برزخ
بت شکسته ام تا خدای ساخته ام
پرسه زنان شب
مرد بی تاریخ من عبور میکند
بی شکایتی از پل های بی جا ، جا به جا ترک خورده
مرد من
راه میرود
و باز نمی گردد
هرگز آیا زمین به سجده گاهش دست یازیده است؟
بی کنارش از آتش بر خاسته ام
و فرزند من
آیهء روشنایی چشم های اوست
در نور هزار پاره ء شیشه ها
شکسته از دلتنگ ترین ستاره
مرا ندیده است
بر هزار شکسته از نور ستاره ترین دلتنگ
من سایه از چشم هایش می دزدم
و دست هایم به ودیعهء لب هایش
شاید به گنگ ترین تردید دو عالم
من به برزخ بودنش می میرم
آرمیده تلخ در گور
تنها گاهی هبوط میکنم به جای پای آدم
...
+ نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت 10:12 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."