سلام ای طلوع سحرگاه رفتن..
این روزا حال آدمی رو داشتم که مدت هاست چمدون هاش رو بسته ، بلیطش رو گرفته و گذاشته جلوی آینه.. هر روز میبیندش و هر روز یادش میاد که باید به عزیزانش بگه که داره میره ؛ بگه که دختر راه، رسیده به یه سفر طولانی ؛ بگه این رفتنش فرق میکنه.
الان حال آدمی رو دارم که بلیطش رو گرفته دستش و از در اتاقش اومده بیرون و زل زده تو چشم خونواده اش و امیدواره قرار نباشه توضیحی بده..
امیدواره بهش بگن : برو دست خدا به همراهت.. گلدون هات رو آب میدیم تا برگردی..
امیدواره اشک هاش رو از پشت عینکش ببینن و یقین داشته باشن اگر می تونست می موند..
امیدواره نامه ای که چند ماه پیش ،مرداد، براشون نوشت رو به خاطر بیارن ،نامه بلند به حقیقی ترین دوستانش..
..
کم بودنم رو ببخشید، شاید داشتم مشق " نبودن " می کردم.
این خداحافظی نه ناشی از یک احساس ناگهانی و یا اتفاق خاص ، بلکه به خاطر یک تغییر واقعی و بعد از مدت های طولانی فکر کردن و کنار اومدن با سختی دور شدن از شماست.
خیلی سعی کردم تعادلی برقرار کنم بین اینجا بودن و هدفی که توی دنیای واقعی به دنبالشم. شاید میشد مثل خیلی از دوستان دیر به دیر چیزی بنویسم ، نظرات رو پاسخ ندم، کم تر به رفقا سر بزنم و.. اما نمی تونستم.
وبلاگ نویسی تفریح من نبود . از سر عادت کامنت نمیگذاشتم و جواب دادن رو هم کوچک ترین احترام و تشکر از دوستان میدونستم. دوست داشتم کلمه به کلمه حرف های شما رو مثل قبل با تمام دلم لمس کنم و غرق بشم توی دنیاهاتون . دوست داشتم اونقدر فرصت داشته باشم که پاسخ حرف های قشنگتون رو کامل بدم، مثل قبل، نه اینکه مجبور باشم به خلاصه گویی.
من هنوز همون آبان شاد و خوشبین هستم اما فکر مشغولم باعث شده ، ماه ها اینجا پست طنزی نخونین.. من شرمنده ام که خیلی وقته نخندوندم شما رو..
شمایی که کنارتون تلخ ترین جدایی ها رو تاب آوردم، شمایی که کنارتون عزیزترین دوستانم رو شناختم، شمایی که چه باور کنین چه نه مهم ترین ها شدین تو زندگی من.
پست قبل نیمه موند.. تصمیم های سخت وقتی قطعی میشن باید بهشون چسبید و گرنه باز آدم می مونه و تردید و این اصلا خوب نیست..
امروز 21 آذره و من 21 دی یا 21 بهمن یا 21 اسفند یا... برمیگردم اگر و فقط اگر به چیزی که می خوام رسیده باشم.
بهتون سر میزنم. مگه میتونم نیام پیشتون؟ اما دفترچه رو میبندم و میگذارم روی میز.. اگه خواستین بازش کنین ، "باهم لبخند " رو بخونین! اینم وصیت من:)
(توی بازی هملت هستم با اجازه اش.. تا 2 شنبه هم که در مورد دفترچه آبان میگن بچه ها.. )
در آخر اگر تلفنی بی پاسخ موند ببخشید.
همه تون رو دوست دارم باور کنین.. دلم نمی خواد جوری خداحافظی کنم که انگار برگشتی در کار نیست .. چون اگر عمری باشه برمیگردم یکی از همین روزای بیست و یکم..
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
چو در میان مراد آورید دست امید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید
با چند نفری از رفقا هم حرف دارم توی "ادامه مطلب"..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."