این کیست که میرقصد بر سفره بی نانم؟
آغاز مرا له کرد با وعده پایانم؟

این کیست که میتوفد بر هر چه شکوفایی؟
آوار شود هر دم بر گرده ایمانم؟

اي زهد نما! بس کن این قصۀ خالی را
فردا چو شود محشر من دانم و یزدانم

یک عُمر سخن راندي از وحشت قهاری
یک بار توکّل کن بر رحمت رحمانم

من پیچۀ گردابم میپیچم و میتابم
تا بلکه فرو اُفتی در ورطۀ عصیانم

چون خانه به دوشم دید همزاد نسیمم خواند
خوش خیمه نمیداند، من قاصد توفانم

اي نارون زخمی! بازوي تبر از توست
بیحرمتی خود را میدانی و میدانم

من خاك در یارم با کس نبود کارم
در بیشۀ استغنا من نم نم بارانم

ناخوانده هزاران غم در سینه فرود آمد
پاك است حساب دل با این همه مهمانم

در بزم طرب ارفع! هم زخمۀ خاموشی
در جمع غزلگویان مجموعۀ هذیانم.