سفرنامه ی آبان.. هشتم
ساعت 2 شد..
جدا توصیه میکنم به دوستانی که گه گاه دچار افسردگی و کاهش فشار مود!!! میشن ، رد من رو بگیرن و یه جوری ، زمانی که میخوام توی اتوبوس بخوابم گیرم بندازن و نگاهم کنن و یک دل سیر بخندن و تا یک سال شاد و شنگول باشن !
یعنی حالت و حرکتی نیست که من برای راحت خوابیدن امتحان نکنم..
خوشگلش اینجاست که دست آخر هم جوری خوابم میبره که سرم چسبیده به زانوم و شست پام توی دماغمه و موهام گره خورده دور ساعدم و نصف چشم چپم هم بازه..!
وقتی بیدار میشم تا نیم ساعت توان تکون خوردن ندارم و تازه یادم میاد که پشتی صندلی رو هم عقب ندادم.
با این همه ادعام توی اتوبوس سواری این سوتی دیگه خیلی ضایع است..
بسه دیگه..چه قدر حرف میزنم..بخوابم..
...
خوب ! صبح 26 اسفنده ، ساعت 5/45 و من طبق معمول بیدارم و مثل جغد خیره شدم به جاده. دو سه ساعت دیگه میرسیم شیراز !
توی این فاصله واقعا هیچ کار سر به هواگری! ندارم.. آدم جالب توجهی دور و برم نیست و پسر صندلی 24 هم بره گم شه!! بی لیاقت..! ایششش..
به همون دلایلی که گفتم زمانی که هوا روشنه به هیچ وجه به خودم اجازه نمیدم خوابم ببره..
دیگه چی؟ بگذارم وضعیت فوق کمیک خوابیدنم خلقی رو به خنده بندازه و مضحکه ی خاص و عام کنم خودم رو؟!
عمرا!!
صبح ها وقت کتاب خوندنه..برف و سمفونی ابری..برای بار دوم البته..! می ارزه.
توصیه من هم میتونه باشه اگه نخوندین..
..
داریم میرسیم و وقتی برسیم نوشتن تعطیله. سفر فقط جاده است و راه.
گلگشت توی شیراز و روزی دوبار بستنی چنچنه یا همون تپه تلویزیون و کنار یک عزیز بودن ، هر چند کوتاه..
این ها نوشتن نداره..سفر نیست..زندگیه..خود خود زندگی.
..
...
تموم شد..مقدمه ی سفر نوروزی..خوب بود و خیلی هم خوب..
دارم به این فکر میکنم اونی که می مونه بهش سخت تر میگذره یا اونی که میره؟
نمیدونم..
من که معمولا می مونم و زمانی که باید برم و جا بگذارم دلم بیشتر میگیره.
نمیدونم چرا رفتن برای من سخت تره.. شاید نا خود آگاه احساس میکنم کارم بی معرفتیه. شاید احساس میکنم من هستم که دارم باعث جدایی میشم. هرچند نا گزیر..هرچند به اجبار..
صبح 29 اسفند به سمت کرمان..
باز من و اتوبوس و جاده..جاده..جاده..
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."