد شد با تمام تبختری که بلد بود.

جوان هنوز ایستاده بود.

وسط خیابان شلوغ شریعتی دختر یادش آمد که همان سمت خیابان کار داشته است. برگشت و چند تا

ماشین با عصبانیت برایش بوق زدند.

دختر خندید  و رفت به سمت گل فروشی...





امروز زیبا ترین لبخندت رو به یه غریبه بزن

شاید این تنها نقطه ی روشن امروز اون باشه...

دلم اندازه ی تموم خورشید گرفته..

کسی میدونه کی صبح میشه؟

لاموتریژین لیتیومیک!

مودم پایین بود .اسمش رو گذاشته بودم تنبلی مفرط .همه ی کارام رو میذاشتم برای دقیقه ی نود که خوب،یه

وقتایی داور سوت رو چند ثانیه زودتر می زد و من می موندم وکار مهم انجام نشده... بعد اون کسی که کار

مهم انجام نشده بهش مربوط بود _استاد، ، همکار،دوست.._ (قطعا تصدیق می فرمایید هیچ کار مهمی

صرفا قائم به شخص شخیص " خود" انسان نمیشود) شروع میکرد به تماس و پیگیری..بعد من استرس

میگرفتم ...بعد کارهای دیگه ام رو انجام نمیدادم...بعد ولو میشدم جلو کامپیوتر...بعد اعصابم از دست خودم

خورد میشد...بعددوباره کارهای دیگه ام رو انجام نمیدادم...بعد میخوابیدم..بعد ...همین می شد یه دور و

تسلسل ،سیکل معیوب یا هر چی اسمشو بذارین.

رسما از کار افتاده بودم.تا رفتم پیش " دکتر" و در کمال اعتماد به نفس گفتم: من مشکلی ندارم دکتر فقط یه

کم، یه کم ها، تنبلم. اومدم نصیحتم !!کنین..

کل جلسه ی اول دیدن " دکتر" شد پنج دقیقه و چهل و دو ثانیه...سلام لاموتریژین!!

حالم شده بود خداااا. مثل فرفره میچرخیدم دنبال کارام و ظهر نشده "نفس کش" میطلبیدم... همه جا دنبال

پله میگشتم تا ازش برم بالا!!

کم مونده بود عصرا بعد از تعطیلی  برم سر چهار راه وایسم برا فعلگی...بس که انرژی قلمبه شده بود

توم! لامصب.. روزای تعطیل عینهو مرغ سر و پر کنده خودم رو میکوبوندم به در و دیوار و ناله میکردم:ای خدااا !

من کار می خواااااااااام.  مردم از بی کاری...

خلاصه دردسر ندم که یه سال اوضاع بر همین منوال !! بود که " دکتر" دید نااااا! دیگه دارم خطر ناک میشم..

از شما چه پنهون داشتم می رفتم تو حس و حال عاشقی ، چه عاشقی...روی مجنون سفید..والله..

بسته شدم به لیتیوم فک کنم محض کاهش اثر لامو جونم... بعد حالااااا...شدو آرووووووووم..خانوووووووووووم....ماااااه....

موندم چرا لامو رو کم نکردن برام؟(از بس فضولم! والله) در هر صورت رییس " دکتر"ه . مهم اینه که من الان خیلی با شخصیت شدم.

جدی میگم .به خدا. باور کنین...


اعتماد به نفس

رفتم دنبال کار یه موکل با طرفش لابی ! کنم که اگه بشه سر و ته قضیه رو با ریش سفیدی! هم بیاریم و قرار

نباشه کلی پول به اسم هزینه ی دادرسی بریزیم تو کیسه ی دادگستری.

یارو برگشته میگه: من از همون اول یه اعتماد خاصی نسبت به شما پیدا کردم...نه اینکه فک کنین چون

خانمین،ناااااااااا !!! اینجا اصلا بحث این حرفا نیست...

خوب مرد حسابی میشه بگی اگه بحث زن و مردیت !! و اعتماد به نفس مردونه و تلاش مذبوحانه برا مخ زنی و

قضیه ی "ای روتو برم اییی" مطرح نی...پس اییی که گفتی چه ربطی داشت اونوقت؟؟


بیچاره نامه ی آبان

ای خداوند نازل کننده ی هر چه بلای ریز و درشت! ای خداوند منتقم جبار! ای خداوندی که برای بیست و چهار

ساعت زمین و یه ثانیه ی عرش کبریائیت دوربین امنیتی گذاشتی، به تعداد آدم های زمین، روشن کردی توی

آسمونت، که مچ ما بیچاره ها رو بگیرن و به ازای هر غلط و نا غلطی که میکنیم ما رو بچزونی و برای غلط های

خاصمون یه هیزم اضافه کنی به جهنمت..

ای خدای بزرگ! به خود خدات ما شکر خوردیم. دست بردار از سر ما یکی.شکر خوردیم ،البت که هر چی روزای

عمرمون رو عقب جلو میکنیم نمیفهمیم کی خوردیم،کجا خوردیم، با کی خوردیم..

ولی آقا جون هرچی شما بگی.هر چی خواست شماس.ما خوردیم تو ندید بگیر.

دست بکش از سر ما بذاار یه امیدی ته دل نا امیدمون باشه.ما رو می چزونی باشه ، ولی بابا، یه دونه فقط یه

دونه کارت آفرین حق این همه حماقتمون هم نیس؟

نمیگیم از نجابتمون ه از خوبیمون ه،ولی به خود خدات ما از خنگیمون به خلق الله حال میدیم ، عرضه ی حال

گیری هم نداریم به مولا.

میگم...میگم نکنه دوربینی که اسم ما رو روش نوشتی ناغافل چرخیده رفته رو..چه میدونم..ملا عمر؟

آقاجون، ما خودمونیم به جدمون قسم،بخوایم هم دستمون نمیرسه اینقدری بد باشیم..

آقا میگم یه سر بگین برادرای ملائکه به دوربین ما بزنن.آقا ما مطمئنیم یه اشتباهی شده.آقا ما به خدا بی

گناهیم.آقا به مولا ما شکر خوردیم....


 میبینم که مصادف شده ام با افزایش بی رویه ی میزان رومانتیسیسم در خون و سایر اعضا و جوارحم... داداشم

میگه: خوب میشی...

خوب میشم؟

بی تاریخ...بی ساعت..

آنقدر سریع از ثانیه ها رد میشوم که نه تاب تاریخ دارم نه توان ساعت ، آنچه روزمره ی هر روز است چه تفاوت که 

زاده ی شنبه باشد یا دیروز...

گفت: آخیییی! چه قدر جوش زدی..

گفتم: رد پای یاد آوری ماهیانه ی زن بودنمه...

تلخم امروز...

تلخم. از این تلخ تر نمیشه...نه دیشب مسواک زدم نه امروز صبح. بیدار شده و نشده - انگار با خودم لج کرده باشم- دو تا سیگار پشت سر هم کشیدم .توی قهوه ام هم شکر نریختم تا تلخ بمونم.

کامپیوتر رو که روشن کردم احسان داشت می خوند: یه قهوه که هر چی شکر بریزی ، بازم همون تلخی نابو داره... فهمیدم هنوز مونده تا ته تلخی ، این از موسیقی اول صبحمون ، میترسم پرده رو هم که بکشم یه چیز " تلخ " تر از همه ی اینا ببینم..

تلخم...امروز تلخم و تو دیشب راحت خوابیدی و نبودی و نخواستی که باشی..

تلخم ، وتلخ میمونم که "تن دادن " گاهی آدم رو گس میکنه..

موندم ...؟؟؟؟

واقعا نمی دونم چرا سیب زمینی هایی که سری اول سرخ میکنم همیشه خیلی خوشکل تر و بهتر از سری دومی

ها میشن..؟؟؟؟

مثل عشق اول می مونن. فقط صد حیف که همون  اول خورده می شن و به سفره نمی رسن...

It's not time to be "the one

try to be " the best one

آزار دهنده ترین قسمتش اینه که مطمئنی یک نفر از این به بعد نگرانته، کسی که "مال" اون نیستی و این ،همینه

که آزارت میده. وقتی نگرانته، وقتی مدام می خواد از حالت با خبر بشه ،اگه حوصله داشته باشی لذت می بری ،

خوشحال میشی... و امان از وقتی که به هر دلیل بی حوصله ای..

این آزار دهنده ترین قسمت عشق بی دلیله!

ولی یه چیزی رو بدون! رسم رفاقت این نیست که کسی رو وارد اون حلقه بکنی ، حلقه ی افراد نگرانت ، و بعد

بهش اجازه ندی نگرانت باشه. یقین داشته باش اون آدم نگران بیشتر از تو ناراحته و آزار می بینه ،چون توی

لحظه ی نگرانی هزار تا احساس نا خوشایند دیگه هم داره :

"چرا" از نگرانی

"هراس" از بروز نگرانی

"نا توانی"از مخفی کردن نگرانی

"دلهره" از حس تو در برابر نگرانی

................

هرگز هرگز آدمی نیستم که از هول مبادای بازی خوردن جر بزنم. بازی قاعده داره و من وقتی تن دادم به بازی تن

داده ام به قاعده و مهم نیست دیگه،که آس حکم مال من باشه یا تو.

تک برگ اول حاکمت کرد درست، ولی مطمئن باش یه دست هم که شده باید ورق ها رو بر بزنی . مهم نیست ،

آره، بر اول رو من زدم ،ولی الان دارم با بازی حال میکنم. حتی اگه ببازم رفع کوتی رو دارم عزیز!

هرگز جر نمیزنم.تقلب تو مرام من نیست.مارو همین یه دست بسه...

 خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد ،وکسی طاقت شادی ایشان ندارد.

صراحی که ایشان پر کنند هرباری

و درکشند،

هر که بخورد دیگر با خود نیاید...

دیگران مست می شوند و برون می روند واو بر سر خم نشسته....

                                                                           شمس تبریزی


این می تواند یک تولد باشد

وبلاگ باز کردم بالاخره...

هرچند توی این "فعل"باز کردن همیشه مشکوکم ولی باز شده بعد از ماه ها تردید. اینجا روزهام رو مینویسم به امید بیشتر "بودن" آدم هایی که روز هام رو ببینن، بی اونکه قصد قضاوتی داشته باشن و یا حتی رفاقتی.آدم هایی که خیلی هاشون( بچه های این دنیای حقیقتا مجازی) چراغ روشن کردن تو شب های تنهاییم و راه نشونم دادن. امید دارم به باقی آدم ها ،اونایی که مثل روز های رفته ی خودم سایه دارن توی این دنیا ،بی صدا میان و میرن و گاهی ردی از خودشون میذارن و گاهی نه....

وبلاگ باز شده و من شروع کردم انتظارم رو برای ادامه، برای گفت وگو و برای همه ،چه با سایه چه سایه...

من سال هاست در هزار تردید گم شده ام ومردم اینقدر که وانمود کردم همه چی رو به راهه .قلم اگه نبود معلوم نبود من کجام و میدونم ...حالا اومدم مجازی شم که توی واقعیت دیگه کلمه ها بیشتر از این لوم ندن.

از سی روز ماه هزار روزش رو مثل یه دختر ده ساله سر حالم و چرت وپرت از لبم دور نمیشه.

هزار روزدیگه  دوز رومانتیسیسم!!! توی خونم میره بالا ،شاعر میشم چه شاعریییی!

یه چند ساعتی هم میشم یه آدم افسرده ی رو به خودکشی که اگه سرش رو به وبلاگ ها(واز الان به بعد وبلاگ خودش همچنین!)گرم نکنه باید جنازه اش رو از روی آسفالت...نه! قرص خورده تو بیمارستان...نه! سوخته....نه!( نمیدونم واقعا هنوز راه مناسب خود کشی رو پیدا نکردم،)به هر حال....بگذریم.

فرق اینجا بادفترچه ی توی خونه اینه که تو وبلاگ منتظری در مورد کارات بقیه نظر بدن....خیییلی جالبه خییییلی. یعنی میشه؟وقتی کسی بدون دیدنت بدون شناختنت برات کامنت میذاره، اونم وقتی معروف نیستی  ...،می تونی مطمئن باشی حرف دلش رو زده.میتونی لذت ببری از شنیدن یه حرف از ته ته قلب که هیچ پیرایه ای نداره. ناب ناب،اصیل....

وبلاگ به هر حال دیگه بازه....