نوبت شکستن..
بلور نامرغوب ، زمین که می خوره دو سه تیکه میشه و خلاص..نه نشکستنش خاصه و نه شکستنش عجیب..
ولی یک پیرکس اصیل نه..
بار ها و بارها می افته و لبش هم نمی پره ، اما امان..امان از وقتی که نوبت شکستنش باشه..
شیشه ای که از یک متری روی سرامیک رها شده و سالم مونده از ده سانتی متری می افته روی گلیم و از هم می پاشه ..
باورت نمیشه ولی شکسته و هزار تیکه اش هم هر کدوم افتادن یک گوشه..
اینجا دیگه فرقی نداره کسی عمدا انداخته باشدش ،
از دست یک بچه ء تخس و بی ادب افتاده باشه ،
و یا از دست یک جنس شناس که داشته با تحسین و ستایش وراندازش میکرده..
مهم اینه که افتاده و شکسته و هر تیکه اش یک گوشه گم شده..
اینه حکایت ما..
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:7 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."