سرم گیج میرفت..حس میکردم تو تمام شهر ، هیچ چیزی ، هیچ چیزی نیست جز دود و صداهای گنگی که نه میتونی نادیده اش بگیری و نه میتونی بفهمیش و نه میتونی تحملش کنی.

دلم گرفته بود...دلی برام نمونده بود.

مثل همه . آره ! منم مثل همه تنها مونده بودم با کلی آدم ریز و درشت دور و برم...منم مثل همه ی شما تنها مونده بودم.

از بازی های دنیا حالم به هم میخورد و دنبال یک پناه میگشتم.

منم مثل همه ی شما راهم رو کج کردم اینجا...

....


بهم گفت : نمیتونی آبان. اینجا بدتره...عادتا و دوستی های اینجا آزاردهنده تره..آبان تو زود اهلی میشی..نمیتونی..

گفتم: من؟ کی گفته...اینجا کسی مجبور نیست کسی رو که دوست نداره تحمل کنه...اینجا کسی مجبور نیست ظاهر سازی کنه..اینجا همه چی اونطور که تو میخوای پیش میره..

میدونی؟ اینجا یاد میگیری که توقعی نداشته باشی.از کسی که بهت محبت میکنه با کلمه هاش ، نمیخوای که فقط با تو اینجوری باشه..نمیتونی که بخوای..اصلا حق نداری..تازه ، از کجا میخوای بفهمی راست و دروغ حرفاش رو.. اینجا  تحملت  زیاد میشه. اینجا یاد میگیری زندگی مدرن رو..خاله زنک باز های اینجا رو هم میشه رد داد..میشه درگیرش نشد..میشه به خدا..میشه!

گفت: آبان..آبان.. اینجا گاهی کثیف تر میشه از دنیا..گاهی کلمه ها ی نوشته شده زهری تو جونت میریزن که

هیچ صحبتی اون زهر رو نداره.

گفتم: نه! مهم نیست. من نمیتونم برا کسی تعیین کنم چه جوری فکر کنه. برای من مهم نیست. اینکه کسی از حرفم چیزی رو که دوست ندارم برداشت کنه به من مربوط نیست..

گفت: باشه آبان! همه ی اینایی که گفتی قبول! ولی عادت چی ؟عادت کردنت رو هم میتونی بندازی گردن بقیه؟ کلیکای لعنتی هر روز صبح روی اسمایی که گوشه ی وبلاگت نوشتی رو میتونی بی خیال شی؟

گفتم: چرا باید بی خیال شم..؟ هرکدوم تا اون جوری که من میپسندم هستن ، قدمشون روی چشم. هر وقت اون جوری که من دوست دارم نبودن ، تعارف ندارم که با کسی..فاتحه!!

گفت: اینم قبول ! ولی اگه خودشون ...اگه یه روز رفتن؟ بی خبر رفتن؟  دل کوچیکت هزار راه میره آبان..وقتی دستت جز به کلمه ها به چیزی نمیرسه..وقتی اون کلیک لعنتی دیگه به درد نمیخوره...آبان! اون موقع میخوای چه کارکنی...


....

....