بوی اسفند


بوی اسفند رو دوست دارم.. سرد هم که باشه بهاریه، به خصوص روزای بعد از بارون، برام پره از احساسای تکراری اما همیشه عجیب..

بوی اسفند که میاد یاد تمام کارهای ناتمام می افتم و حرف های ناتمام .. یه چیزی توی دلم شروع میکنه بالا پایین شدن عین یه ماهی کوچولو که گیر افتاده توی یه حوض .. حالش خوبه اما آروم و قرار نداره.

این روزا بوی اسفند قاطی شده با بوی عطر "اطلسی" که تازه خریدم و میبردم به بچگی و شب هاش.. قاطی شده با بوی عود جنگل و سرخوشی صوفیانه ای که به فضای خونه ام میده.. قاطی شده با بوی دلشوره ای که نمیدونم ناشی از نگرانی برای آینده است یا خستگی نیومدهء روزایی که پشت در زندگیم منتظرن. 

..

از مهر 88 که این دفترچه رو باز کردم، دنیای مجازی شد یه قسمت مهم زندگیم .. شادی، رفاقت، اندوه، غصه، عصبانیت، سرگرمی، شیطنت، دلتنگی، تجربه، تجربه، تجربه.. اینجا رو دوست دارم .

توی این دو سال و چند ماه یکی دو باری به جبر روزگار و اجبار کارای عقب مونده خداحافظ گفتم و یک بار به خاطر ژاژخایی گروهی که از حسادت بر خود میژکیدند :دی  آدمایی که اعصابم رو خرد کردن اما واقعا ارزش نداشتن به خاطرشون اینجا رو تعطیل کنم ( این الان یه نصیحت زیر پوستی هم بود به همه اونایی که به این دلیل از این دنیا دلزده میشن!!) ..

بگذریم..

الان اومدم که برای حداقل دو ماه دیگه خداحافظی کنم.. اون خط های بالا رو نوشتم که مطمئن باشین دنیای مجازی آزارم نداده.. یعنی هرکار باید میکرده تا حالا، کرده در واقع  و الان من یه پا رویین تنم اینجا :)

یه قرنطینه لازم دارم. هرچند خودم کمرنگم و خیلی از دوستای عزیزم هم دیگه نمینویسن، اما باز هم وقت زیادی رو اینجا میگذرونم. وقتی که الان برام خیلی ارزشمنده. مدتی سعی کردم زمان رو تنظیم کنم و دختر خوب و مرتبی باشم اما نشد!! بسوزه پدر اعتیاد من حیث المجموع :))

تنها راه باقی مونده اینه که مثل دفعه قبل رسما(!!) خداحافظی کنم، تا حداقل توی رودرواسی خودم و شما هم که شده سر و کله ام اینجا پیدا نشه!

مواظب خودتون باشین:)

..

اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت

من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

بسی نماند که روز فراق یار سرآید

رایت من هضبات الحمی قباب خیامی

خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت

قدمت خیر قدومی نزلت خیر مقامی

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم

تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی


:)



شهود یخچالی


امروز وقت تمیز کردن بدنه یخچال دیدم سمتی که به اجاق گاز نزدیکه خیلی تمیزتر از اون طرفه، در واقع کاملا تمیز بود و دستمال رو هم تیره نکرد؛ ولی اون طرف نه! وقتی دستمال کشیدم فهمیدم یه لایه سیاه روش بوده و دیده نمیشده.. 

خوب یه جورایی طبیعی بود! شاید ده بار آخری که بدنهء کنار اجاق گاز رو دستمال کشیدم اون طرف رو بیخیال شدم. موقعیتش طوری نبوده که احتمال کثیفی زیادی داشته باشه، خیالم از بابتش راحت بوده! برعکس اون طرف که کلی انرژی میگیره تمیز نگه داشتنش!  الان هم بر حسب اتفاق و چون میخواستم کل کابینت رو تمیز کنم یه دستی به سر و روش کشیدم و دیدم چه وضعی داره.. بامعرفت نشون نمیداد که!

..

به این فکر میکردم که کل کارای بشر یه جوره انگار.. توی زندگی درونی و روابطمون با همدیگه هم دقیقا همین طوریم. خیالمون که راحت میشه بی خیال میشیم.

 اینه که همیشه چشممون دنبال چیزایی هست که نداریم، آدمایی که تحویلمون نمیگیرن، موقعیت هایی که برامون دور از دسترسه و.. و.. 

اینه که همیشه همه مون دلشکستگی و دلگیری داریم از طرف آدمایی که دوستشون داریم و براشون مایه میگذاریم و از اون طرف همه مون آدمایی رو توی زندگی داریم و داشتیم که دلگیر و دلشکسته شون کرده باشیم..

اینه که درسته لکه ها رو تا جایی که بتونیم پاک میکنیم، اما غافلیم از یه لایه سیاهی یک دست که داره روی روحمون و روابطمون و زندگی هامون میشینه..

لایه ایی که یه وقتایی با قوی ترین جرم گیرها هم پاک نمیشه.. 


..


پ.ن: بابت حرفاتون توی پست قبل ممنون. خیلی ممنون.

 واقعا فکرش رو هم نمیکردم. باهاتون حرف دارم، خیلی زیاد..


بدون هر گونه عنوان!!!


1-  وقتی همه داریم دروغ میگیم، به خودمون، به اطرافیانمون و به دنیا، راحت دروغ بگیم خوب! چرا جون بکنیم؟ چرا وانمود کنیم؟ چرا ادای برنادت رو دربیاریم؟ راحت دروغ بگیم باباجون، صادقانه دروغ بگیم.. شرط میبندم دنیا خیلی قشنگ تر میشه..


2- فانی جان، شور و شوق؟ اونایی که باید داشته باشن دارن .. بیا ما بی خیال شیم یه چند روز، یا چند هفته یا چند ماه.. من طرحی ندارم.. هیچی مثل قبل نیست و نمیشه.. نه که ما نخوایم، میخوایم، نمیشه.. از 8 صفحه رفقای بلاگفایی من فقط دو صفحه کج دار و مریز چراغی روشن میکنن.. لیست no upگودرم هم هر روز داره تپل تر میشه.. 

برای طرح نو هم باید "فلک را سقف بشکافیم".. من که مردش نیستم رفقا..


3- این هوای لعنتی چرا گرم نمیشه؟ چرا آفتاب در نمیاد؟ من دیگه دارم جدی جدی خل میشم!


4- بچه ها.. اونایی که به من "اعتماد" دارن بدون رودرواسی کاملا جدی و از ته دل، لطفا توی کامنت خصوصی بهم بگن.. 

اگه کسی نگه به هیچ عنوان دلخوری و ناراحتی پیش نمیاد چون اعتماد چیزی نیست که راحت ایجاد بشه و من همین الان توی همین لحظه حتی انتظار گرفتن یه کامنت رو هم ندارم حتی از طرف فرشته.

بهش فکر کنین.  اگه من رو یه آدم راست گو و رازدار میدونین، لطفا بهم بگین، احتمالا باهاتون کار دارم.


5- مجتبی جوانی دمش گرم.. با تمام بالا پایینای این دنیا همچنان سرحال و ثابت قدمه.. یه مسابقه گذاشته که توضیحاتش رو توی این آدرس میتونین بخونین..

آقا مجتبی دستت درد نکنه:)


6- من همچنان حالم خوبه.. همچنان آرومم.. همچنان امیدوارم .. اما همه این ها یه تبصره مهم داره:

در حد امکانات موجود!!!



توضیح


این دخترک که مُرد، راحت شد..

از انتخاب های خودش و از بیدادی که در حق خودش روا داشت..

از دلسوزی ها..

از حرف ها..

از شماتت ها..

از تنهایی..

از عشق..

از همهء بیداد های وقت نفس کشیدن..

در تمام زندگیش فرار کرد و حالا دیگه به جایی رسیده که دست کسی بهش نمیرسه.. 

..


شاید بد گفتم.. شاید مثل خیلی از وقتا حرفام رو بی سر و ته نوشتم ..

من قضاوتی نکردم..

نگفتم متاسف نیستم چون "حقش بود"

یا چون "بهتر که مرد"

یا چون "آدم به دردنخوری بود"

..

من متاسف نیستم چون راحت شد.. 

من متاسف نیستم چون حالم از این ابراز تاسف های بی اساس که تهش پر از شماتت و فضولیه به هم میخوره.. نمیخوام قاطی آدمایی بشم که "نوچ نوچ" گویان از آدم ها و زندگیشون حرف میزنن و بعد از مرگ هم "سور عزا را بر سفره مینشینند.."

من سال ها پیش از شنیدن این قصه متاسف شدم و حالا قصه به آخرش رسیده ..

..


یزدان، دوست عزیزم حرف قشنگی زد تو کامنتش:

"راه برگشت هميشه هم اندازه ی جاده ی رفتن نيست.گاهی كش می آيد. سرازير شدن گاهی سخت تر از بالارفتن است. برگشتن گاهی جان دادن است. نفس بريدن دارد؛ از پا افتادن...

همه ی خوشی های رفتن، می شود موانع برگشت. نرمی ها، زمخت می شوند. گير می كنی به شاخه ها. به چاله ها می افتی. زخمی می شوی. ترك می خوری. كم می شوی. كوتاه می آيی. خراب...!!"

..


بیداد چیست..؟


نمیتونم متاسف باشم. حتی یه "آخی" هم نتونستم بگم، چه برسه به "آه" که واکنش معمولم به شنیدن خبر یک مرگ هست.. 

دختر خوشگل مدرسه مرده.. این اول داستانه، داستانی که نقل محفل همه اینایی بود که الان دارن خودشون رو هلاک میکنن از غصه و غم..!! 

چادرعربی پوش خانواده دار..

خانم دکتر..

تنها دختری که تو دانشگاه سیگار میکشید..

دختری که شد زن یه پسر خوشتیپ و معروف و محبوب مدرسه..

زنی که هروئین میکشید..

زنی که  مینشست به تزریق..(مینشست؟)

خانم دکتر زیبای خانواده دار باهوش خوشبخت.. (خوشبخت؟)

زنی که جدا شد..

ترک کرد.. (کرد؟)

رفت..

برگشت..

توی سی و چند سالگی مرد..

از راه میون بر.. (میون بر؟)

..

من واقعا نمیتونم متاسف باشم..


..

یه جورایی جواب این سوالم رو گرفتم..

اگر مرگ داد است، بیداد چیست..؟



بدجوری زنده ایم:)


اون اوایلات وبلاگ نویسی یه رفیقی داشتیم اینجا، که در مجموع آدم روی هم رفته ای بود! این بنده خدا بدون اینکه ما متوجه باشیم کلی درس زندگی مفت و مجانی بهمون داد و بعدش وبلاگش رو مرحوم کرد و ما -دقیقا مثل همه آدم های دیگه-، وقتی اومد نفهمیدیم کی اومده ولی وقتی رفت فهمیدیم کی رفته!!

یادش گرامی، عمرش دراز!!

یه بار که چند روزی نبودیم اومد کامنت گذاشت به این مضمون که "فلانی! وبلاگ نویسا دو موقع در سال غیب میشن! یکی وقتی حالشون بده، یکی وقتی حالشون خوبه"

نخندین!! عمق مطلب رو بگیرین رفقا! خیلی حرف حسابی زد ها.. 

حالا من غیب شدم! الان اومدم یه دالی بکنم و دوباره برم در عالم غیب. این غیبوبیّت(! ) هم ناشی از اینه که به صورت عارفانه ای آرومم و عرفا به خصوص دانشمنداشون وقتی تو این فازا باشن حرفشون نمیاد! اگه هم چیزی میگن زر مفته!! والا به خدا!  تعارف نداریم که!!

خلاصه که ما زنده ایم! به صورت چراغ خاموش از احوالات کلیه دوستان باخبریم و دعا و ثناگو:)

در اینجا جا داره یه چند تا وصایا بکنیم! نه؟ 

1- از کامران عزیز خیلی عذر میخوام بابت بدقول شدن. با وجود اینکه کاری رو که باید انجام داده بودم، تایپ و فرستادن جمع بندی در موعد مقرر مقدور نشد و بعد هم دیگه سالبه به انتفاء موضوع شد.

 رسما عذر خواهی میکنم:)


2- بعضی از بچه هایی که میخونمتون و میخونینم (چه فعلی!)!! 

ناشکری میکنین رفقای من! ناشکری نکنین.. به خودتون بیاین! چشمتون رو باز کنین و زیبایی های زندگیتون رو ببینین. تفکر منفی درست مثل یه غده سرطانی بزرگ میشه..بزرگ و بزرگتر.. نابودتون میکنه.. دارم میبینمش و غمگین میشم.. بینهایت غمگین میشم:(


3- دوست عزیزم آرش سالاری.. ابراهیم خواص میگه:

"علم به جملگی در دو کلمه مجتمع است: یکی آنکه خدای تعالی آنچه از دل تو برداشته است در آن تکلف نکنی، دیگر آنچه تو را میباید کرد و بر تو فریضه است آن را ضایع نگردانی.."

کسی احوالت رو اینجا پرسید.. این در نزدیک نیست..


4- شعر ادامه مطلب رو دوست دارم:)



ادامه نوشته