با اينكه نصف شب بود ، رفتم توي سوپرماركت و طي يك فقره خرق عادت ، 5تا از اين ژله هاي كوچولوي ليواني در طعم ها و رنگ هاي مختلف خريدم با يه بطري آب معدني..

يادم رفته بود بگم ، اين اتوبوس هاي جديد از شدت با كلاسي آب خوري ندارند..

ياد اون " فيشششششششش"  آبخوري اتوبوس هاي قديمي به خير.. هر كي ميخواست لبي تر كنه همه ي ملت باخبر ميشدن.. دنياي مهربون تري داشتيم..!!

خلاصه .. اين اتوبوس هاي جديد يك " جاآبي " دارن كه ليوان هاي آب معدني پلمپ شده رو توش ميگذارن..

هر فرد تشنه ! بايد بلند بشه و با يك اهنننننن بلند زور بزنه و در جا آبي رو باز كنه و  يك ليوان برداره و بالتبع چون ليوان در نداره كه بسته بشه طرف مجبوره تمام آب رو يك جا بخوره  يا اصلا آب نخوره يا نهايتا مثل من بره 300 تومن ناقابل بده بطري بخره بگذاره توي توري پشت صندلي جلويي تا نصفه شب خيس نشه..

( به خاطر افتادن و ريختن آب ليوان منظورمه ، چرا نيشتون باز شد؟؟!! )

دقت كردين به تحليل هاي اقتصادي كه ميشد تو شيكم اين مدل جاآبي فرو كرد؟

اگه سر ليوان بسته بشه و هراس مصرف كننده از خيس شدن از بين بره ، چه بسا يك ليوان آب 3 بار رفع عطش بكنه ، ولي وقتي طرف مجبوره تا ته آب رو سر بكشه حتي وقتي سيراب شده ، زماني كه دوباره تشنه بشه بايد بره سراغ يك ليوان ديگه و همين طور الي آخر..

شما ببينين الكي الكي چه سود كلاني سرازير ميشه به كيسه ي كارخونه ي توليد كننده..؟؟!!!  نه تو رو خدا..! ميبينين؟؟

اين يه جور اسلاح الگوي مسرف به صورت معكوسه كه به شدت توي تناظر يك به يك با بحث سيقه ميشه قرارش داد.. ( هر كي فهميد من اينجا چي گفتم جايزه داره.. قول شرف ! )

دقت كردين؟

وجه كاپيتاليستي توي اين سياست كاملا بارزه و حتي در نگاه كلان تربه شدت باعث افزايش اختلاف طبقاتي بين مسافرين صندلي هاي نزديك به جاآبي و مسافرين دور از جا آبي ميشه..

بگذريم از بحث مصرف گرايي  و تجمل گرايي ناشي از اين ليوان هاي بدون در..

( خطوط ذيل رو بالحن رفيق كاسترو بخونين..فيدلشون ! )

يك خورده بورژواي نا رفيق مثل من ميره ، فقط و فقط به خاطر اينكه سر يك ليوان بسته نميشه 300 تومن ميده آب ميخره و همون جا چشم بادوميش ميافته به بقيه ي هله هوله جات موجود در سوپر ماركت و بدون در نظر گرفتن اينكه  " يارانه مردني است " اقدام به ريخت و پاش ميكنه..

در همين اثنا ارز و عرض و ارض مملكت كاملا در معرض باد فنا قرار ميگيره..و قس عليهذا!!!

اي داد بيداد..

.......................................

ديگه كم كم بايد بخوابم.. آقا معلم هم همون جور كجكي خوابش برده..

خيره ميشم به بيرون و به ماشين هايي كه از روبه رو ميان.. سعي ميكنم توي نور زرد آزادراه به اين فكر كنم  كه آدم هاي توي ماشين ها به چي فكر ميكنن..؟

..