بوی پوست نارنج
امروز سرده درست مثل سردی دلگیر کرمون.. هوا تاریکه و من دلم توی تاریکی و سرما میگیره..
همیشه همین جور بودم. همیشه زمستون سرم رو گرم میکردی..با خرما خشک که روی بخاری داغ شده بود، با گل های قالی، با روزنامه، با پوست نارنج..
چند دقیقه پیش یه تیکه پوست نارنج رو گذاشتم روی شعله اجاق گاز . از بچگی عادتم داده بودی به بوی نارنج سوخته .. بوی زمستون.. بعد صدات رو شنیدم .. بعد دیدمت که کنار گلخونه نشسته بودی و با گل های قالی بازی میکردی.. بعد چشمای میشی ات رو دیدم که داشت نگاهم می کرد.. بعد شنیدم که میگی: به! دخترم..
باباحاجی دخترت خیلی دلتنگته.. تو برام زنده ای. میدونم میام می بینمت. میدونم از اون طرف هوام رو داری.میدونم بابا.. میدونم تا حالم خوب میشه یکی خوابت رو میبینه که خوشحالی، که بچه من رو بغل کردی، که من سرم رو گذاشتم روی پات و آرومم.. بابا هنوز وقتی در میزنم صدای خش خش دمپایی هات میاد و بعد در خونه باز میشه..بابا به خدا هستی . پس چرا بغلم نمیکنی؟ دلم تنگه بابا خیلی..
بوی نارنج که اومد تو هم اومدی..کاش دستم رو میگرفتی..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."