میدونی چی آتیشم میزنه.. ؟

سکوت ناصر.. اشک تمساحش برای لاله.. ادعای " پدر بودنش"..

یادش رفته ، همه اون شب ها و روزهایی که کنار من بود و میگفت هیچ جا مثل خونه من بهش خوش نمی گذره..

می گفت، شهلا میدونی چی داری که آرومم میکنه؟ عاشقمی..عاشقمی..

آره..بودم. هنوزم هستم..

می گفت بودن با لاله عذابم میده..مجبورم تحملش کنم.. کاش می مرد راحت میشدم..

میدونی چند سال اینا رو تو گوشم خوند؟

خواستم نجاتش بدم..

خواستم راحت بشه..خوب عاشقش بودم.. کنارم آروم بود.. می خواستم برای  همیشه آروم بشه..

میدونی چی آتیشم میزنه؟اینکه می گن من از حسودیم لاله رو کشتم.. حسودی؟ من؟  به چی؟

من فقط می خواستم حال ناصر خوب باشه..


..


چرا فکر میکنم اگه با شهلا حرف میزدم اینا رو بهم می گفت.. فردا سپیده دم ..فردا.. فردای بی شب..

لعنت به این قانون قصاص..

لعنت به این دل سنگی که هنوز بعد از این همه سال پر از کینه است..

لعنت..


..

یعنی میشه فردا بی خیال قصاص بشن؟ یعنی میشه؟