سلام ای طلوع سحرگاه رفتن..



این روزا حال آدمی رو داشتم که مدت هاست چمدون هاش رو بسته ، بلیطش رو گرفته و گذاشته جلوی آینه.. هر روز میبیندش و هر روز یادش میاد که باید به عزیزانش بگه که داره میره ؛ بگه که  دختر راه،  رسیده به یه سفر طولانی ؛ بگه این رفتنش  فرق میکنه.

الان حال آدمی رو دارم که بلیطش رو گرفته دستش و از در اتاقش اومده بیرون و زل زده تو چشم خونواده اش و امیدواره قرار نباشه توضیحی بده..

امیدواره بهش بگن : برو دست خدا به همراهت.. گلدون هات رو آب میدیم تا برگردی..

امیدواره اشک هاش رو از پشت عینکش ببینن و یقین داشته باشن اگر می تونست می موند..

امیدواره نامه ای که چند ماه پیش ،مرداد، براشون نوشت رو به خاطر بیارن ،نامه بلند به حقیقی ترین دوستانش..

..

کم بودنم رو ببخشید، شاید داشتم مشق " نبودن " می کردم.

این خداحافظی نه ناشی از یک احساس ناگهانی و یا اتفاق خاص ، بلکه به خاطر یک تغییر واقعی و بعد از مدت های طولانی فکر کردن و کنار اومدن با سختی دور شدن از شماست.

خیلی سعی کردم تعادلی برقرار کنم بین اینجا بودن و هدفی که توی دنیای واقعی به دنبالشم. شاید میشد مثل خیلی از دوستان دیر به دیر چیزی بنویسم ، نظرات رو پاسخ ندم، کم تر به رفقا سر بزنم و.. اما نمی تونستم.

وبلاگ نویسی تفریح من نبود . از سر عادت کامنت نمیگذاشتم و جواب دادن رو هم کوچک ترین احترام و تشکر از دوستان میدونستم. دوست داشتم کلمه به کلمه حرف های شما رو مثل قبل با تمام دلم لمس کنم و غرق  بشم توی دنیاهاتون . دوست داشتم اونقدر فرصت داشته باشم که پاسخ حرف های قشنگتون رو کامل بدم، مثل قبل، نه اینکه مجبور باشم به خلاصه گویی.

من هنوز همون آبان شاد و خوشبین هستم اما فکر مشغولم باعث شده ، ماه ها اینجا پست طنزی نخونین.. من شرمنده ام که خیلی وقته نخندوندم شما رو..

شمایی که کنارتون تلخ ترین جدایی ها رو تاب آوردم، شمایی که کنارتون عزیزترین دوستانم رو شناختم، شمایی که چه باور کنین چه نه مهم ترین ها شدین تو زندگی من.


پست قبل نیمه موند.. تصمیم های سخت وقتی قطعی میشن باید بهشون چسبید و گرنه باز آدم می مونه و تردید و این اصلا خوب نیست..


امروز 21 آذره و من 21 دی یا 21 بهمن یا 21 اسفند یا... برمیگردم اگر و فقط اگر به چیزی که می خوام رسیده باشم. 

بهتون سر میزنم. مگه میتونم نیام پیشتون؟ اما دفترچه رو میبندم و میگذارم روی میز.. اگه خواستین بازش کنین ، "باهم لبخند " رو بخونین! اینم وصیت من:)

(توی بازی هملت هستم با اجازه اش.. تا 2 شنبه هم که در مورد دفترچه آبان میگن بچه ها.. )

 در آخر اگر تلفنی بی پاسخ موند ببخشید.

همه تون رو دوست دارم باور کنین.. دلم نمی خواد جوری خداحافظی کنم که انگار برگشتی در کار نیست .. چون اگر عمری باشه برمیگردم یکی از همین روزای بیست و یکم..

 

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید

حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

چو در میان مراد آورید دست امید

ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال

ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید

 

 با چند نفری از رفقا هم حرف دارم توی "ادامه مطلب"..

 

 


 

 

 

ادامه نوشته

افاضات الآبان فی الآداب التحمل الذکور: شوهر داری 2!



خوب! در رابطه با اون راستایی که قبلا هم بهش پرداختیم، یعنی راستای شوهر داری و اینا در این قسمت نیز پاره ای از تجربیات گهر بارمون رو میگیم برای دختران دم بخت و توی بخت و پشت بخت و..

یکی از بزرگ ترین شکایت های خانم ها از ذکور بینوا اینه که میگن ایشونا بعد از شروع رابطه سرد میشن و رفتارشون عوض میشه و از این دست صحبت ها.. شکایتی که گاهی سوءتفاهم های خانمان براندازی روایجاد میکنه و می تونه خیلی راحت خوشبختی ها رو بر باد بده..

برخورد های مکرر با خانم هایی که دچار این مشکل هستن و البته( حمل بر خودستایی نباشه) مطالعات و معاینات میدانی!! بنده رو به نتایجی رسونده که مختصرا( البته اگر بتونم!!) براتون میگم.  باشد که چراغی فرا راه شوهرداریتون  قرار گیرند!!


اول:  باور کنین، طبیعی ترین اتفاقِ ممکن توی هر رابطه ای،  اینه که بعد از یه مدت ،که بسته به نوع رابطه متغیره ،شکل ابراز احساسات فرق کنه. اگر به این مساله باور داشته باشیم نه تنها توی ارتباط های عاطفی، بلکه توی تمام روابط میتونیم با آرامش رفتار کنیم و تصمیم بگیریم.


دوم: وقتی طرفین از یک حدی به هم نزدیک تر میشن ، کاملا حق دارن که احساس راحتی بیشتری با هم داشته باشن .

صد البته این که یک نفر هنر هماهنگی بین  "راحتی و توجه و احترام"   رو داشته باشه یا نه، دیگه بستگی به شانس طرفش داره!

مرد شما باید کنار شما احساس آرامش بکنه ..  به نظر من ما زن ها هیچ چیزی بیشتر از این برامون اهمیت نداره . درسته؟

خوب حالا  خودتون رو بگذارین جای اون بیچاره ای که جلوی شما جرات نمیکنه در خودش فرو بره!!! و حساب کتاب کنه برای زندگیش.. حق نداره برنامه تلویزیونی مورد علاقه اش رو ببینه.. حق نداره با دوستاش بره بیرون.. حق نداره راحت بخوابه ..حق نداره.. حق نداره..!

خداوکیلی منظورم این نیست که بعضی از خواهران محترمه با ملاقه بالای سر طرف می ایستن و اجازه نمیدن به دلخواه خودش عمل کنه.. نه جانم! این کارا خیلی وقته دمده شده!  ولی قبول کنین که خیلی از ما وقتی که طرف داره کاری خلاف میلمون انجام میده ( حتی  کاری که حق مسلمشه!! ) همون موقع چیزی نمیگیم ، ولی بعد با بی توجهی،  با نق زدن بی مورد، با بهانه گیری و با متلک و نیش و کنایه و یا تلافی همچین حالش رو میگیریم که دیگه جرات نکنه از این غلطا بکنه!!

ای بدبخت مرد خاک تو سر !!!

خوب وقتی راحت نیست بی تفاوت میشه! ساکت میشه! دروغ میگه! بله! عوض میشه، ما "عوضش میکنیم".

تو پرانتز عارضم به حضور انور آقایون محترم که ما منظورمون این نیست هر کار دل مبارکتون خواست بکنین ها!

شمام یواش تر بی زحمت!


سوم : تا یک مردی بخواد ملتفت بشه که شما قبل از وضعیت قرمزتون حالتون خوش نیست و یا افسوسکین یا پاچه میگیرین باید قرن ها بگذره!

نمیفهمن خانوم! نمی فهمن! دست خودشون هم نیست.. ممکنه آموزش ببینن و با تکرار و ممارست یادشون بمونه اما چیزی نیست که در موردش به " درک " برسن! بلا شک و بلا استثناء!

پس اینقدر حرص و جوش نخورین . ما بانوان زاده شده ایم تا صبر کنیم!!

 حالا  خودتون رو بگذارین جای اون بچه  ناناز گناهی!!  که یهو یه روز با خوبی و خوشی چشم باز میکنه و میبینه شما از این رو به اون رو شدین!

خوب به خودش میگیره.. ممکنه ( اگر خیلی آقا باشه!  و شما هم بتونین مثل یک بانوی با شخصیت یه چیزایی حالیش کنین و اون هم یادش بیاد که یه همچین چیزایی همه میگن! )  چند باری از خودش به ضرب و زور درک نشون بده،  اما متاسفانه واقعیت اینه که این مساله اگر درست مدیریت نشه به مرور ایجاد سردی میکنه..

از یک نقطه نظر دیگه هم میشه نگاهش کرد..

هرچند من اینجا چند باری خوندم که ملت از داشتن رابطه توی اون اوضاع جنگی خوششون میاد، اما واقعا ندیدم!

حالا اگر شما از این دستهء خجسته که خوششون میاد نیستین،  تصور کنین که مرد بیچاره شدیدا احتیاج به رتق و فتق امور داره، ولی دروازهء متصرفاتش بسته است و ایشون هم خیلی گله و خیلی آقاست و زن یکی خدا یکی و این حرفا! .. میدونین چی میشه؟

خیلی دم پرتون نمیاد چون طاقت نداره یاد مسائلی که باید حل و فصل! بشن بیافته و ترجیح میده چند روزی سیاست "عدم اقدام" رو در پیش بگیره! شما هم که کلا اعصاب ندارین! دوباره اوشین میشین و حالا خر بیار و باقالی بار کن!

بی توجهی کدومه بابا؟


ادامه دار میباشد!



من راست بوده ام..


آی بی باورم  به امکان ِ نخل های مرداب!

تو از کجا می آمدی

که بوی آفتاب میداد سیاهی ات؟


 به من می آمیختی

به یاخته های مرطوب

به بیخودی های خودم،

خسته از خراش های آهنگین "خ"..

-بی خیال سبک ها-

..


آی بی باورم به ناگزیری ِ نسیان!

سنگ نبودم بر مزارت

که ترک بردارم از تو


- بارانی پوشیده ام بر نگاهم -

به عزای خون من

- مرگ را سرداده ام -

به قصاص خشک لبی های مهتاب

- به مرثیه برخاسته ام-

تو

نباریده ای بر شرم هموار شعرهایم

- من در صبر خسرو -

تو ..

...


آی تلخ ِ عطرآگین ِ سرگردان ِ این حوالی!

به رهسپار داغ بگو

هر نگاهم به درخت های خیس آبان

هر همآغوشی ام با جاده های شب

هر بودن ِ بی بارانم

خیانتی است به بامداد های بیدار

- به دفن اشتیاق های بی او کمر بسته ام-

بگو

من راست بوده ام..




...


کار خدا!!! میبینین؟؟



دیریریییییننگگگ!       دیریریییییننگگگ!    دیریریییییننگگگ!            

آبان: سلللاااااام  !

بانو " آ " : سللللام! چه طوری؟

(تعارف.. قربون صدقه .. احوال پرسی.. حدود 12 دقیقه )

بانو " آ " : خوووووب! تولدتون هم که هست..

آبان مبهوت  : هااا!!  راس میگی..کی میشه؟؟(آیکون شاخ!)

بانو" آ ": جمعه دیگه! برنامه تون چیه؟

آبان : برنامه؟ هیچی..

بانو " آ ": می خوایم بیایم اونجا ما!! ظهر بیایم یا شب؟

آبان : همون صبح بیاین دم در کادوهاتون رو بدین برین !!

بانو " آ " در حالی که فکر کرده ما شوخی داریم باهاش!!! : هه هه هه! از دست تو!

آبان تو دلش: از دست خودت!!

بانو " آ " در حالی که سعی میکنه بامزه باشه: بدون شام و کیک و فشفشه؟؟؟ محاللللله!

آبان: شام و کیک چشم، ولی فشفشه رو بی خیال ارواح عمه ات! کلاه بوقی هم لابد می خوای؟

بانو" آ ": هه هه هه! پس شد کی؟

آبان: عزیزم من مسافرم.. روزش هنوز معلوم نیست بهت خبر میدم..ایشالا عصر جمعه.. خوبه؟

بانو" آ ": برا ما فرقی نداره..

بوس بوس بای بای!!!

..

آبان با سبیل های آویزان در دلش لعنت می فرستد به مخترع روز تولد! 

البته خدای نکرده فکر ننموده اید که وی!! به مهمان علاقه مند نیست یا حوصله شلوغی ندارد.. نه به پیر و پیغمبر! میدونید خودتون!

فقط یک اخلاق مزخرف دارد که از جشن تولد و روز زن و روز وکیل! و این جور چیزا خوشش نمی آید و یک آدامس هدیه  را بر هر کادوی با مناسبتی ترجیح میدهد، شدیـــــــــــــد!

..

دو روز بعد!!!

..


دیریریییییننگگگ!       دیریریییییننگگگ!    دیریریییییننگگگ! 

آبان: به به! سللللام!

آقای "ج"  همسر بانو "  آ" ، فخر زن ذلیلان دو عالم: سلام آبان چه طوری خوبی؟

(تعارف 3 ثانیه)

آقای "ج": میدونی " آ " جون تولدش چاردهمه..میخوام سوپرایزش! کنم..

آبان در حالی که بوهای خوبی نمی شنود: آفرین خیلی خوبه.. منم می تونم کمکت کنم؟

آقای "ج": خوب راستش من تو خونه هر کار بخوام بکنم" آ " جون می فهمه.. بعد قراره آخر هفته بیایم تولد شما دیگه ..نه؟

آبان در حالی که دوزاریش افتاده تو جورابش و داره اذیتش میکنه: آره عزیزم.. فکر بدی هم نیست! بیا اینجا !


آقای "ج" از آن دسته مردان نیک روزگار است که آبان به بامعرفتی اش ایمان دارد و واقعا حاضر است به خاطر او صحنه های وحشتناک سورپرایز شدن بانو " آ "،  و غش و ضعف شدیدا عاشقانه، و عشوه های تیریپ سوسن خانومی و .. رو در خونه خودش تاب بیاره!


آقای"ج": خوب پس،  فردا من میام کیک سفارش میدم ..میوه و وسایل شام..

(دیوانه ایست این بشر از شدت گلی)

آبان در حالی که شیرجه میزند وسط حرف: نه "ج" جان.. مهمون منی مثل اینکه!! فقط کیک رو برو به سلیقه خودت بگیر.. چند نفری هستیم؟

آقای"ج" در حالی که رنگ قرمزش از توی گوشی پیداست: زیاد نمیشیم.. 20-25 با خودتون!!!!

آبان توی دلش: بعععععله!

آبان: راستی! به مهمونات نگفتی که ؟

آقای"ج" در حال غصه خوردن : چرا!! گفتم!!! میدونستم تو نه نمیگی.. نباید میگفتم؟؟

آبان در حالی که از این همه مظلومیت دلش به درد اومده: نه عزیزم.. روزش رو باید عوض کنیم..فقط همین! نترس!! من دارم جمعه میرم شیراز .. بگو پنج شنبه!

آقای "ج" شنگول میشود: چشم..هر چی شما امر کنین! فردا ظهر میام!!

آبان: کادوی " آ " رو هم بیار همینجا دیگه!! نبینه یهو!!!

آقای "ج" میخندد و آبان توی دنیا مگر چه می خواهد جز شادی رفقای بامعرفت؟ آه!!

..

امروز آبان رفته و کادو خریده برای بانو" آ " ،منزل را مهمانپذیر نموده و سفارش داده سوپر میوه محل کله سحر برایش میوه بیاورد و بقالی!! هم هله هوله..

آقای "ج" کادوی همسر گلش و کلی فشفشه و کلاه بوقی و خنزر پنزر مهدکودکی آورده ولو کرده در کتابخانه آبان! خجالت هم نکشیده!! اگر فکر میکند آبان با این هیبت فردا از این چیزا به خودش وصل می نماید..زککککی!

آبان اولش فکر میکرد : آه!! کی حوصله دارد؟؟!!!!

اما الان خوشحال است!

آبان خوشحال است که جشن تولد اوست اما در اصل جشن تولد او نیست! متوجه منظورم هستین؟

یعنی اون مجسمه ای که باید بشینه براش دست بزنن و هَپی بیرثدی!!!!! بخونن و شمعا رو فوت کنه تا صد سال زنده باشه و اینا ، او نیست!!!

یعنی باعث شادی و مسرت ملت میشود بدون اینکه کچل  مچل بگردد!!

یعنی قرار نیست همه شعارها مبنی بر " چرا بیشتر ندادی " !!!! برای او طنین انداز شود!!

..

خوشحالیم دیگه! از شر ولادت باسعادتمون خلاص شدیم!







فردای بی شب شهلا..


میدونی چی آتیشم میزنه.. ؟

سکوت ناصر.. اشک تمساحش برای لاله.. ادعای " پدر بودنش"..

یادش رفته ، همه اون شب ها و روزهایی که کنار من بود و میگفت هیچ جا مثل خونه من بهش خوش نمی گذره..

می گفت، شهلا میدونی چی داری که آرومم میکنه؟ عاشقمی..عاشقمی..

آره..بودم. هنوزم هستم..

می گفت بودن با لاله عذابم میده..مجبورم تحملش کنم.. کاش می مرد راحت میشدم..

میدونی چند سال اینا رو تو گوشم خوند؟

خواستم نجاتش بدم..

خواستم راحت بشه..خوب عاشقش بودم.. کنارم آروم بود.. می خواستم برای  همیشه آروم بشه..

میدونی چی آتیشم میزنه؟اینکه می گن من از حسودیم لاله رو کشتم.. حسودی؟ من؟  به چی؟

من فقط می خواستم حال ناصر خوب باشه..


..


چرا فکر میکنم اگه با شهلا حرف میزدم اینا رو بهم می گفت.. فردا سپیده دم ..فردا.. فردای بی شب..

لعنت به این قانون قصاص..

لعنت به این دل سنگی که هنوز بعد از این همه سال پر از کینه است..

لعنت..


..

یعنی میشه فردا بی خیال قصاص بشن؟ یعنی میشه؟



فتح کهکشان ماستی- عربی!!!



vivaaaaaaaaaaaaaaaaaaa    barcelonaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa


ها؟ چیه خوب؟ یکی که دلش تنگ شده مگه فوتبال نباید ببینه؟ اونم چه فوتباااااااااالی!

روحم شاد شد به علی..

رسما اعلام میکنم به لیست عشقامون  " پپ" رو هم اضافه می کنیییییییییییییم..

ایشون می فرماین:

we are proud of how we DID it..


did یه طرف قضیه است که واقعا فارسیش بهترین تعبیره برای آقای خاص!

how یه طرف دیگه است.. یعنی داداش did biiiiiiiiiiiiiiiiiib شدین اما چه جوووووور!! لوله که نگو شیشه نوشابه!!

متوجهین که؟


...

خوب شادی بسه ، زیادیش ضرر داره چاق میشیم !!!

الان دیگه بر میگردیم سر غم و دلتنگی و اینا.. همون پایینه.آره همون جا.. دیدین؟



نامه به مردی که دوستش دارم

 

سلام..

میدونی من آدم کلمه هام اما بلد نیستم نامه بنویسم؟ میدونی چه قدر برام سخته که بخوام اینجا باهات حرف بزنم..؟ حرف که نه! برات " بنویسم"..

میدونی! ولی برای من  این "دونستن تو" چه فرقی میکنه؟

می خواستم بگم این رسمش نیست که بگذاری و بری..اما دیدم اتفاقا  رسمش همینه..

می خواستم بگم چه طور میای تو حلقهءتنگ  آدم های زندگی کسی مثل من و بعد هم میری بیرون ، انگار نه انگار که  این آدم اون قدرها هم که تو میگی قوی نیست.. هست اما نه همیشه..نه برای تحمل دوری کسی که تو زندگیش "موثر" بوده.. اما دیدم این تو نبودی که اومدی.. من اومدم و تو رفتی..

رفتی،  باشه..حقت بود!

اما چه بد رفتی.. چه بد موقع.. رفتی وقتی بیشتر از همیشه به بودنت نیاز داشتم.. رفتی جوری که "نبودنت" رو با تمام وجود دیدم .

 رفتی،  وقتی بار آخر که دیدمت نمیدونستم بار آخره.. تو میدونستی بی معرفت.. میدونستی و نگفتی..

حق من چی؟

حقم نبود بدونم؟  حقم نبود بیشتر نگاهت کنم؟  حقم نبود به جای اینکه به زمین زل بزنم ، خیره بشم تو چشمات؟

حقم نبود به جای حرفای معمولی و خنده های همیشگی و درد دل های احمقانه سکوت کنم و به تو گوش بدم..فقط گوش بدم؟

حقم نبود سوال آخرم رو بپرسم؟

حقم نبود ببوسمت؟

نبود؟ آره؟

...

رئیس بودی دکتر! همیشه رئیس بودی.. اگه به یک نفر تو دنیا از  پلهء پایین تر نگاه می کردم تو بودی..

ولی بد رفتی...

آره .. این قصه تکراری رو از حفظم! آدم  نباید با روانپزشکش وارد رابطه عاطفی بشه.. مگه من شده بودم؟

دکتر نازنین من ، میدونی که نه!  میدونی که درست مثل یک دختر سر به راه میومدم تا باهام حرف بزنی و شارژم کنی  تا ماه بعد و ماه های بعد.. نه ایمیل، نه تلفن، نه بدون وقت اومدن، .. میدونی ..

ولی دکتر! آقای دکتر! دو تا آدم چی؟ میشه یه آدم به یه آدم دیگه وابسته نشه ؟ میشه یا نه ؟ بگو!

میشه دو سه سال یکی بشه محرم دلت ، بعد بره  و تو هم راه خودت رو بری و رد بشی از اون همه " بودن" ..؟

مگه همهء عاطفه عشقه ؟  مگه همه چی آویزون شدن بیمار گونه است ؟  نه .. میدونی که نه..

آدمه و دلش..آدمه و فکراش..آدمه و احترام و علاقه..

دلم بهانه گیر شده برات دکتر.. خیلی می خوامت.. "احتیاج"  میدونی چیه؟

راستی! اینجاها میای؟

گاهی میگم تهِ  تلخیه اگه هنوز آدرس اینجا رو داشته باشی..بیای .. بخونی.. بدونی.. و من اینجا حتی خبر نداشته باشم دکتر عزیزم اون سر دنیا صداش گرفته یا شاده.. چه پر توقعم من!

کشف کرده بودم وقتی بی حوصله ای صدات میگیره.. دختر باهوشت بودم..یادته که؟ 

دکتر قبل از تو هم یه عزیز همین جوری از دستم رفت، میدونست و چیزی نگفت. الان که خوب فکر میکنم نگاهش و دستاش - که محکم دستام رو فشار میداد با همون یه ذره انرژی که بیماری براش باقی گذاشته بود- بهم میگفتن که بار آخره..من اما نفهمیدم..

بعد از تو باز هم  یکی که فکر میکردم دوستم داره،  بدون اینکه بگه بار آخره،  باهام  برای آخرین بار خداحافظی کرد و من رو گذاشت تو حسرت چشمایی که شبیه چشمای خودم بودن، اما نگاهشون نکردم..

چرا دکتر.. این سوالم رو هم جواب بده.. چرا این شده حق من؟ چرا نباید بگم " خداحافظ" ؟

بگم خدا حافظ ، " نه اینکه رفتنت ساده است..

نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده است.. "

بگم خداحافظ و گریه کنم .. دلم از این همه " بغض دلتنگی" خسته شده.. می خوام وقت خداحافظی گریه کنم..گریه!

..

دکتر این دختر دیوونه ات  نمیتونه باور کنه که نیستی.. یه قرص فراموشی تو جعبه جادوت نداری؟


..


در ستایش خوبی و زیبایی


سال ها پیش ، تابستون 1379 فرصت نابی دست داد که یک ماه و نیم با بهترین اساتید ادبیات فارسی و گروهی از بچه ها که مثل خودم عاشق ادبیات بودن یه دوره علمی رو بگذرونم..

مثل یک رویا بود کلاس ها مون با دکتر کاخی، دکتر فریدون عموزاده خلیلی، دکتر محمود عابدی،دکتر کورش صفوی، شمس لنگرودی نازنین و..

جلسه ها با قیصر امین پور جاودان،نجف دریا بندری، دکتر کزازی، دکتر اسلامی ندوشن، دکتر ژاله آموزگار،و..

اون روزها خیلی چیزا یاد گرفتم، نه فقط از ادبیات فارسی بلکه از زندگی و انسانیت..

..

استادی داشتم که مولف کتاب آرایه های ادبی بود و شیرازی ..دکتر روح الله هادی.. اون روزها میون اون همه آدم جذاب دکتر هادی من رو بیشتر یاد مدرسه مینداخت و راستش کلاسش رو زیاد دوست نداشتم.. درسمون با دکتر هادی " غزلیات سعدی " بود.. چه حسی داشت این مرد موقع تفسیر سعدی..

استاد همیشه ورد زبونش عشق بود..عشق واقعی..کاری به عرفان و فلسفه و هفت وادی نداشت..میگفت عشق مال آدمه ..همین که سعدی میگه:

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

..

توی کلاس یک دختر داشتیم که ملاحت و زیباییش هر چشمی رو وادار به مکث میکرد، دختری که نه تنها صورتش هیچ عیبی نداشت بلکه سیرتش هم دلنشین و دوست داشتنی بود ؛ عینک هم میزد ..هدی..

یه پسر اصفهانی هم داشتیم که جوون ترین فرد کلاس بود و اون هم بسیار زیبا و خیلی خیلی آروم.. اونقدر ملایم بود که بهش تهمت اعتیاد هم زدن بعضی از حمقاء  ..اسمش رو یادم نیست چون همه "یوسف" صداش میکردیم.. اولا پشت سرش و بعد جلوی روش!


جلسه آخر کلاس دکتر هادی زودتر از همیشه تموم شد..وقت نصایح و وصایا و گرفتن عکس بود به عادت همه این جور کلاس ها..

دکتر نگاهی به هدی کرد و گفت: این همه زیبایی رو چرا پشت عینک مخفی میکنی..؟ بر دار این شیشه ها رو..

همه مات و مبهوت موندیم.. قبول کنین این جور صریح از زیبایی کسی تعریف کردن همین الان هم برای خیلی ها سنگینه چه برسه به 10 سال پیش توی یه کلاس رسمی و جلوی یه مشت دختر و پسر 17-18 ساله..

بعد دکتر رو کرد به یوسف که چند روز قبل بیحال شده بود و برده بودنش خوابگاه : مرد زیبای ما حالت بهتره؟

..

اون موقع زیاد از این کار دکتر خوشم نیومد..نمیتونستم این تحسین علنی رو درک کنم..اما کارش همیشه تو ذهنم بود و همیشه بهش فکر میکردم..عمیقا بهش فکر میکردم..

مدت زیادی بعد از اون دوره نبود که متوجه شدم به صورت ناخودآگاه دارم درست مثل دکتر هادی رفتار میکنم..

هیچ دلیلی نمی دیدم و نمی بینم که تحسینم نسبت به چهره، صدا، رفتار و .. مردم رو مخفی کنم..

سال های ساله بدون ترس از سوءتفاهم هر وقت چیزی  به نظرم زیبا بیاد به صاحبش میگم و شکر خدا تا حالا هیچ وقت کسی از این کارم ناراحت نشده و کسی هم کاری نکرده که من ناراحت بشم..

اونایی که با من آشناتر هستن میدونن که محاله محاله بی جهت از چیزی تعریف کنم ..


اسم این پست رو به یاد دکتر هادی ، به یاد عشقش به سعدی، و به احترام درس بزرگی که تو زندگی بهم داد شبیه اسم بخش های گلستان گذاشتم:

در ستایش خوبی و زیبایی

..

نمیدونین چه لذتی داره این کار.. بی تملق و بی ادعا..راست و درست.. مهربون و رفیق..

ستایش خوبی و زیبایی


اعترافات سانتا آبان


با توجه به اینکه داریم کم کم وارد 29 سالگی میشویم و به چشم بر هم زدنی نیز میرویم در 30 ، تصمیم گرفته ایم کمی در خودمان غور کنیم  و جهت تذهیب نفس و تزکیه باطن گام برداریم.

 فلذا به رسم مالوف دیگر بزرگان! مانند امام محمد غزالی و سنت آگوستین و ... دست به اعتراف در ملاء عام میزنیم باشد که رستگار شویم .


اول ؛ رشتیات:

مدتی است یک عزیز دل ما را پکانده و رفته رشت. یعنی بردنش. سال های سال میشناسمش..همدل، همفکر، خوشتیپ!، هنرمند، همصحبت، یار غار.. دلم طاقت نمیاره که با این فاصله نزدیک نبینمش و تنهاش بگذارم.. به هم بدجوری وابسته ایم..

اعتراف میکنم خیلی دوستش دارم ، واقعیتش خانواده هم در جریانن کاملا..

به چشم برادری ایشون داداشمه!!! سرباز سرافراز در حال خدمت به مام وطن !!! (آیکون برزو خان سپه سالار!)


دوم؛عشقیات:

یک اعتراف کوبنده دارم که عمرا اگر در این حال معنوی نبودم، نمیگفتمش!

اخیرا دیگه کاملا بهم ثابت شده، اولین "چیز " ی ( دقت کنین نگفتم عضو!) که در آقایون نظر من رو جلب میکنه و به نوعی و در واقع، برای من پلهء اول پسندیدن یه آقا( به هر چشمی!!) میشه _ ضایع است بگم ولی مجبورم..مجبــــــــــور _ دستاشونه!!

شرط میبندم الان همه تون دستاتون رو نیگا کردین! ( آیکون نیش باز)


سوم؛جدیات:

 ما آدم ها طبیعی ترین و واقعی ترین رفتارمون رو با پدر و مادرمون داریم...نه همسر و  و برادر و خواهر و همکار و دوست و..

نگاه کنیم به خودمون، وقتی با پدر و مادر هستیم.. خوبیم؟ نه زیاد.. نیستیم.. حداقل من که نیستم، اعتراف میکنم..(آیکون بی آیکون!)


چهارم؛وبلاگیات:

اعتراف میکنم میدونستم تو پست قبل همه تون چوبکاری میکنین و تشویقم میکنین.. نوشتمش که روی اون غوره ها کم بشه و دماغشون بسوزه! خوب منم آدمم گاهی بدجنسیم میاد!(آیکون شرمنده بودن مفرط!)


پنجم ؛ شطحیات :

کلی مطلب در مورد روابط عشقولانه و غیر عشقولانه ، اجتماعی و خانوادگی ، غیرت و ناموس پرستی و منش پهلوونی، شهریار علی دایی!، سلطان علی پروین!، داستان های زنونهء عبرت آموز!!! و دستور چند تا سالاد و مربای خرمالو و.. دارم .

  نمیتونم آپش کنم! یعنی دستم نمیره رو دکمه پابلیش! اعتراف میکنم برای همین این چند وقت خاطره نویسی میکنم..کم حرف نشدیم ..همون کاسه است و همون آش، فقط جاش نیست انگار! (آیکون جل الخالق!)


ششم؛ تاملات:

دارم تصمیم مهمی برای زندگیم میگیرم.. صداش رو در نمیارم شما هم به روی خودتون نیارین!

اعتراف میکنم که وحشت سراپای وجودم رو فرا گرفته!!! تا هفته دیگه همین موقع باید مسیر زندگیم رو انتخاب کنم! باید!

خیلی هیجانی شد نه؟ جَو دادم بابا!  من و این حرفا؟؟ والللا! ( آیکون کوچه علی چپ زدگی)


هفتم ؛ تالمات :

دلم خیلی تنگه یک نفره.. خیلی .. گمونم تازه دارم میفهمم دلتنگی یعنی چی..

اعتراف میکنم تازگی بیشتر از همه عمرم گریه میکنم.. گریه که نه! اشک های آروم و بی صدا..مهمونایی که یه زمانی ناخونده بودن..میان  با یه ترانه، یه تصویر، یه بو، یه خیال گذرا..

یه جورایی دوست دارم این حس رو..

ربطی به حال دلم نداشت، ولی چند شب پیش سر دیدن دوباره ء فیلم " زن دوم " سیروس الوند وقتی "امیر آقایی" داشت از دنیا میرفت و فروتن هم نشسته بود تو خونه خاطرات ،  زار زار گریه میکردم.. تا جایی که یادم میاد بار اولم بود برای فیلم گریه ام میگرفت!  البته تیپ خودِ امیر آقایی هم تو این اتفاق بی تاثیر نبود( آیکون یه دختر ضایع)


..

خوب اینم هفت مقدس..

هَو فان!!!



یک مطلب خیلی مهم و جدی و حیاتی و اینا!


در این قسمت جا داره پیش از هر چیز تشکر کنیم از دولت فخیمه کریمه که از شدت مهرورزی اجازه نمیده آب تو دلمون تکون بخوره و دلش نمیاد ما ماهی بیشتر از 10-15 روز کار و فعالیت کنیم.. نه اینکه خودش داره پول هم اووِوورت واریز میکنه به حساب ملت ، از اون لحاظ دیگه چه نیازی به فعالیت اقتصادی؟ چه کاریه؟ هان؟ والللا!

..

نکته بعدی این که یک مساله خیلی خیلی مهم مدتیه ذهن من رو درگیر کرده و عاجزانه ازتون میخوام در حل و فصلش!! دست یاری برسونین! علی علی!

آیا واقعا من آدم ضایعی هستم؟

آره؟

این سوال رو خیلی خیلی خیلی جدی پرسیدم. واقعیتش من از اون دسته اشخاص!!! هستم که با یه غوره سردیم میشه و با یه مویز گرمیم!

حالا چه ربطی داره به ضایع بودن؟

بعد از 14 ماه وبلاگ نویسی در 24 ساعت اخیر سومین کامنت خصوصی با این مضمون رو گرفتم:

ضایعی! تکلیفت روشن نیست! شوخی هستی یا جدی یا آشپزی؟ ادا در میاری! از خودت تعریف میکنی(؟؟؟!!!)

و قس علیهذا!

حالا من 3000 تا کامنت از رفقا دارم که یا تعریف بوده یا نقد، ولی همه از سر رضایت کلی بوده و " مویز " محسوب میشده!

حالا با این 3 تا غوره من به فکر فرو رفتم که آیا واقعا اینگونه می باشد؟ آره آیا؟؟!!

خدایی بی تعارف میشه بهم بگین  این قاراشمیش نوشتن من از نظر شما خوبه یا بد؟ اذیتتون میکنه یا خوشتون میاد؟

آیا از منظر گاه!!! شما ، من ضایعم؟( آیکون شیون و جیغ بنفش و کندن مو )


خدا رو شکر بر همگان واضح و مبرهن است من از نقد ناراحت نمیشم . ممکنه صریح جواب بدم ، اما کتک نمیزنم که!!

پس پیلیییییییییییییییییز بهم بگین!

دستتون درست!

..

و در آخر به سمع و نظر هموطنبلاگی های شریف میرسونم باز دارم میرم رشت!!

وقتی اومدم تهران بهتون میگم واسه چی هنوز نیومده برگشتم! تا اون موقع میتونین هر فکری دلتون خواست بکنین:))))


ارادت همیشگی..



نسترشی!



کدبانوی بی سلیقه  " نِس ترشی " آماده کردن. تشریف نمیارین؟

:))