دیریریییییننگگگ!       دیریریییییننگگگ!    دیریریییییننگگگ!            

آبان: سلللاااااام  !

بانو " آ " : سللللام! چه طوری؟

(تعارف.. قربون صدقه .. احوال پرسی.. حدود 12 دقیقه )

بانو " آ " : خوووووب! تولدتون هم که هست..

آبان مبهوت  : هااا!!  راس میگی..کی میشه؟؟(آیکون شاخ!)

بانو" آ ": جمعه دیگه! برنامه تون چیه؟

آبان : برنامه؟ هیچی..

بانو " آ ": می خوایم بیایم اونجا ما!! ظهر بیایم یا شب؟

آبان : همون صبح بیاین دم در کادوهاتون رو بدین برین !!

بانو " آ " در حالی که فکر کرده ما شوخی داریم باهاش!!! : هه هه هه! از دست تو!

آبان تو دلش: از دست خودت!!

بانو " آ " در حالی که سعی میکنه بامزه باشه: بدون شام و کیک و فشفشه؟؟؟ محاللللله!

آبان: شام و کیک چشم، ولی فشفشه رو بی خیال ارواح عمه ات! کلاه بوقی هم لابد می خوای؟

بانو" آ ": هه هه هه! پس شد کی؟

آبان: عزیزم من مسافرم.. روزش هنوز معلوم نیست بهت خبر میدم..ایشالا عصر جمعه.. خوبه؟

بانو" آ ": برا ما فرقی نداره..

بوس بوس بای بای!!!

..

آبان با سبیل های آویزان در دلش لعنت می فرستد به مخترع روز تولد! 

البته خدای نکرده فکر ننموده اید که وی!! به مهمان علاقه مند نیست یا حوصله شلوغی ندارد.. نه به پیر و پیغمبر! میدونید خودتون!

فقط یک اخلاق مزخرف دارد که از جشن تولد و روز زن و روز وکیل! و این جور چیزا خوشش نمی آید و یک آدامس هدیه  را بر هر کادوی با مناسبتی ترجیح میدهد، شدیـــــــــــــد!

..

دو روز بعد!!!

..


دیریریییییننگگگ!       دیریریییییننگگگ!    دیریریییییننگگگ! 

آبان: به به! سللللام!

آقای "ج"  همسر بانو "  آ" ، فخر زن ذلیلان دو عالم: سلام آبان چه طوری خوبی؟

(تعارف 3 ثانیه)

آقای "ج": میدونی " آ " جون تولدش چاردهمه..میخوام سوپرایزش! کنم..

آبان در حالی که بوهای خوبی نمی شنود: آفرین خیلی خوبه.. منم می تونم کمکت کنم؟

آقای "ج": خوب راستش من تو خونه هر کار بخوام بکنم" آ " جون می فهمه.. بعد قراره آخر هفته بیایم تولد شما دیگه ..نه؟

آبان در حالی که دوزاریش افتاده تو جورابش و داره اذیتش میکنه: آره عزیزم.. فکر بدی هم نیست! بیا اینجا !


آقای "ج" از آن دسته مردان نیک روزگار است که آبان به بامعرفتی اش ایمان دارد و واقعا حاضر است به خاطر او صحنه های وحشتناک سورپرایز شدن بانو " آ "،  و غش و ضعف شدیدا عاشقانه، و عشوه های تیریپ سوسن خانومی و .. رو در خونه خودش تاب بیاره!


آقای"ج": خوب پس،  فردا من میام کیک سفارش میدم ..میوه و وسایل شام..

(دیوانه ایست این بشر از شدت گلی)

آبان در حالی که شیرجه میزند وسط حرف: نه "ج" جان.. مهمون منی مثل اینکه!! فقط کیک رو برو به سلیقه خودت بگیر.. چند نفری هستیم؟

آقای"ج" در حالی که رنگ قرمزش از توی گوشی پیداست: زیاد نمیشیم.. 20-25 با خودتون!!!!

آبان توی دلش: بعععععله!

آبان: راستی! به مهمونات نگفتی که ؟

آقای"ج" در حال غصه خوردن : چرا!! گفتم!!! میدونستم تو نه نمیگی.. نباید میگفتم؟؟

آبان در حالی که از این همه مظلومیت دلش به درد اومده: نه عزیزم.. روزش رو باید عوض کنیم..فقط همین! نترس!! من دارم جمعه میرم شیراز .. بگو پنج شنبه!

آقای "ج" شنگول میشود: چشم..هر چی شما امر کنین! فردا ظهر میام!!

آبان: کادوی " آ " رو هم بیار همینجا دیگه!! نبینه یهو!!!

آقای "ج" میخندد و آبان توی دنیا مگر چه می خواهد جز شادی رفقای بامعرفت؟ آه!!

..

امروز آبان رفته و کادو خریده برای بانو" آ " ،منزل را مهمانپذیر نموده و سفارش داده سوپر میوه محل کله سحر برایش میوه بیاورد و بقالی!! هم هله هوله..

آقای "ج" کادوی همسر گلش و کلی فشفشه و کلاه بوقی و خنزر پنزر مهدکودکی آورده ولو کرده در کتابخانه آبان! خجالت هم نکشیده!! اگر فکر میکند آبان با این هیبت فردا از این چیزا به خودش وصل می نماید..زککککی!

آبان اولش فکر میکرد : آه!! کی حوصله دارد؟؟!!!!

اما الان خوشحال است!

آبان خوشحال است که جشن تولد اوست اما در اصل جشن تولد او نیست! متوجه منظورم هستین؟

یعنی اون مجسمه ای که باید بشینه براش دست بزنن و هَپی بیرثدی!!!!! بخونن و شمعا رو فوت کنه تا صد سال زنده باشه و اینا ، او نیست!!!

یعنی باعث شادی و مسرت ملت میشود بدون اینکه کچل  مچل بگردد!!

یعنی قرار نیست همه شعارها مبنی بر " چرا بیشتر ندادی " !!!! برای او طنین انداز شود!!

..

خوشحالیم دیگه! از شر ولادت باسعادتمون خلاص شدیم!