مرگ  خاموش  یک  وبلاگ نویس..


این یک وبلاگ است. من یک وبلاگ نویسم. اینجا کسانی می آیند و میروند و گاهی میمانند. کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند. ما تنهایی های هم را پر میکنیم . بی شک..بی شک...

وبلاگ مال من است. رمز ورود دارد.

کسی نمیداند کامنتهای خصوصی که برای من نوشته میشود گاهی پر از احساسات زیبا هستند و گاهی پر از غم و تنهایی و گاهی پر از نفرت..

کسی نمیداند آنچه مینویسم و ثبت موقت میکنم چه درد دلهایی است..چه رازهای مگویی است..چه اندوه هایی است..

هر چه هست مال من است. صفر و یک های شناور در نور..

یک روز صبح بیدار که میشوم دلم شور میزند..دوست ندارم از خانه بیرون بروم ، ولی کار .. باید رفت..

آرایش و قهوه و لباس..

از خیابان رد میشوم و یک موتور با اگزوز زنبوری مثل برق از کنارم رد میشود و من داد میزنم :احمق..مگه کوری؟ و همین طور که حواسم به موتوری احمق است یک وانت نیسان آبی رنگ که بار کاه دارد با شدت به من میزند، پرتاب میشوم و سرم میخورد به جدول های بزرگ سیاه و سفید ..جلوی چشمم سفید میشود  و داغی خونم را روی شقیقه ها و گونه و لب هایم حس میکنم و بعد..

تمام میشوم..

شما می آیید و من نیستم..

اول کامنت ها شوخ و شادند..

کجایی دختر؟

بد نگذره؟

شوهر کردی نکنه..؟

...بعد با مهر و نگرانی..

آبانی؟ نیستی؟

جات خالیه ..کجایی؟

آبان معلوم هست کدوم گوری رفتی؟..

بعد چند روز کسی نمی آید..

و..

و..

چند نفری هر روز میایند و بعضی ها اصلا نمی آیند تا من آپ کنم..

اما من مرده ام و کسی نمیداند..

..

یک ماه میگذرد و برادرم کامپیوترم را روشن میکند و گریه میکند و می آید برای تمام شما که اسمتان گوشه صفحه هست همیشه ، کامنت مینویسد:

" آبان دیگر بین ما نیست..از طرف آبان خداحافظ.."

و شما شاید غمگین بشوید..شاید حتی گریه کنید و آه بکشید..

 من دیگر مرده ام ، اما...اما صفر و یک های شناور در نور از من مانده اند..حرف های من و شما مانده  تا ابد ..

میراث دست نیافتنی از ما ، مانده در فضایی که مال هیچ کس نیست اما مال ما هست..

ما نمیمیریم انگار..

..

...


آبان خانــــــــــــــوم میشود!!


کشف کرده ایم ، در زمان هایی که انگشتر در انگشتان مبارک داریم ، احساس لطافت و ظرافت در وجود

ذیجودمان می فوراند  و کلیه حرکات و سکناتمان بیــــسیار بانوانه میشود ، و  ناز و ادا و اوا خواهری در درونمان

نهادینه  میگردد  و اساسا از شستن ظرف و هم زدن غذا و گردگیری و فی الحال دیدن حرکات موزون انگشت

انگشتری دارمان در اثنای زحمت کشی ،  لذت وافر برده ، مشعوف میگردیم..

بنابراین اراده همایونی بر این قرار گرفت که زین پس یک عدد انگشتر ، از نوع کاملا بدلی ، با نگین درشت از

سنگ دلربا در انگشت نماییم ، بلکم کمی به داد این منزل ویران رسیده و بانوی کدبانویی بگردیم!!

...

خداوند به تمامی جوانان این مرز و بوم اندکی جنبه عطا بفرماید..آمیــــــــــــــــــــــن بلند ختم بفرمایید..

..

از اوجب واجبات..


بدیهی است از اوجب واجبات در هر گروه تفریحی کوه و کتل نورد ، یک عدد " بز کوهی " میباشد ، که راه ها را پیدا و هموار نماید ، به دنبال هیزم بگردد ، آتش روشن کند ، زباله های محیط را جمع آوری نماید ، و کلا هر کاری که کسی بدان تمایل و یا آشنایی ندارد ، با آغوش باز بر عهده گیرد..

آآآمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

از آن اوجب واجباتی تر این است که در هر گروه  ، یک بندی ، طنابی ، زنجیری ، لنگری ، چیزی باشد که جلوی این " بز کوهی " نازنین را بگیرد تا نخواهد به کلیه قلل صعود و از کلیه دره ها نزول نماید و رسما اعضا و جوارح انسان را آسفالت گرداند...

آری! چنین است برادر!

..

عاشقانه های معصومانه..


از وقتی بهم گفتی با دیدن یک بزغاله یاد من افتادی ،

    

              هر بزغاله ای که می بینم ، یاد خودم می افتم..


.......

پینویسی: سلام و خیلی ممنون از همه.


بارون..


 بارون امشب تند میزد روی شیشه

انگاری از این آسمون ترسیده باشه

بیچاره بارون ، از کجا میشد بفهمه

باید  میون ابرها خشکیده باشه؟


این پنجره اما ،  بمیرم  ،  وا نمی شه

بارون نزن رو شیشه ها !  بارون تنها..!

اینجا همه فکر قشنگیه صداتن

این ناله ها ، رو شیشه ها می مونه  اینجا


آی آسمون ! بارون یه روزی عاشقت بود

زندونی ابرای تیره  .. واااای بارون...

آی آسمون !  شب شو...سیاه و بی ستاره..

می میره بارون. .. داره میره .. واااااای بارون..



...


برای چند روز سلام..

..

دور ..


انگار همه چیز توی  این دنیا در حال " تکرار"ه..انگار یه تسبیحه که هر آن توی  دستای یه موجود مرموز میچرخه و میرسه به دونه ی اولی و باز میچرخه تا..

دست به دست میشن تمام لحظه های روزگار..

همه چیز ...همه چیز..

توی این همه تسلسل ، " دور سنگین دلی " خورد به نوبت ما..

هر چه قدر هم که تقلا کردیم دربیایم ازین حلقه نشد انگار..نشد و خودمون شدیم گره اول..

حالا تو از دل سنگین ما رمیدی و ما بیگناهیم..

فردا کسی از دل سنگین تو میرمه و تو بیگناهی..

و باز تسبیح توی دست های اون موجود مرموز میچرخه و ما همه بیگناهیم..

......


پینویسی : این حرف ها مخاطب خاص  ندارد ...



داروگ


خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گر چه می گویند:

                   " می گریند روی ساحل نزدیک

                               سوگواران در میان سوگواران.."

قاصد روزان ابری..

      داروگ!

          کی میرسد باران..؟


بر بساطی که بساطی نیست ،

در درون کومه تاریک من ( ما ) که ذره ای با آن نشاطی نیست  ،

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم ، دارد از خشکیش می ترکد ،

_  چون  دل یاران که در هجران یاران.. _


     قاصد روزان ابری..

            داروگ!

                        کی میرسد باران..؟

                                

..

نیما یوشیج.

آبان در پله ها!


داشتم از خودم تعریف میکردم که همیشه توی کورس " پله نوردی " از مردا جلو میزنم و به گرد پام نمیرسن..

دوست جان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخته و فرمودن:

آخه کدوم مرد خری تو " پله نوردی " از یه خانوم جلو میزنه!!!

...

دیدم راست میگن... از فضا تشریف میارم بنده! خوشوقتم!

..

معنترالفکر


خانومی دختر نابیناش رو صدا زد:

نادیا..! مامان نادیا..!

دوست سوپرروشنفکر من ابروهاش رو تاب داد و گفت :

نمیدونم چرا باید اسم یه کور رو بذارن نادیا..

..

هوی کلاس!!!


در عجبم از قومی که در ملا عام نخ دندان میکشند و تـــــــــــــــــــــــازه احساس باکلاسی هم میکنند...

سفرنامه ی آبان.. هشتم


ساعت 2 شد..

جدا توصیه میکنم به دوستانی که گه گاه دچار افسردگی و کاهش فشار مود!!! میشن ، رد من رو بگیرن و یه جوری ، زمانی که میخوام توی اتوبوس بخوابم گیرم بندازن و نگاهم کنن و یک دل سیر بخندن و تا یک سال شاد و شنگول باشن !

یعنی حالت و حرکتی نیست که من برای راحت خوابیدن امتحان نکنم..

خوشگلش اینجاست که دست آخر هم جوری خوابم میبره که سرم چسبیده به زانوم و شست پام توی دماغمه و موهام گره خورده دور ساعدم و نصف چشم چپم هم بازه..!

وقتی بیدار میشم تا نیم ساعت توان تکون خوردن ندارم و تازه یادم میاد که پشتی صندلی رو هم عقب ندادم.

با این همه ادعام توی اتوبوس سواری این سوتی دیگه خیلی ضایع است..

بسه دیگه..چه قدر حرف میزنم..بخوابم..

...

خوب ! صبح 26 اسفنده ، ساعت 5/45 و من طبق معمول بیدارم و مثل جغد خیره شدم به جاده. دو سه ساعت دیگه میرسیم شیراز !

توی این فاصله واقعا هیچ کار سر به هواگری! ندارم.. آدم جالب توجهی دور و برم نیست و پسر صندلی 24 هم بره گم شه!! بی لیاقت..! ایششش..

به همون دلایلی که گفتم زمانی که هوا روشنه به هیچ وجه به خودم اجازه نمیدم خوابم ببره..

دیگه چی؟ بگذارم وضعیت فوق کمیک خوابیدنم خلقی رو به خنده بندازه و مضحکه ی خاص و عام کنم خودم رو؟!

عمرا!!

صبح ها وقت کتاب خوندنه..برف و سمفونی ابری..برای بار دوم البته..! می ارزه.

توصیه من هم میتونه باشه اگه نخوندین..

..

داریم میرسیم و وقتی برسیم نوشتن تعطیله. سفر فقط جاده است و راه.

گلگشت توی شیراز و روزی دوبار بستنی چنچنه یا همون تپه تلویزیون و کنار یک عزیز بودن ، هر چند کوتاه..

این ها نوشتن نداره..سفر نیست..زندگیه..خود خود زندگی.

..

...

تموم شد..مقدمه ی سفر نوروزی..خوب بود و خیلی هم خوب..

دارم به این فکر میکنم اونی که می مونه بهش سخت تر میگذره یا اونی که میره؟

نمیدونم..

من که معمولا می مونم و زمانی که باید برم و جا بگذارم دلم بیشتر میگیره.

نمیدونم چرا رفتن برای من سخت تره.. شاید نا خود آگاه احساس میکنم کارم بی معرفتیه. شاید احساس میکنم من هستم که دارم باعث جدایی میشم. هرچند نا گزیر..هرچند به اجبار..

صبح 29 اسفند به سمت کرمان..

باز من و اتوبوس و جاده..جاده..جاده..


..


سفرنامه آبان..هفتم



فكر كردن به فكرهاي آدم ها هميشه تفريح خوبيه.

آدم ها..آدم ها.. اين موجودات دوست داشتني نفرت انگيز..رو نوشتهاي برابر اصل ، باربي ها ، فرزندان مشي و مشيانه ، شاخه هاي ريواس ، ماشين ها ، حيوان هاي ناطق ...  آدم ها..

عجيب شبيه به هم هستيم بچه ها..عجيب..

شايد اصلي ترين مبناي تفاوت هامون زن بودن و مرد بودنمون باشه.. وگرنه باقي فرق ها اونقدر جزئي هست كه بشه ازش چشم پوشي كرد..

دودوتا ..چهار تا..بلا استثنا .. همه مثل هميم رفقا..

حواستون رو جمع كنين..! جواب سلام؟ سلام ، سلام عليكم ، عليكم السلام ، درود ، هاي ، ساملك ، سابوليك ، سلي ، ..   با هم فرقي هم داشت ؟

پذيرش اين شباهت به نظرم يه تيغ دو لبه است ..

ممكنه دستمون رو ببره و باعث بشه مدام در حال قضاوت باشيم و مدام خط كش دستمون باشه و مدام پيش بيني كنيم و آخر سرهم بيافتيم تو دام خوشبيني يا تله ي بدبيني..

امااون يكي لبه ي " هلوبر " اينه كه باورمون ميشه زندگي و روابط ما تمامش بازيه..بازي با قواعد خودش..آآآآخ ...بازي..بازي..بازي..

ديگه نه قضاوتي مي مونه و نه خط كشي..مي مونه كنش و واكنش...مي مونه آرامش .. مي مونه تن دادن به قوانين..

اينجا ديگه احمقانه ترين چيزها هم آزارمون نميده..

ديگه سخت ترين مشكلات از پا نميندازدمون..

ديگه سوزنده ترين داغ ها خاكسترمون نميكنه..

فريبنده ترين چيزها و موقعيت ها فقط با اراده ي خودمون اسيرمون ميكنه..

باور كرديم همه چيز قسمتي از بازيه و بازي چند تا خاصيت داره : 

بازي قاعده داره و روش..

حتي جر زدن تو بازي قانون داره و ميشه يادش گرفت و درست جر زد..

ميشه تقلب ها رو ياد گرفت و مواظب رودست خوردن ،هميشه ، بود..

بازي يه شروع داره و يه پايان..

برد و باخت مهم نيست ..مسابقه كه نيست ! بازيه..

بازي براي خوشيه حتي وقتي تو دستت پر از دو لو و سه لو باشه..تموم ميشه ..مطمئني.. واميد داري به دور بعد..

داور " خود بازيه " ..قاضي بيروني معني نداره..

تو بازي همه برابرن..همه! اسم و عنوان و لباس و هيچ چيز ديگه به ما حق قضاوت و برچسب زدن نميده..

لذت بردن از بازي ، عشق و شادي و آزادي و زيبايي حق همه است و سختي و غم و اشك و دلبستگي هم مال همه..

منفورترين آدمها از نظر ما براي هم تيمي هاي خودشون عزيزند و محترم.. ما هم هر چي تلاش كنيم باز براي بعضي ها دوست داشتني نخواهيم بود..بديهيه.. پس اين كه كسي آزارمون ميده و زيرابمون رو ميزنه و تهمت ميزنه بهمون و ..كمتر غصه دارمون ميكنه..

وقتي عاشقي ، اتحاد ، بخشش و مهربوني ، بازيه ، نفرت و جنگ و كينه و تلخي هم بازي احتمال اينكه بازي هايي رو انتخاب كنيم كه كمتر حرصمون بده و پيرمون كنه بيشتره ..نه؟

مال دنيا ميشه سرمايه ي " روپولي ".. صد تا كارخونه هم كه بسازي رو كاغذه..باد هواست.. بازي كه تموم بشه مساوي ميشي با بقيه..خالي..خالي..خالي..

آخرش اينه كه بازي تموم ميشه و براتون تجربه ميگذاره به جا.. تجربه به جا..تجربه به جا..

..

به خدا ما آدم ها عجيب هستيم..عجيب و مثل هم.. عجيب مثل هم..



..

سفرنامه ي آبان..ششم


با اينكه نصف شب بود ، رفتم توي سوپرماركت و طي يك فقره خرق عادت ، 5تا از اين ژله هاي كوچولوي ليواني در طعم ها و رنگ هاي مختلف خريدم با يه بطري آب معدني..

يادم رفته بود بگم ، اين اتوبوس هاي جديد از شدت با كلاسي آب خوري ندارند..

ياد اون " فيشششششششش"  آبخوري اتوبوس هاي قديمي به خير.. هر كي ميخواست لبي تر كنه همه ي ملت باخبر ميشدن.. دنياي مهربون تري داشتيم..!!

خلاصه .. اين اتوبوس هاي جديد يك " جاآبي " دارن كه ليوان هاي آب معدني پلمپ شده رو توش ميگذارن..

هر فرد تشنه ! بايد بلند بشه و با يك اهنننننن بلند زور بزنه و در جا آبي رو باز كنه و  يك ليوان برداره و بالتبع چون ليوان در نداره كه بسته بشه طرف مجبوره تمام آب رو يك جا بخوره  يا اصلا آب نخوره يا نهايتا مثل من بره 300 تومن ناقابل بده بطري بخره بگذاره توي توري پشت صندلي جلويي تا نصفه شب خيس نشه..

( به خاطر افتادن و ريختن آب ليوان منظورمه ، چرا نيشتون باز شد؟؟!! )

دقت كردين به تحليل هاي اقتصادي كه ميشد تو شيكم اين مدل جاآبي فرو كرد؟

اگه سر ليوان بسته بشه و هراس مصرف كننده از خيس شدن از بين بره ، چه بسا يك ليوان آب 3 بار رفع عطش بكنه ، ولي وقتي طرف مجبوره تا ته آب رو سر بكشه حتي وقتي سيراب شده ، زماني كه دوباره تشنه بشه بايد بره سراغ يك ليوان ديگه و همين طور الي آخر..

شما ببينين الكي الكي چه سود كلاني سرازير ميشه به كيسه ي كارخونه ي توليد كننده..؟؟!!!  نه تو رو خدا..! ميبينين؟؟

اين يه جور اسلاح الگوي مسرف به صورت معكوسه كه به شدت توي تناظر يك به يك با بحث سيقه ميشه قرارش داد.. ( هر كي فهميد من اينجا چي گفتم جايزه داره.. قول شرف ! )

دقت كردين؟

وجه كاپيتاليستي توي اين سياست كاملا بارزه و حتي در نگاه كلان تربه شدت باعث افزايش اختلاف طبقاتي بين مسافرين صندلي هاي نزديك به جاآبي و مسافرين دور از جا آبي ميشه..

بگذريم از بحث مصرف گرايي  و تجمل گرايي ناشي از اين ليوان هاي بدون در..

( خطوط ذيل رو بالحن رفيق كاسترو بخونين..فيدلشون ! )

يك خورده بورژواي نا رفيق مثل من ميره ، فقط و فقط به خاطر اينكه سر يك ليوان بسته نميشه 300 تومن ميده آب ميخره و همون جا چشم بادوميش ميافته به بقيه ي هله هوله جات موجود در سوپر ماركت و بدون در نظر گرفتن اينكه  " يارانه مردني است " اقدام به ريخت و پاش ميكنه..

در همين اثنا ارز و عرض و ارض مملكت كاملا در معرض باد فنا قرار ميگيره..و قس عليهذا!!!

اي داد بيداد..

.......................................

ديگه كم كم بايد بخوابم.. آقا معلم هم همون جور كجكي خوابش برده..

خيره ميشم به بيرون و به ماشين هايي كه از روبه رو ميان.. سعي ميكنم توي نور زرد آزادراه به اين فكر كنم  كه آدم هاي توي ماشين ها به چي فكر ميكنن..؟

..


سفرنامه آبان..پنجم


ميدونيد كه من هم مثل همه ي هم ميهن هام!! اساسا آدم صاحب نظري هستم . در مورد سينما صحبت كردن هم كه گلابيه!

همشهري كين رو ديده باشي ، سه گانه ي كيشلوفسكي رو ديده باشي ، بلد باشي اسم گيلرمودلتورو رو درست تلفظ كني ، 10-20 صفحه از " داستان " و " نشانه ها و معنا در سينما " رو خونده باشي و ، صد البته بدوني كن لوچ و ژان لوك گدار و بوچ كسيدي فحش نيست و اسمه ، كفايت ميكنه تا بتوني 2 ساعت بحث با كلاس بكني..

براي گپ و گعده هم كه يك شواليه آميتاب پاچان و تام كروز و آنجلينا جولي و حداكثر استاد عزت و رئيس مسعود بسه..

ناگفته نماند نكته ي كنكوري قضيه " تئاتر "ه.. خسيس و آنتيگونه و در انتظار گودو يا قهوه خانه  پدري زري خانم و به خاطر يك مشت روبل ، زياد توفيري نميكنه..مهم اينه كه اثبات بشه حضرتعالي از تئاتر درك دارين..

..

ساعت داره 12 ميشه و ديگه كم كم بايد نگه داريم براي شام و مايتعلق به!

توي مسير تهران - جنوب كه من دارم آسفالتش ميكنم ، چند تا مجتمع به اصطلاح توريستي حسابي راه انداختن كه  واقعا اگه از تهران بري اونجا غذات رو بخوري و برگردي كار چندان احمقانه اي مرتكب ! نشدي..

معروف ترينش مهتابه كه خيلي هم به شهر نزديكه و بعدي اش كه من بلدم عرشياست..

چه خوب ! اين راننده امشبي با وجود تمام معايبش عرشيا نگه داشت..

شاااااااااااااااااااااااااااام...........نييييييييييييييييييم  ساااااااااعت..

...

مجددا سلام ميفرستيم به روح پرفتوح مخترع سرويس بهداشتي..

الان يه چيزي هست كه اگه نگم خناق ميگيرم.

فيله استريپس 4300 تومن ، 4 تا تيكه چاق و چله كه من ناهار نخورده با يكي و نصفيش سير شدم ، و بيشتر سيب زميني هام رو هم اضافه آوردم..

مسخره كردن خودشون رو..

آخه آدم كه نبايد سر بشقاب فيله استريپس سير بشه!! والا...

تشريف ببرن سوپر استار ، تشريف ببرن بوف ، تشريف ببرن پدر خوب و پدر خوانده و آپاچي بفهمن فيله استريپس يعني چي ؟!!

اينا گمونم ديدن اسمش فيله است فكر كردن يعني خيلي!  بابا جون ! ميري سوپر استار هنوز آب دهنت رو براي بار سوم قورت ندادي كه آقا فيله نيست و نابود ميشه..

نازك..شيك..اسليم.. هر چي كوچيكتر با كلاس تر..

الكي نيست ميگن توي رستورانهاي بين راهي چيزي نخورين.. اي بابا..

در هر صورت من كه ديدم پسر صندلي 24 كاري به كارم نداره بقيه ي غذام رو گذاشتم توي كيفم ، نوشابه ام رو هورت تا ته كشيدم بالا ، انگشتام رو با تمام وجود ليس زدم و بعد البته به خاطر وسواس خودم زنانگي به خرج دادم!!!! و دست هام رو با دستمال كلينر خارجي  تميز كردم و بلند شدم رفتم ( يا اومدم ) بيرون..

جان شما نه ، جان خودم من اگه سفر نميكردم از سوئ تغذيه مي مردم.. اين قدر كه توي  راه چيز ميز مي خورم.. همين كه ميشينم تو اتوبوس راه نيافتاده ، شروع ميكنم : شير كاكائو ، بادوم هندي و بادوم درختي ، شكلات ،پفيلا ،انجير خشك ، باز شير كاكائو ، و از همه مهمتر " غذا " تا حدي كه جا داشته باشم حتي به قيمت شل كردن كمربند!!

..

سفرنامه آبان..چهارم


پيش نويسي ضروري: تشكرات فائقه از مهربان برادر جهت قالب نوين.. با مقادير فراواني چاكرم مخلصم ..

....

حالا يك آدم روشنفكر باحال اهل دل بامرامي پيدا شده گفته دخترها برن سيقه بشن..زن ها برن سيقه بشن..

من نميدونم كجاي اين مردها سوخته كه اين طور عصباني شدن!

بگذريم از اسم زشتش ، جان من نه ، جان شما ، بده تا باباتون مچتون رو گرفت به جاي اينكه بگيد اين يارو پسرخالمه ، با افتخار يك برگ سيقه نامه ي ناقابل دربياريد و براق بشيد بريد توي شيكم طرف كه: آقا صحبتي داري؟؟!!!

نه..جان من بده به جاي اينكه خرج زيد بكنيد ، مهريه بگيريد؟

جان من بده دقيقا بدونيد كي از شر طرف خلاص ميشيد و ايشون ديگه هيچ حقي ، اعم از حق السكوت ،

حق العمل ، حق آب و گل و.. نميتونن از شما مطالبه كنن؟

اصلا ، تنوع بده؟

حالا مي ميري يك " قبلت " بگي؟ ( البته از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون من نميدونم قبلت سيقه رو زن ميگه يا مرد..ولي حالا چه فرقي ميكنه؟؟ اون موقع كه ديگه من و شما نداريم..!)

..

خلاصه الان شبه و من تنهام و ديگه تقريبا همه خوابيدن جزاين مرد صندلي بغلي كه با خواهرش اومدن سفر..يعني در اصل دارن برميگردن.

جفتي استاد ادبيات دانشگاه هستن و كپي هم..شايد دو قلو باشن. خواهره از همون اول گرفت خوابيد و برادره يك ريز با تلفن حرف زد و با حداقل 6 نفر كه 5 تاشون دانشجوش بودن براي دو سه روز آينده ، يعني قبل از سال تحويل قرار گذاشت.

آدم باحاليه! از اين چاقالوهاي سفيد دنبه اي كه دهنشون مدام ميجنبه..يا مي خورن يا حرف ميزنن.

از لحظه اي كه ديد دارم مينويسم بدون رودرواسي داره نگاهم ميكنه و من دارم خفه ميشم! آخه شما تصور كنين آدم سر به هوايي مثل من كه هميشه مشغول ورانداز اطرافشه، بره زير نگاه!! اون هم از نوع خيره..

-ميگم خيره ، باور كنين -

طرف كاملا به پهلو خوابيده و به طرز تابلويي داره تلاش ميكنه ببينه دارم چي مينويسم..

شيطونه ميگه بي خيال پسر صندلي 24 بشم و يك بحث ادبي با اين آقا معلم راه بندازم..كلي مدعي ادبياتم خداي نكرده..

ولش كن بابا..

جاده و تنهايي و شب..

...

اه.. اين راننده هاي جديد سوسول كه هستن..حميرا كه گوش نميدن..با مسافر ها كه سلام و عليك نميكنن.. آروم هم كه ميرن..آدم ديگه به چيه سفرهاي اتوبوسي مي تونه دل خوش كنه!!؟؟

اين امشبي كه فيلم هم نگذاشته..

دوست داشتم " به روح پدرم " رو دوباره ببينم..

حيف ..حيف كه اين يك سفرنامه است و گرنه ميتونستم صفحه ها در باب به قهقرا رفتن سينماي ايران براتون روده درازي كنم..

..


سفرنامه ي آبان..سوم


البته يك بار ديگه هم پيش اومد. صبح خواب آلود ولي پف نكرده ، توي خلسه ي بعد از شستن دست ها و صورت در بامدادان!! ، نزديك مرودشت ، طرف پرسيد ( شبيه صابر ابر بود):

خانومي! اين اتوبوس از تهران اومده يا اصفهان؟

من هم اول بر و بر نگاهش كردم. بعد گفتم : كسي به شما گفته وقتي ميگين " خانومي " مودبانه تره؟؟!!

قبول كنين توي اون شرايط تيكه ازين بهتر سر زبونم نميومد! منتظر بودم يه چيزي بگه ، مثل اينكه حالا كي خواست مودبانه تر باشه ..يا يه همچي چيزي..كه نگفت!

خوب..بگذريم..

گاهي به اين فكر ميكنم ، هر چه قدر هم كه بچه جاده باشي ، هر دفعه كه پا ميذاري توي راه چيزهاي تازه اي براي ديدن هست.

نمونه اش همين سرويس هاي بهداشتي.. چه قدر زياد..چه قدر خوب .. چه قدر تميز..مفت..100 تومن. برو نيم ساعت معطل كن! اصلا برو يك ساعت بنشين به استراحت و تفكر..

واقعا خدا به باعث و بانيش خير بده. اگه آدم اشرف مخلوقاته دستشويي اشرف اختراعاته..

تازگي ، يعني دقيقا بعد از اختچاچات! و نا آرامي هاي پس از عنطخوابات! سطح فرهنگ هم همچين ييهويي رفته بالا.

كلمات ركيك و مستحشن! نگاري هاي پشت در و روي ديوار كم نشده ، ولي به طرز هنرمندانه اي تركيب شده با يك سري اسامي و عناوين و اصطلاحات كه قبلا فقط توي كتاب هاي علوم تياتي و قانون اشاسي ديده ميشد.

واقعا جاي اميدواري هست كه كسي در همون حال كه مشغوله ، چشمش بيافته به مثلا اين جمله : ...كش ها ، مردمصالاري تون اين بود؟؟!!

خوب ! معناي كلمه يا كلمات! اول رو كه بچه هاي دبستاني هم ميدونند..مي رسيم به كلمه ي دوم كه معمولا كسي ازش سر در نمياره. به هر حال يك درصدي احتمال وجود داره كه اين بنده خدا بره تحقيق كنه ، مطالعه كنه ، تفحص كنه ، ببينه خوب اين يعني چه!؟؟ فحش هست يا نه؟

اگه فحش بود يادش بگيره و بسپردش به حافظه و اگر نبود حواسش باشه جايي از دهنش نپره كه بهش بخندند..

البته حساب بحث هاي مهموني هاي عيدانه صد در صد جداست.

اونجا اگه ندوني بحث حخوخ ظنان درايران به كجا رسيده و كي نميدونم جايزه ي نميدونم چي رو از نميدونم كدوم انجمن و سازمان و .. گرفته كه خيلي زشته!

اصلا براي من يك ثانيه هم قابل تصور نيست كه وسط دنبال پسته هاي ته كشيده ي كاسه ي آجيل گشتن ابروهام رو بالا نبرم و از شنيدن خبري مثل اينكه ، ميخوان سيقه ي دخترهاي دبيرستاني رو ترويج كنن اظهار تعجب نكنم.. wow...

گفتم سيقه! يادم اومد يه زماني مدافع سينه چاكش بودم ..والا..


...

پي نويسي ضروري : رفقا عيد ميباشد...اين سفرنامه براي نشاندن لبخند بر لبان زيباي شما مرقوم ميگردد...لطفا بخنديد ..لطفا!

پي نويسي غير ضروري : اغلاط املايي عمدي ميباشد..!



سفرنامه ي آبان..دوم


الان شبه و روي صندلي 24 پسري نشسته كه مو نميزنه با پورسرخ..

نگين خوشتيپ تر از پورسرخ نبود؟.. خوب ميگم: نه..امشب حداقل اين از همه بهتره!! همون اول كه اومد روي سكو وايساد كنارم و جوري پشت چشم نازك كرد و به كمرش قوس داد تا شورت آبي مسخره اش بخوره تو چشمم كه حالم بد شد..!! ديگه نگاهش نكردم.. خوب اونم ديگه گمونم من رو نگاه نكرد .. جدي جدي انگار دوره ي كلئوپاترا به سر رسيده ، قحط پسره نكنه..؟؟!! چه ميدونم..

البته اينقدرام اوضاع بد نبوده..

2-3 سال پيش كلي با خودم كلنجار رفتم تا با هواپيما برم كرمان ، صد البته به خرج موكل!

تو لحظه ي خريد بليط شجاع بودم ولي روم به ديوار ، شستم تو چشمم ، ساعت 6 كه هواپيما پريد من تازه به سختي از سرويس بهداشتي !! اومده بودم بيرون..اضطرابه ديگه..ميدونين!

خوب..نشستم تا ساعت 11. يكي از همين " پسرهاي آماده " كه اي..بگي نگي سر و شكل بدي هم نداشت تو مايه هاي مرحوم شكيبايي قاطي با بهداد ، تقريبا ، البته با سبيل و ريش لنگري، با يه تيشرت تنگ مشكي - اين تيكه اش رو خوب يادمه -..

از ساعت 9 داشت روي صندلي هاي جلوي ورودي دوم جا به جا ميشد..

ترجيح ميدم مثبت انديش باشم و  فكر كنم دختراي ديگه اي هم بودن و اون اومد  و كارتش رو كنار من گرفت!! يعني در حقيقت كارتش رو جوري گرفت كه من مجبور بشم بشينم كنارش..والا..

حالا ميگن قضيه  ي همه رو برق ميگيره ما رو گ... اديسون! شما فكر كنين بعد از نزديك 8 ساعت علافي تو فرودگاه و سرويس هاي بهداشتيش! چه وقته اينه كه يه " پسر آماده " بشينه كنارت؟؟

خوب من انسان بسيار اهل مطالعه اي هستم ( اين رو توي پرانتز گفتم كه حمل بر خودستايي نشه! )

كتاب رستاخيز تولستوي رو درآوردم و شروع كردم به خوندن..پسر آماده مطمئنم همون لحظه توي دلش گفت : جونمي جون! خدا رسوند.. و ازم پرسيد :

سركار خانم ! ميتونم بپرسم اين چه كتابيه؟

خوب..اگه اينجا هاليوود بود اين جمله ميتونست اول يه قصه ي قشنگ باشه ولي اينجا هاليوود نيست رفقا! از اون مهم تر من آبانم!

كتاب رو بستم و كج كردم طرفش.. : كتاب جالبيه و لي فكر نميكنم شما خوشتون بياد!

البته بنده خدا پيگير تر از اين بود كه به اين سرعت بخوره تو پرش! شايد هم مجبور بود..ميفهمين؟؟مجبووووورر!

با هر تكون هواپيما يه چيزي ميگفت و من هم باور كنين كاملا با متانت و وقار جوابش رو ميدادم!

تا جلوي اون چيز گردي كه چمدون ها روش ميچرخند هم اومد تا كمكم كنه ، ولي من از شانس بدش يه ساك كوچلو بيشتر نداشتم..ساعت هم نزديك 1 بود..باور كنين خوابم ميومد! پسر خوبي بود..

خوب كه بهش فكر ميكنم تنها دليلي كه ميتونست داشته باشه اين بود كه من به 2 دليل!!! يعني ترس از پرواز و جو هايكلاس فرودگاه احتمالا اون شب از خودم لطافت بروز ميدادم..

برعكس توي ترمينال..

بگذريم..صندلي شماره 1 رو عشقه..

..

سفرنامه ي آبان..اول


                                 شادباش بهار . ناب و بي بهاريه .. شاد باش


سفر رو دوست دارم. ميگم سفر يعني راه .. يعني جاده .. صادق باشم جاده ي خشك و بي آب و علف ،جاده اي كه فقط خودش باشه و خودش، دوست ندارم توي سفر ، توي جاده حواسم بره به اين ور و اون ور ، به كوه ،به جنگل ، به ساختمون..

جاده بايد خالي باشه..

.. توي اتوبوس شب رو ،

اگه بتونم قوانين فوق حقوق بشري مشعشع اين مملكت نازنين رو به ياري خدا بپيچونم و بنشينم صندلي شماره ي "1" ، پشت شاگرد شوفر..  تا صبح خيره مي مونم به جاده ي خالي ، به خط خطي هاي سفيد ، به گارد ريل ها ، حتي نه به آسمون..فقط به آسفالت..

تازگي نسل جديد سوپر دولوكس هاي قديمي هم راه افتادن..تك صندلي..

تنها..

شب..

جاده..

يادش به خير .. ياد 9 - 10 سال پيش به خير ، تك صندلي سوپر دو لوكس كرمان - شيراز..پير شديم هااا...

قديم ،  يعني دقيق بخوام بگم تا دو سال قبل ، راننده ها هنوز سبيل داشتند..چرب و چيلي بودند .. كنار دستشون فلاسك چايي بود..از همه مهم تر حميرا گوش ميدادند..

- چند تا ليوان ازون چايي ها قسمت ما هم بوده از صندلي شماره 1 -

اما حالا چي..؟

نمي فهمي طرف عكاسه..جراحه..معلمه..روحانيه..مدله..راننده است..چيه؟

چه معني ميده راننده بوي شانل خاكستري! بده؟ من كه تو كتم نميره..! 

هرچند از وكيل جماعت خوشم نمياد ، اين تنها حسنشون رونميتونم انكار كنم ، همون كت و شلوار مزخرف با آرم كوچلوي متكبرانه ي گوشه يقه ، كه بععلللهههه..ما صنفمون خيلي كار درسته! حداقل فايده اش براي من اينه كه وقتي آرم رو ميبينم حساب كار دستم مياد و ترجيحا ميرم سمت كوچه ي علي چپ.. گدا به گدا..!

حالا كه شبه و تنهام و دارم خوب فكر ميكنم ميبينم بندگان خدا راننده ها تنها گروهي نيستند كه از لباس افتادند..

اي بابا.. من خسته ي درب  و داغون مانتو شلوار گشاد پوش روسري مشكي كيف چرمي به دست بدون كرم پودر و رژ لب ، بشمارم براتون روزي چند تا بوق سر بالا برام ميخوره..؟ موندم توي قدرت تشخيص بعضي ها.. والا..

الان شبه و تنهام  ، ولي صندلي 17.. 1 رو تازگي اصلا نميدن..آسون ترين راهش اينه كه يه مرد همراهتون باشه..ميگم مرد ذهنتون نره سمت مرام و  لوطي گري..نه داداش...مرد..نر..مذكر!

آخرين راهش هم اينه كه دم حركت بري محبت حضرت راننده رو جلب كني ، تا بسته به سر و شكلت يه چيزيه خودش جات بزنه..( مادر خواهر منظورمه البت..!)

خوب ..من هم همچين توانايي ندارم..خيلي هنر بكنم مواظب باشم كاري نكنم كه شاگرد شوفر به جاي اينكه آب ميوه رو پرت كنه روي پام بندازدش بيرون ..!! مطمئنم خيلي هاشون اگه راه داشت هيچي از سهميه هله هوله بهم نميدادن!! والا..

صادق باشم توي اين همه سال سفرم تا حالا 23 بار دلم پر كشيده برم از پسر خوشتيپي كه از بدو ورودش به ترمينال داشته اشعه ي " من هستم آماده ... من هستم آماده.." از خودش ساطع ميكرده بپرسم چرا طرف من نمياد..؟

بابا جون ! 5 تا دختر توي اتوبوس  ، من هم شيشمي! يه سر هم بيا اين ور..!

من ميدونم اگه بياد مثل مگس اول با انگشت ميپرونمش ، بعد با دست و آخر با مگس كش..ولي اون كه نميدونه!

چرا نمياد طرفم خدايا..!؟


...

پي نويسي : بچه ها خيلي دوستتون دارم..امان از كمبود امكانات در سفر..دلم براي همه تنگ شده..