نرم نرمک میرسد آبان..
این که امسال تغییر فصل ها اینقدر خودش رو بهم نشون میده، احتمالا بیشتر ناشی از همون جَوگیریه ذاتیم باشه تا یه واقعیت عینی.
جوّ زندگی در دل طبیعت و داشتن یه باغچهء خیلی خیلی بزرگ که از بدو ورودم به این خونه، روز اول فروردین، درختای بی بار و بر یخ کرده اش آروم آروم جلوی چشم هام جون گرفتن و رنگ به رنگ شدن، صورتی و سفید و سبز های روشن و تیره و حالا هم رنگ های گرم پاییزی که دهن کجی میکنن به سرمای هوا.. سرمایی که داره آماده ام میکنه برای احتمالاً پربرف ترین سال عمرم.
اینجا داره روز به روز سردتر میشه و زیباتر.. روز به روز ترسناک تر و هیجان انگیزتر.. روز به روز رازآلودتر و آروم تر.. استعارهء زندگی من از شهریور پارسال..
این روزا سردن.. من هم؛ نسبت به خیلی آدم ها و روابط.. نسبت به خیلی از نقاب هایی که میبینم و باید نادیده بگیرم.. پرم از ترس همین آدما، ترس از کژفهمی و قضاوت، ترس از اتفاق های نیافتاده.. ناگزیرم از سکوت، که هرچی بخوام بگم پر از دلگیری یا عصبانیته و من هم آدم دروغ گفتن و نقاب آرامش زدن نیستم..
اما، چشمم رو که ببندم به نارفیقی ها و دردای جامعه، توی این خلوت، همه چیز بی نهایت قشنگه.. روح های مهربونی که دور و برم پرسه میزنن.. هیجان تمام اتفاق های در راه.. تولد امیدهای زندگی اونایی که دوستشون دارم، همبازی هایی که الان مادر و پدر شدن و اسباب خنده.. آرامش بی نهایت.. سادگی زندگی.. خوندن و نوشتن و دانشمندبازی.. و دوست..
فصل ها میرن و میان و من این تغییر رو دارم با تمام وجودم حس میکنم، لمس میکنم.. خوب ها و بدها رو که مینویسم دو طرف تخته سفید این روزا، ترجیح میدم جلوی هردوشون رو خالی بذارم. دلم میخواد از دنیا دور بمونم و کنار کاغذهام منتظر برف بشینم..
..
پ.ن.1: از دو ماه پیش 2-3 کیلو چاق تر شدم.. برای اولین بار در طول عمر بابرکتم و شاید برای اولین بار در طول تاریخ "بشریتی در ابعاد من" از این اتفاق خوشحالم.. دلیلش رو هم واقعا نمیدونم! علی الحساب تا روزی که کمر درد دوباره بیاد سراغم و به غلط کردم بیافتم راضی و خشنودم!!!
پ.ن.2: صدایی تو جهانم نیست.. فقط تصویر میبینم..
پ.ن.3: ابرها که کم و زیاد میشن اینترنت ما قطع و وصل میشه! قدرت خدا!! کمرنگی ها رو ببخشین به عجلهء زمستون ..
هو فان ;))
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."