این را نخواندید هم نخواندید.. 


تازگی به این فکر می‌کنم که بد نیست از این حجم خوشبینی‌ام که گاهی به حماقت پهلو می‌زند و گاهی به یک بی‌خیالی صوفیانه کم کنم. حماقت که گمانم چیز خوبی نیست. صوفی بودن هم بر خلاف مد این روز‌ها توی کلهء من معادل‌‌ همان حماقت است؛ حماقت آدم‌های کمی باهوش‌تر یا بهتر بگویم زرنگ‌تر که بلدند هر مزخرفی را جوری رنگ و لعاب بدهند که کلاس!! پیدا کند. این خوشبینی که می‌گویم چیزی هم نیست که در رابطه‌ام با دیگران تعریف شود. باز برعکس مد ناله‌های این روز‌ها، نه خودم را آدم ظلم دیده‌ای می‌دانم و نه از اعتماد پکیده و ضربه خوردن از دیگران و دروغ و دورویی و این چیز‌ها شکایتی دارم. 

خوشبینی‌ام چیزی است مال خودم. خودِ خودم! دو وجه هم دارد. 

از یک طرفش شبیه آن کاریکاتوری هستم که یک آدم غمدار را نشان می‌دهد که دارد نزدیک می‌شود به یک طناب دار. بعد در صحنهء آخر می‌بینی آویزان شده از طناب و با نیش دررفته از بناگوش دارد تاب می‌خورد. خُب! از نگاه آدم‌هایی که مثل من نیستند این یک تصویر امید بخش است. نیش ملت را عین‌‌ همان خجستهء آویزان (ایهام را بچسب!) باز می‌کند. همه یک آهی می‌کشند و ته دلشان غنج می‌زند برای آن روحیه. اما برای یکی مثل من که یک عمر همین طور زندگی کرده اولین تصویر این کاریکاتور آن صحنه‌ای است که نقاشی نشده. اینکه آن آدم تا کجا می‌تواند تاب بخورد؟ تا کی؟ 

از آن طرفش هم شبیه کاریکاتوری نیست. تعریفش که بکنم خودش یک تصویر مضحکی می‌شود بیا و ببین! 

قضیه این است تا این ساعت از زندگی‌ام هر کاری انجام داده‌ام برای «کسب کردن» نبوده. یعنی هر کاری که با اشتیاق انجام داده‌ام. یعنی هر چیزی که برای خودم محققش کرده‌ام. این‌ها تا حالا برای آینده‌ای نبوده یا برای به دست آوردنی. همه لذت‌های لحظه‌ای. این کار‌ها را کرده‌ام چون «دوست داشتم». در تمام ثانیه‌های زندگی‌ام، لااقل از وقتی نیمچه عقلی به هم زده‌ام، مرگ جلوی چشم‌هایم بوده. نهایتِ هر داشتنی. نهایتِ هر رسیدنی. اصلا آدم چه می‌خواهد وقتی «در گوش جانش می‌رسد طبل رحیل از آسمان»؟ 

 پس «شد شد، نشد نشد».. این «نشد» هرگز توان این را نداشته تاثیر منفی بر زندگی من بگذارد، جایی نداشته، اهمیتی نداشته، هیچ بوده حتی. این‌ها از نظر من آخر خوشبینی است. این طوری آرامش اتفاق می‌افتد. از درون. حقیقی. من اسم این را می‌گذارم خوشبینی. شما را نمی‌دانم. همین شعر «در لحظه زیستن» که همه همراهش مویه می‌کنند، من مجسمه‌اش بوده‌ام. خنده دار است؟ باورکردنی نیست؟ شعار است؟ اما واقعیت است. 

... 

خُب! حالا، همین جایی که الان ایستاده‌ام، دارم به این فکر می‌کنم این روحیات و خلقیات شاید زیاد هم پذیرفتنی نباشد. من با این روحیه باید می‌رفتم توی صومعه‌ای جایی، یا می‌رفتم درویش می‌شدم توی کوه‌های دوردست که البته اینترنت هم داشته باشند، یا حداکثر معلمی می‌شدم توی یکی از روستاهای محروم گیلان. 

این روحیه برای آدمی با شرایط فعلی من ویران کننده است. تا یک زمانی همه چیز سر جایش میماند. اما از یک جایی به بعد، وقتی بفهمی «نشد» اگر اتفاق بیافتد می‌تواند آزارت بدهد.. اینجا کار سخت می‌شود. اینجا که دیگر رو در رو شدن با این «نشد» با روش‌های قبلی جواب نمی‌دهد. اینجا سلاح تازه می‌خواهی، روش تازه، روحیهء تازه، گاهی عقاید تازه. همه را بگذارید کنار اینکه آدمی مثل من همیشه کار‌هایش را با تمام دلش انجام داده، با عقیده، با ایمان شاید. اینجا برای این که «نشد» اتفاق نیافتد باید کن فیکون کند اساس عقیده‌اش را.. بگذریم از انبوه شک هایی که هجوم می آورند به سمت آن کسی که دارد «چو بید بر سر ایمان خویش میلرزد».

... 


 دلم نمی‌خواهد بیشتر از این ادامه بدهم. کسی فکر نکند من از چیزی ناامیدم یا خدای ناکرده دور از جان عزیزم قرار است تغییر عمده‌ای بکنم. در واقع نمی‌خواهم هم تغییر کنم. من فقط کمی سردرگم شده‌ام. نیاز دارم این دورهای احمقانه را جایی مکتوب کنم تا لااقل خودم ازشان سر در بیاورم. نیاز دارم خودم به خودم تلنگر بزنم تا بعد از جایی نخورم که دردش بیشتر باشد. من باید دست پیش بگیرم، خودم خودم را بکشم به چالش تا بفهمم چه طوری باید این بانگ رحیل را با زندگی واقعی جمع کرد، تا دیر نشده. 


 (می‌بینید؟ یک دور و تسلسل دیگر.. دیر شدن چه معنی دارد آخر..؟؟ بس است. تمامش کنم!) 


...