سفرنامه ي آبان..دوم
الان شبه و روي صندلي 24 پسري نشسته كه مو نميزنه با پورسرخ..
نگين خوشتيپ تر از پورسرخ نبود؟.. خوب ميگم: نه..امشب حداقل اين از همه بهتره!! همون اول كه اومد روي سكو وايساد كنارم و جوري پشت چشم نازك كرد و به كمرش قوس داد تا شورت آبي مسخره اش بخوره تو چشمم كه حالم بد شد..!! ديگه نگاهش نكردم.. خوب اونم ديگه گمونم من رو نگاه نكرد .. جدي جدي انگار دوره ي كلئوپاترا به سر رسيده ، قحط پسره نكنه..؟؟!! چه ميدونم..
البته اينقدرام اوضاع بد نبوده..
2-3 سال پيش كلي با خودم كلنجار رفتم تا با هواپيما برم كرمان ، صد البته به خرج موكل!
تو لحظه ي خريد بليط شجاع بودم ولي روم به ديوار ، شستم تو چشمم ، ساعت 6 كه هواپيما پريد من تازه به سختي از سرويس بهداشتي !! اومده بودم بيرون..اضطرابه ديگه..ميدونين!
خوب..نشستم تا ساعت 11. يكي از همين " پسرهاي آماده " كه اي..بگي نگي سر و شكل بدي هم نداشت تو مايه هاي مرحوم شكيبايي قاطي با بهداد ، تقريبا ، البته با سبيل و ريش لنگري، با يه تيشرت تنگ مشكي - اين تيكه اش رو خوب يادمه -..
از ساعت 9 داشت روي صندلي هاي جلوي ورودي دوم جا به جا ميشد..
ترجيح ميدم مثبت انديش باشم و فكر كنم دختراي ديگه اي هم بودن و اون اومد و كارتش رو كنار من گرفت!! يعني در حقيقت كارتش رو جوري گرفت كه من مجبور بشم بشينم كنارش..والا..
حالا ميگن قضيه ي همه رو برق ميگيره ما رو گ... اديسون! شما فكر كنين بعد از نزديك 8 ساعت علافي تو فرودگاه و سرويس هاي بهداشتيش! چه وقته اينه كه يه " پسر آماده " بشينه كنارت؟؟
خوب من انسان بسيار اهل مطالعه اي هستم ( اين رو توي پرانتز گفتم كه حمل بر خودستايي نشه! )
كتاب رستاخيز تولستوي رو درآوردم و شروع كردم به خوندن..پسر آماده مطمئنم همون لحظه توي دلش گفت : جونمي جون! خدا رسوند.. و ازم پرسيد :
سركار خانم ! ميتونم بپرسم اين چه كتابيه؟
خوب..اگه اينجا هاليوود بود اين جمله ميتونست اول يه قصه ي قشنگ باشه ولي اينجا هاليوود نيست رفقا! از اون مهم تر من آبانم!
كتاب رو بستم و كج كردم طرفش.. : كتاب جالبيه و لي فكر نميكنم شما خوشتون بياد!
البته بنده خدا پيگير تر از اين بود كه به اين سرعت بخوره تو پرش! شايد هم مجبور بود..ميفهمين؟؟مجبووووورر!
با هر تكون هواپيما يه چيزي ميگفت و من هم باور كنين كاملا با متانت و وقار جوابش رو ميدادم!
تا جلوي اون چيز گردي كه چمدون ها روش ميچرخند هم اومد تا كمكم كنه ، ولي من از شانس بدش يه ساك كوچلو بيشتر نداشتم..ساعت هم نزديك 1 بود..باور كنين خوابم ميومد! پسر خوبي بود..
خوب كه بهش فكر ميكنم تنها دليلي كه ميتونست داشته باشه اين بود كه من به 2 دليل!!! يعني ترس از پرواز و جو هايكلاس فرودگاه احتمالا اون شب از خودم لطافت بروز ميدادم..
برعكس توي ترمينال..
بگذريم..صندلي شماره 1 رو عشقه..
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."