مهر 91
مهر؟.. نمیدونم!
شاید امسال حجم زیاد مهرنویسیها و نوستالژی بازیهای پاییزی و تکرار سرودهای سادهء اون روزها و همخوان شدن پی در پی عکسهای قدیمی، به صرافتم انداخته که مدت هاست «مهر» برام بیمعنی شده..
نه.. من دیگه پاییز رو بیشتر از تمام فصلها دوست ندارم.. خیلی وقته که بوی اسفند حالم رو خوب میکنه نه خنکای شبهای ناگهانی و بیمقدمهء آخرای شهریور.
یادم نیست از تموم شدن کدوم پاییز برای آخرین بار دلم گرفته.. یادم نیست هیجان رسیدن مهر کجای خاطراتم برای همیشه گم شده.. کاش یادم میاومد از کی شروع کردم به دویدن روی صفحههای تقویم بیاونکه نگاهشون کنم.. کاش یکی بهم میگفت شماطهء سال هام کی از شمردن ۱۲ ماه دست کشیده.. کاش میدونستم از کنار کدوم پنجره تا اینجا، جغرافیام توی تاریخ گم شده و من موندم و یک زمین گرد که فقط میچرخه و میچرخه و میچرخه..
میچرخه و رد میشه از هر چی مهر و آبان و آذر..
..
اما..
فرق داشت امسال..
امشب.. درست همون لحظهای که تبریکش رو گرفتم.. درست همون لحظهای که کمر سال شکست.. توی همون یک ثانیه ء انتقال برج.. درست توی همون لحظه..
صداش رو شنیدم.. صدای خرد شدن یه فکر ترک خورده که مراقب بودم نشکنه، که اگر میشکست..
دیگه «اگر» ی در کار نیست.. مهم نیست.. شکست.. خرد شد.
حالا من فردا رو طور دیگهای شروع میکنم. مثل یه آدمی که سالها راهی رو اشتباه رفته..
برمیگردم؟
نه!
برگشتی در کار نیست. از توی همین جاده یه میونبر میزنم و میرم و میرم و میرم..
..
نمیدونم مهر ۹۱ رو دوست دارم الان، یا هنوز برام بیمعنیه..؟ بیشتر فکر میکنم دوستش ندارم.. هرگز دوستش نخواهم داشت.. نه!
مهر ۹۱ رو دوست نخواهم داشت حتی اگر قرار باشه مادر مهمترین اتفاق زندگیم بشه..
...
خاصترین آدم دنیام:
تو روشن میکنی خورشیدو هر روز
تو هر شب توی جلد ماه میری
بگیر دستامو محکم تا نیافتم
زمین میلرزه وقتی راه میری
+ نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱ ساعت 2:8 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."