گاهی بزرگ میشیم..
اولین عاشقی ها پر از سوز و آه ِ .. تصویر کسی که دوستش داری جلوی چشمته و به تنها چیزی که فکر میکنی حرفای رومانتیک زدن و دست در دست هم زیر بارون راه رفتنه.. گاهی با هم بودنبه هر قیمتی..
بزرگ تر میشی.. دلت پر میکشه براش.. طرح چهره و اندامش توی ذهنته و صداش.. به آینده فکر میکنی و به خودت کنار اون.. به اینکه "تو" کنار اون خوشبختی و "تو" اون رو شاد میکنی و "تو" با اون بهتون خوش میگذره..اینکه چه جوری می تونین از راهش به هم برسین..
بزرگ تر میشی .. یادش که می افتی تمام وجودت، تمام درونت میلرزه.. طرح چهره و اندامش و صداش آرومت میکنه و به "خودتون" فکر میکنی.. با هم بودنتون.. کنار هم بودنتون.. آینده تون.. به اینکه چی میتونی بهش بدی، چه جوری می تونی خوشحالش کنی .. اینجا تو هستی و برای اون هستی..
گاهی اما ، بزرگ تر میشی.. سوز داری و می سازی.. تمام وجودت می خوادش و صبر میکنی.. تنها فکر "بودنش" آرومت میکنه .. توی خیال هات خودش هست نه ظاهر و صداش.. به اون فکر میکنی فقط به اون..
اینکه بودن تو براش خوبه یا بد.. این که زندگیش باید چه جوری باشه.. اینکه تو باید باشی یا نه..
اینکه شاید تو باید نباشی.. اینکه اون.. اون.. فقط اون.. همه چیز اون..
آره ! گاهی بزرگ تر میشیم.. درد این استخون ترکوندن داغون کننده است، اما تحملش شیرینه چون میدونی که داری قد میکشی ..داری میری بالا..
هم به درد صبر میکنی، هم برای درمان..
کی میدونه سرنوشت رو شاید بزرگ شدی و رسیدی.. صبرت شاید ثمر داد..
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."