شهرزادِ شب هزار و دوم
دارد باد می آید. کاغذهای روی میز می رقصند ..اوج می گیرند.. بر زمین می ریزند.. و من تنها تماشا می کنم.
بگذار باد بیاید. این همه کاغذ به چه کار من آمده است؟
بگذار از این هوهوی غریبه بترسم.
زنگ ها را خفه کرده ام؛ چراغ ها را خاموش.. اما هنوز شب نیامده است در روشنایی اتاقم. بگذار چشم هایم بسته بماند تا آمدنش.. تا تاریکی..
صبح که می شود هر روز.. بگذار یک امشب را ، صبح بخوابم.
ناچارم.. ناچارم از فراموشی.
صدای کلید می آید و تو می آیی..
صدای زنگ می آید و تو می آیی..
شب می آید و تو نمی آیی..
دیگر گرگ و میش است. لباس های زرد و سرخ در بادهای خاک آلود تهران تاب می خورند. مادرانم گهواره ام را پرتاب می کنند به دامان شهرزاد .. و من در کتابچهء گِلی ام گم میشوم..
ناچارم از فراموشی..
بگذار تو را ببینم در تمام روزهای ده رقمی، در تمام حروف نا آرام..
بگذار تو را بشنوم در بادها، در خش خش لیف های خرما، در سکوت کویر..
می دانم ، صدایت که تمام میشود باید که نباشی..
سکوت کن با چشم های بسته..
با من بخواب مرد هزار و یک شب ..
با من بخواب پیش از آنکه صداقت سهمگینت شیطان را به بندگی ام بخواند..
..
اضافه شد:
یک ترانه از گروه "The Ways" ..،زیرزمینی هایی که دوستشون خواهید داشت، با اجازه ( البته با واسطه) خودشون براتون آپلود کردم..اگر دوست داشتین ترانه های دیگه رو هم براتون میگذارم:)
(( دنیا جفت دستات پوچه
بن بست، آغاز هر کوچه ))
بـــــــــــــــــن بـــــــــســـــــــت
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."