بد و خوب ترجمه رو ببخشید..

...

پدرم هر روز کار میکرد

تا همه چیز درست پیش بره

تا ببینه که ما غذا داریم

تا کفش ها به پای من بمونن


پدرم هر شب من رو بر میداشت
و توی تخت خوابم میخوابوند
سرم رو میبوسید
بعد از اینکه همه دعاها خونده شده بودن

و اون سالها

سالهای اندوه و اشک بود

اما در تمام اون مدت
ما باهم بودیم  ، و قوی بودیم
قوی بودیم..

دوران سختی بود

  اما پدر هم سخت بود..محکم
و مادر همیشه کنارش ایستاده بود

بزرگ شدن کنار اون ها آسون بود

روزها همین جور گذشت
سال ها به پرواز دراومدن
  اون ها پیر شدن و من بزرگ
حالا میتونم بگم
که مامان حالش خوب نبود
بابا فهمید و از درون فروریخت
  و مامان هم...


وقتی مامان مرد

دیگه بابا شکست و گریه کرد
و تمام چیزی که میتونست بگه این بود:

"خدایا! چرا اون؟ من رو ببر!.."

هر روز مینشست روی یه صندلی گهواره ای و چرت میزد

هرگز طبقه بالا نرفت
چون مامان دیگه اونجا نبود

یک روز بابا گفت:
"  پسر! من  به تو و بزرگ شدنت افتخار میکنم "

اون گفت: " برو دنبال زندگی خودت..بقیه اش با خودت "

   "نگران نباش..من تنهایی حالم خوبه "dont worry...Im okey alone    

اون گفت : " یه کارایی هست که تو باید انجام بدی"

اون گفت : " یه جاهایی هست که تو باید ببینی "

و چشم هاش مثل خودش غمگین بود

و به من گفت : " خدا نگه دار.."

هر بار که من بچه هام رو میبوسم
  حرف های بابا حقیقی میشن

اون گفت : " بچه ها در درون تو زندگی میکنند

  بگذار بزرگ بشن..

اون ها هم تو رو ترک خواهند کرد.."

  من یادم میاد تمام حرف هایی که بابا میگفت
بچه هام رو میبوسم و دعا میکنم
که اون ها هم به من فکر بکنن
  اوه...چه دعایی؟
  اون ها به من فکر خواهند کرد
  همین جوری
  یه روزی


ترانه " پاپا ، پاول آنکا " .. تا جایی که میدونم شعر هم مال خودشه..البته یه جا هم دیدم نوشته بود شاعر فرانک سیناتراست..تحقیق نکردم ..ببخشید:)