هیچی نبود..

ولش کنین..

ببخشید که پاکش کردم.. شب تعطیلی رو بذار خراب نکنیم..


عزیزان قدر یکدیگر بدانید

بدانید..



یه وقتایی چه قدر ما آدما دست و پا بسته میشیم.. چه قدر هیچ کاری از دستمون برنمیاد.. چه قدر "نیستیم"..

چه قدر سخته این جور وقتا تحمل خودت.. 

حالم خوب نیست.. یه رودخونه ته دلم آشفته شده و داره خودش رو میکوبونه به سنگ ها و من هم فقط میتونم بشینم و به صدای دردش گوش بدم..

چه قدر سخته.. 


دستات رو از همین جا میگیرم تو دستام و تمام دلم رو میفرستم پیش چشمای مهربونت..

اینجا دیگه جای سکوته..

فقط سکوت..

...


یه گوشهء دلم خالیه، بدجوری خالیه..

هر چی هم می‌خوام بزنم به کوچهء علی چپ و بی‌خیالش بشم، نمی‌شه.. انگار وقتی می‌خوام بهش فکر نکنم بیشتر خودش رو نشون می‌ده..

یه گوشهء کوچیک دلم خالیه..


نیما..



می‌دونین دیدن این جمله روی دیوار فیس بوک یه آشنای جوون (خیلی جوون) چه حسی داره:


واقعا دیگه زنده نیستی..؟؟؟؟ نیستی..؟؟



من می‌دونم.. نیما..

بوی پوست نارنج


ادامه نوشته

نامه به مردی که دوستش دارم

 

سلام..

میدونی من آدم کلمه هام اما بلد نیستم نامه بنویسم؟ میدونی چه قدر برام سخته که بخوام اینجا باهات حرف بزنم..؟ حرف که نه! برات " بنویسم"..

میدونی! ولی برای من  این "دونستن تو" چه فرقی میکنه؟

می خواستم بگم این رسمش نیست که بگذاری و بری..اما دیدم اتفاقا  رسمش همینه..

می خواستم بگم چه طور میای تو حلقهءتنگ  آدم های زندگی کسی مثل من و بعد هم میری بیرون ، انگار نه انگار که  این آدم اون قدرها هم که تو میگی قوی نیست.. هست اما نه همیشه..نه برای تحمل دوری کسی که تو زندگیش "موثر" بوده.. اما دیدم این تو نبودی که اومدی.. من اومدم و تو رفتی..

رفتی،  باشه..حقت بود!

اما چه بد رفتی.. چه بد موقع.. رفتی وقتی بیشتر از همیشه به بودنت نیاز داشتم.. رفتی جوری که "نبودنت" رو با تمام وجود دیدم .

 رفتی،  وقتی بار آخر که دیدمت نمیدونستم بار آخره.. تو میدونستی بی معرفت.. میدونستی و نگفتی..

حق من چی؟

حقم نبود بدونم؟  حقم نبود بیشتر نگاهت کنم؟  حقم نبود به جای اینکه به زمین زل بزنم ، خیره بشم تو چشمات؟

حقم نبود به جای حرفای معمولی و خنده های همیشگی و درد دل های احمقانه سکوت کنم و به تو گوش بدم..فقط گوش بدم؟

حقم نبود سوال آخرم رو بپرسم؟

حقم نبود ببوسمت؟

نبود؟ آره؟

...

رئیس بودی دکتر! همیشه رئیس بودی.. اگه به یک نفر تو دنیا از  پلهء پایین تر نگاه می کردم تو بودی..

ولی بد رفتی...

آره .. این قصه تکراری رو از حفظم! آدم  نباید با روانپزشکش وارد رابطه عاطفی بشه.. مگه من شده بودم؟

دکتر نازنین من ، میدونی که نه!  میدونی که درست مثل یک دختر سر به راه میومدم تا باهام حرف بزنی و شارژم کنی  تا ماه بعد و ماه های بعد.. نه ایمیل، نه تلفن، نه بدون وقت اومدن، .. میدونی ..

ولی دکتر! آقای دکتر! دو تا آدم چی؟ میشه یه آدم به یه آدم دیگه وابسته نشه ؟ میشه یا نه ؟ بگو!

میشه دو سه سال یکی بشه محرم دلت ، بعد بره  و تو هم راه خودت رو بری و رد بشی از اون همه " بودن" ..؟

مگه همهء عاطفه عشقه ؟  مگه همه چی آویزون شدن بیمار گونه است ؟  نه .. میدونی که نه..

آدمه و دلش..آدمه و فکراش..آدمه و احترام و علاقه..

دلم بهانه گیر شده برات دکتر.. خیلی می خوامت.. "احتیاج"  میدونی چیه؟

راستی! اینجاها میای؟

گاهی میگم تهِ  تلخیه اگه هنوز آدرس اینجا رو داشته باشی..بیای .. بخونی.. بدونی.. و من اینجا حتی خبر نداشته باشم دکتر عزیزم اون سر دنیا صداش گرفته یا شاده.. چه پر توقعم من!

کشف کرده بودم وقتی بی حوصله ای صدات میگیره.. دختر باهوشت بودم..یادته که؟ 

دکتر قبل از تو هم یه عزیز همین جوری از دستم رفت، میدونست و چیزی نگفت. الان که خوب فکر میکنم نگاهش و دستاش - که محکم دستام رو فشار میداد با همون یه ذره انرژی که بیماری براش باقی گذاشته بود- بهم میگفتن که بار آخره..من اما نفهمیدم..

بعد از تو باز هم  یکی که فکر میکردم دوستم داره،  بدون اینکه بگه بار آخره،  باهام  برای آخرین بار خداحافظی کرد و من رو گذاشت تو حسرت چشمایی که شبیه چشمای خودم بودن، اما نگاهشون نکردم..

چرا دکتر.. این سوالم رو هم جواب بده.. چرا این شده حق من؟ چرا نباید بگم " خداحافظ" ؟

بگم خدا حافظ ، " نه اینکه رفتنت ساده است..

نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده است.. "

بگم خداحافظ و گریه کنم .. دلم از این همه " بغض دلتنگی" خسته شده.. می خوام وقت خداحافظی گریه کنم..گریه!

..

دکتر این دختر دیوونه ات  نمیتونه باور کنه که نیستی.. یه قرص فراموشی تو جعبه جادوت نداری؟


..


شهرزادِ شب هزار و دوم



دارد باد می آید.  کاغذهای روی میز می رقصند ..اوج می گیرند.. بر زمین می ریزند.. و من تنها تماشا می کنم.

بگذار باد بیاید. این همه کاغذ به چه کار من آمده است؟

بگذار از این هوهوی غریبه  بترسم.

زنگ ها را خفه کرده ام؛  چراغ ها را خاموش..  اما هنوز شب نیامده است در روشنایی اتاقم.  بگذار چشم هایم بسته بماند تا  آمدنش..  تا تاریکی..

صبح که می شود هر روز.. بگذار یک امشب را ، صبح بخوابم.

ناچارم.. ناچارم از فراموشی.

صدای کلید می آید و تو می آیی..

صدای زنگ می آید و تو می آیی..

شب می آید و تو  نمی آیی..

دیگر گرگ و میش است.  لباس های زرد و سرخ در بادهای خاک آلود تهران تاب می خورند.  مادرانم گهواره ام را پرتاب می کنند به دامان شهرزاد ..   و من در کتابچهء گِلی ام گم میشوم..

ناچارم از فراموشی..

بگذار تو را ببینم در تمام روزهای ده رقمی، در تمام حروف نا آرام..

بگذار تو را بشنوم در بادها، در خش خش لیف های خرما، در سکوت کویر..

می دانم ، صدایت که تمام میشود باید که نباشی..

سکوت کن با چشم های بسته..

با من بخواب مرد هزار و یک شب ..

با من بخواب پیش از آنکه صداقت سهمگینت شیطان را به بندگی ام بخواند..


..


اضافه شد:

یک ترانه از گروه "The Ways" ..،زیرزمینی هایی که دوستشون خواهید داشت،  با اجازه ( البته با واسطه) خودشون براتون آپلود کردم..اگر دوست داشتین ترانه های دیگه رو هم براتون میگذارم:)

(( دنیا جفت دستات پوچه

بن بست، آغاز هر کوچه ))

 بـــــــــــــــــن بـــــــــســـــــــت



از یه سنی که میگذری..


از یک سنی که می گذری، دیگه " خوشبختی " بی معناست. حداکثر می تونی " راضی " باشی.

1ماه،2ماه،3ماه،.. ممکنه همه چیز سر جاش باشه اما کم کم یاد میگیری که رسیدی به جایی که هر روز باید انتظار یک تلخی و سختی و غصهء حقیقی رو داشته باشی.

از یک سنی که میگذری باید حواست رو جمع کنی تا زیاد بلند نخندی..

شاید دنیا دیرتر ببینه که یکی خوشه..

تا دیرتر عزیزی رو ازش بگیره ، تا دیرتر بیمارش کنه، دیرتر بی پولش کنه، تا دیرتر جداش کنه..

تا دیرتر بشکندش..

از یه جایی به اون ور، روز به روز " آسایش و آرامش " بی معناتر میشه.

باید زرنگ بود، باید باهوش بود ، باید این واقعیت رو پذیرفت.

وقتی قبولش کنی تحملش راحت تره..اصلا راحته!

اینجا وقتی عزیزت میره، ایمان داری که به چشم بر هم زدنی تو هم میری پیشش. این جوری با دلتنگی کنار میای..مرگ میشه یک سفر.

اینجا دیگه جدایی رو ناگزیر ِ دوست داشتن میدونی و تاب میاری..

اینجا واقعا هر سختی که نکشدت، قوی ترت میکنه! به این باور داری..

اینجا دست میکشی از شکوه و شکایت..

اینجا خودتی و خودت..

به هیچ بشر و فوق بشری  نه تکیه میکنی و نه اعتماد..

خودتی و زانوی خودت..

اینجا " بلند میشی" ، زودتر ، محکم تر،امیدوارتر،آروم تر..


از یک سنی که میگذری " بزرگ " میشی،

باید بزرگ بشی..

نوبت شکستن..


بلور نامرغوب ، زمین که می خوره دو سه تیکه میشه و خلاص..نه نشکستنش خاصه و نه شکستنش عجیب..

ولی یک پیرکس اصیل نه..

بار ها و بارها می افته و لبش هم نمی پره ، اما امان..امان از وقتی که نوبت شکستنش باشه..

شیشه ای که از یک متری روی سرامیک رها شده و سالم مونده از ده سانتی متری می افته روی گلیم و از هم می پاشه ..

باورت نمیشه ولی شکسته و هزار تیکه اش هم هر کدوم افتادن یک گوشه..

اینجا دیگه فرقی نداره کسی عمدا انداخته باشدش ،

از دست یک بچه ء تخس و بی ادب افتاده باشه ،

و یا از دست یک جنس شناس که داشته با تحسین و ستایش وراندازش میکرده..


مهم اینه که افتاده و شکسته و هر تیکه اش یک گوشه گم شده..

اینه حکایت ما..

سفرنامه..

 

 

وقتي بين سه تا صبح سه تا از سخت ترين ضربه هاي زندگيت روي سرت آوار ميشه
جايي كه درد زخم قبلي ُ  زخم ناسور قبلي  ُ  تازه داره آروم مي گيره..
وقتي بر عكس هميشه كه انتظار سفر رو مي كشيدي و پر از انرژي دخترونه ات كيفت رو روي دوشت مي انداختي و ميرفتي تا " آدم " ببيني  اين بار دلت مي خواد بچسبي به صندلي سياه پشت ميزت و ساعت ها و روزها توي تنهايي فقط بخوني و بنويسي..
وقتي طاقت حركت نداري و ناچاري از سفر..
...
بايد بري..دست خودت رومي گيري و راه مي افتي.  رسيده و نرسيده همين كه نشستي روي تك صندلي وسط اتوبوس بغضي كه از صبح داره خفه ات مي كنه مي تركه..
اول يكي دو تا قطره اشكه كه پشت عينكت مي توني قايمش كني اما هق هق ديشب هنوز دست از سرت برنداشته انگار..
تويي كه ديوار هاي اتاقت هم صداي اشكات رو نمي شنون وسط اتوبوس سرت رو ميگذاري روي كيفت و .. آره! بازهم بي صدا گريه مي كني و خودت رو محكم مي گيري تا شونه هاي لرزونت دستت رو رو نكنن.
........


سرم رو كه بلند كردم 10 دقيقه اي گذشته بود.. براي خودم خنده ام گرفت. راننده اومد بالاي سرم:
خانوم اينجا جاتون خوب نيست. تشريف بيارين صندلي جلو..
يادتونه؟ عاشق صندلي شماره يك بودم.. !

نميدونم چرا وقتي چيزي رو نمي خواي دو دستي تقديمت ميكنن و زماني كه آرزوي چيزي رو داري ازت دريغ ميشه..
جا به جا كه شدم  با خودم فكر كردم:  اينجا بهتره.. اينجا كلي آدم دارن نگاهم ميكنن..اينجا ديگه گريه ام نمي گيره..مجبورم آروم باشم..
كتاب همراهم رو برداشتم اما نه حواس خوندن داشتم و نه چشمام چيزي ميديد .. كتاب هم  شده بود خاطره.. لعنتي..


بي هوا محو جاده بودم و بغض تموم نشدني داشت ديوونه ام مي كرد.. منتظر بودم..منتظر شب كه بياد و پرده بشه  ..
الان وقت همايون بود.. همايون كه هميشه زندگي من رو خونده.. همايون كه هميشه با من بي رحمه..خودم رو غرق صداش كردم و گذاشتم به جاي من فرياد بزنه..

"شب كه ميرسد از كناره ها.."


شب بي خبر اومد.. چشمهام رو كه باز كردم من بودم و همايون و جاده و چراغ ها.. 

ديدمش.. با تمام دلم ديدمش.. اون هم داشت نگاهم ميكرد.. چشمهاش پر از سوال بود..

انگار ميگفت : " آبان.. ! من و تو يه عمره كه شب ها مون رو با هم تقسيم ميكنيم.. هر وقت كه بودي و بودم زير آسمون خدا دست هم رو گرفتيم و آروم شديم مثل خاك.. مثل كوير.. چته دختر؟ من رو نگاه كن.. قرار ندارم.. موندن برام بي معنيه.. دل به قدم كدوم يكي از اين مسافرا بستم تا حالا.. ؟

آبان..! تو مال مني.. بي قرار باش دختر.. بي قرار باش.. جايي نمون.. بلند شو و با من بيا.. ! راه تكراري  رو ياد نگرفتي هنوز؟ بلند شو و با من بيا.. !

جايي نيست توي اين دنيا كه بخواي توش " قرار " بگيري.. دختر پاييز.. دختر آتش..  بلند شو.."


اومد نشست كنارم.. بار اولش بود بعد اين همه مدت.. دستم رو گرفت.. دلم موج برداشت و اشكم سرازير شد.. سرم رو گذاشتم روي زانوش و موندم تا انگشتاش لا به لاي موهام برقصه..
چه قدر بزرگ بود.. چه قدر بزرگ بود..


كي ميگه گريه آدم رو سبك ميكنه؟

سرم رو برداشتم . بهش گفتم : ديگه برو ! خوبم !
باز نگاهم كرد و گفت:  ميخواي بمونم؟
گفتم:  نه رفيق! نه! برو..ديگه تموم شد.. ديگه دنبال " قرار " نميگردم..


آينه ام رو در آوردم و موهاي به هم ريخته ام رو جمع كردم زير روسري.. سياهي دور چشمهام رو پاك كردم و خيره موندم به كوير از پنجره كنارم..


گفت : من بايد برم.. اين اومدنم هم براي تو بود.. من نبايد مي اومدم خودت ميدوني..جاي من اينجا نيست..
  گفتم:  برو .. جاي تو اين جاست  ولي برو... ! 

روم رو که برگردوندم جاده ديگه كنارم نبود..  جلوي من ميدويد و من هم مثل هميشه  دنبالش ..  سر خوش بودم.. باز  مثل بچگي هام مي دويدم به خيال اينكه  بهش ميرسم اما اون هميشه جلوتر بود  و من هيچ وقت خسته نمي شدم..
ميدويد و من هم دنبالش..


كي ميگه گريه آدم رو سبك ميكنه؟

...

گاهی بزرگ میشیم..


اولین عاشقی ها پر از سوز و آه ِ .. تصویر کسی که دوستش داری جلوی چشمته و به تنها چیزی که فکر میکنی حرفای رومانتیک زدن و دست در دست هم زیر بارون راه رفتنه.. گاهی با هم بودنبه هر قیمتی..


بزرگ تر میشی.. دلت پر میکشه براش.. طرح چهره و اندامش توی ذهنته و صداش.. به  آینده فکر میکنی و به خودت کنار اون..  به اینکه "تو" کنار اون خوشبختی و "تو" اون رو شاد میکنی و "تو" با اون بهتون خوش میگذره..اینکه چه جوری می تونین از راهش به هم برسین..


بزرگ تر میشی .. یادش که می افتی تمام وجودت،  تمام درونت میلرزه..  طرح چهره و اندامش و صداش آرومت میکنه و به  "خودتون"  فکر میکنی..  با هم بودنتون..  کنار هم بودنتون..  آینده تون.. به اینکه چی میتونی بهش بدی،  چه جوری می تونی خوشحالش کنی .. اینجا تو هستی و برای اون هستی..


گاهی اما ، بزرگ تر میشی.. سوز  داری و می سازی..  تمام وجودت می خوادش و صبر میکنی..  تنها فکر "بودنش" آرومت میکنه .. توی خیال هات خودش هست نه ظاهر و صداش..  به اون فکر میکنی فقط به اون..

اینکه بودن تو براش خوبه یا بد.. این که زندگیش باید چه جوری باشه.. اینکه تو باید باشی یا نه..

اینکه شاید تو باید نباشی..   اینکه اون.. اون.. فقط اون.. همه چیز اون..

آره ! گاهی بزرگ تر میشیم.. درد این استخون ترکوندن داغون کننده است،  اما تحملش شیرینه چون میدونی که داری قد میکشی ..داری میری بالا..

هم به درد صبر میکنی،  هم برای درمان..

کی میدونه سرنوشت رو شاید بزرگ شدی و رسیدی.. صبرت شاید ثمر داد..

..

سلام رفیق!

سلام رفیق.. حالت چه طوره؟  چه خبر از آسمون گرگ و میش صبح؟ چه خبر از زمین؟

حالت چه طوره؟ ندیدمت ..خیلی وقته ندیدمت. انگار از وقتی که به دنیا اومدم..

دلم یهو تنگ شده برات. دلم یهو هوات رو کرده.. خوبی؟ تو خوبی؟ من خوب نیستم. حال دلم خوب نیست..

به تو هم نگفتم. با تو هم خندیدم. کنار تو هم نقش بازی کردم. ببخشید. این بی مرامی رو ببخشید.

رفیق بدجوری میخوامت.. دلم داره صدات میکنه که بیای و حرف بزنی.. از دو سه سال پیش بگی..از دو سه سال بعد..بیای و حواسم رو پرت کنی.. وای که چه بی معرفتم من..  چه خودخواهم...

بیا رفیق! بیا !  به علی سرم رو میگذارم روی شونه ات و اندازه تمام این فاصله ها گریه میکنم..

از تو نمیترسم. نمیدونم چرا توی تموم این دنیای لعنتی فقط از تو نمیترسم. 

میدونی ؟ یه وقتایی یه حرفایی از یه دلایی میاد که میشه کورسوی امید آدم  توی  این برهوت ریا..

آه کشیدی..یادمه. حسرت بود توی صدات ..یادمه.

گفتی آدم کوه که شد باید کوه بمونه. گوش غصه ها که شد باید بی غم بمیره..باید سکوت کنه ..باید تنهایی به دوش بکشه درد دلش رو..

اگر خندوندی دیگه کسی تحمل گریه ات رو نداره..

گفتی همین که یه قطره اشک از گوشه چشمت بیافته ، میشکنی برای آدمایی که سنگ صبورشون بودی..آیینه صافشون بودی..میشکنی برای دلایی که خودت شکسته هاشون رو بند زده بودی ..با همین دستات که الان خالی مونده..خالی..خالی..

آخ رفیق..رفیق..رفیق.. اینا رو تو گفتی یادمه..

حالا نوبه ی امتحانه.. تو چی؟ خودت چی؟ طاقت غصه های من رو داری؟ دستت رو توی دستم میگذاری بعد از اینکه دستم رو توی دستت گذاشتم..؟

کویر ترک خورده هم که بشم هنوز کویرتم رفیق..

باور داری به ستاره هایی که میریزم توی دامنم و میارم که  روشنت کنن آسمون ؟

رفیق ، ندیده  شونه ی گریه هام میشی؟

..

قاموس 4..



یادگاری:

یعنی استخون لای زخم؛

چیزی که وقتی نیست یه مدت غمگینی و دلتنگ ،

ولی وقتی هست ، تا هست ، غمگینی و دلتنگ..


....


پی نویسی :   این    تنها و تنها ترانه ایه که هر بار بهش گوش میدم میشم ابر پاییزی..

می بارم..می بارم..می بارم..

بی صدا و ریز...

پیدا کردن ربطش با خودتون..ترجمه ترانه رو هم گذاشتم توی ادامه..

(ضمنا ممنونم از دوستی که این لینک رو مدتی پیش گذاشته بود توی وبلاگش..)

ادامه نوشته

کلیک لعنتی لعنتی لعنتی..


سرم گیج میرفت..حس میکردم تو تمام شهر ، هیچ چیزی ، هیچ چیزی نیست جز دود و صداهای گنگی که نه میتونی نادیده اش بگیری و نه میتونی بفهمیش و نه میتونی تحملش کنی.

دلم گرفته بود...دلی برام نمونده بود.

مثل همه . آره ! منم مثل همه تنها مونده بودم با کلی آدم ریز و درشت دور و برم...منم مثل همه ی شما تنها مونده بودم.

از بازی های دنیا حالم به هم میخورد و دنبال یک پناه میگشتم.

منم مثل همه ی شما راهم رو کج کردم اینجا...

....


بهم گفت : نمیتونی آبان. اینجا بدتره...عادتا و دوستی های اینجا آزاردهنده تره..آبان تو زود اهلی میشی..نمیتونی..

گفتم: من؟ کی گفته...اینجا کسی مجبور نیست کسی رو که دوست نداره تحمل کنه...اینجا کسی مجبور نیست ظاهر سازی کنه..اینجا همه چی اونطور که تو میخوای پیش میره..

میدونی؟ اینجا یاد میگیری که توقعی نداشته باشی.از کسی که بهت محبت میکنه با کلمه هاش ، نمیخوای که فقط با تو اینجوری باشه..نمیتونی که بخوای..اصلا حق نداری..تازه ، از کجا میخوای بفهمی راست و دروغ حرفاش رو.. اینجا  تحملت  زیاد میشه. اینجا یاد میگیری زندگی مدرن رو..خاله زنک باز های اینجا رو هم میشه رد داد..میشه درگیرش نشد..میشه به خدا..میشه!

گفت: آبان..آبان.. اینجا گاهی کثیف تر میشه از دنیا..گاهی کلمه ها ی نوشته شده زهری تو جونت میریزن که

هیچ صحبتی اون زهر رو نداره.

گفتم: نه! مهم نیست. من نمیتونم برا کسی تعیین کنم چه جوری فکر کنه. برای من مهم نیست. اینکه کسی از حرفم چیزی رو که دوست ندارم برداشت کنه به من مربوط نیست..

گفت: باشه آبان! همه ی اینایی که گفتی قبول! ولی عادت چی ؟عادت کردنت رو هم میتونی بندازی گردن بقیه؟ کلیکای لعنتی هر روز صبح روی اسمایی که گوشه ی وبلاگت نوشتی رو میتونی بی خیال شی؟

گفتم: چرا باید بی خیال شم..؟ هرکدوم تا اون جوری که من میپسندم هستن ، قدمشون روی چشم. هر وقت اون جوری که من دوست دارم نبودن ، تعارف ندارم که با کسی..فاتحه!!

گفت: اینم قبول ! ولی اگه خودشون ...اگه یه روز رفتن؟ بی خبر رفتن؟  دل کوچیکت هزار راه میره آبان..وقتی دستت جز به کلمه ها به چیزی نمیرسه..وقتی اون کلیک لعنتی دیگه به درد نمیخوره...آبان! اون موقع میخوای چه کارکنی...


....

....



من دارم از تب تو میسوزم

                                دل دریا رو آب کن برگرد

                                                              زندگیم انتظارته هر روز

                                                                                            زندگیمو رها کن از این درد...


  میدونی چند روز گذشته؟ میدونی؟


این علی لهراسبی هم ول نمیکنه...

نخون تو رو خدا !...

نخون...  

علی نخون..


دلم اندازه ی تموم خورشید گرفته..

کسی میدونه کی صبح میشه؟

بی تاریخ...بی ساعت..

آنقدر سریع از ثانیه ها رد میشوم که نه تاب تاریخ دارم نه توان ساعت ، آنچه روزمره ی هر روز است چه تفاوت که 

زاده ی شنبه باشد یا دیروز...

تلخم امروز...

تلخم. از این تلخ تر نمیشه...نه دیشب مسواک زدم نه امروز صبح. بیدار شده و نشده - انگار با خودم لج کرده باشم- دو تا سیگار پشت سر هم کشیدم .توی قهوه ام هم شکر نریختم تا تلخ بمونم.

کامپیوتر رو که روشن کردم احسان داشت می خوند: یه قهوه که هر چی شکر بریزی ، بازم همون تلخی نابو داره... فهمیدم هنوز مونده تا ته تلخی ، این از موسیقی اول صبحمون ، میترسم پرده رو هم که بکشم یه چیز " تلخ " تر از همه ی اینا ببینم..

تلخم...امروز تلخم و تو دیشب راحت خوابیدی و نبودی و نخواستی که باشی..

تلخم ، وتلخ میمونم که "تن دادن " گاهی آدم رو گس میکنه..